جنگ ایران بسیاری از پیشبینیهای تحلیلگران آمریکایی را تأیید کرده و نشان داده است که چقدر اندک از آن تحلیلها بر تصمیمات منجر به کمپین نظامی ایالات متحده تأثیر گذاشته است. بازنگری در این فرضیات اکنون پیش از هر گونه ارزیابی جدی درباره آنچه در آینده خواهد آمد، ضروری است.
از زمان سخنرانی روز اول آوریل، رئیسجمهور دونالد ترامپ بین تهدید به پایان دادن به تمدن ایرانی، تلاش برای حفظ یک آتشبس شکننده، محاصره تنگه هرمز و مذاکره با رژیم ایران در نوسان بوده است. در واقع، اهداف و فرضیات زیرین او از زمان آغاز این کمپین نظامی هفته به هفته تغییر کرده است. توجه عمدهای به عدم انسجام ظاهری سیاست ایالات متحده از زمان آغاز درگیری و شناسایی کاستیهای فرآیند برنامهریزی دولت معطوف شده است، اما این یک تشخیص نادرست است که برنامهریزی ایالات متحده پیش از این درگیری شکست خورده است. بسیاری از آنچه در ماه گذشته اتفاق افتاده، در سناریوهایی پیشبینی شده بود که برای دههها آزمایش و دوباره آزمایش شدهاند.
سؤال این است که آیا رئیسجمهور و نزدیکترین افراد به او این یافتهها را جدی گرفتهاند یا خیر. در غیاب این بررسی عاقلانه، اجرای جنگ با اشتباهات قابل کنترل مواجه بوده است: بمباران یک مدرسه ابتدایی که ۱۷۰ نفر، عمدتاً کودکان، را کشته است؛ عدم تخلیه سریع آمریکاییها از منطقه؛ و عدم آمادگی برای بسته شدن تنگه هرمز توسط ایران. کاهش نیروی کار فدرال، بیاعتنایی به تحلیلهای “کارشناسی”، عدم مشورت با متحدان و کنگره، و مجموعهای از چالشهای دیگر به توضیح کمبود ظاهری اهداف سیاسی روشن برای این درگیری کمک میکند.
رئیسجمهورهای پیشین ایالات متحده از هر دو حزب با مفهوم تضعیف قابلیتهای ایران بهطور نظامی دست و پنجه نرم کردهاند و این رهبران در هنگام اجرای سیاست ایران فرضیات خاصی را برای کاهش ریسک برای ایالات متحده مطرح کردهاند. برخی از این فرضیات، حتی آنهایی که توسط تحلیلگران باتجربه مطرح شدهاند، اکنون تغییر کردهاند.
جنگ جاری آزمونی است برای اینکه ببینیم چند مورد از این قضاوتها در زمان واقعی درست بودهاند. در حالی که برخی از آنها درست از آب درآمدند، دیگران نادرست ثابت شدهاند یا باید دوباره مورد بررسی قرار گیرند. با توجه به اثرات متوالی درگیری، این باورها باید بازنگری و بهروزرسانی شوند تا اطمینان حاصل شود که چارچوب سیاست ایالات متحده در قبال ایران در آینده منسوخ نخواهد شد.
ایالات متحده چه چیزی را اشتباه کرد؟
تدریجاً، قطع سر و تضعیف نمایندگان ایران، یکی از فرضیات اصلی سیاست ایران را بیاعتبار کرد: این گروهها باید به دستورات رژیم پاسخگوتر بوده و در صورت مواجهه ایران با یک درگیری مستقیم، به نمایندگی از آن تهدیداتی را متوجه دشمنان کنند. نمایندگان قرار بود وسیلهای باشند که تهران هزینه جنگ را افزایش دهد، با موشکهایی که نه تنها اسرائیل بلکه نیروهای آمریکایی مستقر در سرتاسر منطقه را هدف قرار میداد. این موضوع به اندازهای که کارشناسان آمریکایی پیشبینی کرده بودند، اتفاق نیفتاده است. حماس، البته، به شدت در غزه تضعیف شده است. شبهنظامیان عراقی مرتبط با ایران وارد میدان شدهاند، اما با شدت کمتری. و حوثیها عمدتاً از جنگ خارج ماندهاند و تنها یک ماه پس از آغاز درگیری، اولین شلیک خود را انجام دادهاند.
