چیز قابل توجه درباره آتشبس ۸ آوریل این نبود که به طور موقت حملات تهدیدآمیز به پلها، نیروگاهها و سایر زیرساختهای حیاتی ایران را متوقف کرد. بلکه این بود که چنین اهدافی به زبان چانهزنی تبدیل شده بودند. در شبکه اجتماعی Truth Social، دونالد ترامپ تهدید کرد که پلها و نیروگاههای برق را نابود خواهد کرد اگر تهران به ضربالاجل او در مورد هرمز پاسخ ندهد. در ۵ آوریل، روز یکشنبه عید پاک، او هشدار را دوباره گسترش داد و خود زیرساختها را به موضوع دیپلماسی قهری تبدیل کرد. تهران با تهدید به آسیب رساندن به سیستمهای انرژی و آب خلیج فارس پاسخ داد اگر خطوط حیاتی غیرنظامی ایران مورد حمله قرار گیرند. تا زمانی که آتشبس برقرار شد، منطقه از یک خط عبور کرده بود: زندگی غیرنظامی دیگر فقط در معرض جنگ نبود؛ بلکه به منطق مذاکره کشیده شده بود.
این تغییر مهم است زیرا بیشتر از تشدید وضعیت را نشان میدهد. جنگها همیشه به زیرساختها آسیب رساندهاند. پلها فرو میریزند، شبکهها از کار میافتند و جادهها قطع میشوند. هیچیک از اینها جدید نیست. آنچه در اینجا جدید است، استفاده سیاسی علنی از این سیستمها به عنوان اهرم است. برق، آب و حمل و نقل تنها به عنوان خسارت جانبی تراژیک پس از اقدام نظامی تلقی نشدند. آنها به طور علنی از پیش به عنوان نقاط فشار چارچوببندی شدند: سیستمهایی که تخریب آنها ممکن است منجر به امتیازدهی، تسریع مذاکرات یا تغییر شرایطی شود که آتشبس میتواند بر اساس آن به دست آید. این تنها قهری نظامی نیست. این نرمالسازی یک دکترین است که در آن بقا غیرنظامی بخشی از فرآیند چانهزنی خود میشود.
A new grammar of coercion
پلها، نیروگاهها و تأسیسات آب شیرینکن زیرساختهای انتزاعی نیستند. آنها بافت پیوندی زندگی عادی هستند. پلها مسیرهای فرار، کریدورهای تأمین و نقاط دسترسی برای خدمات اضطراری هستند. نیروگاهها بیمارستانها را به کار میاندازند، غذا و دارو را سرد نگه میدارند، ارتباطات را حفظ میکنند و پمپهایی را به حرکت درمیآورند که آب را در شهرها جابهجا میکند.
به همین دلیل است که مشکل قانونی و اخلاقی تیزتر از آن است که برخی تحلیلگران اعتراف کردهاند. البته هر پل به طور خودکار در هر شرایطی در برابر حمله مصون نیست. البته زیرساختها میتوانند اهمیت نظامی داشته باشند. این موضوع نیست. موضوع، نیت اعلام شده است: استفاده عمدی عمومی از اختلال در سطح جامعه به عنوان اهرم. رئیس کمیته بینالمللی صلیب سرخ، میرجانا اسپولیاریک، هشدار داد که دولتها باید به قوانین جنگ “هم در آنچه میگویند و هم در آنچه انجام میدهند” احترام بگذارند و تأکید کرد که تهدیدات عمدی علیه زیرساختهای حیاتی غیرنظامی نباید به هنجار جدید تبدیل شود. آن هشدار باید به مراتب بلندتر از آنچه بود، طنینانداز میشد، زیرا خطر واقعی را شناسایی کرد. ناپایداریترین چیز این نبود که زیرساختها ممکن است مورد حمله قرار گیرند. بلکه این بود که خطوط حیاتی غیرنظامی به عنوان زبان قابل قبول در دیپلماسی بازتعریف شده بودند.
زمانی که آن زبان وارد جنگ میشود، تخیل استراتژیک هر بازیگری که نظارهگر است را تغییر میدهد. این به دولتها میگوید که سریعترین مسیر برای حرکت دیپلماتیک ممکن است نه تنها از طریق فرسایش میدان نبرد، بلکه از طریق احساس آسیبپذیری زندگی غیرنظامی باشد، به طوری که قدرتهای خارجی برای مهار عواقب به سرعت وارد عمل شوند. یک شهر نیازی به تخریب کامل ندارد تا آن پیام منتقل شود. تنها تهدید شروع به انجام کار سیاسی میکند.
دکترین در ایران نمیماند
به همین دلیل، این منطق نمیتواند به عنوان یک مشکل محدود بین ایالات متحده و ایران تلقی شود. هنگامی که یک طرف خطوط زندگی غیرنظامی را به ارز چانهزنی تبدیل میکند، طرف دیگر نیز به سمت همان گرامر سوق داده میشود. تهران دقیقاً همین کار را انجام داد. ایران و صداهای همپیمان، زیرساختهای انرژی و آب خلیج فارس را به عنوان اهداف تلافیجویانه معرفی کردند اگر واشنگتن به بخش برق ایران حمله کند. این تهدید به سرعت از حالت فرضی خارج شد. در اواخر مارس، یک حمله ایرانی باعث کشته شدن یک کارگر هندی در یک نیروگاه و تأسیسات آب شیرینکن در کویت شد و بخشی از این تأسیسات آسیب دید. چند روز بعد، رویترز گزارش داد که ایران به یک نیروگاه و تأسیسات آب در کویت حمله کرده است در حالی که ترامپ به پلها و ایستگاههای برق ایران تهدید میکرد، و این نشان میدهد که جوامع خلیج فارس چقدر در معرض خطر هستند زمانی که آب و برق به ابزارهای استراتژی تلافیجویانه تبدیل میشوند. آسیبپذیری شبکه آب شیرینکن نیز دوباره به مرکز نگرانیهای منطقهای بازگشت.
