اعلام رئیسجمهور دونالد ترامپ درباره آتشبس دو هفتهای در شب سهشنبه، حداقل بهطور موقت، درگیریها بین ایالات متحده، اسرائیل و ایران را به پایان رسانده است. اما این اقدام تأثیر چندانی در حل ناهماهنگی استراتژیک در قلب کمپین ایالات متحده و اسرائیل نداشته است که هیچیک از دولتها تمایلی به اذعان عمومی به آن ندارند: این دو شریک در حال جنگ با یکدیگر به دلایل بنیادی متفاوت هستند. برای اسرائیل، چشمانداز رویارویی مستقیم با جمهوری اسلامی برای دههها بزرگ بوده است. این کشور رژیم را با دقتی مطالعه کرده است که واشنگتن به ندرت به آن دست یافته است. زیرا اسرائیل میداند که بقای رژیم اصل سازماندهنده جمهوری اسلامی است، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، بر حذف رهبری و تغییر رژیم بهعنوان اهداف اصلی کمپین تمرکز کرده است.
در مقابل، دولت ترامپ با این فرض وارد درگیری شد که یک نمایش معتبر از نیروی نظامی میتواند رهبری رژیم را به توافق وادار کند. همین منطق کمپین فشار حداکثری دولت اول ترامپ بر تهران و همچنین تصمیم دولت دوم ترامپ برای برکناری رئیسجمهور ونزوئلا، نیکلاس مادورو، را تحریک کرد. به عبارت دیگر، برنامهریزی استراتژیک ایالات متحده در مورد ایران بهطور مداوم به سؤالات قابل مدیریت مانند شمار موشکها و سطوح غنیسازی اورانیوم اولویت داده است تا به توافق هستهای برسد و در عین حال به تعهد ایدئولوژیک واقعی تهران به حفظ رژیم بهعنوان موضوعی ثانویه نگاه کرده است.
این دو نظریه در مورد وضعیت مکمل یکدیگر نیستند. آنها در جهتهای مخالف حرکت میکنند و تنش بین آنها کمپینی را تولید کرده است که بهطور عملی هماهنگ اما از نظر استراتژیک سرگردان است. تفسیر اسرائیل از جمهوری اسلامی—که بقای رژیم کلید اصلی رفتار ایرانیان است—دقیقتر است، حتی اگر نتیجهگیریهایی که نتانیاهو از آن میگیرد از نظر استراتژیک مشکوک باشد. حذف سیستماتیک هر واسطه معتبر ایرانی توسط اسرائیل تهدیدی برای محدود کردن فضای دیپلماتیک است که محاسبات توافقسازی ترامپ به آن نیاز دارد، در حالی که سیگنالهای دورهای ترامپ مبنی بر آمادگی برای توافق فشار بر نظریه اسرائیل در مورد انحلال رژیم را تضعیف کرده است. چه آتشبس برقرار باشد یا نه، شکاف فزایندهای بین اهداف اسرائیل و ایالات متحده نمایان شده است و جمهوری اسلامی میتواند تأیید کند که بنیانگذاران آن همیشه استدلال کردهاند: که بقا، به هر قیمتی، معادل پیروزی است.
سیستم امنیتی
کمی پس از انقلاب 1979، آیتالله روحالله خمینی با یک سنت طولانی از سکوت سیاسی شیعه که معتقد بود هیچ مقام سیاسی مشروعی تا زمان ظهور امام دوازدهم نمیتواند وجود داشته باشد و تا آن زمان نقش مناسب روحانیون راهنمایی اخلاقی، نه حکومتداری است، قطع رابطه کرد. خمینی این موضع را معکوس کرد و استدلال کرد که خود غیبت امام غایب، فقیه اسلامی را ملزم میکند که قدرت سیاسی را به عهده بگیرد و شرایط را برای بازگشت eventual امام فراهم کند.
در ژانویه 1988، هشت سال پس از جنگ ایران و عراق، خمینی فراتر رفت. تحت فشار تناقضات بین ایدهالیسم انقلابی و نیازهای حکومتداری در زمان جنگ، او اعلام کرد که منافع دولت اسلامی—که او آن را مصلحت نظام نامید—حتی بر اصول کلیدی شریعت اسلامی، از جمله نماز، روزه و حج، اولویت دارد. الهیات و استراتژی بهطور کامل در یکدیگر ادغام شدند. بنابراین، حفظ جمهوری اسلامی خود به بالاترین وظیفه دینی تبدیل شد.
