جنگ جاری ایالات متحده، اسرائیل و ایران غالباً به عنوان یک رویارویی نظامی یا یک نبرد ایدئولوژیک توصیف میشود. با این حال، چنین تفسیرهایی تنها بخشی از تصویر را در بر میگیرد. این درگیری بهتر است به عنوان یک پدیده چندلایه درک شود که تحت تأثیر جغرافیای استراتژیک، روایتهای رقیب و دینامیکهای اقتصادی سیستماتیک شکل گرفته است. در اصل، این جنگ تنها به قلمرو یا امنیت مربوط نمیشود، بلکه به کنترل بر جریانهای انرژی، تجارت و سرمایه نیز مربوط است.
عنصر مرکزی در این جنگ تنگه هرمز است، یکی از مهمترین نقاط تنگهای دریایی در جهان. بخش قابل توجهی از عرضههای نفت جهانی از این گذرگاه باریک عبور میکند و آن را به شریان حیاتی اقتصاد بینالمللی تبدیل میکند. آسیبپذیری آن تنها به جغرافیا محدود نمیشود، بلکه به اهمیت استراتژیک آن نیز مربوط است. حتی اختلال محدود میتواند عواقب فوری در بازارهای انرژی جهانی ایجاد کند.
موقعیت ایران در امتداد سواحل شمالی تنگه به آن نوعی اهرم نامتقارن میدهد. به طور حیاتی، ایران نیازی به بستن کامل تنگه ندارد تا فشار وارد کند. صرف امکان اختلال میتواند هزینههای بیمه را افزایش دهد، قیمت نفت را بالا ببرد و عدم قطعیت گستردهای ایجاد کند. از این نظر، تنگه کمتر به عنوان میدان جنگ عمل میکند و بیشتر به عنوان ابزاری برای چانهزنی استراتژیک عمل میکند.
تحولات اخیر نشان میدهد که بعد دریایی این درگیری در حال گسترش است. احتمال مشارکت حوثیها در تنگه باب المندب یک نقطه تنگه دوم را به معادله اضافه میکند. این امر یک سیستم فشار دوگانه ایجاد میکند که بر مسیرهای ورودی و خروجی خطوط کشتیرانی کلیدی جهانی تأثیر میگذارد. نتیجه این است که درگیری از یک درگیری منطقهای به درگیری با پیامدهای سیستماتیک جهانی تبدیل میشود.
در حالی که دینامیکهای دریایی ساختار اصلی این درگیری را تشکیل میدهند، روایتها نیز نقش بهسزایی دارند.
با این حال، این روایتها باید با احتیاط مورد بررسی قرار گیرند. آنها ممکن است بازتابدهنده باورهای واقعی باشند، اما همچنین میتوانند اهداف استراتژیک را دنبال کنند. با چارچوببندی درگیری به صورت وجودی، بازیگران سیاسی میتوانند تشدید را توجیه کنند، انسجام داخلی را تقویت کنند و درک بینالمللی را شکل دهند. این تعامل بین باور و کارکرد ابزاری ویژگیای مکرر در درگیریهای مدرن است.
فراتر از جغرافیا و بلاغت، درگیری همچنین باید از منظر ابعاد اقتصادی آن مورد بررسی قرار گیرد. جنگها نتایج یکنواختی تولید نمیکنند؛ بلکه منافع نابرابر و لایهلایهای در بخشهای مختلف ایجاد میکنند. درگیری کنونی این موضوع را به وضوح نشان میدهد.
در برخی موارد، این بخش به طور جمعی دهها میلیارد دلار به ارزش بازار در یک جلسه معاملاتی افزوده است. به همین ترتیب، شرکتهای دفاعی اسرائیلی رشد قابل توجهی را تجربه کردهاند که بازتابدهنده انتظارات از تقاضای پایدار نظامی است.
بخش انرژی نیز بهرهمند شده است. افزایش تنشها و خطر اختلال در عرضه، به ویژه در تنگه هرمز، قیمت نفت را بالا برده است. این امر به افزایش درآمد برای شرکتهای بزرگ نفت و گاز، از جمله تولیدکنندگان شیل ایالات متحده، منجر شده است. به عنوان یک صادرکننده خالص انرژی، ایالات متحده به طور منحصر به فردی در موقعیتی قرار دارد که از افزایش قیمتهای جهانی انرژی بهرهمند شود.
در عین حال، سرمایهگذاران به سمت داراییهای امن تغییر جهت دادهاند. قیمت طلا افزایش یافته و تقاضا برای اوراق قرضه دولتی ایالات متحده افزایش یافته است زیرا بازارها به دنبال ثبات در میان عدم قطعیت هستند. شرکتهای فناوری مرتبط با دفاع و اطلاعات، از جمله آنهایی که در تحلیل دادهها و نظارت تخصص دارند، نیز شاهد رشد قابل توجهی بودهاند.
