ایالات متحده و اسرائیل جنگ منطقهای دیگری را آغاز کردهاند که کوتاهنگر و خطرناک است و در نهایت برای همه طرفها غیرمؤثر خواهد بود.
برخلاف اسرائیل، ایالات متحده ممکن است حاضر باشد به کاهش قابل توجه و پایدار تواناییهای هستهای و موشکی ایران و همچنین متحدان تهران، بهویژه حزبالله، رضایت دهد.
اگر به نقطهای برسند که باور کنند به اندازه کافی از این تواناییها نابود شدهاند تا هر تهدیدی برای اسرائیل را برای حداقل چند سال آینده خنثی کنند، آمریکاییها ممکن است با یک پایاننامه «آیتالله سبک» با یک رژیم مذهبی دیگر کنار بیایند.
اما برای اسرائیل و نخستوزیر بنیامین نتانیاهو، تنها بهرهبردار بالقوه این جنگ، این یک نبرد بسیار بزرگتر است. نابودی رژیم متخاصم ایرانی به منظور تضمین هژمونی منطقهای اسرائیل طراحی شده است.
هدف نهایی تنها پایان یک رژیم خصمانه نیست که همیشه مانع پروژه برتریطلبانه مذهبی اسرائیل بوده است. فراتر از ایجاد یک منطقه حائل در اطراف اسرائیل، هدف بازسازی سرزمینی «سرزمین موعود» کتاب مقدس، که به عنوان اسرائیل بزرگ نیز شناخته میشود، است.
در میان تحلیلگران، کارشناسان روابط بینالملل، رسانهها و سیاستمداران در سراسر طیف، توافق گستردهای وجود دارد که رئیسجمهور سادهلوح و انعطافپذیر ایالات متحده، دونالد ترامپ، به این درگیری کشیده شده و توسط نتانیاهو فریب خورده و تحت تأثیر قرار گرفته است تا جنگ دیگری در خاورمیانه را آغاز کند.
برخی ناظران خوانش متفاوتی دارند و استدلال میکنند که این جنگ در دو صفحه شطرنج ژئوپلیتیکی مختلف در حال وقوع است: یکی منطقهای (کمپین اسرائیل علیه ایران) و دیگری جهانی (تقابل هژمونی چین و ایالات متحده) – هر کدام با منطق، زمانبندی، اهداف و اولویتهای خود.
در این خوانش، هدف واقعی واشنگتن نه ایران، بلکه چین است، زیرا به دنبال این است که پکن را از یک متحد دیگر و دارایی ساختاری بزرگ محروم کند، پس از فروپاشی ونزوئلا.
عمل متعادلسازی
برای اروپا، این یک تحقیر دیگر است – تحقیر که کشورهای اتحادیه اروپا را بیشتر تضعیف و حاشیهنشین میکند.
از همان ابتدا، آنها در معرض آسیبهای این حمله مشترک به طرق مختلف قرار داشتند، از جمله حملات تلافیجویانه مستقیم ایران به خاک خودشان، تورم انرژی، تهدیدات علیه رفاه اقتصادی و امنیت ملیشان، خطرات تروریسم و احتمال یک موج بیثباتکننده دیگر از مهاجرت انبوه.
آنها به سرعت به جنگ کشیده شدند، بدون اینکه خواستهای در این زمینه داشته باشند – اما حتی از حمله پیشرو نیز مطلع نشدند.
به وضوح غافلگیر شده و از واکنشهای تنبیهی ترامپ ترسیده بودند، در ابتدا در یک عمل متعادلکننده شرمآور درگیر شدند، با فراخوانهای بیمحتوا برای “کاهش تنش”، حفاظت از “امنیت غیرنظامیان” و یافتن یک “راهحل دیپلماتیک”. آنها نه حمله به ایران را محکوم کردند و نه از آن حمایت کردند.
بیانیه اولیه از رهبران E3 (فرانسه، آلمان و بریتانیا)، شرمآور و ریاکارانه، واقعیت را وارونه کرد و بهطور کامل تقصیر را بر گردن ایران و فقط ایران – کشوری که تحت حمله بود – انداخت، بدون اینکه حتی یک کلمه برای محکوم کردن متجاوزان، ایالات متحده و اسرائیل، یا قانونی بودن جنگ بگوید.
دبیرکل ناتو، مارک روت، به نظر میرسید از این حمله خوشحال است. او که به نظر میرسید از واقعیت جدا شده است، در حالی که موشکهای ایرانی در حال اصابت به کشورهای عربی خلیج فارس بودند، در یک مصاحبه تلویزیونی ادعا کرد که جنگ اسرائیلی-آمریکایی “همه ما را ایمنتر میکند”، و اشاره کرد که “بسیاری از رهبران اروپایی” که با آنها صحبت کرده بود “همه از این اقدام بسیار خوشحال بودند”.
رئیسجمهور غیرمنتخب اما قدرتمند کمیسیون اروپا، اورسولا فون در لاین؛ معاون او، کایا کلااس؛ و صدراعظم آلمان، فردریش مرز، به نظر میرسید که چیزی درباره حقوق بینالملل یا مسئولیت ایالات متحده و اسرائیل در آغاز این جنگ نمیگویند.
