با هر نحوی که این درگیری به پایان برسد، در حال حاضر درسهای مهمی در مورد نوآوری نظامی ایالات متحده و استراتژی سیاسی، تسلط مداوم هیدروکربنها، وضعیت آینده قدرتهای منطقهای و خارجی و موارد دیگر ارائه داده است. در این مرحله، با توجه به عدم قطعیتهای جنگ ایران، ارزیابی درسها و نتایج احتمالی در مورد آینده منطقه جاهطلبانه به نظر میرسد. اما این کار همچنین ضروری است، زیرا تحلیل سناریوهای جایگزین باید قبل از رسیدن به یک نقطه عطف عمده آغاز شود. آن نقطه عطف میتواند از پایان جمهوری اسلامی و یک نظم صلح جدید و احتمالاً دائمی در منطقه، تا یک شکست پنهان آمریکایی و ظهور یک ایران حتی رادیکالتر و تهاجمیتر باشد، با وجود جمعیت ناراضی و خسارات عظیم آن. این مقاله ابتدا وضعیت کمپین را بررسی میکند، سپس درسهای آموخته شده را تحلیل میکند و در نهایت به پایانهای جایگزین میپردازد. با وجود ضرورت مطلق اسرائیل و ایالات متحده برای در نهایت آوردن جنگ به ایران که برای دههها جنگ را به منطقه آورده است، هیچ تضمینی وجود ندارد که همه چیز به نحو بهتری پیش برود.
وضعیت کنونی
جنگ اکنون به جنگ فرسایشی تبدیل شده است. هیچیک از طرفین تمایلی به اعزام نیروهای زمینی ندارند، که معمولاً عنصر تعیینکننده جنگ است. (اعزام تفنگداران دریایی ایالات متحده به منطقه این ارزیابی را رد نمیکند: تا کنون، عنصر نبرد زمینی آن نیرو تنها شامل دو گردان مانور با تسلیحات سبک است. بیش از پنجاه گردان مانور آمریکایی و بریتانیایی، که بسیاری از آنها زرهی بودند، در حمله ۲۰۰۳ به عراق استفاده شدند، که سرزمین، جمعیت و نیروهای امنیتی آن تنها بخشی از ایران بودند.) مراکز ثقل هر دو طرف در حال حاضر تحت فشار نظامی پایدار هستند: فرماندهی و کنترل ایران، تسلط آن بر جمعیت هنوز تحت فشار، توانایی مسدود کردن محمولهها از خلیج فارس و ذخایر موشکی و پهپادی آن؛ انسجام داخلی ایالات متحده، اسرائیل و کشورهای عربی، ذخایر تسلیحاتی و، با وجود افزایش قابل توجه قیمتهای نفت و گاز، اقتصادها.
مهمتر از همه، هیچیک از طرفین نشانهای از فروپاشی اراده را نشان نمیدهند، بهویژه کشورهای عرب خلیج فارس که تا کنون هم تابآوری و هم سرپیچی از ایران را نشان دادهاند. در چنین شرایطی، به احتمال زیاد درگیری یا به مذاکرات با یا بدون آتشبس منتقل خواهد شد، یا تشدید خواهد شد، که احتمالاً از طریق حملات ویرانگر به زیرساختهای هیدروکربن یکدیگر با تأثیرات بلندمدت بر اقتصادهای منطقهای و حتی جهانی خواهد بود. این تشدید به نوبه خود میتواند منجر به پایان توافقی یا فروپاشی اراده یکی از شرکتکنندگان شود. (این فروپاشی شامل دولت و جمعیت اسرائیل نخواهد بود. برای اسرائیل، این درگیری به درستی وجودی است و هزینهها تا کنون به راحتی قابل تحمل بودهاند.)
آنچه آموختهایم
پاسخ کوتاه این است که در مدت زمان بسیار کوتاهی، تغییرات زیادی رخ داده است. اما از میان درسهای زیادی که آموخته شده، موارد زیر مهمترینها هستند.
