در تاریخ ۳۱ مارس، ناو هواپیمابر USS George H.W. Bush از پایگاه دریایی نروک در ویرجینیا به سمت خاورمیانه حرکت کرد تا به سه ناو دیگر (USS Lincoln، Tripoli و New Orleans) بپیوندد، در حالی که حملات هوایی آمریکا و اسرائیل علیه ایران وارد دومین ماه خود میشود. نام این ناو ما را مجبور میکند تا با دو میراث به جا مانده از دولت جورج بوش پدر، نزدیک به یک چهارم قرن پیش، مواجه شویم.
رئیسجمهور چهل و یکم، جورج هربرت واکر بوش، در سال ۱۹۹۱ در همان منطقه جنگی را آغاز کرد. او عراق را از کویت بیرون راند و سپس متوقف شد. مشاور امنیت ملی او، برنت اسکوکرافت، منطق این تصمیم را توضیح داد: «این اولین درگیری پس از جنگ سرد بود و ما میخواستیم قواعدی را برقرار کنیم». بنابراین، ائتلاف چندملیتی بود، اهداف آن محدود بود و یک برنامه خروج واضح وجود داشت. بوش بزرگ درک میکرد که حمله به بغداد نظم منطقهای را بر هم میزند و ایالات متحده را در اشغالی بیپایان گرفتار میکند. تفاوت بین بوش پدر و بوش پسر در تواضع استراتژیک بود، پدر میدانست که چه زمانی باید متوقف شود.
دولت پسرش این محدودیت را رد کرد. نئوکونها، که پس از ۱۱ سپتامبر بر پنتاگون و کاخ سفید تسلط داشتند، معتقد بودند که ایالات متحده میتواند از نیروی نظامی برای بازسازی خاورمیانه استفاده کند و پروژه آنها دو مفهوم پایدار را به جا گذاشت که هنوز هم قدرت و سیاست نظامی آمریکا را شکل میدهد: هرج و مرج خلاقانه و فریب استراتژیک. اینها دکترینهای فکری نئوکونگرایی هستند، ایدئولوژی که نیاز به بازنگری مداوم دارد.
میراث اول: هرج و مرج خلاقانه
معمار فکری هرج و مرج خلاقانه، مایکل لیدن، یک پژوهشگر در مؤسسه آمریکایی انتربرايز بود. در سال ۲۰۰۲، او نوشت: «تخریب خلاقانه نام میانه ماست، هم در جامعه خودمان و هم در خارج. ما هر روز نظم قدیمی را از بین میبریم… آنها باید به ما حمله کنند تا زنده بمانند، درست همانطور که ما باید آنها را نابود کنیم تا به مأموریت تاریخیمان پیش برویم».
این دیدگاه از سالها قبل در حال پرورش بود. در سال ۱۹۹۸، پروژه قرن جدید آمریکایی (PNAC) – که امضاکنندگان آن شامل دونالد رامسفلد، پل ولفوویتز، ریچارد پرل و جان بولتون بودند – نامهای به رئیسجمهور کلینتون ارسال کردند و بر این نکته تأکید کردند که «حذف صدام حسین و رژیم او از قدرت… اکنون باید هدف سیاست خارجی آمریکا باشد». این نامه سه سال قبل از ۱۱ سپتامبر و قبل از هرگونه ادعایی درباره سلاحهای کشتار جمعی عراق نوشته شده بود. پس از حملات، این مردان به بالاترین ردههای دولت بوش منتقل شدند و حمله به عراق به عنوان مأموریتی برای از بین بردن سلاحهای کشتار جمعی و گسترش دموکراسی به مردم آمریکا و سایر نقاط جهان فروخته شد.
