نیو ت گینگریچ معتقد است که برای بازگشایی خلیج فارس به اقداماتی شدید نیاز داریم. میتوان با اطمینان گفت که دوران تجارت جهانی بدون اصطکاک به پایان رسیده است.
در تاریخ ۱۴ مارس، نیو ت گینگریچ، رئیس پیشین مجلس نمایندگان و رهبر فکری بنیادین جمهوریخواهی نئولیبرالیسم آمریکایی، پیشنهاد کرد که برای باز کردن تنگه هرمز، بخشهایی از “سرزمینهای دوستانه” — به احتمال زیاد امارات متحده عربی و عمان — را با بمبهای هستهای بمباران کنیم. او این پیشنهاد را با به اشتراک گذاشتن یک پست بیمحتوا در X بهطور غیرانتقادی مطرح کرد.
ما کمتر از یک ماه از جنگ در ایران گذشتهایم، اما فکر میکنم میتوان با اطمینان گفت که دوران تجارت جهانی بدون اصطکاک، که بنیاد نظم “مبتنی بر قواعد” بینالمللی است، به پایان رسیده است.
برای دههها، فرض اساسی اقتصاد جهانی این بوده است که نیروی دریایی ایالات متحده مسیرهای کشتیرانی را باز نگه میدارد. اما ایران در جنگ نامتقارن مهارت پیدا کرده و توافقهای دوجانبهای با کشورهای غیرمتعهد امضا کرده است تا عبور ایمن را مذاکره کند و در عین حال اجازه دهد نفت غیر دلاری از تنگه عبور کند. در عرض چند هفته، ممکن است درک اروپایی و آسیایی از: “محاصره ایرانی” به “محاصره آمریکایی” تغییر کند. اگر این اتفاق بیفتد، ارزش پیشنهاد چتر امنیتی ایالات متحده در سطح جهانی معکوس خواهد شد.
با درک این موضوع، پیشنهاد حفر یک کانال جدید پاناما از طریق بیابان عمان با استفاده از سلاحهای هستهای، برای یک امپراتوری در حال عقبنشینی که گزینههای خود را میسنجد، منطقی است، هرچند که عجیب و غیرعملی به نظر میرسد. این اقدام آخرین حرکت ناامیدکننده سرمایهداری آمریکایی خواهد بود: تلاشی برای تغییر جغرافیا به منظور ایجاد جریانهای جدید برای سرمایه، در حالی که قدرت نظامی خام آمریکا را نیز به نمایش میگذارد.
اما کانال دکتر استرنجلاو واقعاً نمیتواند نظم اقتصادی قدیمی را نجات دهد. احتمالاً، این کانال به عنوان یک یادبود رادیواکتیو از پایان خشن آن عمل خواهد کرد. به جای حفظ هژمونی آمریکایی در خاورمیانه، چنین اقدامی بهطور تقریبی پایان جهانیسازی را تضمین خواهد کرد و ظهور حوزههای نفوذی را که در حال حاضر در حال شکلگیری هستند، تسریع خواهد کرد.
تناقضات زیرین
تجارت مانند گاز جریان ندارد که بهطور یکنواخت در سراسر جهان گسترش یابد. بلکه بیشتر شبیه مایعی است که از طریق گلوگاههای جغرافیایی خاص و غالباً آسیبپذیر مجبور به حرکت است. تنگه هرمز، جایی که ۳۸٪ از نفت خام تجارتشده جهان عبور میکند، مهمترین گلوگاه زمین برای بخش انرژی است. زمانی که گلوگاهی مانند هرمز تهدید میشود، سرمایه دچار وحشت میشود و بر روی گاز قیمت اضافی گذاشته میشود. سودهای ناشی از این وضعیت باید (بهطور نظری) در توسعه جایگزینی سرمایهگذاری شود.
