متن آشناست. فوریت همیشه مطلق است. دلالت آن غیرقابل انکار است: اسرائیل جنگ را انتخاب نمیکند. به آن تحمیل میشود.
برای بسیاری، این ادعا ذاتاً متناقض است. چگونه یک دولت میتواند جنگ را آغاز کند—و در مورد غزه، نسلکشی را ادامه دهد—در حالی که اصرار دارد که تنها در حال دفاع از خود در برابر نابودی است؟ با این حال، در گفتمان سیاسی اسرائیل و در بسیاری از رسانههای غربی، این تناقض به ندرت مورد بررسی قرار میگیرد. این موضوع عادیسازی شده است.
این عادیسازی تصادفی نیست. این بنیادین است.
دیمونا یک شهر عادی نیست. این شهر در مجاورت مرکز تحقیقات هستهای نِگِو واقع شده است که بهطور گستردهای به عنوان مرکزی برای برنامه تسلیحات هستهای اسرائیل شناخته میشود.
این تأسیسات که در عمق بیابان نقب قرار دارد، مدتهاست که به عنوان یکی از حساسترین سایتهای استراتژیک اسرائیل شناخته میشود و با تولید پلوتونیوم و قابلیت تسلیحاتی بلندمدت مرتبط است.
این زمینه به حمله معنا میدهد. حمله ایران به دیمونا ساعاتی پس از حمله مجدد ایالات متحده و اسرائیل به تأسیسات هستهای نطنز ایران در همان روز انجام شد.
بر اساس گزارشهای بینالمللی و ایرانی که توسط رویترز منتشر شده است، مجتمع غنیسازی نطنز در استان اصفهان در صبح روز ۲۱ مارس هدف قرار گرفت و آژانس بینالمللی انرژی اتمی تأیید کرد که خسارتهایی وارد شده اما نشتی تشعشعاتی وجود ندارد.
این توالی تصادفی نیست. نطنز در صبح هدف قرار گرفت؛ دیمونا در همان روز بعداً مورد حمله قرار گرفت. حتی بدون یک جدول زمانی دقیق ساعتی، نزدیکی این دو حمله یک منطق عملیاتی واضح را برقرار میکند: یک تأسیسات هستهای در ایران با یک سایت نزدیک به هستهای در اسرائیل در عرض چند ساعت پاسخ داده میشود.
از آغاز جنگ در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، ایران یک الگوی ثابت را دنبال کرده است. هر تشدید با تشدید پاسخ داده میشود و هر حمله به زیرساختهای استراتژیک با فشار بر اهداف استراتژیک بهطور یکسان پاسخ داده میشود.
این روند از الگوی تاریخی جنگهای ایالات متحده و اسرائیل در خاورمیانه فاصله میگیرد، جایی که تشدید عمدتاً در یک جهت جریان داشت.
برای دههها، واشنگتن و تلآویو ریتم و محدودیتهای درگیری را تعریف کردند. دیگران آن را جذب کردند، دوباره تنظیم کردند و زنده ماندند. ایران این مدل را با توزیع آسیبپذیری در میدان نبرد به چالش کشیده است—جغرافیای رویارویی را گسترش داده و از باقی ماندن در محدودیتهای از پیش تعیینشده خودداری کرده است.
رویدادهای امروز این تغییر را با وضوح غیرمعمولی نشان میدهند. هدف قرار دادن نطنز و حمله بعدی به دیمونا بخشی از یک زنجیره واحد از تشدید است، نه حوادث جداگانه. میدان نبرد دیگر تکهتکه نیست؛ بلکه بهطور ساختاری به هم متصل است.
ریشههای فکری این رویکرد، با این حال، بخشی از خود دکترین نظامی اسرائیل است. در طول جنگ ۲۰۰۸–۲۰۰۹ در غزه، وزیر خارجه وقت، تزیپی لیونی، این منطق را به وضوح بیان کرد.
“اسرائیل کشوری نیست که به آن موشک پرتاب کنید و آن پاسخ ندهد. این کشوری است که وقتی به شهروندانش شلیک میکنید، با دیوانگی پاسخ میدهد – و این یک چیز خوب است.”
او در یک بیانیه جداگانه حتی صریحتر بود: “اسرائیل در طول عملیات اخیر، رفتار واقعی اوباشگونهای را نشان داد که من خواستار آن بودم.”
اینها لغزشهای زبانی نبودند. اینها اعلامیههای دکترین بودند.
ایده ساده بود: نیروی فراوان، نامتناسب و بهظاهر غیرقابل کنترل، دشمنان را با ایجاد هزینهای غیرقابل تحمل برای رویارویی بازدارنده میکرد. اسرائیل تنها پاسخ نمیداد؛ بلکه فراتر از پیشبینی تشدید میکرد.
