به محض اینکه ایالات متحده و اسرائیل جنگ مشترک خود را علیه ایران آغاز کردند، ناظران شروع به استناد به یک تشبیه تاریخی آشنا کردند: اینکه این مداخله در خاورمیانه یادآور حمله سرنوشتساز ایالات متحده به عراق در سال ۲۰۰۳ است. همانند سال ۲۰۰۳، واشنگتن جنگی انتخابی را علیه یک رقیب دیرینه در خلیج فارس آغاز کرده بود، با هدف آشکار سرنگونی رژیم آن. اما فعلاً، حداقل، اینجا جایی است که تشابه به پایان میرسد. تا زمان اعلام آتشبس در ۷ آوریل، ایالات متحده عمدتاً عملیات خود را علیه ایران به آسمان و دریا محدود کرده بود. به نظر میرسد رئیسجمهور دونالد ترامپ درک کرده باشد که یک حمله زمینی در مقیاس بزرگ—به هیچ وجه صحبت از اشغال نظامی تمامعیار—به معنای دعوت به یک درگیری بیپایان در خارج و طوفانی سیاسی در داخل خواهد بود.
اگر درسهایی از ماجراجوییهای واشنگتن در خاورمیانه وجود داشته باشد، سیاستگذاران بهتر است نگاه خود را به عقبتر، به جنگ دیگری در عراق معطوف کنند: عملیات طوفان صحرا، کمپین تحت رهبری ایالات متحده در اوایل ۱۹۹۱ برای آزادسازی کویت از اشغال عراق. در آن زمان، ایالات متحده یکی از قاطعترین پیروزیهای نظامی تاریخ معاصر را به دست آورد، تنها برای اینکه به دام یک تله دهساله از خود بیفتد. واشنگتن ارتش رئیسجمهور عراق، صدام حسین، را نابود کرد اما رژیم او را در جای خود باقی گذاشت. رئیسجمهور ایالات متحده، جورج هربرت واکر بوش، یک شورش را تشویق کرد اما از کمک به آن غفلت ورزید. بوش و جانشینش، بیل کلینتون، خواستار برچیدن برنامه هستهای عراق شدند اما حاضر به در نظر گرفتن آشتی با بغداد نشدند—حتی اگر این کشور به خواستههای واشنگتن پاسخ میداد.
مشکل در نتیجه میدان نبرد نبود بلکه عدم تطابق سیاست و استراتژی بود. بین سالهای ۱۹۹۱ و ۲۰۰۳، هیچ رئیسجمهوری در ایالات متحده حاضر نبود با رژیم صدام زندگی کند، اما هیچیک نیز برنامهای قابل اجرا برای سرنگونی آن نداشتند. نتیجه، ۱۲ سال درگیری مداوم بود که در آن نیروهای آمریکایی نقش پلیس منطقهای را بر عهده گرفتند. تلاشهای سنگین واشنگتن برای مهار عراق، همپیمانان و رقبای آن را در طول دهه ۱۹۹۰ بیگانه کرد و به تدریج حمایت بینالمللی از سیاست مهار را تضعیف کرد. در داخل، بنبست ایجاد شده فشار دو حزبی فزایندهای برای تغییر رژیم در بغداد به وجود آورد که در نهایت منجر به تصمیم نادرست رئیسجمهور جورج دبلیو بوش برای حمله و اشغال عراق در سال ۲۰۰۳ شد.
ایالات متحده امروز با خطر مواجهه با سناریویی مشابه در ایران روبرو است. مقامات آمریکایی به طور کامل از صحبتهای خود درباره سرنگونی جمهوری اسلامی عقبنشینی کردهاند، یک تغییر بیانی که با شرایط آتشبس جدید رسمی شده است. مذاکرات بیشتری که برای پایان واقعی جنگ لازم است احتمالاً به یک توافق سیاسی منجر خواهد شد که رژیم را در جای خود باقی میگذارد. همانند سال ۱۹۹۱، آن رژیم تضعیف خواهد شد اما هنوز قادر به تهدید همسایگان خود، سرکوب خشونتآمیز چالشهای داخلی به حکومتش و بسیج افکار عمومی جهانی علیه مهار شدید ایالات متحده خواهد بود. تلاش برای مهار ایران، همانطور که ایالات متحده در دهه ۱۹۹۰ برای عراق انجام داد، به طور اجتنابناپذیری به درگیریهای مکرری منجر خواهد شد که نیروهای آمریکایی را درگیر کرده و به اقتصاد بینالمللی آسیب میزند و آنچه را که از حمایت بینالمللی برای سیاست ایالات متحده در منطقه باقی مانده است، تضعیف میکند. در عوض، واشنگتن باید به تهران راهی برای عادیسازی دیپلماتیک و اقتصادی در ازای رعایت مجموعهای روشن از خواستهها، از جمله کنار گذاشتن سلاحهای کشتار جمعی، محدود کردن برنامه موشکی و قطع حمایت از نمایندگان تروریستی، ارائه دهد.