حزبالله لبنان، که توانمندترین نماینده ایران و گرهگاه به سایر بخشهای شبکه است، عملاً فلج شده است. به دلیل ملاحظات داخلی لبنان و خساراتی که از حملات اسرائیلی متحمل شده، حزبالله به سایهای از خود گذشته تبدیل شده است. این گروه از چند روز پس از آغاز جنگ ایران، اسرائیل را هدف قرار داده است، اما در مقیاس کوچکتر و با شدت کمتری نسبت به آنچه بسیاری پیش از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ پیشبینی کرده بودند. و مشارکت حزبالله همچنین کل لبنان را بیشتر به جنگ کشانده است که عواقب ویرانگری برای مردم آن به همراه داشته است.
فرضیه دومی که در طول درگیری اخیر نادرست از آب درآمد، این بود که ایران در هدفگیری کشورهای عرب خلیج فارس هنگام پاسخ به یک حمله مستقیم به خاک خود، گزینشی عمل خواهد کرد. بر اساس این فرض، رژیم باید نیروهای آمریکایی را در کشورهای همپیمان با ایالات متحده—بحرین، عربستان سعودی و امارات متحده عربی—هدف قرار میداد، اما از حمله به کشورهای دیگر که تصور میکرد در این درگیری دخالت ندارند (بهویژه عمان) خودداری میکرد.
در واقع، تهران در روز اول جنگ ایران، حملات موشکی یا پهپادی به تمام شش کشور خلیج فارس انجام داد. رژیم همچنین فراتر رفته و عراق و اردن را هدف قرار داده و همچنین اهداف پرخطر مانند قبرس و ترکیه (یک همپیمان ناتو) را مورد حمله قرار داده است. و این حملات محدود به تأسیسات آمریکایی نبود، بلکه زیرساختهای حیاتی و اهداف غیرنظامی را نیز هدف قرار دادند. همانطور که ترامپ به درستی اشاره کرد، هیچکس انتظار سرعت و شدت این حملات را نداشت. تهران تشخیص داد که بهترین راه برای افزایش هزینههای جنگ، هدف قرار دادن مدل اقتصادی جایگزین در خلیج فارس برای فشار به واشنگتن است. این تلاش ناموفق بود، اما رژیم اکنون از یک خط قرمز عبور کرده که پس از پایان جنگ نیز عاملی خواهد بود.
چه تغییر کرده است؟
با وجود شگفتی ظاهری دولت، رویدادهایی که اکنون در تنگه هرمز در حال وقوع است، پیشبینی شده بود. برنامهریزی برای یک سناریوی احتمالی با ایران همیشه شامل سناریوی بسته شدن تنگه بود که ۲۰ درصد از تأمین انرژی جهان را مختل کرده و بحران اقتصادی بالقوهای ایجاد میکند تا ایالات متحده را به اقدام وادار کند. این اتفاق افتاده است، اما نه دقیقاً به شکلی که قبلاً تصور میشد.
ما در سال ۲۰۲۰ هشدار دادیم که تهران در حال آمادهسازی برای کاهش وابستگی خود به تنگه است تا اطمینان حاصل کند که میتواند در صورت بسته شدن، مقاومت کند و در عین حال حداکثر آسیب را به اقتصادهای ایالات متحده و متحدانش وارد کند. با این حال، دیدگاه غالب این بود که اگر ایران تنگه را ببندد، این کار را به عنوان آخرین چاره انجام خواهد داد. ایران نمیخواست فوراً به توانایی خود در حمل نفت آسیب بزند و خطر بیاعتمادی نزدیکترین شرکای خود مانند چین را به جان بخرد.
در عوض، اتفاقی کمتر پیشبینی شده رخ داد: ایران تنگه را به روی دشمنان و همپیمانان آنها بسته، عوارضی بر برخی (به یوان چین) وضع کرده و عبور را برای گروهی خاص مجاز کرده است. سیستم عوارض de facto آن تأثیر مورد نظر را در ایجاد درد اقتصادی و افزایش قیمت نفت به بیش از ۱۰۰ دلار در هر بشکه دارد. در عین حال، نفت و سایر محمولههای ایران اجازه عبور دارند، که به تهران کنترل بیسابقهای بر تشدید و اهرم جدید و قابل توجهی در هر مذاکره میدهد. این منجر به وضع “محاصره” که هنوز بهطور واضح مشخص نشده است، توسط دولت ترامپ شده است تا هزینه مقاومت رژیم در برابر خواستههایش در میز مذاکره و سرسختیاش در تنگه را افزایش دهد.