در عوض، در حالتی اورولگونه، رهبران اروپایی به “حملات بیپروا و بیدقت” ایران و “بیثباتسازی” منطقه اشاره کردند و از تهران خواستند که فوراً تمام حملات را متوقف کند – بهطور عمدی غافل از اینکه این حملات صرفاً یک پاسخ دفاعی به تجاوز اسرائیلی-آمریکایی بودند.
بنابراین، رهبران اروپایی بهطور قاطع حق دفاع از خود را برای ایران انکار کردند. این موضع نباید تعجبآور باشد، زیرا اتحادیه اروپا و ناتو مدتهاست که هدف مشترکی برای پایان دادن به – یا در غیر این صورت، بیسلاح و بیدفاع کردن – رژیم ایرانی دارند که همواره به عنوان تهدیدی برای نظم منطقهای و تهدیدی وجودی برای اسرائیل تلقی شده است.
در این زمینه، آنها بهطور کامل با اسرائیل و ایالات متحده همراستا بودند، که به آنها برای انجام “کار کثیف” خود تکیه میکنند. در واقع، پس از یک تردید کوتاه، فرانسه و بریتانیا به ایالات متحده اجازه دادند که از حریم هوایی و پایگاههای نظامی خود به عنوان بخشی از کمپین علیه ایران استفاده کند.
مقاومت منفعل
با این حال، حداقل در حال حاضر، باید به یک رد واقعی – و تا کنون یکپارچه – از سوی کشورهای اروپایی برای کشیده نشدن بیشتر به این جنگ، که در برابر تلاشهای ترامپ برای جلب همکاری آنها در بازگشایی تنگه هرمز مقاومت میکنند، اذعان کرد. این در حالی است که بیانیههای هماهنگ شدهای وجود دارد که میگوید این جنگ آنها نیست. تمام این موارد به توافقی در آینده با رژیم جدید ایران اشاره دارد.
اما این بازگشت دیرهنگام و خوشایند اروپا در واقع به یک مقاومت صرفاً منفعل میانجامد: محدود کردن آسیب و حفظ خود، به جای مخالفت قاطع.
این همچنین نمیتواند آنچه را که بار دیگر به وضوح برای کل جهان، به ویژه جنوب جهانی، نشان داده شده است، پنهان کند: از دست دادن چشمگیر نفوذ و جایگاه آنها.
اروپا بار دیگر نشان داده است که همچنان قادر – و مایل – به عمل به عنوان یک قدرت میانه که بتواند منافع استراتژیک خود را دفاع کند، نیست. کشورهای اتحادیه اروپا دیگر نمیتوانند ضعف، ناتوانی، ترس و ریاکاری خود را پنهان کنند، به ویژه زمانی که به ارزشهای اخلاقی و تمدنی خود، مانند حقوق بشر جهانی، میرسد.
این موضوع به اعتبار و اقتدار اخلاقی آنها آسیب بیشتری وارد کرده است، که نتیجهای اجتنابناپذیر است زمانی که کسی به طور علنی (یا به طور غیرمستقیم) از جنگهای انتخابی خوشحال میشود، به راحتی اصول ادعایی خود را خیانت میکند و تنها زمانی که تلفات غیرنظامی متوجه مردم خود یا کشورهای همپیمان باشد، از آنها ابراز تاسف میکند – هرگز از قربانیان بیشمار ایرانی.
حتی پس از نسلکشی در غزه، اتحادیه اروپا توانسته است حمایت بیقید و شرط خود را از بدترین دولت استعماری قانونشکن در جهان، اسرائیل، دو برابر کند – در زمانی که تحت حاکمیت افراطیون مذهبی است.
در حالی که رهبران اتحادیه اروپا دوست دارند از مرگ “نظام جهانی پس از جنگ” (به طور دقیقتر، اجماع واشنگتن) ابراز تاسف کنند، اینها اشک تمساح هستند، زیرا خود آنها از جمله مقصران اصلی در ترک حقوق بشر جهانی در داخل و خارج از کشور هستند. همدستی آنها در نسلکشی غزه و جنایات جنگی بیپایان اسرائیل به وضوح مشهود است.
تقریباً غیرممکن است که شمار بیشماری از نمونهها، حتی فقط در تاریخ اخیر، را که در آنها این اصول را خیانت کردهاند، شمارش کرد، اصولی که هر زمان که راحت باشد، از پنجره بیرون میاندازند و به بنیادیترین و مقدسترین جنبههای حاکمیت قانون، مانند احترام به حاکمیت ملی و تمامیت ارضی، بیتوجهی میکنند.
با توجه به بیانیههای اخیر رهبرانی مانند مرز، که معتقد است اکنون “زمانی برای نصیحت کردن به همپیمانانمان نیست”، و فون در لاین، که از یک سیاست خارجی “واقعگرایانهتر” حمایت میکند (کد برای فراموش کردن چنین دست و پاگیرهای شرمآور مانند حقوق بینالملل)، به نظر میرسد که آنها به طور علنی این ارزشها را به دلیل ترکیبی از راحتی، ضعف و ریاکاری پاره میکنند.
تقریباً به اندازه ایالات متحده و اسرائیل، اتحادیه اروپا حق ابراز تاسف در مورد نقض حقوق بشر و پایان “نظام جهانی مبتنی بر قواعد” پس از جنگ را از دست داده است، زیرا آنها به طور مستقیم به زوال آن کمک کردهاند.

