در حال حاضر، لحظهای تراژیک وجود دارد، نمایشی از تناقضات که در اطراف حمله به ایران به نمایش درآمده است، به قدری بیپروا که انسان وسوسه میشود تا به رقص هماهنگ آن پیش از مواجهه با ویرانی که تولید میکند، تحسین کند. در مرکز این نمایش، دونالد ترامپ ایستاده است و با اعتماد به نفس بیچون و چرا اعلام میکند که جنگ پیروز شده، در حال پیروزی است، نیاز به کمک برای پیروزی دارد و برای نابود کردن برنامه هستهای که به جهان اطمینان داده بود سال گذشته آن را نابود کرده، هیچ کمکی نیاز ندارد. زبان، که زمانی وسیلهای برای انتقال معنا بود، اکنون به عنوان درب چرخانی عمل میکند که ادعاها تنها برای نفی خودشان از آن خارج میشوند.
یادآوری صحنهای قبلی در بالای این نمایش معلق است، زمانی که پادشاهان خلیج فارس، مشتاق به جلب توجه و ترسیده از رها شدن، در طول سفر ترامپ به خاورمیانه در ماههای گذشته خزانههای خود را گشودند. مبالغ کلانی وعده داده شد، امتیازاتی اعطا شد و دسترسیهایی تأمین گردید. خانواده ترامپ، که همیشه به دنبال فرصتها هستند، به طرز قابل توجهی ثروتمند شدند. اینگونه به نظر میرسید که حفاظت از آنها دنبال خواهد شد. اما حفاظت، مانند بسیاری از چیزهای دیگر در این درام، به نظر میرسد بیشتر نمایشی بوده تا واقعی. نمیتوان از یک شوخی تلخ در اینجا خودداری کرد. دیکتاتورهای عرب حق بیمههای خود را پرداخت کردند، قطر حتی با یک هواپیمای ۴۰۰ میلیون دلاری به عنوان نشانهای از حسن نیت آمد، تنها برای اینکه متوجه شوند سرمایهگذاری آنها در سلسله مراتب اولویتهای آمریکایی به شدت پایینتر از اسرائیل قرار دارد. چند ماه بعد، اسرائیل به قطر حمله میکند و فاکتور اعتماد misplaced به آرامی به دست میرسد. این است بازگشت سرمایه.
پاسخ ایران در یک خلأ شکل نگرفت. این پاسخ با حملات ایالات متحده و اسرائیل به اهداف ایرانی آغاز شد، اقداماتی غیرقانونی که به حاشیههای گفتمان غربی relegated شدهاند. در مقابل، پاسخ ایران به مرکز نگرانی جهانی ارتقا یافته است. واکنش ایزوله شده، بدون زمینه، و به گونهای رفتار میشود که گویی خود جرم اولیه است. ممنوعیت استفاده از زور انتخابی نیست، و حق دفاع از خود ایران به تأیید غربیها وابسته نیست. دولتی که تحت حمله مسلحانه قرار میگیرد، حق ذاتی خود برای پاسخگویی را به دلیل اینکه پایتختهای قدرتمند ترجیح میدهند در مورد غیرقانونی بودن اولیه سکوت کنند، از دست نمیدهد. محکوم کردن پاسخ در حالی که عمل اولیه را نادیده میگیرد، نرمالسازی استانداردهای دوگانه است.
انسان با نمای شگفتانگیزی از یک سیستم بینالمللی مواجه است که وقتی بازارها لرزان میشوند، صدایش را پیدا میکند اما وقتی غیرنظامیان دفن میشوند، به طرز تراژیکی سکوت میکند. نگرانیهایی درباره قیمت نفت و ثبات اقتصاد جهانی ابراز میشود، اما به ندرت یک کلمه محکومیت درباره کشتن شمار زیادی از کودکان بیگناه ایرانی در بمباران ایالات متحده بیان میشود. هیچ وضوح اخلاقی پایداری درباره ماهیت غیرموجه این تجاوز وجود ندارد، تنها یک اضطراب مطالعه شده درباره پیامدهای اقتصادی آن زمانی که قربانی تجاوز مسلحانه پاسخ میدهد، به ویژه آنهایی که در بازارها موج ایجاد میکنند و جیبهای شهروندان غربی را مختل میسازند. از دست دادن جانهای بیگناه ایرانی به عنوان یک موضوع فرعی تلقی میشود، در حالی که اختلال اقتصادی به عنوان غیرقابل تحمل در نظر گرفته میشود.
با این حال، جرم واقعی ایران چیزی نیست که در بیانیههای غربی ذکر شده است. به جز بلاغت، این موضوع عمدتاً درباره حقوق بشر نیست و نه درباره زبان به دقت تمرین شده عدم گسترش هستهای. جرم پایدار ایران، رد پروژه آپارتاید صهیونیستی است. برای مخالفت غیرقابل تسلیم آن با آن نظم، زیرمتن در پایتختهای غربی غیرقابل انکار است: ایران باید متوقف شود.