در سال ۲۰۰۳، دیک چنی، معاون رئیسجمهور، بهطور مشهور پیشبینی کرد که نیروهای آمریکایی «به عنوان آزادیبخشها مورد استقبال قرار خواهند گرفت». در عوض، عراق به کشتار فرقهای فرو رفت و زاده کابوس داعش شد. امروز، نسل جدیدی از همان تحلیلگران، توهم یکسانی را به ترامپ فروختهاند: اینکه ایرانیان با گل به مداخله خارجی خوشامد خواهند گفت. در واقع، جمعیتهای سرسختی که امروز خیابانهای تهران را پر کردهاند، داستان متفاوتی را روایت میکنند—داستانی از همصدایی و مقاومت شدید در برابر تهاجم آمریکایی/اسرائیلی.
میراث دوم: فریب استراتژیک
اگر هرج و مرج خلاقانه ایدئولوژی بود، فریب استراتژیک ابزار آن بود. در اواخر سال ۲۰۰۱، پنتاگون دفتر تأثیر استراتژیک (OSI) را تأسیس کرد. هدف آن شکلدهی به افکار عمومی در خارج، بهویژه در اروپا غربی و خاورمیانه بود. اما زمانی که نیویورک تایمز در فوریه ۲۰۰۲ درباره این دفتر گزارش داد، جزئیات آن انفجاری بود: OSI پیشنهاد داده بود که “خبرهایی، حتی ممکن است دروغین”، به رسانههای خارجی ارائه دهد. منتقدان آن را اورولگونه خواندند و از وزیر دفاع، دونالد رامسفلد، خواستند که به این “آزمایش نادرست در دستکاری اخبار” پایان دهد.
پیامدهای سیاسی به سرعت دنبال شد. در ۲۶ فوریه ۲۰۰۲، رامسفلد نقاب را کنار زد: “روز بعد به آنجا رفتم و گفتم خوب، اگر میخواهید این موضوع را نجات دهید، خوب، من جسد را به شما میدهم”، او به خبرنگاران گفت. “این نام است. میتوانید نام را داشته باشید، اما من هر کاری که باید انجام شود را ادامه میدهم و انجام دادهام. آنچه که قرار بود توسط آن دفتر انجام شود، در حال حاضر توسط آن دفتر، نه بهوسیله آن دفتر، به روشهای دیگر انجام میشود.”
دفتر اطلاعات استراتژیک در سال ۲۰۰۲ بسته شد، نام آن دفن شد، اما عملکردها و تخصصهای آن به آرامی به جاهای دیگر منتقل شد. و این پیشنمایشی تاریک از چیزهایی بود که در دهه بعدی به وقوع میپیوست. در سال ۲۰۱۱، پنتاگون یک نشریه مشترک ۳-۰۵ صادر کرد که بهطور رسمی “عملیات روانی” (PSYOP) را با “عملیات پشتیبانی اطلاعاتی نظامی” (MISO) جایگزین کرد. این تغییر نام عمدی بود، اما مأموریت همان بود: “عملیات برنامهریزیشده برای انتقال اطلاعات و نشانههای انتخابشده به مخاطبان خارجی بهمنظور تأثیرگذاری بر احساسات، انگیزهها، استدلالهای منطقی و در نهایت رفتار دولتها، سازمانها، گروهها و افراد خارجی.”
زمانی که ترامپ به کاخ سفید رسید، “موارد دروغین” جنجالی سال ۲۰۰۲ به “حقایق جایگزین” سال ۲۰۱۷ تبدیل شده بود. ماشینآلات فریب استراتژیک، که در اصل برای کاشت داستانهای دروغین و تحت فشار قرار دادن خبرنگاران طراحی شده بود، اکنون بخشی استاندارد از قدرت آمریکایی است که بهطور دائمی در آن ریشه دوانده و بدون چالش باقی مانده است.
در آخرین چرخش این داستان، در مه ۲۰۲۵، ارتش واحد عملیات اطلاعاتی ۱ را غیرفعال کرد، که وارث دفتر اطلاعات استراتژیک بود و قابلیتهای آن به “گروههای برتری اطلاعاتی تئاتری” (TIADs) منتقل شد، واحدهای برتری اطلاعاتی مبتنی بر تئاتر، با وظیفه آمادهسازی نظامی برای “عملیات چند دامنه” تا سال ۲۰۳۰. این تغییر اولویت را به ادغام جنگ الکترونیکی، سایبری و عملیات روانی بهطور مستقیم در واحدهای مانور میدهد تا بهتر با رقبای همسطح مواجه شوند. در واقع، ماشینآلات فریب بهطور فزایندهای غیرشفاف میشود و بهطور یکپارچه در روایت رسمی ادغام میشود.
