با آتشبس شکنندهای که اکنون برقرار است و احتمال از سرگیری درگیریها، ارزش دارد که دوباره به این موضوع بپردازیم که ایالات متحده و اسرائیل در جنگ خود با ایران در واقع چه اهدافی را دنبال میکردند. با وجود یک راهاندازی عمومی نامنظم، سه هدف مشخص وجود داشت: تسهیل تغییر رژیم در تهران؛ کاهش ظرفیت ایران برای تهدید همسایگانش؛ و به دست آوردن اهرم فشاری برای وادار کردن ایران به پذیرش توافقی که بر برنامه هستهایاش حاکم باشد و برای واشنگتن قابل قبول باشد.
این کثرت اهداف، پیروزی در جنگ را به دو دلیل دشوارتر کرد. اول، اهداف متضاد میتوانند با یکدیگر در تضاد باشند، به طوری که تاکتیکهایی که به نفع یک هدف هستند، به دیگری آسیب میزنند. بهویژه، تسهیل تغییر رژیم به سمت حملات هدفمند که بهطور خاص به خود رژیم معطوف است، اشاره دارد، در حالی که کاهش قابلیتهای نظامی دشمن، حملات بسیار وسیعتری را پیشنهاد میکند که از ظرفیت کلی آن برای تولید سلاحها حمایت میکند. دوم، تمایل به حداکثر کردن اهرم فشار در یک توافق میتواند شما را به سمت تشدید بحران سوق دهد، اما انجام این کار همچنین میتواند آزادی عمل شما را محدود کند، نه فقط آزادی عمل رقیب شما را. اگر دشمن عقبنشینی نکند، تهدیدات گسترده میتوانند یک “تله اعتبار” ایجاد کنند که شما را به درگیریای فراتر از آنچه که قصد داشتید، وادار کند. اگر آتشبس فعلی شکسته شود و درگیریها از سر گرفته شود، هر دو مشکل با شدت بیشتری باز خواهند گشت.
ایالات متحده و اسرائیل نسخههای نسبتاً متفاوتی از هر هدف داشتند و همچنین اولویتبندی متفاوتی بین آنها. در مورد تغییر رژیم، اسرائیل امیدوار بود که رژیم سکولاری در تهران با گرایش متفاوتی به سمت غرب به قدرت برسد؛ رئیسجمهور دونالد ترامپ به هر تغییری در رهبری که بتواند آن را “تغییر رژیم” بنامد، راضی به نظر میرسید و آماده مذاکره با او بود. در مورد کاهش ظرفیت ایران برای تهدید همسایگانش، هر دو به دنبال از بین بردن ذخایر اورانیوم غنیشده بودند، اما در بقیه فهرست اولویتها به دلیل جغرافیا و مواضع استراتژیک متفاوت خود، اختلاف نظر داشتند. تمرکز ایالات متحده شامل ظرفیت دریایی ایران، توانایی آن برای بستن تنگه هرمز و موشکهای بالستیک کوتاهبردی بود که همسایگان خلیج فارس را تهدید میکردند. برای اسرائیل، اینها ثانویه بودند؛ آنچه بیشتر اهمیت داشت، پس از پرونده هستهای، موشکهای بالستیک میانبرد ایران بود که در طول جنگ به اسرائیل حمله کردند و اکنون نیز تهدیدی باقی ماندهاند، همچنین شبکه نیابتی ایران — بهویژه حزبالله.
هدف سوم، استفاده از اهرم برای دستیابی به توافق، کاملاً آمریکایی و به سبک ترامپ بود. او از طریق انباشت عظیم قبل از جنگ، یک بحران جهانی در حال وقوع را مهندسی کرد که با آغاز درگیریها به یک بحران اقتصادی واقعی تبدیل شد. در طول جنگ، تا روزی که آتشبس اعلام شد، او ریسکها را فراتر از تصور افزایش داد و تهدید کرد که “یک تمدن کامل امشب خواهد مرد و هرگز به زندگی باز نخواهد گشت.” به نظر میرسد او فرض کرده بود که اهرم باعث کوتاه شدن جنگ خواهد شد و ایران تحت آتشبار برتر آمریکایی تسلیم خواهد شد. عدم پذیرش “تسلیم” از سوی ایران به نظر او را گیج کرده است؛ رهبران آن به تعبیر او، مانند “دیوانههای احمق” رفتار میکردند.
