برخی از افراد ابراز ناامیدی میکنند که شرایط ایران برای پایان جنگ بهطور صریح و قاطع شامل درخواست برای پایان اشغالگری اسرائیل در فلسطین و برچیدن رژیم آپارتاید نشده است.
در میان شرایطی که در رسانههای ایرانی و حامی آنها منتشر شده است—هرچند بهطور رسمی توسط تهران تأیید نشده—پیشنهادی وجود دارد که هرگونه راهحل باید شامل پایان جنگ اسرائیل در تمام جبههها باشد: غزه، لبنان، سوریه و فراتر از آن. با این حال، این شرایط بهطور خاص آزادی فلسطین را بهعنوان پیششرطی برای پایان جنگ در اولویت قرار ندادهاند.
این ناامیدی نه تنها بیمورد نیست بلکه حاشیهای نیز نیست. برای بسیاری، فلسطین تنها یک مسئله در میان مسائل دیگر نیست، بلکه محور تعریفکننده خود این درگیری است. به همین دلیل، نمیتوان به آن بهطور جداگانه نزدیک شد. برخورد با جنگ کنونی صرفاً از طریق آنچه که بهطور صریح بیان شده یا نشده است، خطر دارد که یک رویارویی پیچیده و عمیق را به یک بعد واحد تقلیل دهد، در حالی که در واقع از طریق این مبارزه گسترده و بههمپیوسته است که مسئله فلسطین در نهایت شکل میگیرد، به چالش کشیده میشود و احتمالاً حل میشود.
چندین رشته تحلیل عناصر این واقعیت را به تصویر میکشند، اما تعداد کمی از آنها این تحلیل را پایدار میکنند. برخی بهطور محدود بر سیاستهای داخلی اسرائیل تمرکز میکنند و استدلال میکنند که نخستوزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، جنگ را برای حفظ ائتلاف خود، به تأخیر انداختن پاسخگویی و اجتناب از پیامدهای قانونی که میتواند به پایان کار سیاسیاش منجر شود، prolong میکند.
دیگران به یک خوانش استراتژیک وسیعتر روی میآورند و جنگ را در چارچوب تلاشهای دیرینه اسرائیل برای تسلط منطقهای قرار میدهند—خنثیسازی رقبای خود، گسترش عادیسازی و تحکیم موقعیت خود بهعنوان قدرت مرکزی در منطقه.
یک خط تحلیل سوم، نزدیکتر به جریان اصلی، همچنان در چارچوب اعلامشده واشنگتن و تلآویو عمل میکند. حتی زمانی که انتقادی را معرفی میکند، همچنان در زبان برنامه هستهای ایران، “امنیت” اسرائیل و معماری آشنا برای توجیه باقی میماند.
این چارچوب بیطرف نیست. این چارچوب بهطور سیستماتیک از واگذاری مسئولیت به اسرائیل برای جنگ طفره میرود، همانطور که بهطور مداوم از مواجهه با نسلکشی در غزه خودداری کرده است. حتی انتقاداتش از رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، همچنان رویهای باقی میماند—متمرکز بر اهداف نامشخص کاخ سفید، هماهنگی ضعیف و پیامهای متناقض—نه بر منطق سیاسی و اخلاقی که جنگ را بهوجود میآورد.
بین توضیحات داخلی محدود و یک روایت روزمره بهطور فزایندهای توخالی، مسیر تاریخی وسیعتر از دید خارج میشود.
حقیقت در جای دیگری است.
توافق سایکس-پیکو در سال 1916، که بین بریتانیا و فرانسه به امضا رسید، تنها سرزمین را تقسیم نکرد؛ بلکه تکهتکهسازی را مهندسی کرد. مرزهای دلخواه با کمترین توجه به واقعیتهای تاریخی، فرهنگی یا اجتماعی تحمیل شدند و اطمینان حاصل کردند که منطقه بهطور سیاسی تکهتکه و از خارج قابل مدیریت باقی بماند.