این است که لحظه کنونی را بسیار خطرناک میسازد. اجبار زیرساختی در جایی که آغاز میشود نمیماند. این اجبار به صورت جانبی در سراسر منطقه گسترش مییابد زیرا سیستمهای زیرین از نوع مشترک، در طراحی متمرکز و به شدت آسیبپذیر در برابر اختلال هستند.
در چنین شرایطی، مرز بین فشار نظامی و مجازات غیرنظامی شروع به فروپاشی میکند. جنگی که این زبان را صحبت میکند به سرعت از محدودیتهای بازیگران نظامی فراتر میرود. این جنگ شروع به حاکمیت بر کل جوامع از طریق ترس از شکست سیستماتیک میکند.
این چه تأثیری بر دیپلماسی دارد
آسیب سیاسی بزرگتر از یک دور تهدیدات است. این موضوع تغییر میدهد که دولتها چه باورهایی میتوانند داشته باشند و هنوز به عنوان بازیگران دیپلماتیک عادی مورد پذیرش قرار گیرند. آتشبس ۸ آوریل پس از روزهایی که تخریب سیستمهای ضروری غیرنظامی بهطور علنی بهعنوان اهرم مذاکره مورد بحث قرار گرفته بود، به وقوع پیوست. این توالی اهمیت دارد. مشکل تنها در این نیست که تهدیدات مطرح شدهاند. بلکه این است که دیپلماسی پس از آنها بدون بیاعتبار کردن آنها پیش رفت.
این موضوع یک پیشزمینهای ایجاد میکند که از یک آتشبس شکننده فرسایندهتر است. جنگطلبان آینده ممکن است درس سادهای بگیرند: اگر زندگی غیرنظامی به اندازه کافی آسیبپذیر احساس شود، دیپلماسی ممکن است سریعتر حرکت کند. این درس بهویژه در خاورمیانه خطرناک است، جایی که سیستمهای غیرنظامی بهدلیل جنگهای مکرر، تحریمها، سرمایهگذاری ناکافی و جابجاییها از قبل شکننده هستند. منطقهای که با بیمارستانهای overloaded، جادههای خراب، شبکههای ناپایدار و تنش آبی مشخص شده است، نمیتواند یک وضعیت سیاسی جدید را بپذیرد که در آن زیرساختهای غیرنظامی بهعنوان یک ابزار چانهزنی شناخته شود.
یک تحریف دوم نیز وجود دارد.
این عدم تعادل درس زشت دیگری را میآموزد: بازارها دیپلماسی را سریعتر از آسیبپذیری انسانی حرکت میدهند. اما برای مردم عادی، تاریکی، تشنگی، جادههای مسدود و بیمارستانهای در حال فروپاشی ابزارهای بلاغی نیستند. آنها خشونتهای واقعی هستند.
احتیاط خود کاخ سفید درباره آتشبس بخشی از این نگرانی را منعکس کرد. مقامات ارشد از اعلام بزرگ تلویزیونی عقبنشینی کردند زیرا از فروش بیش از حد توافقی که شرایط آن هنوز شکننده و ناقص بود، ترس داشتند. آن غریزه قابل توجه بود. همه میتوانستند ببینند که آتشبس یک بحران حاد را متوقف کرده است. اما تعداد کمتری مایل بودند اعتراف کنند که چه نوع بحرانی بهمنظور رسیدن به این وضعیت عادی شده است.
صلح نمیتواند بر اساس تهدیدات خاموشی بنا شود
خطر عمیقتر، بنابراین، تنها تخریب فیزیکی نیست. بلکه عادت ذهنی است که این اپیزود به جا میگذارد. هنگامی که پلها، شبکهها و تأسیسات آبشیرینکن ابتدا میتوانند تهدید شوند و سپس بر سر آنها مذاکره شود، خود دیپلماسی شروع به تقلید از منطق مجازات جمعی میکند. موضوع دیگر تنها این نیست که چه چیزی بمباران میشود. بلکه این است که چه چیزی قابل تصور میشود. سیاستی که میتواند به آرامی بحث کند که آیا خطوط حیاتی یک کشور باید نابود شوند تا به خواستهها پاسخ دهد، در حال حاضر خطی را که حقوق بینالملل باید از آن دفاع کند، فرسایش میدهد.
اگر این آتشبس یک اصل را باقی بگذارد، باید یک اصل ساده باشد: خطوط حیاتی غیرنظامی ابزار چانهزنی نیستند. نه در ایران، نه در کویت و نه در هیچ جای دیگری در منطقه. روزی که برق، آب و تحرک بهعنوان ارز قابل قبول در مذاکره تبدیل شد، روزی بود که دیپلماسی شروع به قرض گرفتن روشهای خشونتی کرد که ادعا میکرد آن را محدود میکند. آن خط باید اکنون رد شود، قبل از اینکه آتشبس بعدی با وعده تاریک شدن یک شهر دیگر خریداری شود.