تغییر بحرانی دیگری که احتمالاً رخ خواهد داد، تغییر دکترین است. به مدت چهار دهه و نیم، روش کار رژیم ایرانی این بود که با دشمنان خود مرزها را جابجا کند در حالی که انکارپذیری معقول را حفظ کند. این منجر به توسعه قابلیتهایی متناسب با این بنیاد دکترین آن رژیم شد، از جمله تأکید بر استفاده از نیابتیها و سایر قابلیتهای ترکیبی. در حالی که مرحله اولیه پاسخ اسرائیل پس از ۷ اکتبر ادامه این روند بود، این دینامیک در سال ۲۰۲۴ تغییر کرد زمانی که ایران شروع به هدفگیری علنی و مستقیم اسرائیل کرد. در جنگ کنونی، رژیم به طرز چشمگیری شعاع هدفگیری را افزایش داده است تا نه تنها سرزمینهای همسایگان، بلکه زیرساختهای حیاتی و غیرنظامی آنها را نیز هدف قرار دهد. این موضوع میز را دوباره تنظیم کرده است. ایران احتمالاً در آینده انکارپذیری را در اولویت کمتری قرار خواهد داد، به ویژه پس از کاهش نیابتیهایش، و بیشتر بر بازسازی دفاعیات و قابلیتهای نامتقارن خود تمرکز خواهد کرد.
آیا کارشناسان آمریکایی به درستی چه چیزی را پیشبینی کردند؟
بهطور اساسی، فرض ایالات متحده مبنی بر اینکه رژیم ایران در برابر تلاشها برای برکناری رهبران ارشد خود مقاوم خواهد بود، تأیید شده است. با وجود اینکه اصطلاح «آیتالله» بهعنوان مرکز ثقل رژیم شناخته میشود (که در بسیاری از جنبهها چنین است)، جمهوری اسلامی ساختاری از نهادهای نظامی، شبهنظامی و غیرنظامی (هم روحانی و هم غیرروحانی) ایجاد کرده است که برای حفظ قدرت خود طراحی شدهاند.
به همین دلیل، قطع سران عالیرتبه ایران به فروپاشی فوری منجر نشده و همچنین عملکرد اصلی رژیم در حفظ انحصار استفاده از زور در قلمرو خود را تضعیف نکرده است—هرچند که به شدت آن را تضعیف کرده است—چنانکه به نظر میرسد دولت فرض کرده بود. در واقع، فرض اینکه یک نتیجه بالقوه از تلاش برای «تغییر رژیم» ظهور رژیمی نزدیکتر به عناصر رادیکالتر خود، از جمله سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC)، خواهد بود، به نظر دقیق میرسد.
در آینده، شخصیتهای جدید نقشهای متفاوت و بالاتری را به عهده خواهند گرفت، در حالی که دیگر افرادی که ایالات متحده برای چندین دهه آنها را میشناخته، از دایرههای تصمیمگیری ایران ناپدید خواهند شد. تحلیلگران باید برخی از فرضیات خود درباره سیاست قدرت در جمهوری اسلامی را بهروزرسانی کنند. این رژیم سختگیر احتمالاً تصمیمات را بهطور متفاوتی اتخاذ و اجرا خواهد کرد و به فرضیات زیرساختی سیاستهای گذشته خود شک خواهد کرد. با این حال، فرضیات بنیادی ما درباره ماهیت رژیم احتمالاً برای مدتی همچنان صحیح خواهد ماند، حتی در حالی که با موقعیت تضعیفشده و فشارهای خارجی مواجه است.
