هفت اشتباه حیاتی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را در وضعیت دشواری قرار داده است، در حالی که نیروهای آمریکایی و منطقهای کنترل خود را محکمتر میکنند.
این آخر هفته، در جایی در کوههای جنوب غربی ایران، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) در حال شکار یک آمریکایی بود. آنها در تعقیب جذابترین تصویر بودند: یک سرباز از “شیطان بزرگ”، خونین و اسیر، که در برابر دوربینها به نمایش درآمده بود بر روی خاکی که کشورش به ویرانی آن آمده بود، تحقق زنده هر سرود انتقامی که از سال ۱۹۷۹ در خیابانهای ایران طنینانداز شده بود. سپاه پاسداران تمام مزیتهایی را که یک نیرو میتواند بخواهد در اختیار داشت: زمین خودی، شبکههای اطلاعات محلی و در دست داشتن با ارزشترین دارایی تبلیغاتی جنگ—یک زندانی که تصویر او به تنهایی میتوانست روایت یک کمپین را که از اولین حمله برای جمهوری اسلامی فاجعهبار بوده است، بازنویسی کند.
اما نیروهای عملیات ویژه آمریکایی زودتر به آنجا رسیدند. و زمانی که دونالد ترامپ در توییتر خود اعلام نجات را با سه کلمه—”ما او را گرفتیم!”—اعلام کرد، سپاه پاسداران با چیزی جز لباس زیر رها شده مردی که هرگز نتوانستند او را بگیرند، دست خالی برگشت.
این حادثه سه چیز را نشان داد: برتری نظامی کامل آمریکا بر جمهوری اسلامی در خاک خود؛ شکست فاجعهبار یک معماری نظارتی که پکن سالها و میلیاردها دلار برای ساخت آن هزینه کرده بود؛ و نتیجهگیری فزایندهای که قابلیت سپاه پاسداران به عنوان یک نهاد نظامی به مرحله پایانی خود نزدیک میشود.
و چیز دیگری نیز: درجهای که تهاجم ایرانی به عنوان مانع اصلی نظم منطقهای خاورمیانه عمل کرده است. یک مقام ارشد نظامی امارات متحده عربی تأیید کرده است که امارات متحده عربی پیوستن به آمریکا در جنگ علیه ایران را رد نکرده است. بحرین، کویت و عربستان سعودی بیشتر از هر زمان دیگری به این کمپین متعهد هستند. قطر به طور کامل از هر نوع همدردی با سپاه پاسداران فاصله گرفته است.
عملیات خشم حماسی آنچه را که فشار ایرانی مدتها سرکوب کرده بود، به وضوح نشان داده است: توافقهای ابراهیم یک انحراف دیپلماتیک نبودند. بلکه، آنها بیان معماری یک اجماع منطقهای بودند که مدل قدرتنمایی ایران، اجبار انرژی و زیرپا گذاشتن ایدئولوژیک به طور سیستماتیک خاورمیانه را از ادغام اقتصادی و همکاری امنیتی که جغرافیا و منابع آن اجازه میدهد، محروم کرده است. جنگ آن اجماع را ایجاد نکرده است. بلکه آن را تأیید کرده است.
سپاه پاسداران با یک کتاب راهبردی که در طول چهار دهه تقابل نامتقارن تصفیه شده بود، وارد این کمپین شد و هماکنون در هر جبهه به طور همزمان در حال باخت است. هفت اشتباه استراتژیک، هر یک ریشه در یک برداشت بنیادی نادرست از رفتار آمریکاییها، سیاستهای منطقهای و قابلیتهای خود دارد، به وضعیتی منجر شده است که هیچ خروجی منسجمی ندارد.
اولین اشتباه استراتژیک تنگه هرمز بود. منطق ایران این بود که فشار مداوم بر جریانهای انرژی جهانی، بازارها را شعلهور کرده و ترامپ را مجبور به تجدید نظر، عقبنشینی یا مشاهده تبدیل کشورهای خلیج فارس به ضد عملیاتهای آمریکایی به دلیل خودمحافظتی اقتصادی کند. اما ترامپ به طور علنی اعلام کرده است که باز کردن تنگه “برای ما نیست”، و به جای آن از متحدان اروپایی که به تنگه وابسته هستند خواسته است که “روغن خود را بگیرند.” تهدید او در روز یکشنبه برای بمباران نیروگاهها و پلهای ایرانی حتی بیشتر روشن کرد که بسته شدن تنگه باعث عقبنشینی آمریکاییها نخواهد شد.