هنگامی که خمینی در سال 1989 درگذشت، قانون اساسی ایران اصلاح شد و اقتدار کاریزمای یک فرد به ساختاری از مراکز قدرت همپوشان نهادینه شد. رتبه الهی از اقتدار سیاسی جدا شد—این یک امتیاز به واقعیتی بود که هیچیک از شاگردان خمینی دارای مقام فقهی اسلامی مورد نیاز آموزههای اصلی او نبودند—و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC)، نیروی شبهنظامی بسیج، قوه قضائیه، مجلس خبرگان، شورای نگهبان و شورای تشخیص مصلحت بهطور عمدی بازطراحی و بازآرایی شدند. هدف این بود که اطمینان حاصل شود که نابودی هر گرهای نمیتواند کل سیستم را از بین ببرد.
ترور علی خامنهای، رهبر عالی، توسط اسرائیل در فوریه، جدیترین آزمون این طراحی در تاریخ جمهوری اسلامی بود. جانشینی که تحت بمباران هوایی مداوم ایالات متحده و اسرائیل انجام شد، اثبات مفهوم را فراهم کرد. ظرف ده روز پس از مرگ خامنهای، مجلس خبرگان ایران تشکیل جلسه داد و مجتبی خامنهای را بهعنوان رهبر عالی انتخاب کرد، فرآیندی که بهگفته چندین منبع خبری بزرگ غربی تحت فشار مستقیم سپاه پاسداران بر اعضای مجلس انجام شد. انتخاب مجتبی، که حتی قبل از قتل پدر، همسر و فرزندش یک فرد سختگیر بود، تصمیمی امنیتی بود که به نفع تداوم رژیم اتخاذ شد. در نخستین بیانیه عمومیاش، مجتبی وعده داد که جنگ را ادامه دهد، تنگه هرمز را بسته نگه دارد و ارزشهای جداییناپذیر انقلاب اسلامی را حفظ کند.
با انتصاب او، جمهوری اسلامی خود را حول یک تفسیر حتی بیشتر امنیتمحور از آموزههای بنیادین خود بازسازی کرد، تفسیر که در آن بقا نهادینه و فرماندهی استراتژیک بهطور صریح بر درستی الهی اولویت دارد. اگر دیدگاه اصلی خمینی رهبر عالی را بهعنوان “سلطانی فیلسوف” توصیف میکرد، اکنون به نقش مدیر امنیتی تبدیل شده است.
دشمن خود را بشناسید
اسرائیل این تحول را به دقت زیر نظر داشته است. در حالی که ایران در واشنگتن با مجموعهای از تهدیدات جهانی رقابت میکند—و هر دولت با مجموعهای از سیاستهای خود وارد میشود—دولتهای متوالی اسرائیل از زمان تأسیس جمهوری اسلامی آن را به عنوان یک تهدید وجودی تلقی کردهاند. واشنگتن معمولاً ایران را از طریق خروجیهای تجمیع شده اطلاعات سیگنالها و تصاویر ماهوارهای تحلیل میکند، اما اسرائیل آن را از طریق دههها نفوذ در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، برنامه هستهای و حلقه نزدیکان رهبر معظم انقلاب میخواند. این اطلاعات عمیق به اسرائیل اجازه داد تا درک نزدیکی از نحوه تفکر رهبری رژیم، آنچه که میترسد و بزرگترین آسیبپذیریهای آن را توسعه دهد.
اسرائیل از دانش به دست آمده خود به طور بیرحمانهای استفاده کرده و در روز اول جنگ، خامنهای و هفت مقام ارشد دفاعی و اطلاعاتی را به قتل رساند. هفتهها بعد، علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران و فردی که به طور گستردهای به عنوان کسی که پس از مرگ خامنهای کشور را اداره میکند، ترور کرد. نتانیاهو به وضوح درباره هدف این کمپین صحبت کرده است. او حملات را به عنوان ایجاد “شرایط بهینه” برای سقوط دولت “به منظور دادن فرصت به مردم ایران برای برکناری آن” توصیف کرده است.
این کمپین نشاندهنده بینش نهاد امنیتی اسرائیل است که ضرورت بقای جمهوری اسلامی به قدری در ساختار نهادی آن ریشه دوانده است که هر استراتژیای که به جز انحلال رژیم باشد، تهدید بنیادین را دست نخورده باقی میگذارد. نظریه این است که یک جمهوری اسلامی محدود شده، همیشه ظرفیت خود را بازسازی کرده و کمپین خود را علیه اسرائیل از سر خواهد گرفت.
