هرگاه سوالی درباره نفوذ ایران در خاورمیانه مطرح میشود، ترکیه به عنوان یک گزینه آماده به ارائه میشود. منطق این امر به نظر ساده میرسد: اگر قدرت ایران کاهش یابد، آنکارا به طور طبیعی برای پر کردن این خلأ پیش خواهد آمد. با این حال، این فرض بر اساس مقایسهای گمراهکننده بین دو کشوری است که جاهطلبیهای منطقهای آنها بر پایههای بنیادی متفاوتی بنا شده است.
برخی تحلیلگران شروع به چارچوببندی مسئله به این شکل کردهاند. ایلان گیلادی، از دانشگاه حیفا، در مقالهای که در هاآرتص منتشر شد، استدلال کرد که ترکیه میتواند به عنوان یک بازیگر کلیدی امنیتی در منطقه پس از هرگونه رویارویی عمده با ایران ظاهر شود. بر اساس این دیدگاه، کشورهای خلیج فارس از پیش شروع به بازنگری در استراتژیهای دفاعی خود کردهاند به گونهای که وابستگی خود به ایالات متحده را کاهش دهند و درهای بیشتری را به روی نقش ترکیه باز کنند.
با این حال، این استدلال فرض میکند که ترکیه میتواند نفوذ منطقهای ایران را بدون پرداختن به یک سوال بنیادیتر تکرار کند: آیا آنکارا همان چارچوب ساختاری و ایدئولوژیکی را دارد که به تهران اجازه داد تا شبکه نفوذ خود را در سراسر خاورمیانه ایجاد و حفظ کند؟
این انحراف با ماهیت خود دولت آغاز میشود.
ترکیه مدرن در سال ۱۹۲۳ به عنوان یک جمهوری ظهور کرد که بر ویرانههای امپراتوری عثمانی بنا شده بود. پروژه مصطفی کمال آتاتورک عمدتاً به دروننگری معطوف بود و بر ساخت یک دولت ملت مدرن با مرزهای ملی به وضوح تعریفشده و هویت سیاسی ریشهدار در ملیگرایی سکولار تمرکز داشت. حتی با وجود اینکه ترکیه در دو دهه گذشته حضور دیپلماتیک، اقتصادی و نظامی خود را در منطقه گسترش داده است، سیاست خارجی آن همچنان ادامهای از منافع ملی بوده و نه وسیلهای برای تحول ایدئولوژیک.
ایران رویکرد متفاوتی را اتخاذ کرده است. از زمان انقلاب ۱۹۷۹، جمهوری اسلامی خود را نه تنها به عنوان یک دولت، بلکه به عنوان یک انقلاب در حال انجام تعریف کرده است. در این زمینه، نفوذ منطقهای تنها یک ابزار سیاست خارجی نیست؛ بلکه بخشی از هویت و استراتژی بقای رژیم است. این توضیح میدهد که چرا رفتار ایران در منطقه در طول دورههای مختلف ریاستجمهوری و جناحهای سیاسی به طرز قابل توجهی ثابت مانده است. این خود سیستم است، نه رهبران فردی، که جاهطلبیهای خارجی تهران را تثبیت میکند.
این تفاوت در ابزارهایی که هر کشور برای نمایش نفوذ استفاده میکند، منعکس میشود.
در مقابل، ترکیه عمدتاً بر ابزارهای متعارف قدرت دولتی تکیه کرده است: استقرارهای نظامی، توافقهای امنیتی، شراکتهای اقتصادی و تعامل دیپلماتیک. حتی زمانی که آنکارا به طور نظامی مداخله کرده است، به عنوان مثال در سوریه یا لیبی، شبکهای از شبهنظامیان فراملی را ایجاد نکرده است که به عنوان یک گسترش مداوم از دولت ترکیه عمل کند.
همچنین در نحوه تعامل سیاست داخلی و خارجی در هر کشور تفاوت وجود دارد.
برای ایران، گسترش منطقهای اغلب به عنوان ابزاری برای مدیریت فشارهای داخلی عمل میکند. بحرانهای اقتصادی، نارضایتی سیاسی یا ناآرامیهای اجتماعی به طور مکرر با افزایش فعالیت در حوزههای منطقهای ایران همزمان میشود. تعاملات خارجی به تقویت روایت ایدئولوژیک رژیم و عمق استراتژیک آن کمک میکند.
انتخابات، عملکرد اقتصادی و مباحث درون نهادها به طور منظم موضع خارجی ترکیه را شکل میدهند. زمانی که فشارهای داخلی تشدید میشود، آنکارا تمایل دارد به جای تشدید، جاهطلبیهای منطقهای خود را تعدیل کند.
بنابراین، مقایسه ترکیه و ایران به عنوان مدلهای رقیب هژمونی منطقهای به شدت گمراهکننده است.
ایران به طور تاریخی نفوذ خود را با بهرهبرداری از خلأهای نهادی در کشورهای آسیبپذیر گسترش داده است، مانند تضعیف اقتدار دولتی در لبنان، تکهتکه شدن حاکمیت در عراق، فروپاشی توازن قوا در سوریه و تقسیمات سیاسی در یمن. استراتژی آن اغلب به گنجاندن شبکههای مسلح وفادار در درون سیستمهای سیاسی تضعیفشده وابسته بوده است.
قالببندی ترکیه به عنوان جانشین بالقوه ایران در نهایت بیشتر درباره رویکرد تحلیلگران به خاورمیانه میگوید تا خود منطقه. یک تمایل مداوم برای فرض اینکه افول یک قدرت غالب به ناچار قدرت دیگری را به وجود خواهد آورد، وجود دارد.
با این حال، یک سوال دیگر ممکن است مهمتر باشد.
آیا منطقه واقعاً به یک جایگزین برای ایران نیاز دارد؟
هژمونی منطقهای یک خلأ نیست که منتظر پر شدن باشد. این یک عدم تعادل ساختاری است که به طور مکرر خاورمیانه را بیثبات کرده است. به جای شناسایی قدرت غالب بعدی، چالش واقعی برای منطقه ساختن یک نظم سیاسی است که در آن کشورها بتوانند حاکمیت خود را بازیابند، آزاد از منطق نمایندگان، شبهنظامیان و هژمونیهای رقیب.

