قدرت منطقهای و نفوذ سیاسی ایران پس از برکناری رقیبش صدام حسین به طرز چشمگیری گسترش یافت، با پیامدهای بسیار واضح.
این داستان پیامدهای ناخواسته یک پیروزی پیروزیگونه است که ۳۵ سال پیش به عنوان یک پیروزی تاریخی جشن گرفته شد.
در حالی که ایالات متحده در حال جنگ با ایران در خلیج فارس است — کشوری که بیشترین بهره را از سقوط صدام حسین برد — زمان خوبی است تا به عملیات طوفان صحرا فکر کنیم. آن مداخله اکنون به عنوان یک جنگ قابل اجتناب به نظر میرسد که ایالات متحده را به مسیری فاجعهبار سوق داده است که نتوانسته از آن خارج شود. آنچه در سال ۱۹۹۱ به عنوان یک پیروزی پاک به نظر میرسید، به یک باتلاق استراتژیک تبدیل شده است.
در آن زمان، تصمیم به مداخله به نظر ساده میرسید. در ۲ اوت ۱۹۹۰، ۱۰۰,۰۰۰ سرباز عراقی در عرض چند ساعت کویت را تسخیر کردند و “یک کمپین سیستماتیک غارت، تجاوز، شکنجه، قتل و دزدی” را آغاز کردند، به گفته دایرهالمعارف بریتانیکا. هفت ماه بعد، یک ائتلاف به رهبری ایالات متحده متشکل از ۸۰۰,۰۰۰ نیرو، ارتش عراق را از کویت اخراج کرد و تانکها، خودروهای زرهی، وسایل نقلیه و حتی خودروهای غیرنظامی غارت شدهای را که در حال عقبنشینی از “جاده مرگ” بودند، به آتش کشید.
یک جنگ زمینی که نگرانیها از “یک ویتنام دیگر” را برانگیخته بود، در ۱۰۰ ساعت کوتاه به پایان رسید و این تصور را تأیید کرد که ایالات متحده میتواند از یک باتلاق اجتناب کند و ثبات منطقهای را از طریق جنگی که توسط سازمان ملل تأیید شده بود، بازگرداند. نرخ تأیید رئیسجمهور جورج هربرت واکر بوش به ۸۹٪ رسید و یادآوریهای رژه پیروزی ملی روایت یک جنگ قاطع و ضروری را تقویت کرد که قواعد “نظم نوین جهانی” را تعیین کرد. این در واقع فصل اول یک درگیری طولانی و خستهکننده بود.
طوفان صحرا پیامدهای ناخواستهای را به وجود آورد که هر جنگی به دنبال دارد و مشکلات جدید و آزاردهندهای را ایجاد کرد که ایالات متحده را عمیقتر به باتلاق کشاند. پس از متعهد شدن به مهار دیکتاتور عراقی، واشنگتن از یک سیاست کوتاهمدت به سیاست دیگری منتقل شد و اغلب به اقدام نظامی متوسل شد. و تفکر جادویی، به جای برنامهریزی مناسب، در آن زمان به اندازه امروز رایج بود.
به عنوان مثال، همانطور که خبرنگار-تاریخنگار استیو کال در کتاب “تله آکیلس” جزئیات میدهد، “برنامهریزان دولت بوش یک کودتای داخلی که توسط افسران نظامی انجام شود را محتملترین و مطلوبترین گزینه میدانستند — یک تغییر سریع رژیم که عراق را در دست یک فرد قویتر و قابل مدیریتتر قرار دهد.” رئیسجمهور همچنین خواستار یک قیام شد اما “نتوانست پیشبینی و برنامهریزی کند برای سناریوی کاملاً محتملی که با آن مواجه بود”، مانند یک شورش شیعه که ممکن است ایران را تقویت کند.
رژیم صدام به شدت شورشهای کردها و شیعیان را سرکوب کرد و منجر به ایجاد مناطق پرواز ممنوع و بمبارانهای نامشخص و بینتیجه در طول دهه ۱۹۹۰ برای حفاظت از جمعیتهای غیرنظامی و اجرای بازرسیهای تسلیحاتی سازمان ملل شد. روسایجمهور بوش و کلینتون عملیاتهای مخفی برای کشتن یا برکناری صدام را تأیید کردند و قانون آزادی عراق، که در سال ۱۹۹۸ توسط کنگره تصویب و به امضای کلینتون رسید، “تغییر رژیم” در عراق را به عنوان سیاست رسمی ایالات متحده تعیین کرد.