نظریه ترامپ در این مورد متفاوت بوده است. دولت او با این انتظار وارد درگیری شد که رهبری ایران، در مواجهه با نابودی برنامه هستهایاش و حذف رهبر معظم، در نهایت رهبری را تولید خواهد کرد که بیشتر از پیشینیانش مایل به مذاکره باشد. باور نامحدود ترامپ به مهارتهای خود در توافقسازی، از زمان دوره اول ریاستجمهوریاش به سیاست ایران او مرکزی بوده است. از زمانی که او ایالات متحده را از برنامه جامع اقدام مشترک در سال ۲۰۱۸ خارج کرد، او بر این باور بوده است که تنها او میتواند توافق جامعتری را که مذاکرهکنندگان باراک اوباما نتوانستند به دست آورند، استخراج کند. ترامپ به طور علنی اصرار داشت که میخواهد در انتخاب رهبر بعدی ایران دخالت کند و عملیات خشم حماسی، کمپین ایالات متحده علیه ایران که از اواخر فوریه آغاز شد، را با عملیات ایالات متحده برای دستگیری رئیسجمهور ونزوئلا، نیکلاس مادورو و نصب دلسی رودریگز به عنوان رهبر موقت مقایسه کرد. او به نظر میرسد که مطمئن است که یک میانجی ایرانی که به منافع ایالات متحده متمایل باشد، میتواند ظهور کند.
این اعتماد بر اساس یک برداشت نادرست از اصل محرک جمهوری اسلامی است که اسرائیل، با وجود سایر اشتباهاتش، آن را به اشتراک نمیگذارد. بر خلاف ونزوئلا، جایی که خروج مادورو نتیجهای از یک معامله میان قدرتهای سکولار با منافع مادی قابل سازش بود، جمهوری اسلامی تحت تأثیر الهیات بقای رژیم قرار دارد که حتی اگر به عنوان خدمت به استقلال ملی درک شود، ایجاد یک توافق معادل را غیرممکن میسازد. وابستگی سپاه پاسداران به جمهوری اسلامی از نظر مذهبی است و احتمال ظهور یک معادل ایرانی برای رودریگز از میان صفوف به شدت بعید است.
این نخستین باری نیست که ایالات متحده و اسرائیل در مورد ایران به سمتهای مختلف حرکت میکنند. ترامپ به رغم اعتراضات اسرائیل، آتشبس را برای پایان دادن به جنگ ۱۲ روزه در ژوئن ۲۰۲۵ به تصویب رساند. اکنون، حتی با توافق آتشبس دیگری که به دست آمده، تنش بین نظریههای اسرائیلی و آمریکایی، مسیر منسجمی برای خاتمه دائمی را برای هر یک از طرفین دشوار میسازد. ترامپ تغییر رژیم را محقق شده اعلام کرده در حالی که انکار میکند که هرگز به دنبال آن بوده است، تهدید کرده که ایران را به ویرانه تبدیل خواهد کرد در حالی که به یک توافق باز است، و محمد باقر قالیباف، رئیس فعلی مجلس را به عنوان یک میانجی امیدوارکننده شناسایی کرده است، در حالی که قالیباف، فرمانده سابق سپاه، احتمال مذاکره را محکوم کرده است. در عین حال، کمپین ترور اسرائیل ادامه دارد، با وجود اعتراف نتانیاهو که “نمیتواند به طور قطع بگوید که مردم ایران رژیم را سرنگون خواهند کرد.” او در مارس گفت: “شما میتوانید کسی را به آب ببرید؛ اما نمیتوانید او را وادار به نوشیدن کنید.”
نتیجه این است که جنگی در جریان است که ایالات متحده و اسرائیل هر یک به سمت نتیجهای میجنگند که استراتژی دیگری آن را کمتر قابل دستیابی میسازد. هدفگیری بیرحمانه اسرائیل از رهبری ایران، احتمال خروج مذاکرهای ترامپ را دشوارتر کرده است. در عین حال، نشانههای ترامپ از آمادگی برای مذاکره، استراتژی اسرائیل را تضعیف میکند زیرا به تهران دلیلی میدهد تا فشار را تحمل کند به جای اینکه نتیجهگیری کند که هیچ راه دیپلماتیک برای فرار وجود ندارد، که دقیقاً نتیجهای است که اسرائیل نیاز دارد ایران به آن برسد. فاصله بین اهداف ترامپ و نتانیاهو به تهران این انتظار منطقی را داده است که شراکت دشمنانش پایدار نخواهد ماند، با یا بدون آتشبس.