این چارچوب استعماری بعدها از طریق ترتیبات پس از جنگ جهانی دوم تقویت شد که کنترل مؤثر منطقه را به ایالات متحده منتقل کرد. یک لحظه تعیینکننده در سال 1945 رخ داد، زمانی که رئیسجمهور ایالات متحده، فرانکلین د. روزولت، با پادشاه سعودی، عبدالعزیز، در کشتی USS Quincy ملاقات کرد و فرمول استراتژیک را برقرار کرد: تضمینهای امنیتی آمریکایی در ازای دسترسی پایدار به منابع نفتی.
این توافق بهویژه در دهه 1970 به سیستم پترو دلار تبدیل شد، بهطوریکه معاملات جهانی نفت به دلار آمریکا محاسبه میشد. پیامدها ساختاری بودند. تقاضای جهانی برای دلار تأمین شد و قدرت اقتصاد ایالات متحده بهطور مستقیم به نفوذ آن بر جریانهای انرژی خاورمیانه مرتبط شد.
از آن نقطه به بعد، تسلط ایالات متحده در منطقه تنها استراتژیک نبود—بلکه بنیادی برای نظم اقتصادی جهانی بود.
این تغییر از چه زمانی آغاز شد؟
یک پاسخ رایج به تهاجم ایالات متحده به عراق در سال ۲۰۰۳ اشاره دارد. این جنگ که به منظور تحکیم کنترل آمریکاییها طراحی شده بود، در عوض منطقه را به شیوههای عمیق و ماندگاری بیثبات کرد و محدودیتهای مداخله نظامی مستقیم را نمایان ساخت و نیروهایی را تسریع کرد که واشنگتن خود نتوانست به طور کامل مهار کند.
تا سال ۲۰۱۱، ایالات متحده شروع به تنظیم مجدد کرد. “چرخش به آسیا” دولت اوباما بازتابی از یک بازنگری استراتژیک به سمت چین بود، در حالی که در خاورمیانه، واشنگتن مدل مشارکت غیرمستقیمتری را اتخاذ کرد که اغلب به عنوان “رهبری از پشت” توصیف میشود.
این رویکرد در لیبی در سال ۲۰۱۱ مشهود بود، جایی که نیروهای ناتو تحت هماهنگی ایالات متحده به طور نظامی مداخله کردند بدون اینکه حضور زمینی گستردهای از آمریکا وجود داشته باشد، که منجر به بیثباتی و فروپاشی دولت شد.
در سراسر سوریه، عراق، یمن و جاهای دیگر، ایالات متحده به طور فزایندهای به نمایندگان، اتحادهای منطقهای و اشکال ترکیبی جنگ متکی شد. این کشور تلاش کرد تا نفوذ خود را حفظ کند در حالی که هزینههای سیاسی و مالی اشغال مستقیم را کاهش دهد. کشورهای عربی، به ویژه در خلیج فارس، به عنوان شرکای اقتصادی در این ترتیبات گنجانده شدند و عادیسازی روابط آنها با اسرائیل به عنوان امری هم عملی و هم اجتنابناپذیر مطرح شد.
توافقات ابراهیم، که در سال ۲۰۲۰ امضا شد، این تغییر را رسمی کرد. این توافقات تنها توافقهای دیپلماتیک نبودند بلکه اجزای یک پروژه وسیعتر برای سازماندهی مجدد خاورمیانه در راستای اولویتهای استراتژیک ایالات متحده و اسرائیل بودند.
در حالی که به طور گستردهای به عنوان خیانت به فلسطین توصیف میشوند—و به حق—این توافقات همچنین به گونهای طراحی شده بودند که به طور کلی از سوال فلسطینی عبور کنند. جارد کشنر این منطق را به وضوح بیان کرد و استدلال کرد که همکاری منطقهای و ادغام اقتصادی میتواند به طور مستقل از حل حقوق فلسطینیها پیش برود.
گفتمان خود به تبع آن شروع به تغییر کرد. اسرائیل زبان “خاورمیانه جدید” را به کار گرفت و گسترش داد و دیدگاهی را پیش برد که در آن در موقعیت مرکزی و بدون چالش قرار دارد.
