بیش از یک ماه از جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران میگذرد و فرضیات اولیه درباره پیروزی سریع به هم ریخته است. ابهام استراتژیک، دینامیکهای تشدید و پاسخهای مقاومتی ایران نشاندهنده یک درگیری طولانیمدت با پیامدهای منطقهای، هدفگیری زیرساختها و افزایش خطرات اقتصادی جهانی است، بدون اینکه وضعیت پایانی روشنی وجود داشته باشد.
بیش از یک ماه از آغاز حمله تمامعیار ائتلاف ایالات متحده و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی ایران میگذرد و روند این درگیری از همیشه مبهمتر شده است. با وجود این عدم قطعیت فراگیر، میتوان با درجهای معقول از اطمینان تحلیلی ادعا کرد که پیامدهای این رویارویی بهطور بالفعل تغییرات ساختاری در هر دو نظم منطقهای و جهانی را به وجود آورده است. در نتیجه، بازگشت به وضعیت پیش از جنگ بهطور فزایندهای غیرمحتمل به نظر میرسد. در این شرایط، وظیفه اصلی تحلیلی، ترسیم مسیرهای بالقوه پیش رو و تعیین سناریوهای محتملی است که میتواند تکامل آینده درگیری و پیامدهای استراتژیک وسیعتر آن را تعریف کند.
قبل از ورود به هر گونه تحلیل اساسی، ضروری است که بخشی از ابهام پیرامون نتیجه جنگ به نوعی از سردرگمی استراتژیک در ایالات متحده نسبت داده شود. این وضعیت را میتوان از طریق لنز نظری کارل فون کلاوزویتس تفسیر کرد که بیان داشت جنگ چیزی جز ادامه سیاست به وسیله دیگر ابزارها نیست. بر این اساس، جنگ یک هدف خودمختار نیست، بلکه ابزاری است که تحت اهداف سیاسی قرار دارد؛ بنابراین، هر ارزیابی از ابزارهای نظامی که از هدف سیاسی نهایی خود خالی باشد، فاقد انسجام تحلیلی است. در این چارچوب، هر درگیری نظامی که به هدف سیاسی مشخص و قابل دستیابی متکی نباشد—حتی اگر در میدان نبرد موفقیتهای تاکتیکی یا عملیاتی به دست آورد—در سطح استراتژیک محکوم به شکست است.
در غیاب بیان دقیق و شفاف از اهداف استراتژیک و عملیاتی، سردرگمی در کاخ سفید بهطور فزایندهای مشهود شده است. فراتر از این، میتوان ادعا کرد که ایالات متحده کمپین نظامی فعلی خود را با درجهای از شتاب آغاز کرده است. اظهارات متناقض مقامات آمریکایی، حملات به زیرساختهای غیرنظامی ایران و تنشهای سیاسی داخلی بهطور جمعی بهعنوان نشانههایی از این عدم انسجام عمل میکنند.
در هفتههای منتهی به حمله، استقرار داراییهای نظامی ایالات متحده در منطقه مسئولیت فرماندهی مرکزی ایالات متحده (CENTCOM) با برنامهریزی و دقت قابل توجهی انجام شد و بهطور همزمان در محورهای دفاعی و تهاجمی پیشرفت کرد. در جبهه تهاجمی، این شامل استقرار پیشرفته داراییهای نیروی هوایی ایالات متحده—شامل هواپیماهای جنگنده، پلتفرمهای سوختگیری هوایی، سیستمهای هشدار و کنترل زودهنگام هوایی (AEW&C)، پایگاههای فرماندهی هوایی و پلتفرمهای جمعآوری اطلاعات سیگنال (SIGINT)—به پایگاههای منطقهای، بهویژه در عربستان سعودی و اردن، به همراه اعزام گروههای ضربتی ناو هواپیمابر USS Abraham Lincoln (CSG-3) و USS Gerald R. Ford (CSG-12) بود. در جبهه دفاعی، ایالات متحده تلاش کرد تا آسیبپذیریهای خود را با تخلیه تأسیسات نظامی شناختهشده در کشورهای همسایه ایران و تقویت معماری دفاع هوایی زمینی چندلایه کاهش دهد.
