در بخشهای وسیع فرهنگ سیاسی اروپا و برای روشنفکران یوروفیل آمریکایی، امور آمریکا اغلب غیرقابل درک، غیرقابل قبول یا غیرمنطقی به نظر میرسد و همچنین حاوی دوزی از خشونت است که فرض میشد منسوخ شده است.
در میان بسیاری از عوامل دیگر، یک زمینه تاریخی “انحرافی” به استانداردهای اروپایی وجود دارد، زمینهای که با این حال یک لحظه بنیادی را نمایندگی میکند، هرچند لحظات بعدی آن را به بهتر و بدتر تغییر دادهاند.
مهاجران سفیدپوست مسلح شدند و علیه جمعیت بومی (“بومیان آمریکا”) جنگهایی را پیش از تشکیل دولت در آمریکا آغاز کردند. تسلیح پیش از تشکیل دولت صورت گرفت و این قبل از آن بود که میلیشیاها در اواخر قرن نوزدهم نقش عمدهای در آغاز جنگ داخلی آمریکا ایفا کنند. اینگونه بود که شک و تردید گستردهای نسبت به دولت، تنظیم و سازماندهی در کشور ریشه دواند و آزادی به سکونت استعماری و ابتکار فردی نامحدود مرتبط شد.
از سوی دیگر، “پدران بنیانگذار” در خوانش خود از جان لاک، فیلسوف انگلیسی که تأثیر عمیقی بر تفکر آنها داشت، گزینشی عمل کردند. لاک اعتقاد نداشت که شهروندان حق قانونی برای حمل سلاح به معنای مطرح شده در متمم دوم دارند. بلکه او استدلال میکرد که انسانها در یک “وضعیت طبیعی” به دنیا میآیند و حق طبیعی به زندگی، آزادی و مالکیت دارند؛ بنابراین، زمانی که هیچ مقام مشترکی برای دفاع از این حقوق وجود ندارد، آنها حق دارند برای دفاع از خود در برابر خشونت و بیعدالتی سلاح به دست بگیرند. تسلیح و مقاومت همچنین زمانی توجیه میشود که یک دولت حقوق طبیعی را نقض کند و علیه مردم جنگی به راه اندازد. با این حال، در نظر لاک، حمل سلاح یک تصمیم جمعی بود نه فردی و سلاحها تنها باید برای مقاومت در برابر ظلم استفاده میشدند. هنگامی که یک جامعه سیاسی شکل میگیرد، افراد حق خود را برای حمل سلاح، اعلام جنگ و تحمیل مجازات relinquish میکنند. متمم دوم محدودیتهای لاک را نادیده میگیرد و تحت تأثیر سنت میلیشیاها، شک و تردید عمیق نسبت به دولت مرکزی مداخلهگر و “زندگی در مرز” قرار دارد که سؤال “آیا با ما هستید یا علیه ما؟” را به سؤال نهایی تبدیل میکند.
بسیاری، از جمله جامعهشناس سیاسی آمریکایی بارینگتون مور، به مسئله دیگری اشاره کردهاند که کمتر از آن مهم نیست. ایالات متحده هرگز فئودالیسمی را که در اروپا دیده میشد، تجربه نکرده و این تأثیر قوی بر تاریخ آن داشته است، زیرا عدم وجود یک اشرافیت موروثی با امتیازات، امکان ظهور برابری سیاسی اولیه را هرچند محدود به جمعیت سفیدپوست فراهم کرد. این عدم وجود طبقه فئودالی به ظهور ایدههای جمهوریخواهانه و مشارکت سیاسی گسترده – برای مهاجران سفیدپوست – کمک کرد. بیشتر آنها تا اوایل قرن نوزدهم حق رأی را به دست آورده بودند، پیش از هر کشور دیگری در اروپا، و این امر دموکراسی را تقریباً “طبیعی” جلوه میداد. در حالی که دموکراسی اروپایی از زیر بار مبارزات دهقانی علیه فئودالیسم و برخورد بین اشرافیت و بورژوازی رشد کرد، دموکراسی آمریکایی از عدالت اجتماعی فاصله داشت. در آن زمان، عجیب نبود که تمام “پدران بنیانگذار”، به جز جان آدامز، مالک برده بودند و نه اینکه توماس جفرسون (به عنوان برجستهترین مدافع دموکراسی و بسیاری از فضایل دیگر) ششصد برده داشته باشد.