اسرائیل درک دقیقتری از دینامیکهای رژیم در تهران نسبت به ایالات متحده دارد. اما نه اسرائیل و نه واشنگتن به درستی به این موضوع توجه نکردهاند که دشمنیهای خارجی تا چه حد جزء لاینفک مشروعیت جمهوری اسلامی از زمان انقلاب بوده است. تعیین ایالات متحده به عنوان “شیطان بزرگ” و اسرائیل به عنوان توهینی به کرامت مسلمانان از سوی خمینی، در تمام ارکان فرهنگ دولتی به مدت چند دهه بازتولید شده است و یک دشمن دائمی ایجاد کرده که ضرورت سرپرستی روحانیون را توجیه میکند.
تهران تأمین مالی محور مقاومت—شبکهای از نیروهای منطقهای شامل حماس، حزبالله، حوثیها و شبهنظامیان شیعه در عراق—را به همین شیوه توجیه کرده است. از طریق نمایندگان خود، این کشور درگیری با اسرائیل و ایالات متحده را در فاصله جغرافیایی نگه داشته و در عین حال روایت را برای پایگاه داخلی رژیم حفظ کرده که ایران یک کشور انقلابی تحت محاصره دائمی است. اگرچه این روایت برای اکثریت ایرانیان جذابیت چندانی ندارد، اما وفاداری شدید یک اقلیت قابل توجه را جلب کرده است.
تجزیه محور مقاومت توسط اسرائیل بین سالهای ۲۰۲۳ و ۲۰۲۵ لایه واسطی را که به ایران اجازه میداد فشارهای خارجی را بدون مواجهه مستقیم تحمل کند، از بین برد. جنگ ۱۲ روزه در ژوئن به این ترتیب رژیم را دوباره مورد آزمایش قرار داد، اما ساختارهای اصلی نهادی تهران دست نخورده باقی ماند. سپس، در حالی که اقتصاد ایران به سقوط آزاد رفت، اعتراضات در ژانویه رژیم را وادار به انجام شدیدترین سرکوبها از زمان انقلاب کرد. با این حال، تهران از آن دوره همان درسهایی را آموخت که از هر بحران قبلی آموخته بود—اینکه گزینهای جز تحمل، انقراض است و اینکه اذعان به ضعف در برابر یک دشمن که به طور فعال در تلاش برای بهرهبرداری از آن است، تنها به تسریع سقوط رژیم منجر خواهد شد.
درگیری کنونی این باور را برای تهران تقویت کرده است. رژیم بر این باور است که اگر بتواند در برابر فشارهای خارجی مقاومت کند و هزینههای کافی بر adversaries خود تحمیل کند تا اراده سیاسی آنها را خسته کند، پیروز خواهد شد. از دیدگاه تهران، اینکه جمهوری اسلامی از عملیات خشم حماسی جان سالم به در برده است، نوعی توجیه استراتژیک به شمار میآید که ادعای رژیم به دوام را تأیید میکند. اگر چیزی باشد، جنگ تأییدکننده ادعای تهران است که هدف نهایی دشمن نابودی انقلاب اسلامی است.
برای پایگاه اصلی رژیم و برای بسیاری از ایرانیانی که مخالف دولت هستند اما نمیتوانند انحلال تحمیلی خارجی دولت را تأیید کنند، این تأیید به شیوههایی تحریککننده است که نه واشنگتن و نه اسرائیل به طور کافی پیشبینی نکردهاند. نیروی نظامی مورد نیاز برای شکستن اراده جمهوری اسلامی به مراتب بیشتر از آن چیزی بوده که هر یک از شرکا انتظار داشتند. جنگ باعث شده است که منتقدان رژیم در داخل ایران کمتر، نه بیشتر، تمایل به تحریک برای فروپاشی سیستم داشته باشند و این فرضیه استراتژی اسرائیل را بیاعتبار کرده است. با حملات به زیرساختهای غیرنظامی، دانشگاهها و محلههای مسکونی که تمایز بین هدف قرار دادن رژیم و نابودی دولت را از بین برد، ایرانیان از همه گرایشهای سیاسی نسبت به بیهدف بودن تاکتیکهای قهری دولت ترامپ دلسرد شدهاند.
