برای دههها، سیاستگذاران آمریکایی ایران را بهعنوان یک مشکل در خاورمیانه تلقی کردهاند. این موضوع زمانی منطقی بود که رفتارهای مهم ایران—حمایت از حزبالله، تسلیح حوثیها، پشتیبانی از شبهنظامیان شیعه در عراق، تهدید اسرائیل—به سمت شام و شبهجزیره عربی متمایل بود. اما با تغییر شکل عملیات خشم حماسی در چشمانداز سیاسی و امنیتی داخل ایران، واشنگتن باید لنز تحلیلی خود را تغییر دهد. چارچوب بهتری برای درک آینده ایران ممکن است به سمت بغداد، بیروت و دمشق نرود، بلکه به سمت اسلامآباد و کابل برود.
این به معنای انکار درگیریهای عمیق ایران در خاورمیانه وسیعتر نیست. تهران دههها به پرورش نیروهای نیابتی و روابط شکارچی در سرتاسر منطقه پرداخته است و این روابط سالها طول میکشد تا بهطور کامل از هم بپاشند. اما در بسیاری از جبههها، ایران بیشتر با پاکستان و افغانستان مشترکات دارد تا با کشورهای عربی که مدتهاست به دنبال نفوذ در آنها بوده است.
پیوندهای بین این کشورها فرهنگی است: فارسی و دری بهطور متقابل قابل فهم هستند و تمدن فارسی بهطور تاریخی به عمق آسیای مرکزی و جنوبی گسترش یافته است. این پیوندها همچنین ساختاری است: حکومت ایران در مسیری قرار دارد که در آن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) بهطور فزایندهای به کانون واقعی قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی پشت یک نمای روحانی تبدیل میشود. این موضوع شباهت زیادی به پاکستان دارد، جایی که ارتش مدتهاست که بر زندگی ملی پشت یک لایه غیرنظامی تسلط دارد. علاوه بر این، پیوندهای بین این سه کشور جغرافیایی است: مناطق مرزی شرقی ایران بیشتر با حاشیههای قبیلهای پاکستان و افغانستان مشترکات دارد تا با هر چیزی در جهان عرب.
بازتعریف ایران بهعنوان بخشی از یک مشکل استراتژیک در آسیای جنوب غربی، در کنار پاکستان و افغانستان، سه پیامد عمده برای امنیت ملی ایالات متحده به همراه دارد.
نخست، تلقی ایران بهعنوان بخشی از یک مشکل در آسیای جنوب غربی به ایالات متحده کمک میکند تا ارزیابی خود را از تهدید تروریستی ناشی از ایران بهروز کند. ایران وارد یک دوره طولانی از ضعف داخلی—از نظر سیاسی، اقتصادی و امنیتی—میشود. تضعیف قدرت مرکزی فضاهای بدون حکومت را ایجاد خواهد کرد که سازمانهای تروریستی خارجی بهدنبال بهرهبرداری از آن خواهند بود. گروههایی که زمانی از نیروهای امنیتی ایران میترسیدند ممکن است اکنون به دنبال پناه در مناطق روستایی و مرزی کشور باشند، درست مانند اینکه القاعده از حاشیههای قبیلهای پاکستان و افغانستان به مدت دههها بهرهبرداری کرد. حاشیههای ناآرام ایران—برای مثال، سیستان و بلوچستان، خوزستان و کردستان—میتوانند به یک قوس پیوسته از بیثباتی تبدیل شوند و دعوتی برای مداخله خارجی باشند.
در عین حال، تهدید تروریسم ناشی از ایران احتمالاً متنوعتر خواهد شد. برای دههها، تحلیلگران عمدتاً تهدیدات بالقوه جهانی تروریستی ناشی از نیروی قدس سپاه پاسداران و شبکه نیابتی ایران را درک کردهاند. یک IRGC تضعیفشده ممکن است دیگر قادر به هدایت حملات پیچیده در خارج از کشور نباشد، اما همچنین بهعنوان دروازهبان آنچه که قبلاً بود، عمل نخواهد کرد. خدمات امنیتی ایران بهطور تاریخی تلاش کردهاند تا از استفاده گروههای سنی افراطی مانند القاعده از خاک ایران بهعنوان پایگاهی برای عملیات خارجی جلوگیری کنند—نه از روی نیکخواهی، بلکه برای حفظ کنترل. ممکن است دستگاه امنیتی به سادگی از انجام این وظیفه خودداری کند زیرا اولویتهای خود را به بقای رژیم تغییر میدهد. همانطور که آرون ی. زلین از مؤسسه واشنگتن نوشته است، رهبران القاعده که گزارش شده در ایران هستند، میتوانند از این تغییر برای حمایت از “استارتاپهای” تروریستی منطقهای که با مداخله کمتری نسبت به سالهای گذشته مواجه هستند، بهرهبرداری کنند. نتیجه: یک چشمانداز تروریسم که بیشتر به کمربند قبیلهای افغانستان-پاکستان شباهت دارد تا به شبکههای نیابتی که واشنگتن بهطور سنتی در خاورمیانه با آنها مواجه بوده است.