برای سالها، این دکترین عمدتاً در یک جهت عمل میکرد. اسرائیل میتوانست با نیروی فراوان و غیرقابل پیشبینی تشدید کند، در حالی که دیگران انتظار داشتند عواقب را جذب کرده و دوباره تنظیم کنند. این منطق تنها نظامی نبود، بلکه روانشناختی بود—بازدارندگی از طریق افراط، از طریق نمایش دولتی که آماده است فراتر از محدودیتهای متعارف برود.
یک منطق مشابه چندین دهه پیش در ایالات متحده از طریق آنچه به عنوان “نظریه دیوانه” شناخته میشود، که به ریچارد نیکسون مرتبط است، بیان شده بود. ایده این بود که غیرقابل پیشبینی بودن یک رهبر—حتی تصور غیرمنطقی بودن—میتواند خود به عنوان ابزاری برای اجبار عمل کند.
در دوران دونالد ترامپ، این موضع برای اولین بار ظهور نکرد، بلکه به شکلی آشکارتر و نمایشی دوباره ظاهر شد، جایی که غیرقابل پیشبینی بودن نه به عنوان ریسک، بلکه به عنوان اهرم، و گاهی به طور عمدی تقویت شده، چارچوببندی شد.
اما به نظر میرسد ایران این منطق را درونی کرده و به سمت بیرون هدایت کرده است. حمله به دیمونا تنها تلافی نیست. این یک تکرار است. تهران همان دکترین را به مبدعان خود بازمیگرداند و بازدارندگی را به یک چارچوب مشترک و ناپایدار تبدیل میکند.
اگر نطنز مورد حمله قرار گیرد، دیمونا دیگر غیرقابل لمس نیست. میدان نبرد را گسترش دهید و میدان نبرد بیشتر گسترش مییابد. آنچه زمانی یک دکترین یکطرفه تسلط بود، به یک مکانیزم دوطرفه تشدید تبدیل میشود.
این دینامیک واشنگتن را نگران کرده است. رسانههای آمریکایی، به نقل از ارزیابیهای اطلاعاتی، در اواسط مارس گزارش دادند که دولت ترامپ از تلافی ایرانیان هشدار دریافت کرده است، اما مقیاس و هماهنگی پاسخ فراتر از انتظارات بود.
در ۲۱ مارس، حتی در حالی که عملیات نظامی ادامه داشت، ترامپ اشاره کرد که واشنگتن در حال بررسی گزینههایی برای “کاهش” جنگ است، حتی در حالی که نیروهای اضافی مستقر شده بودند. عقبنشینی نشانهای از یک شکست ژئوپلیتیکی خواهد بود؛ تشدید ریسک یک شکست عمیقتر را به همراه دارد. اسرائیل با واقعیتی متفاوت اما به همان اندازه خطرناک مواجه است. برای نخستوزیر بنیامین نتانیاهو، تشدید اغلب به عنوان یک استراتژی عمل کرده است، که منجر به طولانی شدن درگیری و به تأخیر انداختن بحرانهای داخلی میشود. اما پذیرش منطق تشدید مشابه توسط ایران این رویکرد را پیچیده میکند.
زمانی که هر دو طرف تشدید را به عنوان یک اصل بپذیرند، بازدارندگی شروع به فرسایش میکند.
با این حال، به نظر میرسد ایران با افق بلندتری عمل میکند. قابلیتهای آن فراتر از تبادل موشکی به نفوذ بر نقاط تنگه دریایی، اتحادهای منطقهای و بازیگرانی که قادر به اعمال فشار در جبهههای متعدد هستند، گسترش مییابد.
در میان اینها تنگه باب المندب است، جایی که انصارالله توانایی مختل کردن حمل و نقل جهانی را حفظ میکند. این لایهای دیگر به درگیریای که در حال حاضر فراتر از میدانهای نبرد متعارف گسترش مییابد، اضافه میکند.
برخی از قابلیتهای ایران قابل مشاهده است. دیگران عمدتاً تعریف نشده باقی ماندهاند. این به تهران اجازه میدهد تا تشدید کند در حالی که عمق استراتژیک را حفظ میکند و فشار را بدون خسته کردن گزینههایش حفظ میکند. به طرز عجیبی، دکترین که اکنون جنگ را شکل میدهد، دکترین است که اسرائیل به نرمالسازی آن کمک کرده است.
در ۲۱ مارس، با پیوند نطنز و دیمونا در همان روز حملات، آن تغییر غیرقابل انکار شد. جنگ دیگر با این تعریف نمیشود که چه کسی تشدید میکند—بلکه با این تعریف میشود که چه اتفاقی میافتد زمانی که هر دو طرف به طور عمدی تصمیم میگیرند که “دیوانه شوند”.