خطای اساسی که بوش و کلینتون در دهه ۱۹۹۰ مرتکب شدند، عدم توافق با رژیم صدام حتی پس از آن بود که این رژیم به خواستههای آمریکایی پاسخ داد. اگر ایالات متحده بخواهد از تکرار اشتباهات گذشته جلوگیری کند، بزرگترین چالش آن در این خواهد بود که نه در به کارگیری قدرت نظامی بلکه در یادگیری زندگی با توافقی که رژیم ایرانی را در جای خود باقی میگذارد، قرار دارد.
WHAT’S LEFT UNSAID
در آمادهسازیهای خود برای طوفان صحرا، جورج ه. و. بوش و مشاورانش به درسهای ظاهری جنگ ویتنام توجه داشتند. برای جلوگیری از باتلاقی مشابه ویتنام، دولت هرگز بهطور جدی به فکر پیشروی به بغداد و برکناری صدام نبود. بلکه هدف آنها بازگرداندن تعادل قدرت میان عراق، ایران و شورای همکاری خلیج فارس—که شامل بحرین، کویت، عمان، قطر، عربستان سعودی و امارات متحده عربی میشود—بود. این امر نیازمند تضعیف نیروی نظامی صدام به حدی بود که دیگر نتواند همسایگانش را تهدید کند، اما نه به اندازهای که خلأ قدرت منطقهای یا تجزیه سرزمینی عراق را به دنبال داشته باشد.
با این حال، این استراتژی که ریشه در واقعگرایی داشت، بهطور بنیادی با اهداف ایدهگرایانه بوش در خلیج فارس در تضاد بود. او حاضر نبود جهانی را بپذیرد که در آن دیکتاتور عراقی در قدرت باقی بماند. بوش که veteran جنگ جهانی دوم بود، صدام را با آدولف هیتلر مقایسه میکرد و حمله به کویت را به تهاجمهای سرزمینی آلمان، ایتالیا و ژاپن در دهه ۱۹۳۰ تشبیه میکرد. بوش در اوت ۱۹۹۰ اعلام کرد: “نیم قرن پیش، جهان فرصتی برای متوقف کردن یک متجاوز بیرحم داشت و آن را از دست داد.” او ادامه داد: “به شما قول میدهم: ما دوباره آن اشتباه را نخواهیم کرد.” به نظر بوش، ریسکها در عراق واضح بود و خیر را در برابر شر قرار میداد. او هرگز بهطور کامل مشخص نکرد که آیا طوفان صحرا یک جنگ عملیاتی برای بازگرداندن تعادل قدرت منطقهای بود یا یک جنگ حقطلبانه برای شکست یک دیکتاتور شرور.
به نظر میرسد بوش این ناهماهنگی استراتژیک را در ذهن خود—اگرچه نه در واقعیت—با این فرض که صدام از شکست تحقیرآمیزی که ایالات متحده بر او تحمیل خواهد کرد، جان سالم به در نخواهد برد، آشتی داده است. واشنگتن امیدوار بود که نابودی ارتش عراق و زیرساختهای حیاتی آن، مردم عراق را به قیام علیه صدام ترغیب کند یا فردی مطیعتر از درون رژیم را به جای او بیاورد. بوش حتی به مردم عراق فراخوان داد که “مسائل را به دست خود بگیرند و صدام حسین، دیکتاتور، را وادار به کنارهگیری کنند.”
