سقوط رژیم ایران خطر جنگ افقی فاجعهبار و فروپاشی سیاسی را به همراه دارد، با اسرائیل به عنوان تهدید اصلی وجودی منطقه. سیاستهای ایالات متحده که سیستم خود را تضعیف میکند، خاورمیانه را به سیاستهای قدرت قرن نوزدهم بازمیگرداند و دوره کوتاه «دنگیست» و پروژههای ارتباطی آن را به پایان میرساند.
تجزیه رژیم ایران خطر به وجود آوردن یک جنگ افقی فاجعهبار و فروپاشی سیاسی عمودی را به همراه دارد، در حالی که اسرائیل به عنوان تهدید اصلی وجودی برای ثبات منطقه باقی مانده است—بحرانی که خاورمیانه را به سیاستهای قدرت قرن نوزدهم بازمیگرداند. این پسرفت، که ناشی از سیاست ایالات متحده است که به طور مؤثر سیستمی را که خود تأسیس کرده بود، تضعیف میکند، به طور مؤثری دوره کوتاه «دنگیست» منطقه و روح اقتصادی که روزگاری پروژههای ارتباطی آن را تغذیه میکرد، به پایان میرساند.
نسلکشی اسرائیلی در غزه به طرز چشمگیری تنشها را در سراسر منطقه افزایش داده است. آنچه به عنوان یک جنگ ویرانگر در غزه آغاز شد، به تدریج به یک رویارویی ژئوپلیتیکی وسیعتر به ویژه بین ائتلاف اسرائیل-ایالات متحده و ایران تبدیل شده است.
مواضع بسیاری از کشورهای خاورمیانه به طور فزایندهای روشن شده است: آنها از اینکه به تهاجم اسرائیل بپیوندند، خودداری میکنند، تهاجمی که تمام مشروعیت اخلاقی خود را از دست داده است و سیاستهای نسلکشی آن به لبنان نیز گسترش یافته است. برای کشورهای با اکثریت مسلمان، همراستایی با اسرائیل به لحاظ سیاسی غیرقابل تحمل شده است، حتی در میان رقابتهای طولانیمدت و درگیریهای نیابتی خود با تهران. این تغییر با وجود حملات کنونی ایران به پایگاههای ایالات متحده در خاک منطقه همچنان پایدار است؛ پایتختهای منطقه اکنون این تشدیدها را نه به عنوان جنگی مستقیم علیه خود، بلکه به عنوان یک پیامد اجتنابناپذیر از رویارویی اسرائیل-ایالات متحده مینگرند که از آن میکوشند فاصله بگیرند.
تضعیف مشروعیت اسرائیل و پایان دوره «دنگیست» خاورمیانه
سوال ممکن است با این موضوع آغاز شود که آیا اسرائیل در منطقه از مشروعیت تاریخی برخوردار است یا خیر. فراتر از ویژگیهای استعماری اسرائیل و کشتارهای مرتبط با گسترش آن، پیش از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، منطقه وارد دورهای از نزدیکی شد. کشورهای خلیج فارس، ترکیه، مصر و حتی اسرائیل شروع به بهبود روابط کردند.
حتی در طول نشست گروه ۲۰ در دهلی نو در سپتامبر ۲۰۲۳، تنها یک ماه قبل از ۷ اکتبر، کریدور اقتصادی هند-خاورمیانه-اروپا (IMEC) اعلام شد و به عنوان پروژهای که میتواند از طریق حمل و نقل، انرژی و اتصال دیجیتال به منطقه رفاه بیاورد، ارائه گردید. چشمانداز خاورمیانه به عنوان “اروپای جدید”، یک مرکز اقتصادی به شدت یکپارچه که اقتصادهای آسیایی، خلیج و اسرائیل را به آفریقا و اروپا متصل میکند، به یک رکن مرکزی در گفتمان سیاسی جهانی تبدیل شده است.
ترکیه به طور همزمان و متناوب، پروژه جاده توسعه را اعلام کرد که نشاندهنده همراستایی استراتژیک عمیقتر با عراق است. این مسیر به طور فزایندهای به عنوان یک گزینه عملیتر به دلیل هزینه کمتر و رویکرد فراگیر آن به سمت ایران که همچنان نقش حیاتی در امنیت تنگه هرمز ایفا میکند، مورد توجه قرار گرفته است.
علاوه بر انحراف مسیرهای تجاری، تنشها در مدیترانه شرقی کاهش یافت و فرآیندهای نزدیکی بین ترکیه، مصر و اسرائیل آغاز شد. محاصره قطر به پایان رسید. در عین حال، تحولات جاری دیگری نیز در حال انجام بود که هدف آن ادغام بیشتر اسرائیل در منطقه بود. بنابراین، یک ذوب دیپلماتیک قابل مشاهده در منطقه و جستجویی برای خلیجگرایی در خاورمیانه بزرگ وجود داشت.