با این حال، تداوم جنگ به ماه دوم، پنتاگون را مجبور به استقرار لجستیک و نیروی انسانی اضافی کرده است. درخواست برای بودجه تکمیلی ۲۰۰ میلیارد دلاری از کنگره، به همراه استقرار سریع ۱۰,۰۰۰ نفر از نیروهای نخبه—شامل واحدهای هوابرد و تفنگداران دریایی ایالات متحده—پس از یک ماه عملیات هوایی بزرگمقیاس، نشان میدهد که فرضیات اولیه برنامهریزی بهطور کامل محقق نشده است. حتی گزارشهایی درباره احتمال استقرار گروه ضربتی ناو USS George H.W. Bush به خاورمیانه منتشر شده است.
فوریت ظاهری پنتاگون در آغاز جنگ در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ را میتوان در زمینه بهرهبرداری از یک فرصت عملیاتی منحصر به فرد تحلیل کرد. برگزاری جلسه شورای دفاعی با سطح بالا در تهران هدفی نادر و زمانحساس را فراهم کرد. این جلسه با حملات هوایی گسترده به محل برگزاری جلسه در محوطهای که دفتر رهبر معظم ایران در آن قرار داشت، دنبال شد. این حملات نه تنها منجر به کشته شدن چندین فرمانده ارشد ایرانی شد، بلکه از طریق حمله همزمان به محل اقامت آیتالله علی خامنهای، به ترور او و چندین عضو خانوادهاش نیز انجامید.
با وجود اینکه تهران بار دیگر به دلیل تکرار نواقص امنیتی—که پیشتر در طول درگیری ۱۲ روزه و کشتن هدفمند فرماندهان ارشد در نیروی هوایی سپاه پاسداران مشاهده شده بود—تلفات انسانی قابل توجهی را متحمل شد، اهداف استراتژیک ائتلاف ایالات متحده و اسرائیل بهطور کامل محقق نشد. حداقل در بخشهایی از پنتاگون، انتظار میرفت که حذف سریع شخصیتهای رهبری ارشد—بهویژه آیتالله خامنهای—منجر به فروپاشی ساختار سیاسی-نظامی ایران شود. همچنین فرض بر این بود که پاسخ نظامی ایران محدود و کنترلشده خواهد ماند، همانطور که در موارد قبلی مشاهده شده بود. درخواست رئیسجمهور ایالات متحده برای “تسلیم بیقید و شرط” ایران در هفته اول جنگ بهطور دقیق چنین ارزیابیهای اولیه را منعکس میکند.
در ادامه، تلاشهای سازمان اطلاعاتی اسرائیل، موساد، برای ایجاد ناآرامیهای اجتماعی نیز نتوانست به نتایج مطلوب دست یابد. طبق سنتهای دیرینه، ایرانیان آخرین چهارشنبه سال—چند روز قبل از نوروز—را با تجمعاتی به نام “چهارشنبهسوری” جشن میگیرند که شامل آتشبازی، آتشافروزی و تجمعات عمومی بزرگ است. از دیدگاه برنامهریزان امنیتی اسرائیل، این زمینه اجتماعی فرصتی بالقوه برای تحریک خشونت و تبدیل تجمعات عمومی به ناآرامیهای خیابانی فراهم میآورد. در این راستا، در یک بازه زمانی خاص، بخشی از حملات پهپادی اسرائیل بر هدف قرار دادن ایستگاههای امنیتی متمرکز شد تا شرایطی را برای بیثباتسازی داخلی فراهم کند. این طرح بهخوبی طراحی نشده در نهایت نتوانست به اهداف مورد نظر خود دست یابد.
تا هفته سوم درگیری، با از دست رفتن اعتبار پیشبینیهای خوشبینانه درباره پایان سریع جنگ و با افزایش فشار ناشی از اختلالات در ترافیک دریایی از طریق تنگه هرمز بر اقتصاد جهانی، ایالات متحده رویکرد جدیدی را اتخاذ کرد—که بهعنوان مکملی برای دکترین شوک در جنگ به کار گرفته شد، رویکردی که تا به امروز ادامه یافته است. این چارچوب، که میتوان آن را بهعنوان “کاهش تنش از طریق تشدید” مفهومسازی کرد، بهعنوان یک عامل تعیینکننده در شکلدهی به مسیر آینده درگیری از دیدگاه آمریکاییها ظهور کرده است و در این پارادایم است که سناریوهای آینده باید ارزیابی شوند.