فرصت برای پیشروی به سمت بغداد پس از ۱۱ سپتامبر به وجود آمد. اگر معاون رئیسجمهور دیک چنی در سال ۲۰۰۳ به دیک چنی که در دوران جنگ اول خلیج فارس به عنوان وزیر دفاع خدمت میکرد، گوش میداد، ممکن بود مجموعهای از پیامدهای ناخواسته فاجعهبار دیگر اجتناب شود.
در یک مصاحبه با C-SPAN، چنی به صراحت بیان کرد که پیشروی کامل به بغداد در سال ۱۹۹۱ باعث ایجاد هرج و مرج بیثباتکنندهای میشد. “وقتی به عراق رسیدید و آن را تصرف کردید و دولت صدام حسین را سرنگون کردید، بعد چه چیزی را جایگزین آن خواهید کرد؟ این یک بخش بسیار ناپایدار از جهان است و اگر دولت مرکزی در عراق را سرنگون کنید، میتوانید به راحتی ببینید که قطعاتی از عراق جدا میشوند.”
این زمانشناسی ناقص سوالی وسوسهانگیز را مطرح میکند که ارزش مواجهه دوباره را دارد، در حالی که ایالات متحده میلیاردها دلار دیگر را به یک جنگ غیرضروری دیگر میسوزاند، با وجود مشکلات تاریخهای متضاد: آیا ایالات متحده باید در سال 1990 صدام را نادیده میگرفت؟ این سوال نه جدید است و نه عجیب. تصمیمگیرندگان در روزهای اولیه پس از حمله او به کویت به این موضوع فکر کردند. نفت در ذهن آنها بود، نه حاکمیت کویت یا دیگر آرمانهای بلند مانند دموکراسی یا آزادی.
همانطور که تاریخنگار جفری انگل در مطالعهاش درباره ریاستجمهوری جورج ه. و. بوش فاش کرد، متنهای جلسه اول شورای امنیت ملی که پس از 2 اوت برگزار شد، نشان میدهد که شرکتکنندگان کلیدی، از جمله چنی، در حال بحث درباره این موضوع بودند که “آیا واقعاً از نظر استراتژیک مهم است که آیا پرچم عراقی یا کویتی بر روی یک بشکه صادراتی چاپ شده است یا نه.” عربستان سعودی باید برای جلوگیری از دستیابی عراق به تسلط نفتی منطقهای دفاع شود، اما به گفته کالین پاول، رئیس وقت ستاد مشترک نیروهای مسلح، “آیا کسی واقعاً به کویت اهمیت میدهد؟”
انگل به من میگوید: “آنها در آن جلسه NSC واقعگرایان سختکوشی بودند. دییک چنی اساساً میگوید، ‘گوش کنید، چرا ما اصلاً به خاورمیانه اهمیت میدهیم؟ ما به نفت آن اهمیت میدهیم. صدام چه میخواهد بکند؟ او میخواهد نفت بفروشد. در واقع، او میخواهد نفت را به قیمتی ارزانتر از آنچه که اکنون دریافت میکنیم بفروشد… این واقعاً میتواند برای ما خوب باشد.'” با این حال، در عرض چند روز، رویکرد “واقعگرایانه” به سرعت به یک ضرورت جهانی برای اجرای قوانین “نظم مبتنی بر قوانین” تبدیل شد. ایالات متحده بدون پیشبینی کافی، خود را متعهد به مقابله با صدام حسین برای دوازده سال دیگر کرد.
این نباید به بحران بر سر کویت کوچک میانجامید. همانطور که کال در کتاب “تله آکیلس” استدلال میکند، “در زنجیرهای از اشتباهات که به حمله ایالات متحده به عراق در سال 2003 منجر شد، ناکامی دولت بوش در بازداشتن صدام حسین از حمله به کویت — و همچنین ناکامی صدام در درک آنچه پس از اقدامش خواهد افتاد — به وضوح برجسته است… هرچند او میتوانست غیرمنطقی، خشمگین و کور باشد، صدام به وضوح قابل بازدارندگی بود — در بیش از یک مورد، او از استفاده از سلاحهای شیمیایی خودداری کرد زیرا از انتقام شدید اسرائیل یا ایالات متحده میترسید.”
کال اعتراف میکند که “شاید نقطه عطف فاجعهبار حمله به کویت غیرقابل اجتناب بود”، اما سوال این است که چرا ایالات متحده از جنگهای ویرانگر در عراق اجتناب نکرد، همانطور که با کشورهای مشکلساز دیگری مانند کره شمالی انجام داده است، هنوز هم بزرگ است. عراق، پس از همه، تعادل سکولار سنی در برابر آیتاللههای شیعه در تهران بود. (صدام انتظار داشت که امارتهای نفتی عرب برای جلوگیری از جاهطلبیهای خمینی در طول جنگ طولانی 1980-88 به او پاداش دهند. عربستان سعودی به طور مؤثر بدهیهای جنگ عراق را بخشید؛ کویت امتناع کرد.) قدرت و نفوذ سیاسی ایران پس از حذف دشمنش در سال 2003 به شدت افزایش یافت، با پیامدهایی که امروز بسیار واضح است.
