پاکستان در سال گذشته به دقت در حال تقویت اعتماد واشنگتن بوده و در عین حال رابطهای کارآمد با تهران حفظ کرده است.
در تاریخ ۷ آوریل، نخستوزیر پاکستان، شهباز شریف، اعلام کرد که آتشبس بین ایالات متحده و ایران برقرار شده است. او در پلتفرم X نوشت: “هر دو طرف حکمت و درک قابل توجهی از خود نشان دادهاند” و دعوتی به هر دو هیئت برای برگزاری جلسهای در اسلامآباد در آخر هفته آینده کرد.
پاکستان به طور تصادفی به این نقش میانجیگری نرسیده است. این کشور از طریق ترکیبی از ضرورت جغرافیایی، موقعیتگیری عمدی و احتیاط دیپلماتیک به اینجا رسیده است. آنچه در ادامه میآید داستان این است که چگونه اسلامآباد به تنها واسطهای تبدیل شد که واشنگتن و تهران هر دو میتوانستند به آن اعتماد کنند و آنچه از این لحظه که سالها برای آن آماده شده است، به دست خواهد آورد.
نزدیکی نزدیک ایران و پاکستان
سیاست خارجی پاکستان نسبت به ایران هرگز بهطور کامل داوطلبانه نبوده است. این سیاست تحت تأثیر و محدودیتهای ناشی از نزدیکی جغرافیایی دو کشور شکل میگیرد. این دو کشور دارای مرز ۹۰۰ کیلومتری (۵۶۵ مایلی) هستند. برای پاکستان، ایران یک کریدور ترانزیتی، تأمینکننده انرژی و یک منبع بالقوه بیثباتی است که بهویژه در بلوچستان خود را نشان میدهد، جایی که فعالیتهای مسلحانه مرزی بهمدت طولانی رابطه دوجانبه را آزمایش کرده است. این واقعیت جغرافیایی، دکترین بیطرفی مطالعهشده اسلامآباد نسبت به تهران را شکل داده است، دکترینی که به قبل از دولت کنونی برمیگردد و قطعاً از آن نیز فراتر خواهد رفت.
روشنیترین بیان تاریخی این دکترین در طول جنگ ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰، یکی از ویرانگرترین درگیریهای قرن بیستم، نمایان شد. با وجود فشارهای شدید—از سوی واشنگتن که بهطور ضمنی از بغداد حمایت میکرد و برخی کشورهای عربی که ماشین جنگی صدام حسین را تأمین مالی میکردند—پاکستان از اتخاذ جانب خودداری کرد. رئیسجمهور محمد ضیاالحق در طول این جنگ بیطرفی رسمی را حفظ کرد و روابط عملی با تهران را حتی در شرایطی که بخش عمدهای از جهان سنی به سمت عراق متمایل شده بود، حفظ کرد.
انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹ نشان داده بود که بیثباتی در آن سوی مرز نمیماند. پاکستان، بدون هیچگونه حائل و با جمعیت قابل توجهی از شیعیان، باید این درس را زود یاد میگرفت.
این محاسبه از زمانی که پاکستان مشاهده کرد هند روابط خود را با ایران از طریق پروژه بندر چابهار عمیقتر میکند—تلاشی عمدی برای ساخت یک کریدور تجاری جایگزین به آسیای مرکزی که پاکستان را دور میزند—فزونی یافته است. پاکستان شاهد شد که تهران به یک متغیر در سیاستهای افغان، فعالیتهای بلوچ و تنشهای فرقهای در خود پاکستان تبدیل شده است.
در سال ۲۰۲۴، هر دو کشور حملات محدودی را در مرز علیه مواضع شبهنظامیان انجام دادند که منجر به یک شکاف دیپلماتیک کوتاه شد که هیچیک از طرفین نمیتوانستند آن را تحمل کنند. روابط به سرعت ترمیم شد. هر یک از این حوادث نتیجهگیری یکسانی را تقویت کرد: برای پاکستان، مدیریت رابطه با ایران تنها یک انتخاب سیاست خارجی نیست بلکه یک ضرورت ساختاری است.
هنگامی که آیتالله علی خامنهای در حملات ایالات متحده و اسرائیل در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ کشته شد، واکنش در پاکستان فوری و احساسی بود. اعتراضاتی در کراچی، لاهور، اسلامآباد و پیشاور بهویژه توسط اعضای جامعه شیعه مسلمان پاکستان که حدود ۱۵ تا ۲۰ درصد از جمعیت را تشکیل میدهند، آغاز شد. در کراچی، صدها معترض به کنسولگری ایالات متحده حمله کردند و دروازه خارجی را شکسته و قبل از مداخله نیروهای امنیتی وارد شدند. حداقل ۲۰ نفر در سطح کشور کشته شدند.