چنانکه مشخص شد، عراقیها قیام کردند و معتقد بودند که ایالات متحده از آنها حمایت خواهد کرد. از مارس ۱۹۹۱، قیامهای مردمی در جنوب عمدتاً شیعه و شمال کرد آغاز شد. اما نیروهای آمریکایی در حالی که بقایای خدمات امنیتی صدام بین ۳۰,۰۰۰ تا ۶۰,۰۰۰ شیعه و حدود ۲۰,۰۰۰ کرد را به قتل میرساندند، نظارهگر بودند. تحت فشار فزاینده داخلی و بینالمللی برای کمک به کردها، بوش رهبری مجموعهای از اقدامات بداهه را بر عهده گرفت، از جمله ایجاد منطقه پرواز ممنوع بر فراز فضای هوایی شمال عراق در آوریل ۱۹۹۱. اگرچه در ابتدا بهعنوان یک اقدام موقت برای تأمین پوشش برای پرسنل آمریکایی که کمکهای انسانی به کردها ارائه میدادند، طراحی شده بود، منطقه پرواز ممنوع بهطور دائمی برقرار ماند و در آگوست ۱۹۹۲ به جنوب عراق گسترش یافت. با نظارت بیپایان بر فضای هوایی عراق، ایالات متحده مسئولیت مهار صدام را بدون سرنگونی او بر عهده گرفت—رویکردی که نیازمند اجرای مداوم، تشدید دورهای و حضور نظامی پایدار در منطقه بود. آنچه بهعنوان تلاشی برای جلوگیری از دخالت عمیقتر ایالات متحده در عراق آغاز شده بود، در عوض آن را تثبیت کرد.
چنگ زدن به یک خیال
پس از طوفان صحرا، دولت بوش توافقنامهای برای آتشبس تنظیم کرد که رفع تحریمها را به انصراف عراق از تسلیحات کشتار جمعی مشروط میکرد. در ابتدا، دولت عراق تلاش کرد تا برنامههای تسلیحاتی غیرقانونی خود را پنهان کند. اما صدام به سرعت متوجه شد که نمیتواند با بازرسان سازمان ملل فریبکاری کند. تا پایان سال 1991، او بهطور مخفیانه بیشتر تسلیحات غیرقانونی که پنهان کرده بود را نابود کرد—عملی که بعدها او را آزار خواهد داد زیرا نمیتوانست ثابت کند که دیگر آنها را ندارد.
با این حال، صدام به تنهایی مسئول بنبست بر سر تسلیحات کشتار جمعی نبود. از همان ابتدا، دولت بوش هیچ انگیزهای برای همکاری عراقیها با بازرسیهای سازمان ملل فراهم نکرد. مقامات آمریکایی بهوضوح اعلام کردند که همکاری عراق هرگز به رفع تحریمها یا عادیسازی دیپلماتیک منجر نخواهد شد. همانطور که جیمز بیکر، وزیر امور خارجه وقت بوش، به همتایان اروپایی خود در بهار 1991 گفت: “هیچکس—تکرار میکنم هیچکس—نباید با دولتی عراقی که تحت رهبری صدام است، هیچ کار عادی انجام دهد.” اگر، همانطور که بوش ادعا کرد، صدام واقعاً تجسم هیتلر بود، ایالات متحده بهسختی میتوانست با او مذاکره کند.
کلینتون بر رویکرد معیوب دولت بوش تأکید کرد. بهطور رسمی، او به containment عراق روی آورد. بهطور غیررسمی، او به هیچ چیزی کمتر از تغییر رژیم رضایت نمیداد. این سیاست بهطور خودکشیآمیزی ناکام ماند. مانند بوش قبل از او، کلینتون تأکید کرد که تا زمانی که صدام در قدرت باشد، پایان تحریمها وجود نخواهد داشت. این موضوع بهویژه غمانگیز بود زیرا، همانطور که آرشیوهای عراقی نشان میدهد، صدام در ابتدا امیدوار بود که انتخابات رئیسجمهور جدید ممکن است فرصتی برای آشتی با ایالات متحده فراهم کند. “من معتقدم که در دوران [کلینتون] تغییراتی رخ خواهد داد”، صدام به مشاورانش در ژانویه 1993 گفت. اما کلینتون به پیشنهادات عراقیها پاسخ منفی داد.