ایران بیشتر یک علت است تا یک دولت: همانطور که کیسنجر یک بار اشاره کرد، ایران بهعنوان هر دو، به نفع خود بهویژه در سردرگم کردن غرب در مورد بهترین راههای برخورد با آن عمل میکند. (اگرچه میلیونها قربانی ایران و نیابتیهای آن در یمن، عراق، سوریه، لبنان، غزه و اسرائیل مدتهاست که این درس را آموختهاند.) حملات آن به اهداف غیرنظامی در کشورهای همسایه که در تلاش برای حفظ بیطرفی هستند و هدف قرار دادن منابع نفتی بینالمللی، ماهیت رژیم را نمایان کرده است. دولتها ممکن است به دنبال توافقهای موقتی با تهران باشند اما نمیتوانند انتظار داشته باشند که این کشور خصومت خود را نسبت به کل سیستم منطقهای رها کند. بنابراین، منطقه هرگز واقعاً در صلح نخواهد بود مگر اینکه یا ماهیت رژیم به یک دولت عادی تغییر کند، یا تمام تواناییهای آن برای نمایش قدرت از طریق سلاحهای هستهای، پهپادها و موشکها، تروریستها و نیابتیها بهطور دائمی از آن سلب شود.
ایدئولوژی نامتقارن است: بسیاری از تحلیلها بر روی سیستمهای تسلیحاتی و تاکتیکهای مختلف که نتایج نامتقارن تولید میکنند، متمرکز است، اما بهترین مثال از نامتقارنی در این درگیری، توانایی ایران در اولویت دادن به مأموریت ایدئولوژیک خود برای تسلط منطقهای و ارتدوکسی مذهبی بر جمعیت، اقتصاد و حتی تلفات نظامی خود بهگونهای است که اکثر دولتهای مدرن عادی نمیتوانند. این به ایران و دیگر دولتهای ایدئولوژیک این توانایی را میدهد که یا جمعیت خود را برای حمایت از هدف دنبال شده ترغیب کنند یا ترسانده و تحت فشار قرار دهند. بهطور خلاصه، شکستن اراده آهنین دولتهای ایدئولوژیک در هر سطحی از درد دشوار است. دولتهای مدرن لیبرال (اسرائیل، آمریکا پس از پرل هاربر) میتوانند اراده برابر نشان دهند اما تنها در شرایط بسیار شدید و وجودی.
هیدروکربنها هنوز حاکم هستند: این درس بهوضوح با کشورهای غنی از نفت در خلیج فارس آغاز میشود اما بهطور قابل توجهی به کل اقتصاد جهانی و حتی به آمریکا که غنی از نفت و گاز طبیعی است، نیز مربوط میشود.
شورشگران با عدم شکست پیروز میشوند: با توجه به تمام موارد فوق، این ضربالمثل همچنین به این درگیری مربوط میشود زیرا ایران در بسیاری از جنبهها در حال اجرای یک شورش علیه بقیه منطقه است.
نیروهای نظامی مدرن بهراحتی نوآوری نمیکنند: بسیاری یک درس کلیدی را در توانایی سیستمهای حمله هوایی ارزان اما متعدد مانند پهپادها و موشکها برای غلبه بر سیستمهای دفاعی پیچیده اما بسیار گران و محدود از نظر تعداد میبینند. اما این درس بیش از یک دهه است که توسط اسرائیل آموخته شده و از سال 2022 توسط اوکراین و روسیه نیز آموخته شده است. آنچه تعجبآور است این است که ایالات متحده، با پایگاه اقتصادی/تحقیقی نوآورانهترین در جهان و قدرتمندترین نیروی نظامی، بهطور مؤثری به این درسهای آموخته شده پاسخ نداده است. نتیجه در این درگیری این است که حتی سیستمهای کمیاب با ارزش بالا مانند رادارهای دفاع موشکی THAAD هدف قرار گرفته و ذخایر آنها کاهش یافته است. این نیست که ارتش ایالات متحده این درسها را نادیده گرفته است، بلکه فرمول آن برای سازگاری با آنها—مطالعه سنگین، قوانین تأمین در زمان صلح، موانع و چالشهای قانونی متعدد و عدم پذیرش “کامل بودن دشمن خوب است”—عمل نکرده است.