دوم، اتخاذ چارچوبی از ایران به عنوان یک مسئله در جنوب غرب آسیا میتواند به واشنگتن درسهایی در مورد نحوه برخورد با جاهطلبیهای هستهای ایران ضعیف شده ارائه دهد. جلوگیری از گسترش هستهای همچنان یک منافع تعیینکننده برای ایالات متحده در ایران خواهد بود. در اینجا مقایسه با افغانستان کمتر مناسب است؛ با این حال، مقایسه با پاکستان حتی بیشتر صادق است. به مدت چند دهه، رهبران ایالات متحده از هر دو جناح تلاش کردهاند تا چالش ناشی از سلاحهای هستهای که در دست یک دولت نظامیمحور و سیاسی ناپایدار با جریانات اسلامی در خدمات امنیتیاش قرار دارد، مدیریت کنند. از رسیدگی به شبکه گسترش A.Q. خان تا برنامهریزی برای مواد هستهای گمشده، مشکل هستهای پاکستان پاسخ ایالات متحده را با ترکیبی منحصر به فرد از فشار و تعامل طلب کرده است. اگر ایران ضعیف شده و تحت سلطه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همچنان جاهطلبیهای هستهای را حفظ کند، واشنگتن با معضلی مواجه خواهد شد که پاکستان مدتهاست مطرح کرده است: چگونه میتوان یک برنامه هستهای را در داخل یک دولت شکننده که به ابزارهای سنتی عدم گسترش مقاوم است، محدود کرد.
سوم، برخورد با ایران به عنوان یک مسئله در جنوب غرب آسیا به واشنگتن کمک میکند تا خطرات ژئو استراتژیک روابط چین با این منطقه را روشن کند. کریدور ایران-افغانستان-پاکستان همچنان یک صحنه حیاتی از رقابت بین ایالات متحده و چین خواهد بود. پکن سرمایهگذاریهای اقتصادی عمیقی در پاکستان از طریق کریدور اقتصادی چین-پاکستان انجام داده، روابط دیپلماتیک با طالبان در افغانستان پرورش داده و تجارت انرژی قابل توجهی با ایران حفظ کرده است. این روابط از نظر ماهیت و عمق متفاوت هستند، اما به طور کلی، آنها نمایانگر یک حوزه نفوذ بالقوه چینی در امتداد لبه غربی ابتکار کمربند و جاده هستند.
ایالات متحده باید اولویت را به جلوگیری از تحکیم این روابط بدهد. هدف نیازی به کشاندن این سه کشور به مدار واشنگتن ندارد. این غیرواقعی است. بلکه، ایالات متحده باید تلاش کند تا جناحهایی در میان نخبگان حاکم را تقویت کند که سوال میکنند یا حتی شک دارند که آیا پکن یک شریک واقعی است یا یک طلبکار شکارچی. نشانههایی وجود دارد که این روند در هر سه کشور آغاز شده است. اطمینان از اینکه روابط بین چین و این کشورها همچنان معاملاتی و نه به طور گسترده استراتژیک باقی بماند، به نفع ایالات متحده است.
هیچیک از اینها به معنای ترک کامل چارچوب خاورمیانه نیست. نفوذ فرقهای ایران، روابط آن با جوامع شیعه در سراسر جهان عرب و رویارویی طولانیمدت آن با اسرائیل برای سالها مرتبط خواهد بود. اما غریزه متعارف برای برخورد با ایران به عنوان یک عراق یا یمن دیگر، خطر تخصیص نادرست منابع و از دست دادن چالشهای واقعی پیش رو را به همراه دارد. آینده حاکمیت ایران، تهدیدات امنیتی آن و نقش آن در رقابت قدرتهای بزرگ همگی به سمت شرق اشاره دارند. سیاست ایالات متحده باید از این روند پیروی کند.