کشورهای خلیج فارس از نظر نظامی از همسایگان بزرگتر خود عقب بودند، بنابراین مسئولیت تضمین امنیت منطقه بر عهده ایالات متحده بود. حضور ناوگان دریایی ایالات متحده که قبلاً حداقلی بود، به مجموعهای از پایگاههای نظامی دائمی در کشورهای عربی تبدیل شد. ایالات متحده ستاد ناوگان پنجم خود را در بحرین دوباره تأسیس کرد، پایگاه هوایی ال عُدَید را در قطر ساخت، تأسیسات زمینی و هوایی را در عربستان سعودی و کویت گسترش داد و استقرار تقریباً مداوم ناوهای هواپیمابر را در خلیج حفظ کرد.
گسترش پایگاه نظامی ایالات متحده در منطقه مشکلات خاص خود را ایجاد کرد. شاید شناختهشدهترین آن، واکنش اسلامگرایانهای بود که منجر به اعلام جهاد اسامه بن لادن، رهبر القاعده، علیه ایالات متحده در سال 1996 شد. اما بن لادن و همفکرانش بههیچوجه تنها کسانی نبودند که از موضع واشنگتن در خلیج نگران بودند. تا اواسط دهه 1990، تحریمها تأثیر خود را بر جامعه عراقی گذاشته بودند اما بر رژیم نه. غذا و دارو کمیاب بود در حالی که صدام و حلقه نزدیکانش در کاخهای زرین زندگی میکردند. متحدان ایالات متحده در خاورمیانه و اروپا شروع به فاصلهگیری از سیاست عراق که بهطور فزایندهای غیرمحبوب شده بود، کردند. در سال 1996، عربستان سعودی و ترکیه اجازه ندادند واشنگتن دور بعدی بمبارانهای خود را از پایگاههای موجود در سرزمینهایشان آغاز کند. در اواخر همان سال، فرانسه از ائتلاف enforcing no-fly zones خارج شد. و در سال 1998، زمانی که واشنگتن و لندن چهار روز بمبارانهای شدید هوایی بر عراق—که به عنوان عملیات طوفان صحرا شناخته میشود—را آغاز کردند، اعتراضاتی در سراسر اروپا، خاورمیانه و نیمکره غربی بهوجود آمد. مسکو نیز برای اولین بار از زمان جنگ جهانی دوم، سفیران خود را از واشنگتن و لندن فراخواند.
با این حال، دولت کلینتون به خیال تغییر رژیم از دور، صرفنظر از هزینهها، ادامه داد. صدام بهطور قطع قابل اعتماد نبود، اما همکاری هرگز برای ایالات متحده کافی نخواهد بود. “ما با کشورهایی که استدلال میکنند اگر عراق به تعهدات خود در مورد تسلیحات کشتار جمعی عمل کند، باید تحریمها لغو شود، موافق نیستیم”، مادلین آلبرایت، وزیر امور خارجه، در سال 1997 گفته بود. عراق باید “نیتهای صلحآمیز خود را ثابت کند.” به جز تسلیم کامل قدرت، رژیم بغداد هیچ راهی برای رسیدن به این استاندارد بالا نداشت. در سال 1998، کلینتون قانون آزادی عراق را امضا کرد و تغییر رژیم را به سیاست رسمی ایالات متحده تبدیل کرد. کلینتون، مانند بوش قبل از او، حاضر نبود با صدام در قدرت زندگی کند اما هیچ استراتژی قابل قبولی برای حذف او نداشت. در این میان، نظارت بر عراق ایالات متحده را بیشتر از هر زمان دیگری منزوی کرد.
پس از سال 1991، دولتهای متوالی ایالات متحده تحت توهمی قرار گرفتند که میتوانند عراق را مهار کنند، از اشغال نظامی کامل پرهیز کنند و در عین حال تغییر رژیم را ترویج دهند. نتیجه این وضعیت، یک وضعیت شکننده و به شدت نامحبوب بود که نیاز به نظارت دائمی ایالات متحده داشت و به تدریج مشروعیت ایالات متحده را در محافل جهانی تضعیف میکرد. رویکردی پایدارتر میتوانست این باشد که از همان ابتدا روشن شود که پیروی عراق از خواستههای ایالات متحده، راهی به سوی کاهش تحریمها، عادیسازی روابط و صلحی پایدارتر ایجاد خواهد کرد.
