مواجهه فزاینده بین ایران از یک سو و ایالات متحده و اسرائیل از سوی دیگر اغلب با زبان استراتژیک آشنا توصیف میشود: بازدارندگی، تهدیدات هستهای و امنیت منطقهای. اسرائیل ادعا میکند که جلوگیری از دستیابی ایران به قابلیت هستهای یک ضرورت وجودی است، در حالی که واشنگتن مشارکت خود را بخشی از تلاش گستردهتری برای تثبیت خاورمیانه و مهار یک قدرت تجدیدنظرطلب توصیف میکند.
با این حال، این توضیحات تنها منطق فوری درگیری را در بر میگیرد. زیر محاسبات میدان نبرد، یک مشکل تاریخی عمیقتر نهفته است: فرض اینکه ایران میتواند از طریق فشار خارجی به طور استراتژیک تضعیف یا خنثی شود. اگر تاریخ راهنمایی جدی ارائه دهد، این فرض ممکن است به طور بنیادی نادرست باشد.
آخرین تشدید—که با حملات اسرائیلی و آمریکایی به زیرساختهای نظامی ایران و انتقامجویی موشکی تهران مشخص شده—به سرعت به یک بحران منطقهای تبدیل شده است. مسیرهای دریایی در خلیج آسیبپذیر شدهاند، شبهنظامیان همپیمان در سراسر منطقه بسیج شدهاند و سایه جنگ وسیعتر بر بازارهای انرژی و ثبات جهانی سنگینی میکند. آنچه به عنوان یک درگیری محدود آغاز شد اکنون تهدید میکند که کل چشمانداز ژئوپولیتیکی خاورمیانه را تغییر دهد.
اما اهمیت این درگیری نمیتواند تنها از طریق تحولات نظامی درک شود. این درگیری بازتابی از یک رقابت عمیقتر بر سر مشروعیت، قدرت و نظم سیاسی آینده منطقه است.
از زمان انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹، تهران بهطور علنی این نظم را رد کرده و خود را به عنوان نیرویی در برابر سلطه غرب و اولویت استراتژیک اسرائیل معرفی کرده است.
در طول دههها، ایران شبکهای از روابط سیاسی و نظامی را از لبنان و سوریه تا عراق و یمن ساخته است. از طریق این اتحادها، تهران نفوذی را توسعه داده که فراتر از قابلیتهای نظامی متعارف آن است. منتقدان این ساختار را به عنوان جنگ نیابتی بیثباتکننده توصیف میکنند؛ اما استراتژیستهای ایرانی آن را به عنوان عمق استراتژیک ضروری در یک محیط ژئوپولیتیکی خصمانه مینگرند.
از دیدگاه سیاستگذاران آمریکایی و اسرائیلی، تضعیف ایران بنابراین پیشنیازی برای بازگرداندن ثبات منطقهای است. با این حال، این استدلال یک واقعیت تاریخی حیاتی را نادیده میگیرد: ایران صرفاً یک کشور دیگر در خاورمیانه نیست. این کشور یکی از معدود تمدنهای باقیمانده است که هویت سیاسی آن هزاران سال قبل از سیستم بینالمللی مدرن وجود داشته است.
تمدنها، برخلاف کشورها، به ندرت به شیوههای ساده سقوط میکنند.
محاسبه تاریخی نادرست
تجربه تاریخی ایران الگوی را نشان میدهد که بارها قدرتهای خارجی را گیج کرده است. ایران که بهطور تاریخی بهعنوان پرشیا شناخته میشود، بهعنوان یک موجودیت فرهنگی و سیاسی قابل شناسایی بیش از دو و نیم هزار سال وجود داشته است. در طول این مدت، این کشور بارها مورد تهاجم، فروپاشی امپراتوری و تحولات سیاسی قرار گرفته است. با این حال، هسته تمدنی آن بهطرز شگفتانگیزی مقاوم باقی مانده است.
اسکندر مقدونی در قرن چهارم پیش از میلاد امپراتوری هخامنشی را نابود کرد و بهنظر میرسید که برتری پرشیا در خاورمیانه باستان به پایان رسیده است. اما سنتهای سیاسی پرشیا در عرض چند قرن دوباره از طریق امپراتوریهای اشکانی و سپس ساسانی ظهور کردند که هر دو رقیبهای formidable قدرت روم شدند.
فتح عرب-اسلامی در قرن هفتم بهنظر میرسید که نشانهای دیگر از یک شکست قطعی باشد. امپراتوری ساسانی فروپاشید و پرشیا به دنیای اسلامی در حال گسترش جذب شد. اما بهجای ناپدید شدن، فرهنگ پرشیا به یکی از موتورهای فکری تمدن اسلامی تبدیل شد. دانشمندان، مدیران و شاعران پرشیا به شکلگیری چشمانداز فکری دنیای مسلمان قرون وسطی کمک کردند.
حتی تهاجمات مغول در قرن سیزدهم—که از ویرانگرترین کمپینهای نظامی در تاریخ به شمار میروند—نتوانستند تأثیر فرهنگی پرشیا را محو کنند. در عرض چند دهه، خود حاکمان مغول از طریق سنتهای بوروکراتیک پرشیا حکومت میکردند و از ادبیات و دانش پرشیا حمایت میکردند.
در هر یک از این لحظات تاریخی، پرشیا از نظر نظامی شکست خورد اما از نظر تمدنی زنده ماند.
