تاریخ، زمانی که تصمیم به تحقیر قدرت میگیرد، به ظرافت اهمیت نمیدهد — بلکه نمایش میسازد. اسلامآباد — پایتختی که مدتها تحت حمایت، مدیریت و نادیدهگیری قرار داشته — اکنون میزبان قدرتهایی است که تصور میکردند میتوانند منطقه را با موشکها و کنفرانسهای خبری دوباره ترسیم کنند. اما بیایید دقیق باشیم: این یک نشست برابر نیست. این همگرایی مهاجمان و دولتی است که نتوانستند آن را بشکنند. واشنگتن و همپیمان اسرائیلیاش جنگ را آغاز کردند؛ ایران مقاومت کرد — و از فروپاشی امتناع ورزید. آنچه در اسلامآباد در حال وقوع است، دیپلماسی به معنای طراحی نیست، بلکه ضرورت ناشی از شکست است: جستجوی آمریکاییها برای خروج از جنگی که نتوانستند ببرند، و تمایل ایران برای گفتگو تنها بر اساس شرایطی که موقعیتش را تأمین کند، نه توقف آسیبپذیریاش.
ایران تحت فشار فرو نریخت. آن را جذب کرد، از آن سختتر شد و آن را به اهرم تبدیل کرد.
آنچه اکنون وجود دارد، دولتی ضعیف نیست که به میز مذاکره کشیده شده باشد، بلکه دولتی مستحکم است که در برابر حملات مداوم ایستادگی کرده و به طور استراتژیک دست نخورده باقی مانده — اگر نه تقویت شده. مقاومت ایران ساختاری بود. آن به فشار هماهنگ از واشنگتن و تلآویو بدون واگذاری بازدارندگی، منافع یا وزن منطقهایاش ایستادگی کرد. ایران به اسلامآباد وارد میشود نه به عنوان یک درخواستکننده، بلکه به عنوان یک بازیگر که هزینههایی را تحمیل کرده و اختیار خود را حفظ کرده است — آماده برای مذاکره، اما تنها بر اساس شرایطی که مانع از تجدید قوا شدن رقبایش تحت پوشش آتشبس شود.
واشنگتن نه برای دیکته کردن، بلکه برای مواجهه با آنچه نتوانسته شکست دهد، میرسد.
اما این دقت خارجی بر پایهای داخلی به شدت ناپایدار استوار است. رژیمی که اکنون در خارج ستایش میشود، در داخل به عنوان یک رژیم coercive و غیرقانونی شناخته میشود. اقتدار آن تحمیل شده است، نه اعطا شده. محبوبترین شخصیت سیاسی کشور، نخستوزیر سابق عمران خان، در زندان است؛ حرکت او نابود شده، و حامیانش مورد آزار و خاموشی قرار گرفتهاند. انتخابات به پوچی کشیده شده، نارضایتی جرمانگاری شده و سیاست به تبعیت مدیریت شده تقلیل یافته است. آنچه اسلامآباد به عنوان ثبات در خارج ارائه میدهد، در داخل به عنوان سرکوب تجربه میشود.
و با این حال — این دقیقاً چیزی است که آن را مفید میسازد.
قدرتهای خارجی آنچه را که شهروندان پاکستانی رد میکنند، تحسین میکنند: کنترل بدون رضایت، قاطعیت بدون پاسخگویی. اهمیت جهانی رژیم به نسبت معکوس با مشروعیت داخلیاش افزایش مییابد. قدرت آن در خارج بر پایه ضعف آن در داخل بنا شده است. این تناقض نیست. این محاسبه است.
این افراط نیست. این دکترین است.
اسرائیل به عنوان سیاست آتشبسها را نقض میکند. لبنان یک نمایش جانبی نیست؛ بلکه آزمایشگاهی برای قتلعام انبوه است. غزه نه خسارت جانبی است؛ بلکه کشتارهای مداوم است که به عنوان امنیت بازتعریف شدهاند. توافقها، در دستان اسرائیل، مزاحمتهای موقتی هستند — مدارکی که به محض اینکه ماشین خشونت آن را محدود کنند، سوزانده میشوند. خودداری وجود ندارد. مصونیت مطلق است.
این فساد در هسته تئاتر شکننده اسلامآباد است.
واشنگتن ممکن است به این درک برسد که خواستههای حداکثری نمیتوانند با نتایج پایدار همزیستی داشته باشند. تهران ممکن است مقاومت را به وزن دیپلماتیک تبدیل کند. اما اسرائیل به چنین بازنگری نیازی ندارد. این کشور در بیثباتی شکوفا میشود، از بحران تغذیه میکند و بهطور سیستماتیک اطمینان حاصل میکند که هیچ توافقی به اندازه کافی دوام نمیآورد تا محدودیتهایی را تحمیل کند. این کشور قوانین را خم نمیکند. آنها را نابود میکند.
به همین دلیل است که این مذاکرات قبل از آغاز احساس شکنندگی میکنند. آنها تحت تأثیر نیرویی قرار دارند که به مذاکره اعتقادی ندارد، تنها به تسلط — و در صورت عدم موفقیت، به ویرانی. واشنگتن ممکن است به عنوان شریک ارشد خود را نشان دهد، اما به طور فزایندهای به یک حامی خسته شباهت دارد که سعی میکند — و در این کار ناکام است — یک مشتری را که مصونیت را با حاکمیت اشتباه گرفته، مهار کند. اسرائیل به سناریو پایبند نیست. آن را میسوزاند.
و با این حال — چیزی تغییر کرده است.
این صلح نیست. این مهار است. اسلامآباد صحنه است. شکست سناریو است. و برای اولین بار در دههها، این سناریو در واشنگتن نوشته نمیشود.