در تاریخ ۱۸ مارس، نیروی هوایی اسرائیل به تأسیسات موجود در عسلویه حمله کرد. این حمله که زیرساختهای خط لوله مرتبط با میدان گاز پارس جنوبی را هدف قرار داد، در حدود ساعت ۱۴:۱۰ به وقت محلی انجام شد. اگرچه ایالات متحده بهطور رسمی وجود اطلاعات قبلی درباره این عملیات را رد کرد و آن را غیرقابل قبول توصیف کرد، اما این حادثه را میتوان بهعنوان یک نقطه عطف حیاتی—بهطور قابلتوجهی یک نقطه غیرقابل بازگشت—در تحول جنگ ارزیابی کرد.
هدف از هدف قرار دادن این زیرساخت حیاتی، انتقال یک پیام صریح از ائتلاف ایالات متحده و اسرائیل به جمهوری اسلامی ایران بود—پیامی که فراتر از اهداف نظامی صرف بود و بهطور مؤثری تهدیدی آشکار برای آغاز یک جنگ زیرساختی گستردهتر علیه ایران محسوب میشد. در حالی که واشنگتن به نظر میرسید انتظار داشت تهران ممکن است در برابر چنین فشاری موضع احتیاطآمیزی اتخاذ کند یا حتی به سمت کاهش تنش حرکت کند، پاسخ قاطع ظرف چند ساعت ارائه شد.
در این زمینه، نیروهای مسلح ایران مجموعهای از حملات حسابشده را علیه شرکت پالایش و پتروشیمی سعودی آرامکو (SATORP) و مناطق جبیل در عربستان سعودی، میدان گاز الحسن در امارات متحده عربی و بهویژه منطقه صنعتی راس لافان در قطر انجام دادند. این حملات منجر به اختلالی تخمینی در حداقل ۱۷ درصد از ظرفیت صادرات گاز طبیعی مایع (LNG) قطر برای مدت نامشخصی شد.
این پاسخ عزم تهران را برای ادامه درگیری نشان داد. بنابراین، در مقایسه با دورههای قبلی—زمانی که آثار اقدامات ایرانی، چه حملات به پایگاههای نظامی منطقهای و چه حتی بسته شدن تنگه هرمز، عمدتاً بهعنوان اثرات کوتاهمدت ارزیابی میشد—این رویارویی اکنون پتانسیل عواقب بلندمدت و چندساله را برای هر دو طرف دارد. این واقعیت نیازمند توجه جدی از سوی سیاستگذاران و مقامات نظامی غربی، بهویژه در میان متحدان ایالات متحده است.
بنابراین، هر تحلیلی از سناریوهای آینده و پیشبینیهای نتیجه جنگ باید بهطور همزمان به دو متغیر اساسی توجه کند. اولی، درجه تعهد ایالات متحده و اسرائیل به ادامه فرآیند تضعیف نظامی و بیثباتسازی اقتصادی ایران است—حتی به قیمت وارد کردن آسیبهای غیرقابل جبران به زیرساختها و اهداف صنعتی. دومی، ظهور نوعی اجماع سیاسی در تهران است که در آن پذیرش پایان جنگ به تضمینهای معتبر و قابل اجرا در برابر تکرار حملات مشابه و همچنین ایجاد یک مکانیزم روشن برای جبران خسارات وارده بستگی دارد. در غیاب چنین شرایطی، واضح است که در سالهای آینده، حملات مکرر در فواصل کوتاه به هدف قرار دادن تهران با هدف دستیابی به فروپاشی کامل سیاسی-اقتصادی ادامه خواهد یافت. بنابراین، تهران اکنون به نظر میرسد که برای یک درگیری طولانیمدت با افق عملیاتی چندماهه آماده میشود.