فراتر از این تحولات، عزیزی و حلبی پیشبینی کردند که خاورمیانه در سال ۲۰۲۵ در حال تجربه یک تغییر بنیادی است، زیرا ایدئولوژیهای انقلابی و بازیگران مسلح غیر دولتی فراملی جای خود را به مدلی متمرکز بر دولت میدهند که بر توسعه اقتصادی تمرکز دارد. با کاهش “محور مقاومت” و اولویتگذاری قدرتهای منطقهای مانند عربستان سعودی و ترکیه بر ثبات به همراه تعاملات جهانی، روح “دنگیستی” ظهور کرده است. این دوره جدید بر حاکمیت دولتی، زیرساختهای دیجیتال و کریدورهای تجاری یکپارچه به جای درگیریهای ایدئولوژیک تأکید دارد و منطقه را به عنوان یک مرکز اقتصادی عملیاتی به جای صحنهای برای جنگهای نیابتی قرار میدهد. این یک خیالپردازی نیست: تثبیت سوریه پس از اسد و خلع سلاح حزب کارگران کردستان (PKK) نشاندهنده یک حرکت ملموس به سمت یک نظم منطقهای متمرکز بر دولت است.
پس از ۷ اکتبر، کشورهای منطقه در ابتدا تلاش کردند تا بحران را میانجیگری کنند، حتی تحت سیاستهای نسلکشی اسرائیل، بازیگران منطقهای و جهانی بر اسرائیل فشار آوردند تا به درگیری پایان دهد، که منجر به نشستهای مهمی در مصر و تأسیس یک هیئت صلح شد.
با این حال، عملیاتهای نظامی اسرائیل با نسلکشی در غزه متوقف نشده است. تهدیدات فراتر از غزه گسترش یافته و به سوریه، لبنان، یمن و ایران نیز رسیده است. اما با وجود مقیاس درگیری، تقریباً هیچ درگیری نظامی مستقیمی بین کشورهای منطقه و اسرائیل وجود نداشته است، به جز درگیری کوتاه اما شدید ۱۲ روزه ایران با اسرائیل.
بیشتر دولتهای منطقه تمایل چندانی به درگیر شدن مستقیم با اسرائیل نداشتند، از جمله ایران، عمدتاً به دلیل چتر امنیتی فراوانی که ایالات متحده فراهم کرده است.
امروز، با این حال، ما شاهد یک جنگ وسیعتر اسرائیلی با منطقه هستیم، حتی شامل حملات ایرانی به پایگاههای آمریکایی واقع در کشورهای منطقه. این حملات به طور گستردهای به عنوان بخشی از درگیری اسرائیلی با ایران درک میشود تا به عنوان یک جنگ مستقیم ایرانی علیه آن کشورهای منطقه.
خودکفایی (خودکفایی) در مقابل انزوا: پایداری رژیم
برای درک رفتار ایران در این رویارویی، باید با مفهومی شروع کرد که از زمان تأسیس جمهوری اسلامی، شکلدهنده شعار انقلابی آن بوده است: خودکفایی (فارسی: Khod Kafaye). (4)
از زمان انقلاب 1979، دکترین سیاسی ایران بر اساس ایده خودمختاری استراتژیک بنا شده است. رژیم به طور مداوم تلاش کرده است تا آسیبپذیری خود را در برابر فشارهای خارجی با توسعه ظرفیتهای داخلی در چندین حوزه حیاتی به حداقل برساند.
نخست خودکفایی ایدئولوژیک است. سیستم سیاسی ایران بر پایه یک روایت انقلابی بنا شده که بر مقاومت، حاکمیت و استقلال از هر دو سلطه غرب و شرق تأکید دارد. شعار معروف انقلابی، “نه شرق و نه غرب، فقط جمهوری اسلامی”، این جهانبینی را منعکس میکند. در برابر تهاجم مداوم ایالات متحده و اسرائیل، مخالفان تضعیف میشوند زیرا این فشار به طور مؤثری به اعتبار و تقویت این ایدههای انقلابی کمک میکند.
دوم تابآوری اقتصادی است. ظرفیت اقتصادی ایران به هیچ وجه نامحدود نیست و تحریمها هزینههای عظیمی بر جامعه ایرانی تحمیل کردهاند. با این حال، دههها تحریم همچنین ایران را مجبور کرده است تا زنجیرههای تأمین جایگزین، سیستمهای تولید داخلی و مکانیسمهای مالی موازی را توسعه دهد، به همراه تسلط روزافزون سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) در اقتصاد. رژیم تحریمها اقتصاد ایران را تضعیف کرده است اما همچنین مدلی از بقا تطبیقی را تشویق کرده که احتمال فروپاشی سریع رژیم را بسیار کمتر از آنچه بسیاری از ناظران فرض میکنند، میکند.