اگر واقعاً درباره حقوق بشر باشد، اینجاست که ریاکاری به شکل زشتتری نمایان میشود. همان خاندانهای سلطنتی خلیج که به ترامپ وفاداری نشان دادند و خانواده ترامپ را ثروتمند کردند، بر سیستمهای حکومتی حاکم هستند که تحت استانداردهایی که غرب ادعا میکند، حتی یک هفته هم دوام نخواهند آورد. سوابق حقوق بشر آنها وحشتناک است، سرکوب آنها سیستماتیک است و پاسخگویی آنها وجود ندارد. با این حال، آنها در آغوش گرفته میشوند، مسلح میشوند و از آنها دفاع میشود. حقوق بشر به صورت انتخابی مطرح میشود، زمانی که نامناسب است رها میشود و زمانی که مفید است دوباره کشف میشود.
کشورهای اروپایی تابلوی این وضعیت را کامل میکنند. پاریس، لندن و دیگر پایتختها درخواستهایی برای احتیاط و کاهش تنش صادر میکنند، بیانیههایی که پر از نگرانی و کمعمق از نظر اصول هستند. در کنار آنها، اعضای غربی شورای امنیت به سرعت به محکومیت انتقامجویی ایران میپردازند. بیشتر آنها از بیان حقیقت قانونی واضح خودداری میکنند: اینکه حملات اولیه ایالات متحده و اسرائیل، غیرقانونی و محرک این وضعیت بودند و اینکه قربانی یک حمله غیرقانونی حق ذاتی دفاع از خود را تحت ماده ۵۱ منشور سازمان ملل دارد. سکوت تصادفی نیست. این سکوت به دقت مدیریت شده است.
در عین حال، رهبران غربی با فوریت درباره تنگه هرمز صحبت میکنند. نگرانی صریح است. باید جریان انرژی دوباره برقرار شود. بازارها باید تثبیت شوند. زبان ضرورت اقتصادی جایگزین زبان قانون میشود. منافع، نه اصول، در کانون توجه قرار میگیرند.
این را با غزه مقایسه کنید. هیچ فوریت قابل مقایسهای برای پایان دادن به نسلکشی، که تنها میتوان آن را جرم جرایم توصیف کرد، یا برای باز کردن گذرگاهها برای غذا و کمکهای انسانی وجود ندارد. هیچ اصرار مداومی بر این که بقای انسانی نیاز به اقدام فوری دارد، وجود ندارد. هیچ بسیج قدرتی برای اطمینان از اینکه غیرنظامیان تغذیه، درمان و محافظت شوند، وجود ندارد. این نابرابری ساختاری است. این یک سلسلهمراتب از ارزش انسانی است. منافع تجاری غربیها توجه فوری را طلب میکند. زندگیهای فلسطینیها کاهش مییابد و در نهایت نادیده گرفته میشود. این غیر اصولی است. و به وضوح نژادپرستانه است.
برای درک این موضوع، باید با آنچه صریح است، مواجه شد: پذیرش آپارتاید صهیونیستی توسط غرب. این یک تحمل reluctant نیست. این یک همراستایی فعال است. اقدامات اسرائیل محافظت، توجیه و عادیسازی میشوند، حتی در حالی که در حال ارتکاب نسلکشی و تحکیم سیستمی از سلطه هستند که به راحتی در تعریف آپارتاید جا میگیرد. زبان قانون به صورت انتخابی به کار گرفته میشود و جهانی بودن آن در عمل رها میشود.
صهیونیسم به ایدئولوژیای تبدیل شده است که یک قوم را به هزینه قوم دیگر برتری میدهد، که exclusion، dispossession و به طور فزایندهای، destruction را توجیه میکند. این ایدئولوژی با حمایت خارجی کسانی که ادعا میکنند از یک نظم مبتنی بر قوانین دفاع میکنند، در حالی که به آرامی آن را نابود میکنند، حفظ میشود. بنابراین، تناقضات افزایش مییابند. جنگها در یک نفس به پایان رسیده و ناتمام اعلام میشوند. حفاظت خریداری میشود اما ارائه نمیشود. قانون به کار گرفته میشود اما اعمال نمیشود. شاهزادگان خلیج در جستجوی امنیت، خود را تحقیر میکنند، مالیات میپردازند و خود را در پی امنیت تحقیر میکنند، تنها برای اینکه منافعشان به عنوان ثانویه نسبت به منافع اسرائیل تلقی شود و سرمایهگذاری آنها با نمایش جبران شود. اروپا از اصول صحبت میکند در حالی که استثنا را عمل میکند. غرب انتقامجویی را محکوم میکند در حالی که از عمل غیرقانونی که آن را تحریک کرده، چشم میپوشد.
هیچیک از اینها تصادفی نیست. این بیان منطقی سیستمی است که انسجام را به نفع راحتی و اصول را به نفع قدرت رها کرده است. این نمایش ادامه دارد: یک نظم جهانی که زبان قانون را صحبت میکند در حالی که سیاستهای سلسلهمراتبی را در دفاع از یک پروژه آپارتاید مستعمراتی که برای همه آشکار است، به کار میبرد.

