این تنها رهبران سیاسی اروپایی نیستند که به امپراتوری آمریکا و امپراتور ناپایدار آن، ترامپ، تسلیم شدهاند. رسانههای معتبر نیز در حال رقابت برای مشروعیت بخشیدن به جنگها، خشونتها و تخریب قوانین و کنوانسیونهای بینالمللی امپراتوری ایالات متحده هستند. با چند استثنا، رهبران اروپایی از حق دفاع ایران و پاسخ آن به بمبارانهای غیرقانونی انجام شده توسط ائتلاف آمریکا-اسرائیل علیه این کشور و کشتار غیرنظامیان، همانند آنچه در غزه اتفاق افتاد، انتقاد میکنند.
صرفنظر از اینکه دولت ایران و سرکوبی که بر مردم خود تحمیل میکند، این کشور اکنون برای سومین بار از زمان تأسیس جمهوری اسلامی تحت یک جنگ وحشیانه قرار گرفته است، بدون اینکه مهاجمان حتی زحمت مشروعیت بخشیدن به تجاوز خود را بکشند. یک بازتاب تاریخی کوتاه میتواند این جنگهای تهاجمی علیه ایران را در زمینه مبارزه طولانی کشور برای استقلال قرار دهد—مبارزهای که بهطور مستقیم به رژیم سیاسی کنونی مرتبط نیست.
ایالات متحده و سایر کشورهای غربی نه میتوانستند و نه تحمل میکردند که ایران مستقل و حاکمیتی وجود داشته باشد.
مردمی که در انقلاب ایران در سال 1979 شرکت کردند، حول سه خواسته و امید مرکزی متحد شدند: استقلال، آزادی و جمهوری، به جای 2500 سال سلطنت. اما خمینی و حامیان مذهبی رادیکال او موفق شدند خواسته را از جمهوری به جمهوری اسلامی تغییر دهند. اگرچه خمینی و پایگاه مذهبیاش در ابتدا یک “دولت اسلامی” خالص را به جای جمهوری ترجیح میدادند. اما آنها بهدلیل حرکت مردمی مجبور شدند خواسته اکثریت برای جمهوری را بپذیرند. با این حال، استقلال برای مردم تعیینکننده باقی ماند، زیرا قدرتهای استعماری و امپریالیستی مدتهاست که توسعه مستقل ایران را مسدود کرده بودند.
ایران قبلاً انقلاب مشروطه را در سال 1905 تجربه کرده بود که منجر به تأسیس یک سلطنت مشروطه شد و به دنبال استقلال ملی از قدرتهای استعماری بریتانیا و روسیه بود. دولت مشروطه و دموکراتیک ایران تلاش کرد از چند کشور بهاصطلاح دموکراتیک غربی کمک بگیرد تا به ساخت یک نظام دولتی مستقل و تثبیت اقتصاد کشور کمک کند—اما هیچ کمک واقعی دریافت نکرد. استقلال خط قرمز برای قدرتهای غربی بود زیرا این امر دسترسی نامحدود آنها به مواد خام و نفت کشور را محدود میکرد.
با این حال، باید ذکر شود که یک کشور واقعاً تلاش کرد به ایران مشروطه کمک کند تا نیروهای نظامی خود را برای دفاع از انقلاب بسازد—و آن کشور سوئد بود. گروهی از افسران و سربازان سوئدی به رهبری هارالد هالمارسون در سال 1911 به ایران آمدند و به دولت دموکراتیک کمک کردند تا نیروهای نظامی خود را سازماندهی و تقویت کند تا از دموکراسی جوان ایرانی دفاع کند. برخی از این سربازان سوئدی در درگیریها با گروههایی که بهوسیله بریتانیا بسیج و حمایت میشدند تا با دولت مشروطه ایرانی بجنگند، جان خود را از دست دادند. در نهایت، بریتانیا و روسیه سوئدیها را مجبور به ترک کشور کردند تا این قدرتهای استعماری بتوانند دوباره بر اوضاع ایران تسلط یابند.
چند سال بعد، در سال 1925، او خود را پادشاه تاجگذاری کرد. وقتی رضا شاه بعداً تلاش کرد تا به نازیهای آلمان نزدیکتر شود تا نفوذ بریتانیا در ایران را کاهش دهد، در سال 1941 توسط نیروهای متفقین از قدرت برکنار شد و به تبعید فرستاده شد، جایی که چند سال بعد درگذشت. قدرتهای متفقی که ایران را اشغال کرده بودند، سپس تصمیم گرفتند پسرش، محمدرضا پهلوی، را به عنوان پادشاه جدید نصب کنند.
