پایان جنگ نیازمند آن است که واشنگتن خود را از تأثیر اسرائیل و ایدئولوژی مسیحی-صهیونیستی که سیاستهای آن را هدایت میکند، دور کند و عقلانیت ژئوپولیتیکی را بازگرداند.
هر جنگی که در نقض قوانین بینالمللی آغاز شود به طور ذاتی خطرناک است زیرا نظم مبتنی بر آن اصول را تضعیف میکند. اما حتی خطرناکتر از آن، جنگی است که فاقد عقلانیت استراتژیک باشد.
امروز، هم مردم آمریکا و هم بخش زیادی از جهان یک سؤال ساده میپرسند: بر اساس چه منطقی رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، به جنگی با اهداف نامشخص و عواقب بالقوه فاجعهبار با نخستوزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، پیوست؟
پاسخ قانعکنندهای ارائه نشده است، زیرا این جنگ بر مبنای عقلانیت ژئوپولیتیکی نیست بلکه بر اساس نوعی غیرعقلانیت تئولوژیکی است.
مفاهیم سنتی دیپلماسی عقلانی، مانند تعادل ژئوپولیتیکی، وابستگی ژئواکونومیک، مدیریت بحران و ثبات منطقهای، با واژگان متفاوتی جایگزین شدهاند: آرماگدون، مأموریتهای الهی، “مردم برگزیده” و مفهوم تحقق سرنوشتهای مقدس از طریق زور.
در حالی که چنین ایدههایی ممکن است زمانی به عنوان بلاغت حاشیهای رد شده باشند، پذیرش آنها توسط رهبری دولتی نشاندهنده بحران عمیقتری است. زمانی که نمادهای مذهبی و روایتهای آخرالزمانی بر تصمیمگیری در بالاترین سطوح قدرت تأثیر میگذارند، نتیجه آن تحریف سیاست از نوعی بسیار خطرناک است – تهدید بالقوهای برای نظم جهانی.
پس از جنگ جهانی دوم، منطقه خلیج فارس تحت یک چارچوب استراتژیک نسبتاً پایدار بر اساس سه رکن اداره میشد: ژئواکونومیک جریانهای انرژی جهانی، ثبات ژئوپولیتیکی لازم برای حفظ آنها، و تعادل ژئومیلتر که برای حفاظت از آن تعادل طراحی شده بود.
این ساختار یک اجماع ضمنی ایجاد کرد که درگیریها نباید به خلیج فارس سرایت کند. حتی قدرتهای رقیب نیز ثبات منطقه را به عنوان یک منافع مشترک شناسایی کردند.
این چارچوب مقاومتی از خود نشان داد. جنگ هشتساله ایران و عراق نتوانست کشورهای حاشیه خلیج فارس را درگیر کند. واکنش بینالمللی به حمله عراق به کویت حاکمیت را بازگرداند در حالی که نظم منطقهای گستردهتر را حفظ کرد. حتی پس از حملات ۱۱ سپتامبر و حمله ایالات متحده به عراق، کشورهای خلیج فارس توانستند خارج از کانون مستقیم درگیری باقی بمانند.
امروز، اما، این تعادل شکسته شده است. همراستایی نتانیاهو-ترامپ، که توسط شبکههای ایدئولوژیک صهیونیستی و مسیحی-صهیونیستی حمایت میشود، عقلانیت ژئوپولیتیکی را با منطق جنگ تئولوژیکی جایگزین کرده است.
عواقب آن عمیق است: تهدیدات به تنگه هرمز اقتصاد جهانی را به خطر میاندازد؛ تصویر خلیج فارس به عنوان یک مرکز مالی امن تضعیف میشود؛ و حضور پایگاههای آمریکایی دیگر امنیت را تضمین نمیکند. این منطقه، که زمانی سنگ بنای ثبات جهانی بود، به کانون یک بحران سیستماتیک تبدیل شده است.
سؤال اصلی این است که آیا آتشبس میتواند عقلانیت ژئوپولیتیکی را بازگرداند. تجربه از بحرانهای گذشته نشان میدهد که آتشبسها زمانی ممکن میشوند که همه طرفها به طور همزمان احساس کنند که در حال تضعیف هستند و قادر به دستیابی به پیروزی قاطع نیستند.
پس از هفتهها ویرانی، چنین لحظهای ممکن است در حال نزدیک شدن باشد.
اما برای اینکه آتشبس محقق شود، ایالات متحده به ویژه باید یک ارزیابی استراتژیک انجام دهد. این به معنای جداسازی سیاست خارجی ایالات متحده از آرزوهای اسرائیلی و نیروهای ایدئولوژیک پشت آن است.
ادغام دکترین مذهبی با سیاست دولتی، تاریخ را به عنوان یک نبرد مقدس توصیف کرده و گسترش سرزمینی و نابودی دشمنان ادراک شده را مشروعیت میبخشد، الگوهای ایدئولوژیک خطرناک گذشته را تداعی میکند.