این اظهارات معنایی فراتر از زمینه نظامی فوری دارند. ترامپ همزمان دو عملیات را اجرا میکند: یکی علیه سپاه پاسداران و دیگری علیه فرضیهای که ایالات متحده به طور نامحدود امنیت منطقهای را به هزینه خود تأمین خواهد کرد. تهدیدهای او برای ترک ناتو، قول به فرستادن سپاه پاسداران “به دوران سنگی” و سخنرانی پیروزمندانه در میانه عملیات که از حمایت شرکای خلیج فارس تشکر میکند، بداههگوییهای یک communicator بیانضباط نیستند. آنها نشانهگذاری عمدی یک repositioning استراتژیک هستند که برای فشار به متحدان به منظور پذیرش مسئولیت بیشتر در خارج طراحی شده است. خود عملیات نمایشی از آنچه قدرت نظامی آمریکایی میتواند انجام دهد زمانی که تصمیم به عمل بدون تردید میگیرد، است.
ترامپ همچنین از بحران تنگه هرمز برای تسریع چیزی استفاده میکند که دولت از ابتدا به دنبالش بوده است: خاورمیانهای که در آن متحدان آمریکایی مسئولیت اصلی را برای محله خود بر عهده بگیرند و واشنگتن را آزاد کنند تا توجه استراتژیک خود را بر نیمکره غربی متمرکز کند. تقسیم بار مدتها به عنوان یک گفتوگوی اروپایی درباره هزینههای دفاعی تلقی میشد. تنگه هرمز به تازگی شرایط آن پروژه را به کل نیمکره شرقی گسترش داده است و کشورهای خلیج فارس را نیز شامل میشود.
تاکتیک هرمز همچنین پکن را بیگانه کرده است، که در حال از دست دادن صبر خود با اختلالات فعال ایران در خطوط تأمین انرژی چین است. هدف هر عملیات نظامی بهبود وضعیت خود یا کاهش محاسبات دشمن به نفع خود است. سپاه پاسداران هیچیک از این اهداف را محقق نکرد و در تلاش برای انجام این کار، انزوا خود را در هر جبهه به طور همزمان تسریع کرد.
دومین اشتباه استراتژیک زمان بود. سپاه پاسداران احتمالاً فرض کرده بود که تمایل ترامپ به سرعت، نشانهای از اشتیاق برای خروج سریع است و این سازمان میتواند با کشاندن مذاکرات، تأخیر در هر نوع توافق جدی و فرسایش اراده سیاسی آمریکایی از طریق فرسایش، زنده بماند. اما در جنگی که حملات آمریکایی به زیرساختهای فرماندهی و کنترل در بنیادهای آن ضربه میزنند و واحدهای خط مقدم هیچ تأمین معناداری دریافت نمیکنند، زمان قابل خرید نیست. سپاه پاسداران حرفهای در اشتباه گرفتن احتیاط آمریکایی با ضعف آمریکایی بوده است و هزینه این اشتباه اکنون به صورت باتریهای ویران شده، فرماندهان کشته شده و یک معماری فرماندهی که با هر موج جدید حملات کمتر منسجم میشود، محاسبه میشود.
اشتباه استراتژیک سوم، زمانبندی بود. در تقریباً هر بحران در دو دهه گذشته، استراتژی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کنترل سرعت تشدید تنش با دشمنانش، تنظیم فشار و تعیین زمان و چگونگی شدت یا کاهش درگیریها بوده است. اما این مدل به یک رقیب قابل پیشبینی وابسته است. ترامپ این پیشبینیپذیری را از بین برده و دامنه گزینههای نظامی آمریکا—از گروههای اضافی ناو و نیروهای فرود دریایی تا نیروهای هوابرد و فهرست روزافزونی از اهداف—بیش از آنچه سپاه بتواند سازگار شود، افزایش یافته است. همانطور که پیت هگست، وزیر دفاع، هفته گذشته گفت: “دشمن ما در حال حاضر فکر میکند که ۱۵ روش مختلف وجود دارد که ما میتوانیم با پای پیاده به آنها حمله کنیم. و حدس بزنید چه؟ وجود دارد.” سپاه اکنون خود را در وضعیتی واکنشی، نامتعادل و ناتوان از تعیین شرایط تبادل بعدی میبیند.
اشتباه استراتژیک چهارم، ارزیابی بیش از حد از ظرفیت خود برای احیای جهان عرب در برابر عملیات مشترک آمریکایی و اسرائیلی بود. نظریه منطقهای مشروعیت سپاه بر این فرض استوار بود که جمعیتهای عربی در خاورمیانه میتوانند علیه اقدام نظامی آمریکا و اسرائیل بسیج شوند به گونهای که حکام خلیج فارس را محدود کرده و آنها را وادار به فاصلهگیری از واشنگتن کند. اما ساختار توافقات ابراهیم از آنچه تهران پیشبینی کرده بود، پایدارتر بوده و خیابان عرب به عنوان یک متغیر استراتژیک معنادار در هیچ صحنهای که اهمیت داشته باشد، ظهور نکرده است.