سوم خودکفایی نظامی است. این استراتژی به روزهای اولیه انقلاب برمیگردد و در طول جنگ ایران و عراق تقویت شده است. به مرور زمان، ایران به شدت در قابلیتهای جنگ نامتقارن سرمایهگذاری کرده است، از جمله موشکهای بالستیک، فناوریهای پهپاد و شبکههای متحدان و شبهنظامیان منطقهای. این قابلیتها به تهران اجازه میدهد تا نفوذ خود را بدون اتکا به برابری نظامی متعارف گسترش دهد.
اما یک سوال حیاتی باقی میماند: آیا ایران واقعاً میتواند در نظام بینالمللی خودکفا باشد؟
برخلاف اسرائیل که در یک شبکه قوی از ائتلافهای تحت رهبری ایالات متحده فعالیت میکند، ایران از یک ساختار امنیتی مشابه برخوردار نیست. اگرچه تهران همکاری استراتژیک با روسیه و چین را حفظ میکند، این روابط تضمینهای امنیتی رسمی را تشکیل نمیدهند. در یک رویارویی طولانیمدت با اسرائیل و شرکای غربیاش، ایران ممکن است خود را به طور استراتژیک منزوی بیابد. این نیز نتیجه سیاستهای نیابتی ایران در منطقه است زیرا دولتهای مرکزی نسبت به رژیم ایران تردید دارند.
و با این حال، به طرز عجیبی، چنین انزوا ممکن است عواقبی به مراتب خطرناکتر از آنچه بسیاری از سیاستگذاران در واشنگتن یا تلآویو تمایل دارند در نظر بگیرند، تولید کند: جبهههای بیشتر، هزینههای بالاتر و هیچ مسیر روشنی برای شکست.
تشدید افقی و شکست عمودی سیاستهای منطقهای و جهانی
خطر بزرگترین نه تنها در تشدید بیندولتی بلکه در احیای درگیریهای داخلی در سراسر خاورمیانه نهفته است.
چندین کشور در این منطقه پس از دههها جنگ و فروپاشی نهادها همچنان به شدت آسیبپذیر هستند. عراق، لبنان و یمن در حال حاضر میزبان شبکههای مسلح با وفاداریهای فراملی و همراستاییهای ایدئولوژیک هستند که میتوانند دوباره به عرصههایی برای درگیریهای منطقهای همپوشان تبدیل شوند و پتانسیل گسترش به سوریه را دارند.
پیامدهای حمله ایالات متحده به عراق در سال 2003 و انتقالات پس از بهار عربی نشان داد که چگونه تقسیمات سیاسی و قطبیسازیهای منطقهای میتوانند به سرعت به جنگهای داخلی طولانیمدت، از جمله استراتژیهای نیابتی، تبدیل شوند. وضعیت جغرافیای سیاسی کنونی خطرات مشابهی را به همراه دارد. اما مورد ایران محاسبات متفاوتی برای اسرائیل ارائه میدهد.
یک فروپاشی ممکن از کنترل مرکزی ایران میتواند چشماندازی ایجاد کند که در آن میلیشیاهای غیرمتمرکز و جنبشهای ایدئولوژیک در چندین کشور فعالیت کنند و امنیت اسرائیل، متحدان ایالات متحده در منطقه (مانند کشورهای خلیج فارس)، عراق، لبنان و سوریه را بسیار ناامنتر از قبل کند.
در تحلیل اخیر خود، رابرت آ. پیپ به درگیریهای ویتنام و کوزوو اشاره میکند تا خطرات ذاتی تشدید افقی را برجسته کند و استدلال میکند که تسلط هوایی ایالات متحده و اسرائیل به تنهایی نمیتواند پیروزی واضحی را تضمین کند. (5) او معتقد است که یک جنگ طولانی و گسترشیافته در نهایت به نفع ایران خواهد بود، زیرا تهران میتواند از بیثباتی منطقهای و اختلال اقتصادی بهرهبرداری کند.
پیامدها محدود به خاورمیانه نخواهند ماند. تقسیمات مذهبی و سیاسی درون منطقه به راحتی میتواند در جوامع دیاسپورا در اروپا و آمریکای شمالی و همچنین کشورهای آسیایی طنینانداز شود، به ویژه جایی که شبکههای سیاسی شیعه احساس میکنند که به طور مستقیم در این درگیری درگیر هستند.