ایالات متحده با مشکلات ساختاری در مورد کلاوزویتز مواجه است: کلاوزویتز، اندیشمندان پیش از او مانند ماکیاولی و عملگرایان مدرنتر مانند کالین پاول همگی اهمیت تعیین اهداف سیاسی واقعی را پیش از تلاش برای تطبیق وسایل نظامی با آنها درک کردند و حقیقت این است که ملتها، نه ارتشها، جنگها را به راه میاندازند. برنامهریزی باروک و توضیحات غالباً متغیر دولت ترامپ در این درگیری نشان میدهد که این یک مشکل منحصر به فرد دولت ترامپ است. اما بررسی جنگهای قبلی آمریکا، از جمله عراق، افغانستان و ویتنام، این را بهعنوان یک مشکل ذاتی در تفکر نظامی و سیاستگذاری ایالات متحده مستند میکند.
پایگاههای خلیج فارس ایالات متحده شمشیری دولبه هستند: ایالات متحده پس از جنگ کویت بهطور جدی به ساخت پایگاههای کشورهای خلیج فارس پرداخت با این فرض که پایگاههای آمریکایی در یک کشور میتواند از یک حمله زمینی عمده جلوگیری کند و اراده (و ضرورت با خطر نیروهایش) ایالات متحده را برای دفاع از کشور میزبان نشان دهد. سپس این پایگاهها بهعنوان مراکز هوایی و لجستیکی برای عملیات آمریکایی از سال 2001 در افغانستان، عراق و سوریه بازپیکربندی شدند، با مأموریت ثانویه مهار ایران. اما این پایگاهها نه تنها ایران را از حمله مؤثر به کشورهای میزبان از طریق هوا باز نداشتهاند، بلکه خود این پایگاهها نیز بهعنوان آهنرباهایی برای اقدام نظامی ایران عمل کردهاند.
مدل اقتصادی/فرهنگی “کشیدن” شورای همکاری خلیج فارس در سوال است: به همراه سوالات سخت در مورد نقش امنیتی آمریکا، کشورهای خلیج فارس با توجه به احتمال بقای ایران بهعنوان یک نیروی تهاجمی باید به بازنگری در تغییر خود به یک وضعیت “کشیدن” بینالمللی بپردازند. برای تقریباً یک قرن، این کشورها در عرصههای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی “فشار” دهنده بودند. کار اول “فشار” هیدروکربنها به اقتصاد جهانی و به این ترتیب ثروتمند شدن بود. این مدل به این کشورها اجازه میداد که آداب و رسوم مذهبی و اجتماعی سنتی خود را حفظ کنند، با جهان خارج تجارت کنند بدون اینکه هنجارهای آن را بپذیرند و با دولتهای تهاجمی مختلکننده همزیستی کنند، به لطف حمایت آمریکا و اقتصادهای “فشار” هیدروکربنی آن دولتهای تهاجمی، خود ایران و عراق.
اما در بیست سال گذشته، به رهبری امارات متحده عربی، قطر و سپس بهطور قاطع عربستان سعودی، خلیج به یک مدل اقتصادی “کشیدن” تغییر یافته است، با استفاده از ثروتهای عظیم نفت و گاز برای جذب جهان پیشرفته، بهعنوان یک مرکز حمل و نقل، گردشگری، فرهنگی، ورزشی و مالی—به یاد بیاورید لندنهای جدید و کُوت دازور. اما این تغییر، که بخشی از آن منعکسکننده کاهش پایداری بلندمدت اقتصادهای مبتنی بر هیدروکربن است، نیاز به پذیرش مدرنیته در اشکال مختلف خود دارد و بنابراین تغییرات دراماتیکی در کل جوامع آنها را میطلبد. با این حال، مدل حاصل بیشتر به یک محیط صلحآمیز و محو تدریجی هنجارهای مذهبی و اجتماعی سنتی وابسته است. اما ایران در سراسر خلیج نه نیرویی برای صلح است و نه مدرنیته، و بسیار بیشتر قادر به مختل کردن جوامع “کششی” نسبت به جوامع “فشاری” است.