ایالات متحده اکنون با انتخابی مشابه در ایران مواجه است. هرچند که روند مذاکرات در هفتههای آینده چگونه پیش برود، جنگ کنونی احتمالاً با تضعیف جمهوری اسلامی اما بدون فروپاشی به پایان خواهد رسید. اگر دولت ترامپ مذاکرات را رها کند به این امید که ادامه حملات هوایی و فشار اقتصادی منجر به تغییر رژیم خواهد شد، احتمالاً عواقب بیثباتکنندهای را به بار خواهد آورد که بوش در عراق در سال 1991 با آن مواجه شد، از جمله شورشهای مردمی، احتمال تجزیه سرزمینی، سرکوبهای خشونتآمیز و سیل پناهندگان. برای جلوگیری از این نتیجه، دولت ترامپ باید کاری را انجام دهد که روسایجمهور در دهه 1990 نتوانستند: راهی برای زندگی با دولت موجود دشمن پیدا کند، هرچقدر هم که نفرتانگیز باشد.
توافقی که در نهایت جنگ را به پایان میرساند احتمالاً به منطق توافق مشابهی که در سال 1991 به دست آمد شباهت خواهد داشت: در ازای کاهش تحریمها، ایران موافقت خواهد کرد که برنامه هستهای خود را برچیده، توسعه تسلیحات خود را محدود کند و حمایت از نمایندگان خود را متوقف کند، علاوه بر بازگشایی تنگه هرمز. ترامپ باید به مردم آمریکا و متحدانش روشن کند که اگر ایران به خواستههایش پاسخ مثبت دهد، واشنگتن تلاش خواهد کرد تا اعتماد ایجاد کند و راهی به سوی عادیسازی برای تهران ارائه دهد. این موضوع به طور قطع از نظر سیاسی فروش سختی خواهد بود. در دهه 1990، بوش و کلینتون خود را در یک گوشه سیاسی قرار داده بودند. کلینتون به طور صریح به نخستوزیر بریتانیا، تونی بلر، در سال 1998 گفت: “اگر محدودیتی از سوی رسانهها نداشتم، تلفن را برمیداشتم و به آن پسر بیشرم زنگ میزدم.” “اما این تصمیمی بسیار سنگین در آمریکا است. من نمیتوانم این کار را انجام دهم.” ترامپ باید سرمایه سیاسی و دیپلماتیک خود را صرف کند تا کسانی را در داخل و خارج از کشور قانع کند که تنها با تغییر رژیم راضی خواهند شد. اگر نکته مثبتی در غیرقابل پیشبینی بودن ترامپ وجود داشته باشد، تمایل غیرمعمول او به اتخاذ مواضع نامحبوب است زمانی که آنها را ضروری میداند. این به او مزیتی در پیمودن محدودیتهای سیاسی میدهد که مانع از مذاکره بوش و کلینتون با صدام شد.
هر مسیری که انتخاب کند، ایالات متحده با چالشهای قابل توجهی مواجه خواهد شد. حتی در اوج قدرت خود پس از جنگ سرد، واشنگتن نتوانست جنگ نظامی قاطع خود علیه عراق را به صلح و ثبات منطقهای بلندمدت تبدیل کند. شاید مهمترین تفاوت بین سال 1991 و امروز این است که ایالات متحده دیگر از وضعیت خود به عنوان تنها ابرقدرت جهان برخوردار نیست. یک کمپین طولانی برای مهار ایران پس از این جنگ، محدودیتهای قدرت ایالات متحده را در دورانی که به طور فزایندهای با ظرفیت دوستان و دشمنانش برای به چالش کشیدن آن تعریف میشود، نمایان خواهد کرد. برای جلوگیری از تکرار فاجعههایی که پس از سیاستهای نادرست نسبت به عراق به وجود آمد، ترامپ باید آماده باشد تا کاری را انجام دهد که رهبران در دهه 1990 نتوانستند: از حتی ناخوشایندترین دشمن پاسخ مثبت بگیرد.

