انفجارهایی که اکنون در ایران، لبنان و بخشهایی از خلیج فارس طنینانداز است، تنها صداهای یک جنگ دیگر در خاورمیانه نیستند. این صداها همچنین بازتابدهنده یک ذهنیت سیاسی خاص هستند—ذهنیتی که به درگیری به عنوان آخرین چاره نگاه نمیکند، بلکه آن را به عنوان ابزاری برای مذاکره میبیند.
برای درک تشدید کنونی، ضروری است که فراتر از زبان سنتی دیپلماسی و امنیت نگاه کنیم. در عوض، باید سعی کنیم جهانبینی مردی را درک کنیم که در حال حاضر در کاخ سفید قرار دارد: دونالد ترامپ.
در جهان سیاسی ترامپ، جنگ به ندرت در قالبهای اخلاقی یا انسانی چارچوببندی میشود. این موضوع از طریق منطق اهرم، چانهزنی و معامله درک میشود. واژگان تراژدی جای خود را به واژگان معامله میدهد.
زمانی که یک حمله اسرائیلی که reportedly از سوی ایالات متحده حمایت میشد، چند روز پیش به یک مدرسه ابتدایی در شرق ایران برخورد کرد و دهها کودک را کشت، جامعه بینالمللی انتظار داشت که مراسم دیپلماتیک معمولی—اظهارات نگرانی، ابراز تاسف، و شاید یک درخواست برای خودداری—صورت گیرد. هیچیک از اینها به شکل معناداری ظاهر نشد.
اما سکوت خود گویا است.
برای رهبری که تحت تأثیر فرهنگ معاملات املاک با ریسک بالا شکل گرفته، عذرخواهی هزینه استراتژیک دارد. یک عذرخواهی مسئولیت را پیشنهاد میکند و مسئولیت قدرت چانهزنی را تضعیف میکند. در منطق سیاستهای معاملاتی، حفظ تسلط نیازمند القای قطعیت و رد آسیبپذیری اخلاقی است.
نگاه بازار به جهان
نظریههای سنتی روابط بینالملل فرض میکنند که دولتها به دنبال ثبات، تعادل قدرت و اتحادهای قابل پیشبینی هستند. جهانبینی ترامپ این فرض را به چالش میکشد.
او که از دنیای حدس و گمان املاک بیرون آمده، به نظر میرسد که سیستم بینالمللی را کمتر به عنوان یک جامعه دولتی و بیشتر به عنوان یک بازار رقابتی میبیند. کشورها شبیه داراییها هستند. اتحادها شبیه قراردادها هستند. درگیریها به مذاکراتی تبدیل میشوند که با ریسکهای بسیار بالاتری انجام میشوند.
در این چارچوب، جهان شبیه یک حراجی است تا یک نظم دیپلماتیک. هدف نه تعادل بلندمدت، بلکه استخراج حداکثر امتیازات است.
بنابراین، هیچ متحد دائمی یا دشمن دائمی وجود ندارد—فقط معاملات سودآور و ترتیبات پرهزینهای که منتظر بازنگری هستند.
امنیت خود به یک کالا تبدیل میشود.
کالایی شدن امنیت
برای دههها، ایالات متحده خود را به عنوان ضامن ثبات بینالمللی معرفی کرده است. اما تحت رهبری ترامپ، این تضمین به طور فزایندهای به شکل یک خدمت پرداختی در میآید.
کشورهای حاشیه خلیج فارس این دینامیک را به وضوح نشان میدهند. آنها کمتر به عنوان شرکای استراتژیک و بیشتر به عنوان مشتریان در یک رابطه حفاظتی مورد توجه قرار میگیرند.
تعهدات امنیتی به صورت مالی مورد بحث قرار میگیرند. حضور نظامی به اهرم تبدیل میشود. وفاداری سیاسی به یک دارایی معاملاتی تبدیل میشود.
در چنین محیطی، بیثباتی میتواند به طرز پارادوکسیکالی به منافع استراتژیک خدمت کند. تنش مداوم وابستگی به حفاظت خارجی را تقویت میکند و اطمینان میدهد که بازار امنیت هرگز به طور واقعی ناپدید نمیشود.
جنگ به عنوان مذاکره
رویکرد ترامپ به رویارویی با ایران این منطق را منعکس میکند.
در زبان مذاکره تجاری، این یک استراتژی است که برای افزایش قیمت سازش طراحی شده است.
خطر واضح است: وقتی جنگ بخشی از فرآیند مذاکره میشود، هزینه انسانی به ثانویهای در برابر مزیت استراتژیک درک شده تبدیل میشود.
مرگ غیرنظامیان، شهرهای ویرانشده و بیثباتی منطقهای در خطر تبدیل شدن به متغیرهای جانبی در یک محاسبه ژئوپلیتیکی هستند.
خطر قدرت شخصیشده
این رویکرد خطر دیگری را معرفی میکند: شخصیسازی سیاستهای بینالمللی.
همانطور که ادوارد لوس، ستوننویس فایننشال تایمز هشدار داده است، ثبات جهانی زمانی شکننده میشود که تصمیمات ژئوپلیتیکی کمتر بر اساس اجماع نهادینه و بیشتر بر اساس غریزه شخصی و محاسبات سیاسی اتخاذ شوند.
سیاستها ممکن است بهطور ناگهانی تغییر کنند. اتحادها ممکن است بهطور شبانه مورد بازنگری قرار گیرند. تصمیمات استراتژیک ممکن است تحت تأثیر فشارهای انتخاباتی یا روایتهای سیاسی شخصی شکل بگیرند، نه برنامهریزی بلندمدت.
نتیجه این است که جهانی به وجود میآید که خود غیرقابل پیشبینی بودن به ویژگی مرکزی سیاستهای جهانی تبدیل میشود.
درس دشوار منطقهای
برای بسیاری از کشورها در خاورمیانه، بحران در حال وقوع یادآوری سختی است.
تکیه بر تضمینهای امنیتی خارجی همیشه با خطراتی همراه بوده است، اما این خطرات زمانی بسیار بزرگتر میشوند که ضامن امنیت، آن را عمدتاً از دیدگاه معاملاتی ببیند.
به اصطلاح “چتر آمریکایی” ممکن است در نهایت کمتر به عنوان یک سپر و بیشتر به عنوان ابزاری برای مذاکره عمل کند.
اگر درگیری کنونی درسی داشته باشد، ممکن است این باشد که ثبات منطقهای نمیتواند بهطور دائمی به دیگران واگذار شود. امنیت پایدار نیازمند تابآوری داخلی، همکاری منطقهای و استقلال از محاسبات متغیر دلالان قدرت جهانی است.
شاید سوال واقعی این باشد
اگر انفجارهایی که خاورمیانه را لرزاندهاند تنها نتیجه رقابتهای ژئوپلیتیکی نباشند، چه؟
اگر آنها همچنین بخشی از یک استراتژی مذاکره باشند؟
اگر این حتی تا حدی درست باشد، آنگاه منطقه تنها در حال مشاهده یک جنگ دیگر نیست.
بلکه در حال مشاهده لحظهای است که خود جنگ به یک مدل کسبوکار تبدیل میشود.