اسرائیل از نظر نظامی غالب اما غیرقابل شکست نیست: موفقیت نظامی فوقالعاده اسرائیل، چه در حملات و چه در دفاع، تابآوری مردم اسرائیل و قابلیتهای اطلاعاتی آن در این درگیری به آن تسلط چشمگیری در منطقه میدهد، که بر اساس موفقیتهای قبلی خود با کمک دیگران در نابود کردن شبکه نیابتی ایران بنا شده است. اما این کشور نیروهای زمینی استراتژیک متحرکی برای شکست قاطع ایران یا دیگر دشمنان دوردست ندارد. بنابراین امنیت آن نمیتواند تنها بر اساس قدرت نظامی چشمگیرش استوار باشد بلکه همچنین به تصمیمات سیاسیاش در مورد آمریکا، اروپا، کشورهای عربی، فلسطینیها و ایران و دیگر دشمنان بستگی دارد.
ایالات متحده همچنان تنها قدرت جهانی است: با وجود روابط قوی اقتصادی، دیپلماتیک و “محور ضد آمریکایی” روسیه و چین با قدرت انتخابی خود در خاورمیانه، ایران، آنها هیچ اقدام قابل توجهی برای متوقف کردن عملیات آمریکا علیه ایران انجام ندادهاند و در واقع ابزار نظامی یا دیگری برای تأثیرگذاری قاطع بر این درگیری حتی اگر بخواهند، ندارند. این به این معنا نیست که آنها بازیگران غالب در مناطق خود نیستند، یا اینکه در حال موقعیتسازی برای سود بردن از جنگ ایران نیستند، بهویژه در مورد هر چیزی شبیه به یک شکست آمریکایی. اروپا، با وجود وابستگی نظامیاش به ایالات متحده و آسیبپذیریاش نسبت به هیدروکربنها، حتی کمتر قادر به ایفای نقش واقعیپولیتیک در کمک به واشنگتن یا به چالش کشیدن آن است.
بازدارندگی جهانی آمریکا در حال بازی است: با وجود موارد فوق، ایالات متحده در این درگیری منافع بزرگی فراتر از سلامت اقتصادی جهانی و ثبات خاورمیانه دارد. کل سیستم امنیت جمعی جهانی آن تحت آزمایش قرار گرفته است. این پدیده جدیدی نیست اما باید بهطور مداوم دوباره آموخته شود. این سیستم امنیت جمعی جهان را در صلح نگه داشته است (حداقل از نظر تجربه جایگزین 1914-45) و چالشگران قدرتمند خواهان این سیستم از جمله روسیه و چین را محدود کرده است. اما این نیاز به ایالات متحده دارد، همانطور که در سالهای اولیه جنگ سرد در برلین، یونان و کره دیده شد، تا در درگیریهای دوردست با اهمیت استراتژیک محدود درگیر شده و پیروز شود. در غیر این صورت، اصول بازدارندگی و مهار که کل سیستم امنیت جمعی و بنابراین صلح و رفاه بینالمللی بر آن استوار است، به چالش کشیده میشود.