این دیدگاه در سپتامبر ۲۰۲۳ به وضوح بیان شد، زمانی که نتانیاهو در مجمع عمومی سازمان ملل سخنرانی کرد و نقشهای از منطقه ارائه داد که فلسطین را به طور کامل حذف کرده بود—یک بیانیه سیاسی به اندازه یک بیانیه بصری.
با این حال، حتی نسلکشی در غزه نیز این روند را به طور بنیادی مختل نکرد. چندین دولت عربی، با وجود محکومیتهای لفظی، به اولویت دادن به حفظ این نظم نوظهور ادامه دادند و سرمایه سیاسی خود را در بقای آن سرمایهگذاری کردند در حالی که حمایت معناداری از فلسطینیها ارائه نکردند.
این موضع تصادفی نیست.
جمعیت محدود، عمق سرزمینی و خودمختاری استراتژیک آنها، آنها را به تضمینهای خارجی برای بقای خود وابسته میکند.
با احتیاط چین در نمایش قدرت نظامی و عدم تمایل—حداقل در حال حاضر—به جایگزینی ایالات متحده به عنوان حامی امنیت، این کشورها همچنان به تأیید سیاسی غرب، حفاظت نظامی و زیرساختهای فناوری وابسته هستند.
از دیدگاه آنها، فروپاشی نظم موجود نه آزادی، بلکه ریسک است.
این موضوع به توضیح عدم وجود هرگونه تغییر جدی در موضع آنها نسبت به اسرائیل کمک میکند، حتی زمانی که رهبران اسرائیلی به طور علنی جاهطلبیهای توسعهطلبانه خود را بیان میکنند. خود نتانیاهو بارها نقش اسرائیل را به گونهای مطرح کرده که نشاندهنده یک پروژه منطقهای وسیعتر—یعنی “اسرائیل بزرگ”—است، پروژهای که فراتر از شراکت به تسلط میرسد.
این گونه اظهارات، هرچند برای برخی نگرانکننده است، محاسبات رژیمهای عربی را به طور بنیادی تغییر نداده است. آنها مدتهاست که ماهیت قدرت اسرائیلی را درک کردهاند، اما همچنان در سیستمی عمل میکنند که همراستایی با بازیگران قویتر را پاداش میدهد، نه مقاومت در برابر آنها.
با در نظر گرفتن همه این موارد، جنگ ایالات متحده-اسرائیل علیه ایران نمیتواند به عنوان مجموعهای از تصمیمات جداگانه یا محاسبات کوتاهمدت درک شود. این نتیجه یک مسیر تاریخی لایهای و تجمعی است.
بله، نتانیاهو به دنبال بقای سیاسی است. بله، سیاست ایالات متحده به شدت تحت تأثیر نفوذ حامیان اسرائیل قرار دارد. اما کاهش جنگ به این عوامل به تنهایی، عملکرد ساختاری آن را نادیده میگیرد: تلاش برای تحمیل یک نظم منطقهای جدید.
دقیقاً در این زمینه وسیعتر است که مقاومت فلسطینی در غزه باید درک شود. هدف آن هرگز شکست اسرائیل در اصطلاحات نظامی متعارف نبوده است. بلکه هدف آن گسترش دامنه درگیری، مختل کردن توانایی اسرائیل برای بازسازی یکجانبه منطقه و به چالش کشیدن آنچه میتوان به عنوان “سایکس-پیکو II” در حال ظهور درک کرد—این بار متمرکز بر تسلط اسرائیل—است.
اسرائیل به طور کامل از این دینامیک آگاه است. به همین دلیل است که جنگ را به عنوان یک موضوع وجودی دائماً مطرح میکند و آن را با لحظه تأسیس خود در سال 1948—نکبه و پاکسازی قومی فلسطین—معادل میسازد.
با این حال، پاسخ قدرتمند ایران، نقش پایدار حزبالله، مشارکت انصارالله و تجمیع وسیعتر محور مقاومت نشان میدهد که اسرائیل ممکن است در نهایت به اهداف استراتژیک خود نرسد.