فرضیات ما درباره استفاده ایران از جنگ ترکیبی و تاکتیکها، تکنیکها و رویههای خاصی که در طول چندین دهه توسعه داده است، معتبر باقی میماند، همانطور که فرضیات ما درباره اهداف انتخابی آن نیز معتبر است. بهعنوان مثال، جامعه تحلیلی ایالات متحده پیشبینی کرده بود که یک کمپین تروریسم فراملی احتمالاً پس از مداخله در ایران دنبال خواهد شد—این شامل هدفگیری آمریکاییها، منافع ایالات متحده در خارج و مراکز جامعه یهودی در ایالات متحده است. با این حال، این یک سؤال باز است که رژیم تا چه حد داراییهای دیگر خود—مانند قابلیتهای سایبری یا سلولهای تروریستی در خارج—را برای تشدید بیشتر یا بهعنوان پایهای برای بازسازی خود پس از پایان این مرحله از جنگ حفظ کرده است.
در نهایت، جامعه کارشناسی در مورد میزان رابطه ایران-چین-روسیه و اینکه آیا روابط چین و روسیه با ایران یک اتحاد است یا صرفاً یک ازدواج مصلحتی، تقسیم شده است. بنابراین، اینکه آیا موضع پکن و مسکو در طول این درگیری با روندهای قبلی سازگار است یا از آنها فاصله گرفته، به دیدگاه فرد در مورد این دینامیکها بستگی دارد.
هر دو کشور از نحوه تکامل دینامیکها در چهار هفته گذشته بهرهمند شدهاند، روسیه با نفت گرانقیمت بدون تحریم و چین با یادگیری هر آنچه میتواند درباره قابلیتهای ایالات متحده در جنگ چند دامنهای. چین و روسیه بهطور تاریخی منافع مشترکی با ایران دارند و از آن حمایت کردهاند، از جمله کمکهای اطلاعاتی و نظامی. اما هیچیک از این کشورها رابطه با ایران را در اولویتهای دیگر خود، از جمله شراکتهای منطقهای (با اسرائیل و کشورهای خلیج فارس، بهعنوان مثال) یا دینامیکهای گستردهتر با ایالات متحده، قرار ندادهاند. سؤال مهمتر این است که مسکو و پکن چگونه به روز بعد نزدیک خواهند شد.
زمان reassess دوباره
دولت ترامپ ممکن است فرض کرده باشد که نیروی ترکیبی و قاطع عملیاتهای ایالات متحده و اسرائیل در این بهار، نتیجهای مشابه با جنگ دوازدهروزه در ژوئن ۲۰۲۵ خواهد داشت. یا شاید رئیسجمهور تصور کرده باشد که این اقدام با واکنشی مشابه با واکنش به قتل سردار قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه پاسداران، در دوره اول ریاستجمهوریاش مواجه خواهد شد. اما این فرض به درک عمیقتری از دکترین رژیم بیتوجهی کرده است که برای دههها توسط تحلیلگران و پژوهشگران دولتی و غیردولتی ایالات متحده مورد بررسی قرار گرفته است.
این رژیم هرگز به احتمال زیاد در پاسخ به چنین حمله مستقیمی تسلیم نخواهد شد. جمهوری اسلامی از زمان به دست گرفتن قدرت در سال ۱۹۷۹، به بقا مشغول بوده است. ایران نیازی به پیروزی نظامی در این جنگ ندارد؛ تنها باید از اراده ایالات متحده فراتر برود. و این درگیری اکنون ستون بقا ایدئولوژی رژیم را در زمینهای جدید قرار داده است.
همانطور که دخالت ایالات متحده در کودتای ۱۹۵۳ که شاه محمدرضا پهلوی را به قدرت بازگرداند (و برداشتها از آن) روابط ایالات متحده و ایران را به مدت نیم قرن شکل داده است، و جنگ ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰ رویکرد ایران به سیاستهای امنیتیاش را چارچوببندی کرده است، درگیری جاری امروز پایههای جهانبینی آینده ایران را بنا خواهد کرد. این جهانبینی نه تنها تهدیدات علیه منافع استراتژیک ایالات متحده را تغییر خواهد داد، بلکه بر امنیت و رفاه شرکای منطقهای و همچنین متحدان جهانی تأثیر خواهد گذاشت. تحلیلگران و سیاستگذاران بهتر است فرضیات خود را بازنگری کنند در حالی که واشنگتن—و جهان—برای روز بعد از جنگ آماده میشود.