در گذشته، بخش انرژی این بحرانها را با ساخت زیرساختهای جدید، باز کردن بازارهای جدید یا سازماندهی مجدد جغرافیایی تولید خود برای حفظ جریان کالاها حل کرده است. اما دور زدن خلیج فارس به سادگی حفر یک بندر یا ساخت یک خط لوله نیست. دههها جنگهای بیثباتکننده تحت رهبری ایالات متحده در خلیج فارس به منظور “تأمین امنیت” منطقه برای سرمایهگذاران، در عوض باعث شده است که آنها احساس ناامنی کنند. نزدیکترین مسیر تجاری جایگزین، دریای سرخ است که از طریق گلوگاههای کانال سوئز و تنگه باب المندب میگذرد، جایی که نیروهای نیابتی ایرانی فعالیت میکنند.
این واقعیتهای جغرافیایی و سیاسی پایهای منجر به اختلالات مکرر شده است که نظم جهانیگرای پس از جنگ جهانی دوم سعی کرد از طریق دکترین کارتر حل کند، که طبق آن ایالات متحده متعهد شد از نیروی نظامی برای جلوگیری از تسلط هر کشوری بر خلیج فارس استفاده کند. به مدت بیش از چهار دهه، این استراتژی موفق شد اطمینان حاصل کند که این سه گلوگاه بیشتر اوقات باز باقی بمانند. اما نه نیروی نظامی و نه دستاوردهای مهندسی نمیتوانند این واقعیت را محو کنند که صادرات نفت خلیج فارس به شدت در برابر حمله نظامی آسیبپذیر است.
برندگان یک تنگه شکسته
اگر تنگه هرمز به یک خندق بزرگ در عمان “جایگزین” شود، فکر نمیکنم اغراق باشد اگر بگوییم که جهان به چهار بلوک رقابتی شدید تقسیم خواهد شد. امواج شوک ناشی از این تغییر همچنین برندگان بزرگی را در میان این چهار بلوک به وجود خواهد آورد.
ما در حال حاضر شاهد تجدید سرمایهگذاری در بخش نفت روسیه هستیم. از زمان حمله تمامعیار روسیه به اوکراین، تحریمهای اروپایی و آمریکایی مجبور کردهاند که مسکو منابع انرژی فراوان خود را در بازارهای ارزانتر چین، هند و ترکیه بفروشد. اما هر پنی از افزایش قیمت در نفت برنت، ارزش معیار نفت اورال را نیز افزایش میدهد. روسیه به طور ناگهانی صادرات نفت و گاز خود را ضروری یافته و این امر موقعیت چانهزنی اروپا برای پایان دادن به جنگ در اوکراین را تضعیف کرده و به دولت روسیه ورودی عظیم از سرمایه را فراهم میکند.
همان اروپا در حال حاضر با دو بحران اقتصادی قریبالوقوع مواجه است. این قاره نیاز دارد که شروع به دیدن بازدهی از سرمایهگذاریهای خود در بخش دفاع کند و دوباره به انرژی ارزان نیاز دارد. پیوستن به جنگ تحت رهبری ایالات متحده در ایران میتواند یکی از راههای کوتاهمدت برای “رفع” این مشکلات باشد که احتمالاً برای برخی از رهبران سیاسی آنجا جذاب است.
از سوی دیگر، اگر ایالات متحده خلیج فارس را بمبگذاری هستهای کند، درخواستها برای “خودکفایی استراتژیک” اروپا به اوج خود خواهد رسید. رهبران سیاسی سرعت ساخت و سازهای نظامی خود را افزایش خواهند داد و به طور تهاجمی زیرساختهای سبز موجود خود را برای تأمین حاکمیت انرژی توسعه خواهند داد. اگر یک اروپا نظامیسازی شده نتواند به سرعت مواد (فلزات، مواد معدنی و نفت) لازم برای تکمیل این انتقالها را تأمین کند، وسوسه تکرار اشتباهات آمریکا در خاورمیانه و آفریقا احتمالاً بسیار زیاد خواهد بود.