این سه هدف تقریباً بلافاصله با یکدیگر برخورد کردند. اگر جایزه بزرگ تغییر رژیم بود، وظیفه عملیاتی مرکزی باید گسترش شکاف بین رژیم و مردم ایران میبود. تغییر رژیم باید به دست شهروندان یا از طریق جناحهای درون نخبگان صورت میگرفت و هرچه رژیم کمتر محبوب و مداخله خارجی قابل تحملتر باشد، شانس موفقیت بیشتر خواهد بود.
بهطور کلی، اما بهویژه اگر این هدف اصلی شما باشد، نباید هیچ تلاشی برای کاهش آسیب نه تنها به زندگی غیرنظامیان بلکه به زیرساختهای غیرنظامی نیز صرفهجویی شود. تمایز بین رژیم و مردم باید برای همان مردمی که به عنوان عوامل تغییر به آنها نیاز دارید، کاملاً واضح باشد. این باید نوع و دامنه عملیات را تعیین کند — و در ابتدا اینگونه بود. اما به زودی، اولویتهای مبهم یا در حال تحول شروع به تغییر ماهیت کمپین کردند و در نتیجه، چشمانداز سرنگونی ساختارهای حاکم ایران را تضعیف کردند.
هدف قرار دادن زیرساختهای دو منظوره، که حملات هوایی به طور فزایندهای به آنها حمله میکرد، قطعاً میتواند رژیم را از قابلیتها محروم کند و میتواند به هدف دوم یعنی تضعیف آنها خدمت کند، اما استراتژی نیاز به اولویتبندی دارد: اگر تغییر رژیم هدف اصلی است، کشور ایران باید تا حد ممکن کمترین آسیب را ببیند. ایرانیان از جمله پرطرفدارترین جمعیتها در خاورمیانه نسبت به آمریکا هستند. این یک دارایی بزرگ است و باید با وجود جنگ آمریکایی حفظ شود. تهدید به “بازگرداندن آنها به دوران سنگی که متعلق به آنجاست” نتیجه معکوس دارد.
همین منطق در نهایت ترامپ را متقاعد کرد که هر تلاشی برای تحریک شورشها در میان اقلیتهای قومی، مانند کردهای ایرانی، که اسرائیل و احتمالاً آمریکا بهطور گزارششدهای در حال پرورش آنها بودند، لغو کند. بیشتر ایرانیان — و بهویژه اکثریت فارسی — چنین تلاشهایی را تهدیدی برای کشور خود، نه رژیم میدانند.
اگر کمپین آمریکا واقعاً درباره بهدست آوردن اهرم در میز مذاکره بود، چه؟ با توجه به رویکرد ترامپ به سیاست خارجی، این قطعاً در برخی مواقع هدف او بود، همزمان با اهداف دیگر. ترامپ ترجیح میدهد یک بحران عظیم به عنوان یک تیر آغازین حتی برای دستاوردهای اندک بعدی ایجاد کند. به اندازه کافی به ایران تهدید کنید، ظرفیت و اراده خود را برای وارد کردن آسیبهای گسترده نشان دهید، و دشمن باید تسلیم شود.
اما این دام تلاش برای دستیابی به حداکثر نفوذ است. یک اصل اساسی در درگیری این است که آزادی عمل خود را حفظ کنید — توانایی خود را برای شکلدهی به رویدادها و تنظیم دینامیکهای تشدید حفظ کنید. با این حال، زمانی که ایالات متحده تهدیدهای بزرگنماییشده صادر میکند، اعتبار خود را به خطر میاندازد و انتظاراتی ایجاد میکند که باید به آن عمل کند، صرفنظر از اینکه آیا چنین اقدامی بعداً عاقلانه است یا خیر. تهدیدها میتوانند حریف شما را به تنگنا بیندازند، اما میتوانند شما را نیز به تنگنا بیندازند. فشار ابزار ضروری مذاکره و درگیری است. با این حال، اینطور نیست که فشار بیشتر همیشه بهتر باشد.
با توجه به اختلافات بر سر شرایط آتشبس و منافع متضاد پیش رو، ممکن است جنگ دوباره از سر گرفته شود. اگر این اتفاق بیفتد، ضروری است که ایالات متحده و اسرائیل بر سر اهداف واضح و اولویت میان آنها توافق کنند. جنگیدن بدون هدف واضح، ورود به جنگ را آسان میکند، اما پیروزی در آن تقریباً غیرممکن است. استراتژی و تاکتیکها باید همگی به سوی یک هدف کار کنند. اگر هدف نامشخص باشد، در سردرگمی خواهید ماند. در واقع، یک جنگ حتی زمانی که بهطور نظامی پیروز شود، میتواند باخته شود. ریسکها در اینجا بسیار بالا هستند برای این نوع پیروزی.