دولت حملات را محکوم کرد در حالی که به آرامش نیز دعوت میکرد. اسلامآباد نمیتوانست بهعنوان ابزار واشنگتن در جنگی که به تازگی شخصیتی را کشته بود که شهروندان خود آن را بهعنوان یک رهبر معنوی عزادار میکردند، دیده شود. با این حال، نمیتوانست رابطه خود را با واشنگتن قطع کند. این تنش که در هفتههای بعد بهدقت مدیریت شد، پایهگذار اعتبار پاکستان بهعنوان یک میانجی شد. کشوری که باید غم داخلی را با یک رابطه عملی در واشنگتن متعادل میکرد، بهتعریف، کشوری بود که هیچیک از طرفین نمیتوانستند آن را بهعنوان کشوری که بهدست دیگری افتاده است، نادیده بگیرند. عدم وجود گزینههای قابل قبول، اعتبار آن را بیشتر تقویت کرد.
روسیه، که مشغول جنگ خود در اوکراین بود، در موقعیتی نبود که نقش میانجی را بر عهده بگیرد. چین، با وجود نفوذ اقتصادیاش بر تهران، بهقدری با منافع ایرانی همراستا بود که واشنگتن نمیتوانست بهعنوان یک واسطه صادق به آن اعتماد کند. کشورهای خلیج فارس، که زیرساختهایشان مورد حمله قرار گرفته و اقتصادهایشان نیز از بسته شدن تنگه هرمز آسیب دیده بود، عملاً در حال جنگ بودند. ترکیه از اعتبار مذاکرات غزه برخوردار بود و با هر دو طرف در تماس بود، اما دسترسی مستقیم به واشنگتن که پاکستان از زمان بازگشت رئیسجمهور دونالد ترامپ به قدرت در ژانویه ۲۰۲۵ ساخته بود، را نداشت.
پاکستان همچنین انتخاب ایران بود. منابع دیپلماتیک این موضوع را تأیید کردند. تهران محاسبه کرد که قرار گرفتن جغرافیایی اسلامآباد و محدودیتهای داخلی آن را بهطور ساختاری ناتوان از خدمت بهعنوان ابزار واشنگتن میکند. این محاسبه نیمی از معادله بود. نیمه دیگر خود واشنگتن بود.
پرورش پاکستان از دونالد ترامپ
اگر جغرافیا توضیح میدهد که چرا ایران پاکستان را به عنوان میانجی پذیرفت، رابطه ترامپ توضیح میدهد که چرا ایالات متحده این کار را انجام داد و این رابطهای جدید است.
زمانی که ترامپ در ژانویه ۲۰۲۵ به کاخ سفید بازگشت، پاکستان به سرعت اقدام کرد. نخستوزیر شریف یکی از نخستین افرادی بود که دعوت ترامپ برای پیوستن به هیئت صلح، یک چارچوب جنجالی برای تثبیت منطقهای، را پذیرفت و این امر در زمانی که بسیاری از دولتهای غربی هنوز مردد بودند، نشانهای از همراستایی زودهنگام و قابل مشاهده با واشنگتن بود.
قبلتر، در مه ۲۰۲۵، پس از یک تبادل نظامی کوتاه بین هند و پاکستان که به آتشبس منجر شد، ترامپ بهطور علنی ادعای نقش خود در میانجیگری آتشبس را مطرح کرد و اسلامآباد او را برای دریافت جایزه صلح نوبل نامزد کرد. این اقدام در پایتختهای غربی مورد تمسخر قرار گرفت. با این حال، این نامزدی سیگنالی به واشنگتن ارسال کرد: اینکه اسلامآباد آماده است هر کاری انجام دهد تا خود را به دولت نزدیک کند.
با این حال، رابطهای که از اهمیت بیشتری برخوردار بود، رابطه بین رئیسجمهور ترامپ و رئیس ستاد ارتش، مارشال میدان آسمی مونیر بود. در جلسات throughout 2025، ترامپ با شور و شوق قابل توجهی از مونیر تمجید کرد: “یک مبارز بزرگ”، “یک فرد بسیار مهم”، “یک انسان استثنایی.” کاخ سفید همچنین از مونیر برای یک سفر رسمی دعوت کرد، اقدامی که رابطه شخصی بین این دو مرد را برجسته کرد. ترامپ بهطور علنی گفت که پاکستان “ایران را بسیار خوب میشناسد، بهتر از اکثر.” بنابراین، زمانی که اسلامآباد خدمات میانجیگری خود را برای پایان دادن به جنگ ایران پیشنهاد داد، این پیشنهاد از سوی رئیسجمهوری که قبلاً به فرستنده اعتماد داشت، دریافت شد.
معماری پشتپرده آتشبس این دینامیک را منعکس میکرد. به گفته رویترز، مونیر “تمام شب” با معاون رئیسجمهور جی دی ونس، نماینده ویژه استیو ویتکوف و وزیر امور خارجه ایران عباس عراقچی در تماس بود در حالی که توافق در تاریخ ۶ آوریل شکل میگرفت.
