دونالد ترامپ میخواهد یک ائتلاف بینالمللی برای دفاع از تنگه هرمز تشکیل دهد. او باید قبل از حمله به ایران به این موضوع فکر میکرد.
یکی از نقلقولهای معروف درباره جنگهای ائتلافی، مشاهده وینستون چرچیل است که میگوید: “تنها یک چیز بدتر از جنگیدن با متحدان وجود دارد و آن جنگیدن بدون آنهاست.” با ادامه تشدید جنگ ایران، دولت ترامپ به تدریج در حال درک بینش نخستوزیر بریتانیا است. بزرگترین اشتباه استراتژیک ایالات متحده در یک درگیری با ایران نه نظامی، بلکه دیپلماتیک خواهد بود: عدم توانایی در ساخت یک ائتلاف قبل از شلیک اولین گلوله.
یکی از مشکلات عمدهای که در جنگ به وجود آمده، بسته شدن تنگه هرمز توسط ایران است، که یکی از مهمترین گلوگاههای دریایی جهان است و ۲۰ درصد از نفت تجارت جهانی از آن عبور میکند. اختلال در اینجا در حال حاضر هرج و مرج را در بازارهای انرژی جهانی و اقتصاد بینالمللی به وجود آورده است. در حال حاضر، اهداف ایالات متحده شامل حفظ آزادی ناوبری در تنگهها و بازداشتن مداخلات بیشتر ایران در حمل و نقل تجاری است، در حالی که از تشدید بیشتر درگیری در سطح منطقهای جلوگیری میکند. این اهداف نه تنها به قابلیت نظامی بلکه به حضور چندملیتی پایدار برای اطمینان از عملیات امنیت دریایی مداوم نیاز دارد.
درخواست دولت ترامپ برای مشارکت متحدان تنها یک تلاش برای کسب مشروعیت سیاسی برای این عملیات نیست، بلکه یک ضرورت عملی نیز هست. بسیاری از متحدان ایالات متحده در ابتدا از تمایل خود برای مشارکت ابراز تردید کردند. وزیر دفاع آلمان، بوریس پیستوریوس، گفت: “این جنگ ما نیست، ما آن را آغاز نکردهایم.” علاوه بر این، ماتئو سالوینی، معاون نخستوزیر ایتالیا، گفت: “فرستادن کشتیهای نظامی به یک منطقه جنگی به معنای ورود به جنگ است.”
اکنون که حملات به زیرساختهای انرژی خلیج فارس تشدید شده است، بریتانیا، فرانسه، آلمان، ایتالیا، هلند و ژاپن به طور مشترک ابراز آمادگی بیشتری برای حفظ تنگهها کردهاند. با این حال، دولت ترامپ از حمایت کمتر از حد انتظار ناامید شده و حتی از چین خواسته است تا کمک کند، که این امر به rhetoric قبلی ایالات متحده درباره مقابله با نفوذ چین در منطقه آسیب میزند.
صرف نظر از تفسیر هر فرد از دلایل دولت ترامپ برای اقدام نظامی اخیر علیه ایران، واضح است که استراتژیستهای کاخ سفید درسهای کلیدی در مورد ساخت ائتلاف را از دو درگیری قبلی، جنگ جهانی اول و جنگ خلیج فارس نادیده گرفتهاند. با آغاز عملیات نظامی بدون اینکه ابتدا یک ائتلاف قوی تشکیل شود، این دولت موقعیت استراتژیک خود را تضعیف کرده و هم مشروعیت اقدامات خود و هم ظرفیت شکلدهی به نتایج پس از جنگ را زیر سوال برده است.