در عین حال، سیاستمداران عقلانی اسرائیلی و روشنفکران یهودی باید موضع روشنی در برابر مسیر کنونی اتخاذ کنند. اسرائیل معادل رهبری کنونی خود نیست، همانطور که یهودیت نمیتواند به سیاستهای هیچ دولتی کاهش یابد. صداهایی که بر اساس مسئولیت اخلاقی و عقل استراتژیک قرار دارند، به شدت مورد نیاز است.
راه به سوی صلح
بازگشت به عقلانیت ژئوپلیتیکی برای پایان دادن به جنگ ضروری است.
فرض اینکه تخریب فزاینده به پیروزی سریع منجر خواهد شد، به ویژه با توجه به محاسبات انتخاباتی، به شدت نادرست است. بدون جنگ زمینی، تغییر رژیم در ایران غیرواقعی است؛ اما جنگ زمینی احتمالاً عواقبی به مراتب شدیدتر از آنچه در عراق تجربه شده، به همراه خواهد داشت و ممکن است بیثباتی منطقهای طولانیمدت را به دنبال داشته باشد.
این واقعیت مسئولیت را بر دوش بازیگران عقلانی در ایالات متحده قرار میدهد. رهبران دو حزبی، به ویژه در درون حزب جمهوریخواه، باید به کاهش حمایت عمومی از جنگ پی ببرند و فرض اینکه تشدید نظامی منجر به مزیت سیاسی میشود را به چالش بکشند. تظاهرات گسترده “هیچ پادشاهی” در شهرهای بزرگ آمریکا نشاندهنده تقاضای فزاینده عمومی برای احتیاط و پاسخگویی است.
ایران نیز باید استراتژی منطقهای خود را بازنگری کند. اتکا به شبکههای نیابتی برای گسترش نفوذ در چندین پایتخت عربی، مانند بغداد، دمشق، بیروت و صنعا، اثبات شده که نتیجه معکوس داشته و به جای قدرت، آسیبپذیری ایجاد کرده است. تغییر به سمت تعامل سازنده منطقهای، به ویژه با متوقف کردن حملات به کشورهای همسایه خلیج فارس و پیگیری احترام متقابل، ضروری است.
علاوه بر این، تابآوری واقعی ملی از قابلیتهای هستهای ناشی نمیشود بلکه از مشروعیت داخلی، رفاه اقتصادی، امنیت و کرامت برای شهروندان ناشی میشود. خسارات و ضعفهایی که در طول جنگ نمایان شده باید اصلاحات معناداری را در سیستم سیاسی ایران به دنبال داشته باشد.
برای کشورهای خلیج فارس، پیامدها به همان اندازه عمیق است.
اتکا طولانیمدت به تضمینهای امنیتی خارجی ناکافی بوده است. نه حضور نظامی آمریکا و نه افزایش هزینههای دفاعی نتوانستهاند از بیثباتی جلوگیری کنند. به همین ترتیب، ابتکارات نرمالسازی تحت توافقات ابراهیم که مسئله فلسطینی را نادیده میگیرد، نتوانستهاند صلح پایدار ایجاد کنند و در عوض چالشهای مشروعیتی را به وجود آوردهاند.
در نتیجه، رهبران خلیج فارس با نیاز فوری به یک تحول استراتژیک جامع مواجه هستند که بر چهار پایه استوار باشد: احیای سازوکارهای همکاری منطقهای مانند شورای همکاری خلیج فارس؛ ساختن یک نظم منطقهای فراگیر که بازیگران کلیدی از جمله ترکیه، مصر، عراق، سوریه و ایران را شامل شود؛ حفظ روابط متوازن میان قدرتهای جهانی؛ و شناخت این نکته که هیچ صلح پایدار بدون رسیدگی به حقوق فلسطینیها حاصل نخواهد شد.
آتشبس زمانی ممکن میشود که همه طرفها به محدودیتهای قدرت خود اذعان کنند و درک کنند که ادامه درگیری بازدهی کاهشی به همراه دارد. لحظه کنونی ممکن است چنین پنجرهای را نمایان کند. آنچه نیاز است، چارچوبی است که به هر طرف اجازه دهد نتیجه را در داخل به عنوان قابل قبول ارائه دهد، حتی بدون پیروزی کامل، و توسط میانجیهای معتبر که قادر به پل زدن بر شکافها هستند، حمایت شود.
عدم استفاده از این فرصت خطر عواقب بسیار بزرگتری را به همراه دارد.
جنگ جهانی دوم تحت تأثیر دکترینهای ایدئولوژیک متمرکز بر نژاد و سرنوشت قرار داشت. یک درگیری جهانی آینده، که تحت تأثیر روایتهای تئولوژیک شکل میگیرد، ممکن است به عنوان یک جنگ واحد ظهور نکند بلکه به عنوان درگیریهای منطقهای متصل به هم که به طور جمعی ویرانی بیسابقهای را به بار میآورند، بروز کند.
بنابراین، انتخاب واضح است: بازگشت به ژئوپولیتیک عقلانی مبتنی بر قانون، تعادل و منافع متقابل، یا سقوط به یک نظم جهانی تکهتکه و ایدئولوژیک با پیامدهای بالقوه فاجعهبار.