در یک سناریوی ایدهآل برای کاخ سفید، ایالات متحده ممکن است بر اساس ارزیابیها و ادعاهای قبلی خود، تلاش کند تا درگیری را حداکثر در بازه زمانی شش تا هشت هفته از آغاز عملیات به پایان برساند. در این چارچوب، دولت کنونی تخریب زیرساختهای نظامی-صنعتی ایران در سطوح مختلف، تضعیف برنامه موشکی بالستیک آن و تضعیف برنامه هستهایاش را بهعنوان اهداف نهایی خود تعریف کرده و بر اساس دستیابی به این اهداف، خود را پیروز در این کمپین اعلام کند.
اگرچه فشارهای اقتصادی و ملاحظات سیاست خارجی دونالد ترامپ میتواند چنین سناریویی را تا حدی قابل تصور کند—بهویژه با هدف تأمین خروج سریع از درگیری و اجتناب از گرفتار شدن در یک جنگ فرسایشی طولانیمدت—مجموعهای از عوامل قوی بازدارنده و متقابل در مسیر تحقق آن قرار دارد.
مسئله اول یک سؤال اساسی را مطرح میکند: آیا تهران، پس از تحمل چنین مقیاس از آسیب، اصلاً مایل است به تضمینهای آتشبس غیرقابل اعتماد اعتماد کند؟ در کمتر از یک سال، ایران تحت دو حمله بزرگ قرار گرفته است که منجر به تغییر در درک تصمیمگیرندگان در تهران درباره ماهیت مذاکرات قبلی شده است. در این زمینه، تفسیری غالب شکل گرفته است که مذاکرات پیش از جنگ—بهویژه آنهایی که پیش از جنگ ۱۲ روزه انجام شد—مسیرهای واقعی برای کاهش تنش نبودهاند، بلکه ابزارهای فریب و خرید زمان بودند که توسط دولت ترامپ به کار گرفته شدهاند.
بر این اساس، هرگونه مذاکرات احتمالی اکنون به عنوان خدمت به عملکرد مشابه ارزیابی میشود. نقض خطوط قرمز استراتژیک ایران در طول این درگیری همچنین ماهیت جنگ را فراتر از یک رویارویی صرف نظامی ارتقا داده و آن را به یک مبارزه وجودی تبدیل کرده است. در نتیجه، چارچوب تصمیمگیری در تهران دیگر تنها با ملاحظات تاکتیکی یا حتی عملیاتی تعریف نمیشود، بلکه در سطحی بالاتر با درک تهدیدی بنیادین برای بقای ساختار سیاسی-امنیتی کشور مشخص میگردد—تحولی که به طور ذاتی انعطافپذیری در پذیرش آتشبس یا سازش را محدود میکند.
مسئله دوم به واکنش کشورهای منطقه به چنین تصمیمی مربوط میشود. دولتهای عرب با یک معضل حیاتی مواجه خواهند شد: آیا میتوانند ایران را در شرایط “ببر زخمی” در همسایگی نزدیک خود بپذیرند، در حالی که ایالات متحده به طور مؤثری از تعهدات امنیتی مستقیم فاصله میگیرد و آنها را با تضمینهایی مانند تأمین سیستمهای تسلیحاتی پیشرفتهتر جایگزین میکند. کشورهایی که به طور مستقیم یا غیرمستقیم در حملات علیه ایران شرکت کردهاند، حتی فراتر از چارچوب تعهدات دفاعی خود به واشنگتن، به خوبی آگاهند که این سطح از مشارکت بدون پیامدهای بلندمدت نخواهد بود و در محاسبات استراتژیک آینده تهران ثبت خواهد شد.