این الگو در ارزیابی استراتژیهای ژئوپلیتیک معاصر اهمیت دارد. بازیگران خارجی اغلب فرض میکنند که فشار نظامی کافی میتواند ایران را به تسلیم یا فروپاشی استراتژیک وادار کند. اما فرهنگ سیاسی ایرانی بهطور عمیق تحت تأثیر روایتهای تاریخی بقا در برابر شرایط غیرقابل تحمل شکل گرفته است.
از تهاجمات باستانی تا مداخلات مدرن، این خاطرات بخشی از هویت ملی را تشکیل میدهند که بر پایداری تأکید دارد نه پیروزی فوری.
بنابراین، جنگ اغلب روایتهایی را تقویت میکند که خود دولت ایرانی را حفظ میکنند.
پارادوکس جنگ کنونی
در نتیجه، درگیری کنونی ممکن است نتایجی بسیار متفاوت از آنچه در واشنگتن یا تل آویو پیشبینی شده، به بار آورد.
اسرائیل و ایالات متحده دارای برتری نظامی متعارف فوقالعادهای هستند. تواناییهای فناوری، شبکههای اطلاعاتی و ظرفیتهای ضربهزنی دقیق آنها بهطور قابل توجهی از ایران فراتر است. در یک رویارویی مستقیم، ایران نمیتواند با این سطح از قدرت نظامی رقابت کند.
با این حال، ایران هرگز دکترین استراتژیک خود را بر اساس جنگ متقارن بنا نکرده است.
در عوض، استراتژی ایران بر قابلیتهای نامتقارن، اتحادهای منطقهای و تحمل بلندمدت تکیه دارد. با پرورش شبکههای بازیگران همپیمان در سراسر خاورمیانه، تهران بهطور مؤثری جغرافیای استراتژیک خود را گسترش داده است. درگیریهایی که شامل ایران میشود بهندرت در مرزهای ایران محدود میماند؛ بلکه در چندین میدان متصل گسترش مییابد.
نتیجه، نوعی جنگ توزیعشده است که در آن پیروزیهای قاطع به سختی بهدست میآید.
زمان به یک سلاح استراتژیک تبدیل میشود. هرچه درگیری طولانیتر شود، هزینه حفظ اجماع سیاسی و مشارکت نظامی برای قدرتهای خارجی بیشتر میشود. فشارهای سیاسی داخلی، نگرانیهای اقتصادی و اولویتهای جهانی در حال تغییر به تدریج تمایل قدرتهای دور را برای باقی ماندن در جنگهای منطقهای کاهش میدهد.
استراتژی ایران بهطور خاص برای چنین شرایطی طراحی شده است.
بعد اقتصادی درگیری تصویر را پیچیدهتر میکند. نزدیک به بیست درصد از عرضه نفت جهان از تنگه هرمز عبور میکند و ایران را در موقعیت جغرافیایی بهطور منحصر به فردی تأثیرگذار قرار میدهد. حتی اختلالات محدود در حمل و نقل در این کریدور میتواند عواقب دراماتیکی برای بازارهای انرژی جهانی به بار آورد.
با افزایش تنشها، قیمت نفت افزایش مییابد، بازارهای مالی واکنش نشان میدهند و دولتها در سراسر جهان با اثرات ناپایداری در خلیج فارس مواجه میشوند.
به عبارت دیگر، جنگی که به منظور تثبیت خاورمیانه طراحی شده ممکن است به بیثباتی اقتصاد جهانی منجر شود.
در نهایت، رویارویی بین ایران، اسرائیل و ایالات متحده فراتر از برنامههای هستهای یا قابلیتهای موشکی است. این یک مبارزه بر سر معماری سیاسی آینده خاورمیانه است.
برای دههها، واشنگتن و متحدان منطقهای آن تلاش کردند تا یک نظم استراتژیک مبتنی بر امنیت اسرائیل و دولتهای عربی همکاریکننده بسازند. ایران بهطور مداوم این ساختار را به چالش کشیده و خود را بهعنوان هستهای از یک دیدگاه منطقهای جایگزین که بر اساس مقاومت در برابر نفوذ غربی بنا شده، معرفی کرده است.
نتیجه این مبارزه تنها به نتایج میدان نبرد محدود نخواهد شد.
تاریخ نشان میدهد که ایران برای باقی ماندن بهعنوان یک بازیگر تعیینکننده در منطقه نیازی به پیروزی نظامی سریع ندارد. آن تنها نیاز دارد که به اندازه کافی زنده بماند تا شرایط ژئوپولیتیکی تغییر کند. قدرتهای بزرگ اغلب جنگها را میبرند اما در مسابقه وسیعتر برای مشروعیت منطقهای شکست میخورند.
تجربه تاریخی ایران به یک اصل استراتژیک متفاوت اشاره دارد: تحمل فشار، جذب شوکها و اجازه دادن به زمان برای تغییر توازن قدرت.
اگر این الگو ادامه یابد، جنگ کنونی پایان نفوذ ایران در خاورمیانه نخواهد بود. در عوض، ممکن است به یک فصل دیگر در داستان طولانی تمدنی تبدیل شود که بارها توانایی خود را در سازگاری، بقا و بازتأکید بر خود در شرایط تاریخی در حال تغییر نشان داده است.