عدم وجود فئودالیسم همچنین به این معنی بود که انقلاب آمریکا نسبت به انقلاب فرانسه که با فئودالیسم و کلیسا مواجه شد، محافظهکارتر بود. در حالی که دومی بر توزیع مجدد ثروت تأکید میکرد، اولی بر دفاع از مالکیت متمرکز بود. با وجود بیعدالتی، بهویژه بیعدالتی نژادی، عدالت در تفکر سیاسی اصلی آمریکا فضای زیادی را اشغال نکرد.
علاوه بر این، مالکیت زمین در ایالات متحده به گونهای که در اروپا بود، وضعیت اجتماعی را به همراه نداشت و تنها یک کالای ساده باقی ماند. این امر با وسعت زمین، بهویژه پس از تصرف آن از جمعیتهای بومی، و همچنین عدم وجود محدودیتها تسهیل شد.
محدودیتهایی بر خرید و فروش آن وجود داشت. تحرک جغرافیایی و اجتماعی باعث شد که این باور شکل بگیرد که تلاش فردی، نه اصل و نسب، تنها منبع موفقیت است و افسانه «مرد خودساخته» را به وجود آورد.
زیرا جامعه بر اساس قراردادهای تجاری، بازارها و اشکال انجمن (کلیساها، اتحادیهها، باشگاهها) که توسط توکویل ستایش شده بود، ساخته شده بود، حقوق فردی بر حقوق جمعی ارجحیت یافت و لیبرالیسم آمریکایی با بدبینی نسبت به دولت و خصومت با سنتهای سوسیالیستی (و مالیاتها) که به مداخله دامن میزد، تعریف شد. قانون، به عنوان یک بازوی دولت، به عنوان محدودیتی بر ابتکار فردی در آنگونه که در اروپا بود، دیده نمیشد.
در واقع، «سنت جنوبی» به معنای دقیق آن این بود که جنوب آمریکا فئودالی نیست، بلکه یک سیستم سرمایهداری کشاورزی است که بر اساس بردهداری بنا شده و نابرابریهای شدیدی در ثروت ایجاد کرده است بدون آنکه طبقهای از دهقانان قادر به انقلاب به وجود آورد. پس از جنگ داخلی، این سیستم به طور مؤثری از طریق یک سلسلهمراتب نژادی که جایگزین سلسلهمراتب فئودالی شد، دوباره برقرار گردید.
به عبارت دیگر، نژاد بر طبقه غلبه پیدا کرد، یا بهتر بگوییم، اولی دومی را در بر گرفت به طوری که مسأله اجتماعی دهقانان را در برابر لردهای فئودال قرار نداد بلکه آفریقاییهای برده و جمعیتهای بومی را در برابر سفیدپوستان قرار داد. در اینجا، استثمار اقتصادی شدیدتر است، زیرا بازار کار بین کارگران سفیدپوست که در سیستم سیاسی و نهادهای آن گنجانده شدهاند و کارگران غیرسفیدپوست که اینگونه نیستند، تفکیک شده است.
در نتیجه، دموکراسی جمهوریخواه در آمریکا به دست آوردن آن آسانتر اما سطحیتر و شکنندهتر بود. کسب و کار منبع اصلی ارزشهای اجتماعی بود و مهاجرتی که کشور به خاطر آن شناخته شده است، بالاتر از همه، «فرصتی برای موفقیت» بود. علاوه بر این، تمایز تندی بین هوش – مفید و عملی – و عقل – انتزاعی و در نهایت بیفایده – کشیده شد. اینها و دیگر موارد روندهایی هستند که تاریخنگار آمریکایی ریچارد هوفستادر آنها را «ضدفرهنگی در زندگی آمریکایی» نامیده است در عنوان معروفترین کتابش.