مسئله سوم به موضع اسرائیل در مورد هرگونه آتشبس بالقوه مربوط میشود. اسرائیل به طور مؤثر در حال حاضر در یک وضعیت جنگی پایدار به مدت تقریباً دو سال درگیر بوده است. در حالی که ادامه این وضعیت ممکن است از برخی دیدگاههای تحلیلی به عنوان یک مکانیزم برای مدیریت یا منحرف کردن چالشهای داخلی تفسیر شود، دادههای نظرسنجی نشان میدهد که بخش قابل توجهی از جمعیت در سرزمینهای اشغالی همچنان از ادامه جنگ حمایت میکنند. در چنین شرایطی، اسرائیل میتواند به عنوان یکی از موانع اصلی برای هر نوع سازش در نظر گرفته شود—یک بازیگر استراتژیک که نه تنها از تضعیف ایران بهرهمند میشود، بلکه از فرسایش تدریجی کشورهای عرب در طول این فرآیند نیز بهرهبرداری میکند، مگر اینکه به طور مستقیم توسط ایالات متحده محدود شود.
ایالات متحده ممکن است هنوز به دنبال آزمایش چشماندازهای خود از طریق ترورهای هدفمند مقامات سیاسی و نظامی باشد. همانطور که قبلاً مشاهده شد، دهها شخصیت برجسته—از جمله علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی—در هماهنگی با اسرائیل ترور شدند. با این حال، مسیر عملیات نظامی ایران در چارچوب دفاعی بدون وقفه ادامه یافته است. دستورات عملیاتی از پیش تعیین شده که رفتار جنگ را تنظیم میکند، همچنان در حال اجراست و با حذف افراد کلیدی به طور بنیادی مختل نمیشود.
در این زمینه، مهم است که توجه داشته باشیم که چنین وضعیتی برای تهران بیسابقه نیست و این نخستین تجربه آن در مواجهه با حذف فیزیکی مقامات ارشد در شرایط جنگی نیست. در طول جنگ ایران و عراق، به ویژه پس از برکناری ابوالحسن بنیصدر از سمت خود، سازمان مجاهدین خلق ایران وارد فاز مسلحانهای از رویارویی شد. این دوره به طور گستردهای به عنوان یکی از خونینترین مراحل خشونت سیاسی در تاریخ معاصر ایران شناخته میشود، که در آن تعدادی از شخصیتهای برجسته در حملات تروریستی هدف قرار گرفتند، از جمله محمدعلی رجایی، محمدجواد باهنر و محمد بهشتی، به همراه دهها مقام مذهبی، دولتی، اعضای قوه قضائیه و پرسنل نظامی.
در نهایت، با توجه به عوامل فوق، خروج سریع ایالات متحده از این کمپین به ظهور نوعی تفاهم متقابل بین تهران و واشنگتن بستگی خواهد داشت—نوعی که قادر به تجمیع حداقل مجموعهای از منافع و خطوط قرمز برای هر دو طرف در چارچوبی معتبر و قابل اجرا باشد. با این حال، تا زمانی که ایالات متحده آماده ارائه امتیازات ملموس و قابل اندازهگیری در چارچوب یک توافق قابل اجرا نباشد، گزینه جایگزین ادامه رویکرد مبتنی بر فشار خواهد بود—رویکردی که بر اساس به کارگیری ابزارهای قدرت در حوزههای مختلف بنا شده و هدف آن وادار کردن تهران به بازنگری در محاسبات استراتژیک خود است.
در هفتههای آینده، انتظار میرود ائتلاف ایالات متحده و اسرائیل به تدریج دامنه عملیات خود را به سمت زیرساختهای اقتصادی ایران گسترش دهد. نشانههای اولیه این رویکرد در حملات هوایی به بخشهای مهمی از صنعت فولاد ایران قابل مشاهده است. این روند ممکن است به طور زنجیرهای به سایر بخشهای حیاتی اقتصاد، از جمله تأسیسات تولید برق، زیرساختهای اصلی مانند پلها و شبکههای جادهای، کارخانههای تولید سیمان و حتی عملیات معدنی گسترش یابد. در سطح استراتژیک، هدف چنین اقداماتی ایجاد فشار اقتصادی گسترده و در نتیجه تحریک نارضایتی اجتماعی به منظور وادار کردن سیستم حاکم به پذیرش شرایط تسلیم است. در پاسخ، واکنش ایران به چنین سناریویی میتواند به طور عمده قابل پیشبینی باشد: زیرساختهای مربوطه در منطقه—به ویژه آنهایی که از طریق سرمایهگذاری مستقیم یا غیرمستقیم ایالات متحده تأسیس شدهاند—مورد اقدام نظامی متقابل قرار خواهند گرفت.