آنچه ایالات متحده و ایران میخواهند و آنچه پاکستان نیاز دارد
فاصله بین اهداف اعلام شده واشنگتن و خواستههای رسمی تهران بسیار زیاد است. ترامپ تأکید کرده است که ذخایر هستهای ایران در هر توافق نهایی “مدیریت خواهد شد”، در حالی که چارچوب ۱۰ مادهای تهران بهطور صریح خواستار شناسایی برنامه غنیسازی خود است. ایران میخواهد نیروهای آمریکایی از پایگاههای منطقهای خارج شوند، تمامی تحریمها لغو شوند، داراییهای مسدود شده آزاد شوند و غرامت خسارات جنگی پرداخت شود. واشنگتن بهطور عمومی بیشتر این خواستهها را تأیید نکرده است و ترامپ به اسکای نیوز گفت که نکات “رسمی درز کرده” ایران با مواردی که در حال حاضر در حال مذاکره هستند، متفاوت است.
پر کردن این فاصله نیاز به یک میانجی دارد که حاضر باشد هزینههای سیاسی گفتن آنچه هر طرف نمیخواهد بهطور عمومی بگوید را بپردازد. اینجاست که در معرض بودن پاکستان اهمیت پیدا میکند.
پاکستان در نتیجهگیری این مذاکرات سهم مستقیم دارد. بسته شدن تنگه هرمز باعث ایجاد شوک قیمتی نفت شد. پاکستان اکثریت قریب به اتفاق انرژی خود را وارد میکند و اختلال مداوم در عبور از هرمز به معنای کمبود عرضه و انفجار هزینههای واردات است که کشوری که با ناپایداری اقتصادی مداوم دست و پنجه نرم میکند، نمیتواند آن را تحمل کند.
این ویژگی “درگیر بودن” بهطور غیرمنتظرهای، پاکستان را برای هر دو طرف معتبر میسازد. اسلامآباد یک طرف بیطرف نیست که بهعنوان میزبان خنثی عمل کند. این کشور انگیزههای قابل مشاهدهای برای دیدن یک توافق دارد و این انگیزهها برای واشنگتن و تهران شناخته شده است. یک میانجی که هیچ چیزی در خطر ندارد، هیچ اهرمی ندارد.
چرا پاکستان از مذاکرات آمریکا و ایران چیزی برای از دست دادن ندارد
شایان ذکر است که پاکستان در هر صورت، چه در اسلامآباد این آخر هفته اتفاق بیفتد و چه نه، به دستاوردی مهم دست یافته است.
سالهاست که هند به دنبال استراتژی دیپلماتیک حاشیهنشینی پاکستان بوده است: این کشور را در موضوع تروریسم فرامرزی منزوی کرده، از پلتفرمهای چندجانبه دور نگه داشته و آن را به عنوان یک بازیگر بیثباتکننده به جای یک دولت مسئول معرفی کرده است. این استراتژی به موفقیت جزئی دست یافته بود. پاکستان اغلب در مجامع بینالمللی در موضع دفاعی قرار داشت و بیشتر به مدیریت ادراکات میپرداخت تا شکلدهی به دستور کارها.
میانجیگری این دینامیک را معکوس کرده است. پاکستان اکنون قدرت گردهمایی در مذاکرهای بین بزرگترین اقتصاد جهان و یکی از مهمترین کشورهای خاورمیانه است. نمای میزبانی این مذاکرات—هرچند که نتیجه آن چه باشد—پاکستان را به عنوان یکی از بازیگران جدی دیپلماتیک در نقشه قرار میدهد به گونهای که هیچ بیانیه یا اجلاس دوجانبهای نمیتوانست به آن دست یابد.
اگر مذاکرات به دلیل اختلافات دو طرف شکست بخورد، پاکستان همچنان با اعتبار بیشتر و روابط قویتر با واشنگتن و تهران خارج میشود. اگر مذاکرات موفقیتآمیز باشد و اسلامآباد بتواند چارچوبی پایدار بین دو طرف که ماهها در درگیری علنی بودهاند، میانجیگری کند، سود دیپلماتیک آن قابل توجه خواهد بود. این میانجیگری در میان کشورهای جنوب آسیا در حافظه اخیر به عنوان یکی از مهمترین میانجیگریهای درگیریها به شمار میآید. این امر به طور معناداری جایگاه بینالمللی پاکستان را در زمانی که اسلامآباد به طور فعال به دنبال احیای آن بوده است، تقویت میکند.
پاکستان به این نقش رسید زیرا گزینههای دیگر به پایان رسیده بود و موقعیت آن را به تنها میانجی تبدیل کرده بود که هر دو طرف میتوانستند با آن توافق کنند. زمانی که هم واشنگتن و هم تهران به تماس اسلامآباد پاسخ دادند، این نشاندهنده آن بود که دیپلماسی صبورانه پاکستان به لحظه خود رسیده است.