نتایج
سقوط رژیم منجر به تغییر رژیم میشود: ارتش اسرائیل بر روی سقوط رژیم متمرکز است، که به معنای ناتوانی رهبری سیاسی و نظامی ایران در حکومتداری مؤثر و حفظ انحصار بر خشونت است—پیشنیاز برای اینکه جمعیت رژیم را سرنگون کند. در حالی که حملات نظامی میتوانند کنترل رژیم را تضعیف کنند، سقوط کامل ممکن است امکانپذیر نباشد و حتی اگر سقوط کند، هیچ تضمینی وجود ندارد که جمعیت به پا خیزد، یا اینکه اگر این کار را کرد، نتیجه یک کشور “عادی” باشد. همچنین ممکن است به هرج و مرج، یا دیکتاتوری غیرایدئولوژیک اما همچنان تهاجمی به سبک اسد یا صدام منجر شود.
تغییرات بیشتر: بنبست کنونی ممکن است به مذاکراتی برای پایان دادن به درگیری و ارائه راهحلی، حتی اگر جزئی، برای برنامه هستهای ایران و بهویژه ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم با غنای بالا که دفن شده است، منجر شود. این نتیجه، با وجود خسارات نظامی بسیار بیشتر، به شدت شبیه به جنگ دوازده روزه ژوئن ۲۰۲۵ خواهد بود. تواناییهای ایران کاهش خواهد یافت، اما ارادهاش نه؛ ایران به دنبال بازسازی شبکههای نیابتی و برنامههای تسلیحاتی خود خواهد بود تا بار دیگر به وضعیت موجود چالش کند. در عرض چند سال، وضعیت به شدت شبیه به سال ۲۰۰۰ خواهد بود، قبل از اینکه ایران شروع به پیشرفت جدی در منطقه کند و برنامه هستهای خود را تسریع بخشد.
شکست پنهان: این نتیجه به نسخهای بسیار بزرگتر از آتشبس ترامپ در سال ۲۰۲۵ با حوثیها شباهت خواهد داشت. ایران در ازای پایان بمبارانهای آمریکایی و اسرائیلی، تیراندازی را متوقف خواهد کرد. اما توانایی آن برای تهدید تنگهها و حفظ حداقل عناصر برنامه هستهایاش باقی خواهد ماند و به همراه آن، تواناییاش برای بیثبات کردن منطقه نیز ادامه خواهد یافت.
شکست آشکار: استراتژی کنونی ایران به سادگی ادامه تیراندازی با هر آنچه از ذخایر تسلیحاتی بسیار بزرگ اما نه نامحدودش باقی مانده است، تا زمانی که درد بر روی کشورهای حاشیه خلیج فارس و افکار عمومی آمریکایی، کاهش ذخایر تسلیحاتی شرکای آمریکایی و منطقهای، و رویدادهای دیگر، ایالات متحده و اسرائیل را مجبور به پایان عملیات کند، با یا بدون یک توافق رسمی که به ایران وجههای بدهد. این امر به ایران اعتبار بیشتری خواهد بخشید تا به طور جدی تهدیدی برای کسب و کار هیدروکربنی خلیج فارس باشد و برنامه هستهای خود را پیش ببرد.
نتیجهگیری
این درگیری، منطقه، ایالات متحده و جهان را به شدت تغییر خواهد داد، زیرا مسائل بنیادی در حال بازی هستند: قدرت نسبی کشورهای بزرگ و توانایی آنها در حفظ ارادهشان؛ ظرفیت کشورهای توتالیتر ایدئولوژیک، به ویژه اگر تهدید شوند، برای مختل کردن نامتناسب کل نظم بینالمللی؛ آسیبپذیری پایدار اقتصادهای جهانی در برابر هیدروکربنها. اسرائیل، کشورهای حاشیه خلیج فارس و ایران همه باید در مورد چگونگی پیشرفت در منطقهای که ممکن است بیپایان دچار اختلال شود، با مرزهای تشدید هر روز بیشتر فرسایش یافته، فکر کنند. ایالات متحده نیز باید تصمیم بگیرد که چه مقدار از سرمایه سیاسی داخلی و بینالمللی، هزینه اقتصادی و تلاش نظامی خود را میتواند به منطقهای اختصاص دهد که در حالی که برای اقتصاد جهانی به شدت مهم است، هنوز هم ثانویه به منافع وجودی آمریکایی است.