در شرایطی که تهران موفق به حفظ نرخ آتش مؤثر در هر دو حوزه پهپاد و موشک شده است، در حالی که نشانههایی از فشار در موجودیهای موشکی دفاعی—بهویژه سامانههای ضدبالستیک—در طرف مقابل در حال ظهور است، ایران ممکن است به تدریج توانایی تهدید منافع اقتصادی ایالات متحده در منطقه و همچنین هدفگیری مستقیم زیرساختهای اقتصادی اسرائیل را به دست آورد. در این زمینه، حمله موشکی ۲ آوریل به منطقه صنعتی سگولا و تخریب تأسیساتی متعلق به Aerosol—شرکتی فعال در تولید کوادکوپترها، پهپادهای شناسایی و مهمات معلق—میتواند به عنوان نخستین نمونه مستند از حملات مؤثر ایرانی در این سطح ارزیابی شود. دامنه این حمله میتواند در صورت لزوم به زیرساختهای حیاتیتری مانند تأسیسات تولید برق گسترش یابد. بخشی از این مؤثریت به سیاست اسرائیل در rationing موشکهای ضدبالستیک مربوط میشود—وضعیتی که در صورت تداوم درگیری، احتمالاً با محدودیتهای جدی در کوتاهمدت در زمینه تأمین مجدد مواجه خواهد شد.
در حالی که توازن بین قابلیتهای موشکی تهاجمی و دفاعی به تدریج به نفع ایران در حال تغییر است، یکی از سناریوهای ممکن—اگرچه نه به عنوان یک راهحل مستقل، بلکه به عنوان یک گزینه مکمل—شامل بهکارگیری نیروهای عملیات ویژه خواهد بود. واحدهایی که تحت فرماندهی فرماندهی عملیات ویژه ایالات متحده، که در حال حاضر در خاورمیانه مستقر هستند، میتوانند به اجرای یک سری عملیات هدفمند برای سرکوب یا مختل کردن پایگاههای موشکی ایران مأمور شوند.
در حالی که این تأسیسات از نظر مقاومت در برابر بمباران هوایی قابل توجه هستند، از منظر آسیبپذیریهای داخلی، اهداف بالقوهای برای عملیات نفوذ و خرابکاری باقی میمانند. در واقع، CENTCOM قبلاً تلاش کرده است تا حملات هوایی به ورودیهای تونل را با بهکارگیری مهمات BLU-91/B برای مینگذاری مناطق اطراف چنین تأسیساتی تکمیل کند. اجرای چنین سناریویی، با وجود ماهیت ذاتاً جسورانهاش، میتواند در چارچوب ریسک قابل قبول مفهومسازی شود—بهویژه با توجه به اینکه بخشهایی از زیرساختهای موشکی ایران در沿 سواحل جنوبی کشور واقع شدهاند و در نزدیکی خط ساحلی قرار دارند، که ریسک عملیاتی برای نیروهای حملهکننده را نسبت به اهداف عمیقتر در داخل کاهش میدهد. با این حال، چنین عملیاتهایی نمیتوانند بهطور کامل از قابلیتهای شناسایی نیروهای دفاعی ایران دور بمانند.