تأیید ظاهری روایت بنیانگذاری رژیم به تهران اجازه داد تا جنگ را به شکل تهاجمیتری نسبت به آنچه که ممکن بود، پیگیری کند. با بستن تنگه هرمز، ایران یکی از بزرگترین اختلالات تأمین نفت در تاریخ را تحمیل کرد و تقریباً یک بحران انرژی جهانی ایجاد کرد. با حمله به تمام شش کشور شورای همکاری خلیج فارس برای اولین بار از زمان آنچه که به جنگ نفتکشها در اواخر دهه ۱۹۸۰ معروف است، ایران نشان داد که شرکای منطقهای ایالات متحده هزینههای واقعی و مداومی را برای همراستایی خود متحمل میشوند. نخستین بیانیه رهبر جدید نیز هشدار داد که مقامات ایرانی در حال بررسی “گشایش جبهههای دیگر هستند که دشمن در آنها تجربه کمی دارد و به شدت آسیبپذیر است.” شورای عالی امنیت ملی آتشبس را نه به عنوان پایان خصومتها بلکه به عنوان یک توقف موقت چارچوببندی کرده و به صراحت اعلام کرده است که “این به معنای پایان جنگ نیست”، که “دستهایش بر روی ماشه باقی مانده و اگر کوچکترین خطایی از سوی دشمن صورت گیرد، با تمام قدرت پاسخ داده خواهد شد.”
زیانهایی که ایران برای حفظ این موضع متحمل شده است، شدید است. بیش از ۳.۲ میلیون ایرانی به دلیل بمبارانها آواره شدهاند، زیرساختهای نظامی و هستهای بیشتر تخریب شده و اقتصاد، که قبلاً به دلیل تحریمها و سقوط ارز پس از جنگ ۱۲ روزه ویران شده بود، همچنان در آستانه فروپاشی قرار دارد. اعتراضات ژانویه گواهی بر مشروعیت واقعی تضعیف شده رژیم قبل از آغاز جنگ بود. اما با توجه به امپراتوری اقتصادی، نفوذ سیاسی و مجوز الهی برای وجود خود که به ادامه جمهوری اسلامی وابسته است، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هر دلیلی برای افزایش تنشها خواهد داشت، اگر آتشبس برقرار نماند.
تعارض استراتژیک کمپین ایالات متحده و اسرائیل پیامدهایی به همراه دارد – بهویژه برای واشنگتن. در طول جنگ ۱۲ روزه، اسرائیل آماده بود تا کمپین را به سمت تغییر رژیم پیش ببرد تا اینکه ترامپ بهطور خلاصه نتانیاهو را به پذیرش آتشبس دستور داد. آن تنش، که سپس بهدلیل ماهیت محدود عملیات ایالات متحده برای تضعیف قابلیتهای هستهای ایران سرکوب شد، اکنون بازگشته است، این بار در شکلی بسیار غیرقابل حلتر. به نظر میرسد ترامپ بار دیگر حداقل یک آتشبس موقتی را مهندسی کرده است. اما اگر او بخواهد مذاکراتی پایدارتر را در چارچوب نگه دارد، باید با دولتی اسرائیلی مواجه شود که اهداف جنگیاش از اهداف او رادیکالتر باقی مانده است. تنشی که تا کنون بهدقت مدیریت شده است، میتواند به سرعت به یک شکاف واقعی و تلخ تبدیل شود. تهران به سرعت از این وضعیت بهرهبرداری خواهد کرد.
به عبارت دیگر، واشنگتن گزینههای خوبی برای پایان دائمی جنگ به شیوه خود ندارد. اعلام پیروزی بر اساس تضعیف قابلیتهای نظامی ایران، در حالی که جمهوری اسلامی از نظر نهادی دستنخورده و از نظر ایدئولوژیک تقویت شده باقی بماند، نتیجهای را به بار میآورد که چهار دهه سیاست ایالات متحده در قبال ایران برای جلوگیری از آن طراحی شده بود: رژیمی که آزمون نهایی خود را پشت سر گذاشته و هر انگیزهای برای بازسازی و تقویت قابلیتهای خود با هدفی جدید دارد.
جمهوری اسلامی به مدت چند دهه بهطور مداوم رفاه جمعیت خود و امکان اصلاحات داخلی را در قربانگاه بقای خود قربانی کرده است. برای بقایای سختگیر رژیمی که ادامه جمهوری اسلامی را بهعنوان یک وظیفه الهی و یک وظیفه انقلابی در زمانهای عادی میفهمد، عمل تسلیم اکنون از خودکشی غیرقابل تفکیک است. ایالات متحده این منطق را به مدت ۴۷ سال نادرست تفسیر کرده است. هزینه این کار امروز جنگی است که هنوز خروج دائمی ندارد، شریکی که در جهت متفاوتی حرکت میکند و نظمی جهانی که بیثباتی آن از هر توافقی که واشنگتن در نهایت بهعنوان توافق خود بپذیرد، فراتر خواهد رفت.