اشتباه استراتژیک پنجم، جنگ اطلاعاتی بود. ما این موضوع را قبلاً دیدهایم. پس از ۷ اکتبر، حماس و حزبالله رسانههای اجتماعی را با تصاویر جعلی پر کردند و روایتهایی از مقاومت را در میان مخاطبان غربی تولید کردند. اما توهم موفقیت در میدان جنگ به یک مسئولیت داخلی تبدیل شد و فرهنگی از رهبری را تغذیه کرد که در آن ارزیابیهای دقیق خسارت سرکوب شد به نفع روایتهایی که روحیه را حفظ میکردند به بهای وضوح استراتژیک. سپاه در حال تکرار این الگو است و سعی دارد در نبرد افکار عمومی پیروز شود حتی در حالی که در میدان جنگ شکست میخورد.
این بار ریسکها به طور قابل توجهی بالاتر است، زیرا دستگاه تبلیغاتی در پسزمینه یک بحران داخلی حاد فعالیت میکند: تورم سرسامآور، فرار سرمایه، کمبود آب و اقتصادی در حال فروپاشی ساختاری. سازمانی که نمیتواند به طور دقیق خسارات میدانی خود را ارزیابی کند، حتی کمتر قادر است با درجهای که جمعیت ایرانی که ادعا میکند از آنها محافظت میکند، دیگر به نهاد حاکم بر آنها ایمان ندارد، کنار بیاید.
اشتباه استراتژیک ششم، فرض این بود که چین به عنوان یک پشتیبان معنادار در زمان فشار شدید عمل خواهد کرد. گزارشهای اطلاعاتی نشان میدهد که پکن به ارائه حمایت دادهای به سپاه ادامه داده و فناوری چینی در آنچه از ساختار نظارتی ایران باقی مانده، گنجانده شده است. اما این نمیتواند به کاهش ساختاری سپاه جبران کند و به نظر میرسد چین تمایلی به افزایش حمایت مادی خود به سطحی که دعوت به تلافی اقتصادی مستقیم آمریکا کند، ندارد. بنابراین، سپاه سریعتر از آنچه هر شریک خارجی مایل یا قادر به جایگزینی آن باشد، خسارات را انباشته میکند.
اشتباه استراتژیک هفتم، و یکی از اشتباهات ساختاری غیرقابل برگشت، استراتژی چند دههای ایران برای ساختن ساختارهای تهاجمی و دفاعی خود تقریباً به طور کامل حول یک شبکه نیابتی بود که کمپین آمریکایی-اسرائیلی به طور سیستماتیک آن را از بین برده است. حزبالله در جنگ کنونی با وضعیت بسیار تضعیفشدهای از درگیری ۲۰۲۴ با اسرائیل وارد شد، رهبری آن نابود شده و زیرساختهای آن در جنوب لبنان به شدت آسیب دیده است. حائل سوری که ایران سالها و میلیاردها دلار برای ساخت آن صرف کرده بود، به طور کامل فروپاشیده و نیروهای آمریکایی و اسرائیلی عملیات حوثیها در یمن را به حدی کاهش دادهاند که دیگر کارایی نظامی معناداری ندارد.
سپاه برای نمایش قدرت از طریق دیگران طراحی شده بود نه برای جذب درگیری مستقیم. اما کمپین آمریکایی-اسرائیلی به آن درگیری مستقیمی را تحمیل کرده که تمام ساختار آن برای اجتناب از آن ساخته شده بود و سازمان را در معرض خطر قرار داده و آن را از عمق نیابتی که قبلاً به آن اجازه میداد تا تنبیه را از فاصله دور جذب کند، محروم کرده و با دشمنی مواجه کرده که به درستی این آسیبپذیری را به عنوان آسیبپذیری مرکزی کل موضع استراتژیک ایران شناسایی کرده است.
آنچه امروز در برابر ترامپ قرار دارد، سپاهی است که از جاذبه خود خالی شده، ساختار فرماندهی آن تخریب شده، نمایندگان آن از هم پاشیده و آسیبپذیریهای آن به وضوح در خاک خود نمایان شده است به گونهای که دههها ساختار نهادی برای جلوگیری از آن طراحی شده بود.
ترامپ و بنیامین نتانیاهو قبلاً به طور مستقیم با مردم ایران صحبت کرده و از آنها خواستهاند که در خانه بمانند و از حملات بیشتر دوری کنند. رژیم با قطع اینترنت پاسخ داد، اقدامی که کمتر به امنیت عملیاتی مربوط میشود و بیشتر به ترس بنیادی از دولتی اشاره دارد که نمیتواند اجازه دهد جمعیت خود آنچه در حال وقوع است را مشاهده کند.
هیچ گزینه سومی وجود ندارد، هیچ ترتیبی برای حفظ وجهه، هیچ حامی منطقهای وجود ندارد که بتواند شرایط را تغییر دهد. انتخاب برای ایران یا تبعیت است یا فروپاشی، و فاصله بین این دو مقصد کوتاهتر از آن است که تهران هرگز حاضر به پذیرش آن بوده است.

