در ژئوپلیتیک، لحظاتی وجود دارد که سیستمها به تدریج تکامل نمییابند بلکه به طور ناگهانی بازنشانی میشوند. به نظر میرسد که جهان اکنون به چنین لحظهای وارد شده است. حملات ایران به زیرساختهای انرژی در عربستان سعودی، کویت و قطر نه تنها به خاطر خساراتی که وارد میکنند، بلکه به خاطر آنچه که فاش میکنند، اهمیت دارد: اینکه سیستم انرژی جهانی چقدر شکننده باقی مانده و چگونه جهان به سرعت به اصول اولیه بازمیگردد زمانی که آن سیستم تحت تهدید است.
برای سالها، بازارها به گونهای رفتار میکردند که گویی انرژی اهلی شده است—متنوع، پوشش داده شده و مالی شده. این توهم اکنون در حال محو شدن است. نفت دیگر فقط یک کالای تجاری نیست. به طور فزایندهای به یک سلاح و یک سیگنال تبدیل شده است. این موضوع با دقت نشان میدهد که قدرت واقعی کجا هنوز وجود دارد.
یک شوک جهانی نیاز به اختلال کامل در عرضه ندارد. بلکه نیاز به عدم قطعیت دارد. و عدم قطعیت به طور تهاجمیتری از کمبود قیمتگذاری میشود. در چنین شرایطی، قیمتها به تدریج افزایش نمییابند. آنها به طور ناگهانی افزایش مییابند و اغلب از اصول اولیه فراتر میروند زیرا بازارها سعی میکنند ریسک ژئوپلیتیکی را به صورت آنی قیمتگذاری کنند.
کشورهای خلیج فارس
کشورهای خلیج فارس به طور غریزی این موضوع را درک میکنند. برای سالها، برخی از آنها با تکیه بر امنیت ایالات متحده و حفظ روابط عملی با ایران، حتی در میان اتهامات مبنی بر اینکه عناصر درون آنها شبکههای نیابتی مرتبط با ایران را تحمل یا به طور غیرمستقیم حمایت میکنند، یک عمل متعادل را دنبال کردند. این استراتژی در لحظهای که زیرساختها هدف قرار میگیرند، فرو میریزد. ابهام یک لوکس در ثبات است؛ به ندرت در تماس با ریسک زنده میماند. دولتهایی که رفاه آنها به جریانهای انرژی بدون وقفه وابسته است، عدم قطعیت طولانیمدت را تحمل نخواهند کرد. آنها به طور قاطع با تنها معماری امنیتی اثبات شده که قادر به تضمین ثبات است، همسو خواهند شد. آن معماری آمریکایی است.
ایران
در مقابل، ایران تحت رژیم کنونی در معرض یک اشتباه تاریخی قرار دارد. استراتژی آن مدتهاست که بر عدم تقارن تکیه دارد—فشار بدون رویارویی کامل، اختلال بدون پاسخ قاطع. اما آستانهای وجود دارد که فراتر از آن، چنین استراتژیای خودزنی میشود. هدف قرار دادن زیرساختهایی که جریانهای انرژی جهانی را پشتیبانی میکنند، چنین آستانهای است. ملل به ندرت به خاطر کمبود قدرت شکست میخورند. بیشتر اوقات، آنها به خاطر ارزیابی نادرست از عواقب استفاده از قدرت شکست میخورند. اگر ایران نه تنها به عنوان یک چالش منطقهای بلکه به عنوان یک مختلکننده سیستمیک جریانهای انرژی جهانی درک شود، آنگاه پاسخی که برمیانگیزد، تدریجی نخواهد بود. این پاسخ ساختاری خواهد بود.
روسیه، چین و کره شمالی
در مورد یک همراستایی جدید بین روسیه، چین، ایران و کره شمالی—محور نوظهوری که مخالف غرب است—بسیار نوشته شده است. در واقع، این همیشه بیشتر داستان بوده تا واقعیت. چین به جریانهای انرژی پایدار از خلیج فارس وابسته است. روسیه از قیمتهای بالاتر بهرهمند میشود اما به دنبال تعادل است، نه هرج و مرج. کره شمالی پیرو است اما رهبری نمیکند. وقتی که ریسکها واقعی میشوند، ایدئولوژی جای خود را به منافع میدهد—و آن منافع متفاوت میشوند.