بنابراین، جنگ اول خلیج فارس کمتر یک رویداد مجزا و بیشتر بخشی از یک الگوی بزرگتر است که چهار دهه مداخلهگری در خاورمیانه بزرگ را در بر میگیرد. عملیاتهای مخفی، حملات، اشغالها، تحریمها، تغییر رژیمها، حملات هوایی، دیپلماسی قهری — آنها به ندرت، اگر هرگز، نتایج مثبت پایدار تولید کردند در حالی که صدها هزار نفر از مردم عادی را کشته یا به فلاکت انداختند. نتایج ناچیز این موضوع عمیقتری را مطرح میکند: چرا قدرتمندترین کشور تاریخ همچنان احساس تهدید از سوی دشمنان بسیار ضعیفتر را دارد؟
احساسات دائمی ناامنی واشنگتن ممکن است آنچه که مداخلهگری را به حرکت در میآورد، نباشد. نظریهپرداز سیاسی نعیم اینایتالله توضیحی قانعکنندهتر ارائه میدهد: ماجراجویی نظامی ما ناشی از “غرور ناشی از هژمونی و ابرقدرت بودن، همراه با ایدئولوژی است که با این دو موقعیت ساختاری همراه است.” به عبارت دیگر، هژمونی فراتر از حزبیگرایی است. این یک پروژه ملی است.
در یک مصاحبه، اینایتالله به من گفت: “همانطور که توکیدید در گفتوگوی ملیان به ما نشان میدهد، یک هژمون بالقوه جدید با تبلیغ و باور به ایدهها آغاز میشود. هر ابرقدرت جدید از طریق خودبزرگبینیاش ادعا میکند که جهان را به جای بهتری برای آزادی و برابری تبدیل خواهد کرد. اما آن قدرت، هژمون و ایدههایش را به مهرههای قوانین خود قدرت تبدیل میکند: ‘قویها آنچه را که میتوانند انجام میدهند و ضعیفها آنچه را که باید تحمل میکنند.’ هیچ ابرقدرتی که ما شناختهایم نتوانسته است بر این الگو غلبه کند. این به این معنا نیست که این اتفاق نخواهد افتاد. فقط به این معناست که ما هنوز آن را ندیدهایم.”
اینایتالله میگوید: “اگر به ساختار سیاست قدرت، نیروهای نژادپرستی و سرمایهداری را اضافه کنید، همراه با فرصتها و انتظاراتی که با در دست داشتن قدرتمندترین مقام جهان — ریاستجمهوری ایالات متحده — به وجود میآید، شما پایهای برای جنگی بیپایان خواهید داشت.”
“اما چرا این اثر را بر خاورمیانه بگذاریم؟ خاورمیانه هنوز گره مرکزی سیاره است: ساختارهای نژادپرستی در آنجا بهطور دراماتیکی وجود دارد و نیازهای اقتصاد جهانی، از طریق موقعیت تصادفی ذخایر نفت، در آنجا بهطور بارزی بیان میشود. هر رئیسجمهور سعی خواهد کرد که این گره را در آنجا باز کند. هر رئیسجمهور فرض خواهد کرد که شکست پیشینیانش نتیجه نادانی فردی و اشتباهات در سیاست بوده است، نه انواع مشکلات ساختاری.”
حفاظت از جریان نفت به دکترین کارتر برمیگردد که در سال 1980 اعلام شد. اما اهمیت نفت در 35 سال گذشته نسبت به دلایل دیگر مداخله، مانند مبارزه با تروریسم و بهویژه حمایت از برنامههای امنیت ملی و منطقهای اسرائیل بهعنوان بخشی از سیاست خارجی ایالات متحده، کاهش یافته است. بنابراین، دلایل تغییر میکنند، اما هدف ثابت است: حفظ هژمونی ایالات متحده در خاورمیانه.
برخی تاریخنگاران ممکن است از این ایده که دونالد ترامپ و پیشینیانش در یک دسته قرار میگیرند، ناراحت شوند. با این حال، آنها همه، به درجات مختلف، نتوانستهاند از اعمال قدرت عظیم خود برای بازسازی خاورمیانه بزرگ از طریق خشونت خودداری کنند — نه به رغم شکستهای گذشته، بلکه به خاطر آنها.
هر تلاش جدید برای جلوگیری از افول استراتژیک ایالات متحده ممکن است تنها آن را تسریع کرده باشد و میراثی از ویرانی به جای آزادی به جا گذاشته باشد.