این تحولات الگوی وسیعتری را نشان میدهد: سرمایه تمایل دارد به سمت بخشهایی بچرخد که از بیثباتی ژئوپلیتیکی بهرهمند میشوند. در حالی که بازار کلی ممکن است نوسانات و زیانهایی را تجربه کند، صنایع خاص میتوانند در چنین شرایطی شکوفا شوند. این به معنای وجود نیت هماهنگ نیست، بلکه بازتابدهنده دینامیکهای ساختاری سرمایهداری جهانی است که در آن بحرانها فرصتها را توزیع میکنند.
همچنین ارزش بررسی این موضوع وجود دارد که چگونه درگیریهای بزرگمقیاس توجه و اولویت را در سیستم بینالمللی تحت تأثیر قرار میدهند. دورههای تمرکز ژئوپلیتیکی شدید غالباً با کاهش دید سایر مسائل، از جمله مسائلی که بر نخبگان سیاسی و اقتصادی تأثیر میگذارد، همزمان است. در حالی که کشیدن پیوندهای علی مستقیم بسیار سادهانگارانه خواهد بود، رابطه بین بحران و توجه همچنان از نظر تحلیلی مهم است.
موازیهای تاریخی بینشهای بیشتری ارائه میدهند. تحولات پیرامون انقلاب فرانسه نشان میدهد که چگونه درگیری و بیثباتی میتواند سلسلهمراتب اجتماعی و اقتصادی را بازتعریف کند. گروههای نوظهور توانستند در دورههای آشفتگی نفوذ خود را تقویت کنند، حتی زمانی که نتایج از انتظارات اولیه منحرف شد. اگرچه زمینه کنونی متفاوت است، الگوی زیرین توزیع ساختاری همچنان مرتبط است.
این درگیری همچنین تغییرات وسیعتری را در نظم بینالمللی منعکس میکند. انتظار پس از جنگ سرد از یک سیستم پایدار و مبتنی بر قوانین به محیطی بیشتر تکهتکه و مورد مناقشه تبدیل شده است. قدرتهای بزرگ، از جمله ایالات متحده، چین و روسیه، بر اساس منطقهای استراتژیک متمایز عمل میکنند، در حالی که بازیگران منطقهای استراتژیهای انطباقی و غالباً همپوشانی را دنبال میکنند.
چارچوبهای تمدنی گاهی برای تفسیر این دینامیکها استفاده میشوند، اما نباید بیش از حد بزرگنمایی شوند.
در این زمینه، تنگه هرمز به عنوان یک ویژگی جغرافیایی فراتر میآید. این تنگه یک اهرم مرکزی در فرآیند مذاکره است. کنترل بر ثبات دریایی به معنای نفوذ بر سیستمهای اقتصادی جهانی است و آن را به عاملی حیاتی در شکلدهی به هر دو جنبه تشدید و حل و فصل تبدیل میکند.
احتمال بسته شدن کامل تنگه پایین است، با توجه به خطر انتقامجویی نظامی شدید. با این حال، اختلالات محدود یا “منطقه خاکستری”، مانند آزار کشتیرانی یا حملات هدفمند، بسیار محتملتر هستند. این اقدامات امکان تشدید را بدون ایجاد رویارویی کامل فراهم میکند و فشار را حفظ میکند در حالی که از عواقب فاجعهبار جلوگیری میکند.
در نهایت، جنگ ایالات متحده-اسرائیل-ایران باید به عنوان همگرایی چندین نیرو درک شود. این جنگ به طور همزمان یک رقابت ژئوپولیتیکی، یک نبرد دریایی، یک ساختار روایتی و یک رویداد اقتصادی است. کاهش آن به هر بعد واحدی، خطر پنهان کردن پیچیدگیای را به همراه دارد که آن را تعریف میکند.
بینش کلیدی این است که قدرت در این درگیری تنها در قابلیت نظامی یا کنترل سرزمینی قرار ندارد. بلکه در توانایی تأثیرگذاری بر جریانهای انرژی، سرمایه و ادراک نهفته است. تنگه هرمز و به طور فزایندهای باب المندب، تجلی فیزیکی این واقعیت را نمایان میسازند.
بنابراین، درک این درگیری نیازمند نگاهی فراتر از رویدادهای فوری و بررسی ساختارهایی است که آنها را پشتیبانی میکنند. تنها در این صورت است که میتوان از روایتهای سادهسازی شده فراتر رفت و به ارزیابی دقیقتری از آنچه در خطر است، دست یافت.