اروپا
اروپا ممکن است یکی دیگر از قربانیان بزرگ این وضعیت باشد. در لحظهای که قدرت سخت، امنیت انرژی و وضوح استراتژیک مورد نیاز است، اروپا خود را عمدتاً غایب از میدان مییابد. برای دههها، این قاره مدلی را بر اساس انرژی خارجی، امنیت برونسپاری شده و باور به اینکه نفوذ اقتصادی و هنجاری میتواند جایگزین قدرت ژئوپلیتیکی شود، ساخته است. آن مدل اکنون نقاط ضعف خود را نشان میدهد و یک شوک انرژی مداوم میتواند نقش ژئوپلیتیکی اروپا را بیشتر کاهش دهد. بدون قابلیت نظامی یکپارچه یا امنیت انرژی مستقل، اروپا به طور فزایندهای به رویدادها واکنش نشان میدهد تا اینکه آنها را شکل دهد. این قاره به آرامی اما به وضوح از بازیگر به عرصه تغییر یافته است.
ایالات متحده
زیر همه اینها حقیقت عمیقتری نهفته است که سالها با من بوده است. در زمان من در مدرسه کسب و کار لندن، استاد من اندرو اسکات یک مشاهده به ظاهر ساده داشت: نفت و دلار نقدینگی جهان هستند. او درست میگفت. نفت همچنان نقدینگی فیزیکی اقتصاد جهانی است. دلار همچنان سیستم مالی است که آن را قیمتگذاری و تثبیت میکند. با وجود سالها بحث درباره انتقال انرژی، ارزهای جایگزین و همراستاییهای ژئوپولیتیکی جدید، لحظاتی مانند این نشان میدهد که چقدر تغییرات بنیادی کمی رخ داده است. سیستم هنوز بر اساس جریانهای انرژی با دلار عمل میکند. در نهایت، نقدینگی هیچ جایگزینی ندارد.
همچنین یک موازی تاریخی وجود دارد که ارزش توجه دارد. زمانی که رئیسجمهور ایالات متحده، رونالد ریگان، به مقام خود وارد شد، تعداد کمی اولویت استراتژیک را تعریف کرد. این اولویتها شامل بازگرداندن قدرت اقتصادی و مقابله با اتحاد جماهیر شوروی بود. اما در مورد همه چیزهای دیگر، او واکنش نشان داد. آن وضوح اجازه داد تا رویدادها، بسیاری از آنها پیشبینی نشده، به نفع او پیش بروند. یک دینامیک مشابه ممکن است امروز در حال شکلگیری باشد. رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، قصد نداشت از طریق بحران یک همراستایی جهانی ایجاد کند. اما تاریخ نمیپرسد که آیا رهبران رویدادها را برنامهریزی کردهاند یا نه. آنچه میپرسد این است که آیا آنها در موقعیتی بودند که از آن بهرهمند شوند یا نه.
اگر ایالات متحده قدرت اقتصادی، نفوذ انرژی و اعتبار نظامی خود را حفظ کند، آنگاه شوکهای اینچنینی موقعیت آن را تضعیف نمیکند. بلکه آن را تقویت میکند. زیرا وقتی سیستم ناپایدار میشود، جهان به دنبال اجماع نیست. بلکه به دنبال نظم است. و نظم نیاز به یک ضامن دارد.
این جایی است که میراث یک فرد در نهایت تعریف میشود—نه در لحظات آرام، بلکه در لحظاتی که سیستم شروع به شکستن میکند، زمانی که عدم قطعیت گسترش مییابد و تصمیمات غیرقابل بازگشت میشوند. ریگان این را درک کرد. او بر رویدادها کنترل نداشت، اما محیطی را که آنها در آن شکل میگرفتند، شکل داد. تاریخ به خاطر آن به او پاداش داد. ترامپ ممکن است خود را در موقعیتی مشابه بیابد. اگر دینامیکهای کنونی ادامه یابد، این دوره ممکن است نه به عنوان یک سری بحرانهای جداگانه، بلکه به عنوان لحظهای که ابهام جهانی فروپاشید—و زمانی که قدرت ایالات متحده دوباره خود را تحمیل کرد، نه به صورت طراحی شده بلکه به ضرورت، به یاد آورده شود.
در ژئوپولیتیک، قدرت نه بر اساس اینکه چه کسی بلندتر صحبت میکند، بلکه بر اساس اینکه چه کسی قابل جایگزینی نیست، اندازهگیری میشود. در دنیایی که دوباره با انرژی، امنیت و نقدینگی تعریف شده است، ایالات متحده همچنان ضروری است.