تلفیق دو میراث:
بهطور کلی، این نیروهای هرج و مرج و فریب یک وضعیت دائمی از درگیری را حفظ میکنند در حالی که پوشش کاملی برای اظهارات بیثبات ترامپ فراهم میآورند. بینظمی او به نمای ضروری برای یک چشمانداز سیاسی تبدیل میشود که دیگر به حقیقت پاسخ نمیدهد.
و نئوکونها که این ایدهها را ترویج کردند، هرگز از نفوذ خود خارج نشدند. بسیاری از آنها – بولتون، پرل، ولفوویتز – هنوز هم صدای فعالی در مباحث سیاست خارجی هستند. مؤسسات و اندیشکدههای آنها – مؤسسه کارآفرینی آمریکایی، بنیاد دفاع از دموکراسیها و دیگران، همچنان به تأمین کادر اداری و شکلدهی به دکترین ادامه میدهند. OSI تنها به لحاظ نام از هم پاشیده شد، اما DNA آن در MISO زنده ماند و اکنون راهنماهای آن بهطور کنایهآمیز بر روی ناو جنگیای حمل میشود که به نام رئیسجمهوری نامگذاری شده که به محدودیتها اعتقاد داشت. جورج هربرت واکر بوش درک میکرد که جنگ باید هدف واضحی داشته باشد و یک خروج، اینکه خاورمیانه به طرحهای تحولطلبانه پاسخ نمیدهد و اینکه صداقت پایهگذار مشروعیت است.
ناو USS George H.W. Bush اکنون به سمت ایران در حال حرکت است و انتظار میرود در اواخر آوریل به آنجا برسد. این یک کشتی formidable است – بیش از هزار فوت طول، با بیش از ۶۰۰۰ ملوان و تفنگدار، و جنگندههای آن قادر به هدفگیری در سراسر منطقه هستند. اما علاوه بر تجسم قدرت آتش آمریکایی، همچنین به ما چیز دیگری میگوید: عصر “آزادکننده” ادعایی به عصر “حقایق جایگزین” تبدیل شده است، جایی که واقعیت هر آنچه که پادشاه هرج و مرج میگوید، است. و بوش، به دور از نمایش قدرت، در معرض شاهدی بر افول تدریجی امپراتوری است که هرج و مرج را با کنترل اشتباه گرفت.
در این راستا، سخنرانی ترامپ در ۱ آوریل ۲۰۲۶ بهعنوان یک تمرین در ابهام بیانی عمل کرد، جایی که استفاده عمدی از سیگنالهای متناقض بهمنظور پیشگیری از هر روایت شکست استراتژیک انجام شد. با ادعای همزمان اینکه “اهداف استراتژیک اصلی در حال نزدیک شدن به اتمام هستند”، در حالی که قسم میخورد که ایران را “به عصر سنگی برمیگرداند، جایی که متعلق به آنهاست”، او یک “هرج و مرج خلاقانه” میسازد که فقدان یک استراتژی خروج قطعی را پنهان میکند.
برای رهبری که شخصیت او به ظواهر “پیروزی قاطع” وابسته است، اعتراف به واقعیت شکست میتواند به یک تحقیر عمومی عمیق تبدیل شود. با عقبنشینی به این ترکیب از “موفقیت قاطع” و تشدید قریبالوقوع، ترامپ اطمینان میدهد که معیارهای موفقیت همچنان سیال باقی بمانند – حفظ تصویر “برنده” حتی در حالی که واقعیت ژئوپلیتیکی بهطور خطرناکی از کنترل خارج میشود.
واقعیت تلخ این است که وقتی موفقیت به هر آنچه که رهبر میگوید، تعریف میشود، حقیقت اولین قربانی “پیروزی” میشود.