زمانی که دیکتاتوری بهطور موقت تضعیف شد و دموکراسی دوباره کمی فضا پیدا کرد، ایرانیان دوباره برای استقلال تلاش کردند. یک حرکت ملی قوی شکل گرفت که خواستار ملیسازی صنعت نفت کشور بود، که بریتانیا بهطور مؤثر بر آن کنترل داشت. بهدنبال این حرکت، رهبر جبهه ملی ایران، محمد مصدق، در سال 1951 نخستوزیر شد و ملیسازی صنعت نفت ایران را اجرا کرد.
ایالات متحده و بریتانیا، البته، نمیتوانستند این را بپذیرند.
در میان دیگر مسائل، آنچه به اصطلاح قوانین تسلیم نامیده میشود، معرفی شد که به پرسنل نظامی و کارکنان آمریکایی در کشور امتیازات دیپلماتیک و مصونیت میدهد. این قوانین بهطور رسمی در اکتبر ۱۹۶۴ توسط پارلمان ایران تصویب شد و به نمادی از تسلیم شاه و بهتبع آن کشور به ایالات متحده تبدیل گردید.
انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹ عمدتاً واکنشی به دههها مداخله غرب بود که استقلال و توسعه خودمختار ایران را تضعیف کرده بود. سه شعار مرکزی این انقلاب استقلال، آزادی و جمهوری بود. از میان اینها، درخواست برای استقلال ممکن است تنها موردی باشد که در معنای واقعی بهعنوان یک ایده وحدتبخش باقی مانده است.
با این حال، این استقلال نمیتوانست از سوی ایالات متحده و متحدان غربیاش پذیرفته شود، که یک ایران مستقل را تهدیدی برای منافع ژئوپولیتیکی خود میدانستند. بنابراین، جنگ کنونی تهاجمی ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران باید در زمینه تاریخ طولانی جنبشهای ضد امپریالیستی در ایران که در برابر سلطه و نفوذ سیاسی خارجی مقاومت کردهاند، درک شود.
رسانههای اصلی معمولاً علاقه محدودی به مبارزات ملتها در جنوب جهانی برای استقلال نشان میدهند. در عوض، آنها بهطور مکرر جهانبینیای را که در واشنگتن و دیگر مراکز قدرت غربی شکل گرفته، بازتولید میکنند. بهعنوان مثال، ایران اغلب متهم به حمایت از تروریسم در آنچه که بهعنوان “خاورمیانه” شناخته میشود، میشود. اصطلاح خاورمیانه خود یک مفهوم اروپامحور است که اروپا را بهعنوان مرکز جهان در نظر میگیرد. مناطق سپس نسبت به اروپا تعریف میشوند: خاورمیانه، دور شرق، نزدیک شرق و غیره. چنین مفاهیمی مدتهاست که گفتمان سیاسی، دانشگاهی و رسانهای غرب را شکل دادهاند.
در عین حال، در کشورهای غربی سنت طولانیای وجود دارد که جنبشهای مقاومت ضد امپریالیستی را بهعنوان تروریسم برچسبگذاری میکند. بهطور تاریخی، جنبش ضد آپارتاید در آفریقای جنوبی، مقاومت ویتنامیها در برابر ایالات متحده و جنبشهای آزادیبخش مختلف در آمریکای لاتین، آسیا و آفریقا اغلب به این صورت توصیف شدهاند. در مقابل، ترس و خشونتی که توسط قدرتهای بزرگ و متحدان آنها از طریق کودتاهای نظامی، جنگها و مداخلات نظامی اعمال میشود، اغلب بهعنوان “مداخلات انسانی ضروری” که بهمنظور ایجاد ثبات انجام میشود، ارائه میشود. در عمل، این اغلب به معنای پذیرش یک نظم جهانی است که در آن کشورهای قدرتمند حق تسلط بر کشورهای دیگر و کنترل منابع آنها را ادعا میکنند.
رسانههای اصلی مسئولیت قابل توجهی در مشروعیتبخشی به جنگها و خشونتهای استعماری و امپریالیستی که توسط ایالات متحده و قدرتهای غربی آغاز شدهاند، دارند. آنها از همان چارچوبهای گفتمانی مانند رسانههای آمریکایی و دیگر رسانههای غربی استفاده میکنند و بهطور سیستماتیک به طرف ایرانی بهعنوان “رژیم در تهران” یا “رژیم تروریستی در تهران” اشاره میکنند، در حالی که رهبری سیاسی ایالات متحده بهعنوان “دولت آمریکایی” یا “دولت ایالات متحده” توصیف میشود.
زمان آن رسیده است که از شیطانسازی کشورهای غیرغربی و ملتها دست برداریم و بهجای آن، مبارزات آنها برای استقلال و کرامت را درک کنیم.