سپس چین وجود دارد که به طور نسبی برای تحمل این نوع نوسانات شدید آمادهتر است. پکن قبلاً سرمایهگذاریهای زیادی در زیرساختهای انرژی سبز انجام داده و مدل برنامهریزی سرمایهداری دولتی آن در تغییر تولیدات خود برای جذب شوکهای زنجیره تأمین جهانی ماهر است. در واقع، تمام کاری که چین باید برای موفقیت در زمینه یک جنگ طولانیمدت تحت رهبری ایالات متحده در ایران انجام دهد، ادامه دادن به همان کارهایی است که در حال حاضر انجام میدهد.
با عقبنشینی ایالات متحده برای ساخت “سپر قاره آمریکا”، احتمالاً پکن از آمریکای لاتین عقبنشینی خواهد کرد و ردپای خود را در طرح جاده ابریشم در آنجا کاهش داده و به جای آن سرمایهگذاریهای عظیم و ظرفیتهای زیرساختی خود را به سمت آفریقا معطوف خواهد کرد — که رقابت شدیدی را با قدرتهای اروپایی برای حوزههای نفوذ در این قاره به وجود خواهد آورد.
سپر قاره آمریکا
آنچه در مورد طرح گینگریچ برای گسترش دوران نئولیبرالیسم با سلاحهای هستهای طنزآمیز است، این است که پیامدهای چنین اقدامی احتمالاً ایالات متحده را مجبور به ترک خاورمیانه و تمرکز بر درون خواهد کرد. در مواجهه با یک توده زمین اوراسیا که به جنگهای نیابتی و اختلالات تجاری در اقیانوس هند دچار شده است، واشنگتن به دنبال تضمین بقای خود از طریق یک کاهش بزرگ و نیمکرهای خواهد بود.
به جای اینکه به عنوان ضامن جهانی تجارت آزاد عمل کند، ایالات متحده یک بلوک خودکفا و مستحکم در نیمکره غربی را تجمیع خواهد کرد. تحت دکترین مونرو، ما در حال حاضر شاهد یک سیاست خارجی تهاجمی ایالات متحده نسبت به آمریکای لاتین هستیم که به طور فزایندهای با واقعیتهای اقتصادی توجیه میشود تا “ملتسازی” ایدئولوژیک دوران نئولیبرالیسم. ایالات متحده آماده است تا نقش خود به عنوان پلیس جهانی را رها کرده و به یک کارتل کالا تبدیل شود.
البته، رها کردن آتش هستهای بر روی بیابان عمان یک سیاست جدی نیست که احتمالاً دنبال شود. اما این یک لغزش فرویدی قابل توجه از یکی از شناختهشدهترین چهرههای سیاسی آمریکا است. این موضوع آگاهی ناگفته (یا شاید ناخودآگاه) در میان نهاد سیاست خارجی را نشان میدهد که دوران نئولیبرالیسم، که وعده یک جهان بدون اصطکاک را با تجارت آزاد و تحت نظارت ناوهای هواپیمابر آمریکایی و صدها پایگاه خارجی میداد، به طور غیرقابل تعمیر شکسته است. اگر بهترین راهحل گینگریچ برای حفظ وضعیت موجود این است که خلیج فارس را با سلاحهای هستهای تغییر مسیر دهد، پس وضعیت موجود احتمالاً به پایان خود نزدیک میشود.
آنچه در طرف دیگر بحران امروز در تنگه هرمز انتظار ما را میکشد، نه یک Pax Americana تجدید شده، بلکه احتمالاً بازگشت بیشتر به حوزههای نفوذ است. با بازسازی بخش نفت روسیه، عقبنشینی اروپا به سمت نظامیگری و ادامه انتقال سبز خودکفای چین، ایالات متحده چارهای جز ترک جنگ خود در ایران و ساخت یک “قلعه آمریکا” با پایگاههایی در ونزوئلا، اکوادور، پاناما، پرو، بولیوی، شیلی و آرژانتین نخواهد داشت. در واقع، ظهور چنین نظم جهانی ممکن است نتیجه مطلوب ترامپ از این جنگ باشد.