در نهایت، یکی از متغیرهای تعیینکننده که ممکن است حتی پس از خاتمه رسمی درگیریها باقی بماند، مسئله کنترل بر تنگه هرمز است. در این زمینه، برخی تحلیلگران معتقدند که تا زمانی که ایران کنترل مؤثری بر این آبراه استراتژیک داشته باشد، ایالات متحده قادر نخواهد بود بهطور معتبر پیروزی را ادعا کند و پیامدهای استراتژیک این وضعیت برای سالها ادامه خواهد داشت. در حالی که مقامات کاخ سفید تأکید میکنند که ایالات متحده بهطور مستقیم به نفتی که از این مسیر عبور میکند وابسته نیست و نوسانات بازار انرژی محدود به تأثیرات کوتاهمدت خواهد بود، واقعیت بهمراتب پیچیدهتر است. فراتر از چین، بخش قابل توجهی از متحدان آسیایی ایالات متحده به شدت به تأمین انرژی خاورمیانه وابسته هستند و هر گونه اختلال در این زنجیره بهطور غیرمستقیم بر اقتصاد ایالات متحده تأثیر خواهد گذاشت. در میان این کشورها، ژاپن یکی از آسیبپذیرترین موارد است که بیش از ۹۰ درصد نفت خود را از خاورمیانه وارد میکند و تقریباً ۷۰ درصد از این حجم از تنگه هرمز عبور میکند. تحت چنین شرایطی، افزایش نرخ بهره توسط بانک ژاپن در پاسخ به افزایش قیمت انرژی—یا به عبارت دیگر، تقویت ین در برابر دلار—میتواند عواقب گستردهای برای اقتصاد جهانی ایجاد کند و بهطور مستقیم بر بازارهای سهام، اوراق قرضه و املاک تأثیر بگذارد.
تحت تأثیر ترکیبی اهمیت استراتژیک این آبراه و فشار از سوی کشورهای عربی منطقه، ایالات متحده ممکن است به اقدامات نظامی برای بازگشایی تنگه هرمز متوسل شود.
در میان سناریوهای بالقوه در مورد تنگه، بار دیگر، تصرف جزیره خارک مطرح است. اهمیت این جزیره به دلیل نقش آن در تسهیل تقریباً ۹۰ درصد از صادرات نفت ایران است که آن را به ابزاری مؤثر برای اعمال فشار تبدیل میکند. با این حال، همانطور که قبلاً اشاره شد، ملاحظات عملیاتی نشان میدهد که هم تصرف و هم، بهویژه، نگهداری از جزیره با چالشهای قابل توجهی همراه خواهد بود. نزدیکی آن به سرزمین اصلی و عدم وجود ویژگیهای دفاعی طبیعی آن را در معرض آسیبپذیری مداوم قرار میدهد. اگرچه وجود زیرساختهای حساس نفتی ممکن است مقیاس قدرت آتش ایران را محدود کند، هر گونه تلاش برای تصرف جزیره نیازمند استقرار سیستمهای دفاع هوایی لایهای، ایجاد مواضع دفاعی مستحکم و حمایت هوایی پایدار از سوی نیروی حملهکننده خواهد بود. با این حال، باید تأکید کرد که تصرف جزیره خارک، بدون کنترل بر تنگه هرمز، فاقد کارایی استراتژیک کامل خواهد بود و در بهترین حالت میتواند به عنوان ابزاری برای چانهزنی در مذاکرات آینده عمل کند.
بهطور مشابه، تصرف جزایر مشرف به تنگه هرمز—از جمله ابوموسی، تنب بزرگ، تنب کوچک، لارک، هرمز و قشم—بهعنوان اهداف عملیاتی بالقوه در نظر گرفته شده است. از منظر نظامی، جزایر واقع در فاصله بیشتری از سرزمین اصلی ایران، مانند ابوموسی، بهعنوان جزایر نسبتاً آسانتری برای تصرف ارزیابی میشوند، در حالی که جزایر مانند قشم، بهدلیل نزدیکی به سرزمین اصلی و ویژگیهای عملیاتی مشابه با خارک، پیچیدگیهای قابل توجهتری را به همراه دارند. با این حال، حتی اگر چنین اهدافی محقق شود، کنترل این جزایر بهتنهایی برای بازگشایی کامل تنگه کافی نخواهد بود، با توجه به اینکه بخش قابل توجهی از قابلیتهای تهاجمی ایران—بهویژه در حوزههای پهپادها و موشکهای ضدکشتی—از داخل کشور بهعمل میآید.
بهطور کلی، هرگونه مداخله نظامی مستقیم در تنگه هرمز میتواند مرحله جدیدی از درگیری فرسایشی را در افق زمانی یک تا سه ماهه آغاز کند، بدون اینکه لزوماً به نتیجهای قاطع منجر شود. علاوه بر این، در شرایط کنونی، نوعی “کنترل انتخابی” بر تنگه اعمال میشود؛ مسدودسازی فیزیکی کامل اجرا نشده و کشتیهای متعلق به کشورهای غیرخصمانه با مجوز، اجازه عبور ایمن دارند. در مقابل، هرگونه اقدام نظامی ایالات متحده میتواند ترافیک دریایی را بهطور کامل برای چندین هفته مختل کند و در صورت انجام عملیات گسترده مینگذاری، این اختلال ممکن است برای ماهها ادامه یابد.