زمانی که ایالات متحده در سال ۱۹۱۷ به جنگ جهانی اول وارد شد، دولت درباره نحوه استفاده از نیروهای تازه بسیج شده در این درگیری بحث کرد. نیروهای فرانسوی و بریتانیایی به شدت آسیب دیده بودند و دولتهای آنها میخواستند نیروهای آمریکایی را برای جایگزینی واحدهای موجود به کار بگیرند. با این حال، رئیسجمهور وودرو ویلسون معتقد بود که بدون یک نیروی مستقل آمریکایی، هیچ امیدی برای شکلدهی به صلح پس از جنگ نخواهد داشت و بدین ترتیب قربانیهای عظیم نیروهای آمریکایی را بیمعنا میکند. منطق رئیسجمهور ویلسون منطقی بود و ایالات متحده نقش قابل توجهی در عملیاتهای نظامی و مذاکرات صلح به دست آورد و به اعتبار بینالمللی آمریکا کمک شایانی کرد.
امروز، دولت ترامپ با درخواست از چین و سایر کشورها برای پیوستن به یک ائتلاف به صورت پسرو، در خطر کاهش نفوذ ایالات متحده قرار دارد. دادن یک صندلی به چین در تعیین نظم پس از جنگ در خاورمیانه به آرزوهای بزرگقدرتی چین اعتبار میبخشد و به منافع ایالات متحده آسیب میزند. همچنین این تصور را ایجاد میکند که ایالات متحده باید برای عملیاتهای نظامی به متحدان خود تکیه کند، که با تصویر یک بازیگر قاطع و یکجانبه که از طریق عملیاتهای نظامی موفق در ونزوئلا شکل گرفته، در تضاد است.
به جای اینکه یک ائتلاف پس از وقوع بحران بهطور موقت ایجاد کند، ایالات متحده باید از درسهای جنگ خلیج فارس آموخته باشد. رئیسجمهور جورج اچ. و. بوش و مشاور امنیت ملیاش برنت اسکوکرافت درک کردند که ایالات متحده به یک ائتلاف وسیع برای ورود به اولین درگیری نظامی بزرگ پس از جنگ سرد نیاز دارد. بر این اساس، دولت بوش یک ائتلاف بینالمللی متشکل از ۳۵ کشور را ایجاد کرد که در عملیات طوفان صحرا در سال ۱۹۹۱ شرکت کردند.
این ائتلاف که با مجوز یک قطعنامه سازمان ملل برای آزادسازی کویت تشکیل شده بود، شامل کشورهای بریتانیا، فرانسه، عربستان سعودی، مصر و دیگران بود. در حالی که برخی از کشورها قدرت نظامی را تأمین کردند، دیگران حمایت لجستیکی یا دیپلماتیک برای عملیاتها فراهم کردند. با این حال، اسکوکرافت و دیگران متوجه شدند که تشکیل ائتلاف قبل از آغاز خصومتها برای ارائه یک جبهه متحد و اطمینان از وحدت هدف حیاتی است.
اگر ایالات متحده پس از آغاز خصومتها ائتلافی تشکیل میداد، این کار خطرات استراتژیک قابل توجهی را به همراه داشت و به یک تمرین در زمینه امتیازدهی به جای هماهنگی تبدیل میشد. این امر توانایی واشنگتن را برای تعیین نحوه جنگ و ساختار صلح محدود میکرد و در نتیجه ممکن بود نظم پس از جنگ را تضعیف کند.
درسهای جنگ جهانی اول و جنگ خلیج فارس روشن است: ائتلافها زمانی مؤثرتر هستند که بهطور عمدی و پیش از اقدام نظامی تشکیل شوند. در مقابل، تلاش برای جمعآوری شرکا پس از آغاز درگیری، هم انسجام استراتژیک و هم نفوذ دیپلماتیک را تضعیف میکند. اگر ایالات متحده میخواست نه تنها بر ایران از نظر نظامی پیروز شود بلکه همچنین نظم سیاسی منطقه پس از درگیری را شکل دهد، باید ساخت ائتلاف را نه بهعنوان یک فکر ثانوی بلکه بهعنوان یک عنصر مرکزی استراتژی از ابتدا در نظر میگرفت.
در رقابت قدرتهای بزرگ، موفقیت در میدان نبرد تنها نیمی از جنگ است. نیمه دیگر تصمیمگیری در مورد اینکه چه کسی صلح را شکل میدهد، است. و این رقابت اغلب قبل از آغاز جنگ تعیین میشود.