اگر اسرائیل بر این باور است که فروپاشی رژیم ایران آیندهاش را تأمین خواهد کرد، این یک محاسبه نادرست از وضعیت است، زیرا چنین نتیجهای میتواند بزرگترین تهدید بلندمدت برای خود اسرائیل باشد که همچنین به تهدید مرکزی برای کشورهای منطقه تبدیل شده است.
بازگشت به قرن نوزدهم: خروج معمار و مرگ توافق جهانی
درگیری اغلب از طریق چارچوبهای آشنا تفسیر میشود: بازدارندگی، گسترش هستهای، تعادل قدرت منطقهای و احتمال جنگهای داخلی زنجیرهای در ایران و فراتر از آن با بسیج شبکههای شیعه غیرمتمرکز در چندین قاره.
علاوه بر این، ایالات متحده به مدت چند دهه برای یک نظم جهانی مبتنی بر حکومت به سبک غربی، نهادهای لیبرال و تضمینهای امنیت جمعی تلاش کرده است. با این حال، سخنرانی اخیر مارکو روبیو، وزیر امور خارجه ایالات متحده، در کنفرانس امنیتی مونیخ نشاندهنده یک تغییر تاریخی از این نقش بود. او با این استدلال که سیستم بینالمللی کنونی دیگر به منافع آمریکایی خدمت نمیکند و با تأکید بر اینکه ایالات متحده به هر قیمتی وضعیت هژمونیک خود را حفظ خواهد کرد، به وضوح پایان عصر “لیبرال” را اعلام کرده است.
این موضوع یک پارادوکس نگرانکننده را به وجود میآورد: چه کسی قرار است علیه ایالات متحده—معمار اصلی نهادهای جهانی ما و کشوری که در نام این ارزشها علیه آنچه که “دولتهای سرکش” نامیده میشود، مداخله کرده است—مداخله کند، حالا که آماده است این ارزشها را رها کند؟ پاسخ به وضوح هیچکس نیست.
امروز، جهان غیرغربی به طور فزایندهای قدرت آمریکایی را نه به عنوان یک نیروی تثبیتکننده، بلکه از دریچهای که شبیه به سلطه امپریالیستی و استعماری گذشته است، میبیند، همانطور که تحولات اخیر در ونزوئلا و گرینلند نشان میدهد. با حذف اخلاق و ارزشهای مشترک از نظم بینالمللی، ما شاهد یک “پسرفت بزرگ” هستیم. جهان از وعده همکاری جهانی عقبنشینی میکند و به سمت سیاستهای قدرت خام و واقعگرایانه قرن نوزدهم پیش میرود—عصری که با حوزههای نفوذ، مداخلات به سبک استعماری و باور به اینکه قدرت حق میآورد، تعریف میشود.
در سراسر آسیا، آفریقا و بخشهایی از خاورمیانه، نخبگان سیاسی و اندیشمندان به طور فزایندهای در حال پرسش از این هستند که آیا سیستم بینالمللی کنونی هنوز بر اساس رضایت واقعی جهانی استوار است یا خیر.
مواجهه طولانیمدت با ایران به تقویت احساسات ضدآمریکایی در سطح جهانی منجر خواهد شد، زیرا تسلط نظامی به تنهایی نمیتواند یک نظم بینالمللی را در شرایطی که مشروعیت هژمونیک آن فرسوده شده است، حفظ کند. زیرا جامعه جهانی به شدت در “رویای آمریکایی” و “نظم مبتنی بر قوانین” تضمینشده توسط ایالات متحده از طریق سرمایه انسانی، بازارهای مالی و همراستایی سیاسی سرمایهگذاری میکند، فروپاشی آن قدرت نرم برای ایالات متحده از هر شکست تاکتیکی در میدان نبرد فاجعهبارتر خواهد بود. در حالی که عدم وجود اهداف روشن و روایت موفقیت از سوی هر دو طرف، در حال حاضر هر دو طرف را به یک مسیر بالقوه برای کاهش تنش و راضی کردن مخاطبان داخلی خود هدایت میکند، اما این خروج همچنان با تهاجم مداوم اسرائیل مسدود شده است، نیرویی بیثباتکننده که ایالات متحده اکنون باید به طور فعال آن را مهار کند تا از فروپاشی سیستمیک جلوگیری کند.
بنابراین، مورد ایران پیامدهایی فراتر از خاورمیانه دارد.
این میتواند کل منطقه را بیثبات کند و در این روند، بزرگترین تهدید بلندمدت نه تنها برای امنیت آینده اسرائیل بلکه همچنین برای خود ایده جهان غرب تولید کند.