فراتر از انتقال انرژی، این کریدور دریایی نقش حیاتی در جابهجایی کالاهای کمتر مشهود اما استراتژیک مانند هلیوم، گوگرد و اوره ایفا میکند—موادی که بهطور غیرمستقیم برای صنایع پیشرفته، از جمله تولید نیمههادیها، استخراج عناصر نادر و سیستمهای خنککننده صنعتی ضروری هستند و بهطور مستقیم برای کشاورزی حیاتیاند. از این رو، اختلال در این مسیر میتواند زنجیرههای تأمین جهانی را در سطوحی فراتر از بخش انرژی تحت تأثیر قرار دهد. چنین سناریویی عواقب قابل توجهی برای متحدان اروپایی وابسته به گاز طبیعی مایع و اقتصادهای آسیایی وابسته به نفت خام خواهد داشت، عاملی که تا کنون به عدم حمایت معنادار از یک کمپین نظامی بینالمللی در این آبراه کمک کرده است.
در نهایت، محتملترین مسیر برای ایالات متحده ممکن است ترکیبی از سناریوهای فوق باشد. بهنظر میرسد واشنگتن، حداقل تا زمان تکمیل استقرار نیروها و تجهیزات اضافی در منطقه، از درگیری مستقیم و مقیاس بزرگ در تنگه هرمز خودداری کند و بهجای آن بر تقویت مکانیزمهای فشار سیاسی و اقتصادی در چارچوبی که قبلاً ترسیم شده، تمرکز کند.
همانطور که در ابتدا اشاره شد، جنگ میتواند بهعنوان ادامه یک فرآیند مذاکره مفهومسازی شود که در آن ابزارهای نظامی به تحقق اهداف سیاسی خدمت میکنند. از این منظر، ماهیت درگیری کمتر شبیه به یک رویارویی موقتی و بیشتر شبیه به یک جنگ فرسایشی طولانی است. با این حال، بهنظر میرسد دولت ترامپ در ابتدا به دنبال پیروزی سریع و کوتاهمدت بوده است—مشابه رویکردش در ونزوئلا—اما در عمل در یک درگیری طولانی و فرسایشی گرفتار شده که منطق استراتژیک و مجموعهای از الزامات بهطور بنیادی متفاوتی را تحمیل میکند.
با پیشرفت این مسیر، ایالات متحده به هدف قرار دادن زیرساختها و اشیاء غیرنظامی پرداخته است تا هزینههای درگیری را برای ایران در چندین حوزه افزایش دهد—رویکردی که یادآور رویکرد استفاده شده در جنگ کوزوو است—و بر تصمیمگیری سیاسی تهران تأثیر بگذارد. در مقابل، ایران از ابزارهای متقابل—بهویژه اهرم استراتژیک تنگه هرمز و حملات به منافع و شرکای منطقهای ایالات متحده—برای حفظ تعادل فشار استفاده کرده است.
بر این اساس، میتوان تخمین زد که درگیری حداقل برای یک ماه دیگر ادامه خواهد داشت. اگر روندهای کنونی ادامه یابد، حجم تولید نفت تحققنیافته ممکن است به یک میلیارد بشکه نزدیک شود؛ و تا پایان آوریل، نشانههای ملموس یک بحران انرژی احتمالاً در اقتصادهای آسیا، آفریقا و اروپا بهطور فزایندهای مشهود خواهد شد. در عین حال، ادامه اقدامات پرخطر و تسریعشده ایالات متحده ممکن است درگیری را بیشتر تشدید کند و سناریویی ایجاد کند که نه تنها دشمنان بلکه متحدان ایالات متحده نیز در معرض هزینههای فزاینده ناشی از این وضعیت سردرگمی استراتژیک قرار گیرند.