و این دقیقاً جایی است که بسیاری از تحلیلهای موجود ناکام میمانند.
برای محور مقاومت، پیروزی نیاز به یک پیروزی نظامی قاطع ندارد. بلکه نیاز به استقامت دارد. در این زمینه، عدم شکست خود یک پیروزی استراتژیک است.
چنین نتیجهای نه تنها مسیر موجود را مختل میکند؛ بلکه آغاز به معکوس کردن آن میکند. قوس استراتژیک که پس از جنگ عراق دنبال شد—با تقویت “چرخش به آسیا”، فروپاشی قیامهای عربی و روند عادیسازی—به طور بنیادی بیثبات خواهد شد. نقش اسرائیل به عنوان یک تضمینکننده “امنیت” منطقهای تضعیف خواهد شد و رژیمهای عربی را مجبور به بازنگری در همراستاییهای خود و احتمالاً جستجوی اشکال جدید همزیستی منطقهای—نه با اسرائیل، بلکه با ایران—خواهد کرد.
در همان لحظه، ایالات متحده با مجموعهای از گزینههای محدود مواجه خواهد شد: یا درگیر شدن بیشتر در منطقهای که سعی در بازتنظیم آن دارد، یا پذیرش یک چشمانداز ژئوپلیتیکی تغییر یافته که در آن ایران و متحدانش دیگر بازیگران حاشیهای نیستند، بلکه نیروهای ریشهدار و اجتنابناپذیر در شکلدهی به آینده منطقه هستند.
اگرچه این به تنهایی فلسطین را آزاد نخواهد کرد یا آپارتاید را از بین نخواهد برد، اما به هر حال فضاهای سیاسی، ژئوپلیتیکی و قانونی جدیدی برای فلسطینیها ایجاد خواهد کرد—فضاهایی که به لطف تغییر تعادلهای منطقهای و کاهش محدودیتهای دیرینه ممکن شدهاند.
اگر جنگ ایالات متحده-اسرائیل علیه ایران شکست بخورد، پیامدها فراتر از میدان نبرد خواهد بود. آنچه آغاز به فروپاشی میکند نه تنها تعادل قدرت موجود، بلکه خود زبان و فرضیات حاکم بر منطقه در طول دههها خواهد بود.
در این زمینه، قدرتهای جهانی مانند چین و روسیه احتمالاً خود را به عنوان شرکای اقتصادی و استراتژیک جایگزین با قاطعیت بیشتری معرفی خواهند کرد و سعی در بهرهبرداری از چشمانداز منطقهای در حال تغییر خواهند داشت.
در عین حال، برخی از کشورهای اروپایی—که قبلاً نارضایتی خود را از سیاست ایالات متحده نشان دادهاند—ممکن است تلاش کنند تا ترتیبات جدیدی را مذاکره کنند، به ویژه با توجه به مرکزیت استراتژیک تنگه هرمز و پیامدهای مستقیم آن برای جریانهای انرژی جهانی.
کشورهای مختلف در جنوب جهانی نیز ممکن است از این لحظه درسهایی بگیرند و اشکال همکاری منطقهای را بررسی کنند که چارچوبهای استعماری به ارث رسیده و سلسلهمراتبهای قدرت دیرینه را به چالش بکشند.
به طور کلی، این تغییرات “سوال فلسطینی” را حل نمیکند—اما در عوض فرصتهایی را ایجاد میکند. آنها عرصهای را که فلسطینیها و متحدانشان، از جمله جنبش همبستگی جهانی، میتوانند عمل کنند، سازماندهی کنند و فشار وارد کنند، گسترش میدهند.
چالش اکنون تنها شناسایی این تغییر نیست که در حال وقوع است، بلکه درک عمق و جهت آن است، تا در تفسیرهای جزئی از جنگ علیه ایران محدود نمانیم. بلکه باید به عنوان بخشی از یک مبارزه بزرگتر بر سر آینده منطقه درگیر شود، که در آن فلسطین همچنان مرکزی باقی میماند.

