دروغ گفتن به اندازهای که بخشی از هنر دولتداری است، بخشی از طبیعت انسانی نیز هست. تاریخ پر از فریبهاست—برخی اعتراف شده و برخی پنهان—که توسط سیاستمداران برای هر چیزی از بقا تا فتح به کار گرفته شدهاند. در تعادل شکننده جنگ و صلح، یک دروغ بهموقع اغلب بهعنوان یک «شر ضروری» که برای کاهش تنشها یا فراهم کردن خروجی با حفظ آبرو از آستانه درگیری طراحی شده، رد شده است.
در عصر فوقمتصل ما، عمر یک دروغ سیاسی به شدت کاهش یافته است. با تسلیح حقایق در زمان واقعی، رهبران بهطور فزایندهای نمیتوانند بر پایههای دروغین، برنامههای پایدار بسازند.
دونالد ترامپ بهنظر میرسد که استثنایی بر این قاعده سیاسی باشد—نه یک بار، بلکه بیشتر از آنچه که بتوان به یاد آورد. با بهنظر رسیدن به اینکه به بافتههای خود باور دارد، او با سیاستهایی مبتنی بر «حقایق جایگزین» پیش میرود حتی زمانی که این حقایق در زمان واقعی افشا میشوند. این برای دیپلماسی یک فلج ساختاری ایجاد میکند؛ زمانی که معمار سیاست خارجی از واقعیت عینی جدا باشد، دیپلماسی کارکرد اصلی خود بهعنوان ابزاری برای کاهش تنش را از دست میدهد. در جنگ کنونی علیه ایران، این به یک بحران مضاعف تبدیل میشود زیرا عموم مردم بهطور عمده از «چرا» این درگیری بیخبر هستند. در همین حال، دیپلماتهای حرفهای و فرستادگان موقت در موقعیتی غیرممکن گرفتار شدهاند: قادر به بازگشت از اظهارات او یا تصحیح علنی آنها نیستند و مجبورند در یک میدان مین ژئوپولیتیکی با نقشهای از دروغها که از بالاترین سطح قدرت صادر شده، حرکت کنند.
هزینه این دیپلماسی «پس از حقیقت» در توجیهات جنگ علیه ایران بهوضوح قابل مشاهده است. رئیسجمهور ترامپ بهطور مکرر ادعا کرد که اقدام نظامی پاسخی به یک «تهدید قریبالوقوع» و یک برنامه هستهای در حال تسریع است، اما جامعه اطلاعاتی ایالات متحده از تأیید این موضوع خودداری کرده است. در شهادت کنگره، مدیر اطلاعات ملی، تولسی گابارد بهطور قابل توجهی از ادعای «تهدید قریبالوقوع» طفره رفت و بهجای آن گفت که چنین «تعیینهایی» تنها به رئیسجمهور مربوط میشود. علاوه بر این، در حالی که دولت جلوگیری از یک «فاجعه جهانی» را بهعنوان هدف اصلی ذکر میکند، جنگ در حالی آغاز شد که مذاکرات غیرمستقیم در عمان برای جلوگیری از همان فاجعه در حال انجام بود. این عدم تطابق در این هفته به اوج خود رسید زمانی که ادعاهای ترامپ درباره «نقاط توافق عمده» بلافاصله توسط تهران بهعنوان «خبر جعلی» رد شد.
این الگوی نادیده گرفتن جاذبه سیاسی بهطور یکسان در دستور کار داخلی دولت ریشهدار است. برای توجیه کاهشهای رادیکال زیستمحیطی، ترامپ یک «سلطه انرژی» را که بر پایه مغالطات آماری بنا شده، تبلیغ کرده و بهتازگی ادعا کرده که تولید نفت ایالات متحده—که در حال حاضر بالاترین در جهان است—ممکن است بهزودی سه برابر شود. این واقعیتهای فیزیکی و اقتصادی را نادیده میگیرد. با وجود چنین بلاغتی، بحران کنونی تنگه هرمز بهعنوان یادآوری واضحی عمل میکند که نیروهای بازار جهانی و نوسانات ژئوپولیتیکی—نه فرمانهای کاخ سفید—قیمت واقعی در پمپ را تعیین میکنند. با برچسب زدن تغییرات اقلیمی بهعنوان «بزرگترین فریب تاریخ» در سخنرانی خود در سازمان ملل در سال 2025، ترامپ بهطور مؤثری اجماع علمی را خاموش کرد تا راه را برای گسترش سوختهای فسیلی هموار کند. وقتی «حقایق جایگزین» به دفتر رسمی اقتصاد ملی تبدیل میشوند، دیپلماسی در داخل کشور میمیرد؛ عموم مردم مجبورند هزینه واقعیتی را بپردازند که تنها در بلاغت فرمانده کل قوا وجود دارد.
این یک کلاس درس در کنایه سیاه بود: یک ابرقدرت که یک ملت را با ویران کردن آن «آزاد» میکند، با اطلاعاتی که نه تنها اشتباه بود، بلکه بهطور مؤثری اختراع شده بود. امروز، بیست و سه سال بعد، این تناقض بههمان اندازه تاریک است که دودی که روزی بغداد را پوشانده بود. میلیونها غیرنظامی عراقی بهای این «حقایق جایگزین» را با جان خود پرداختند، در حالی که خود کشور به نقطهای فراتر از تعمیر سوق داده شده است—یک یادبود دائمی به هزینه یک دروغ که همه در قدرت در نهایت به آن اعتراف کردند، اما هیچکس هرگز مجازات نشد.
این کتابچه بازی کنایهآمیز در سال ۲۰۱۱ و در حین مداخله در لیبی دوباره تصحیح شد. شبکههای رسانهای بزرگ و سیاستمداران گزارشهای تأییدنشدهای از «هزاران کشته و مورد تجاوز» و «جنایات ناشی از ویاگرا» منتشر کردند تا «مسئولیت حفاظت» سازمان ملل را تحریک کنند. با این حال، همانطور که تحقیقات بعدی پارلمان بریتانیا و سازمانهای حقوق بشری نشان داد، تهدید علیه غیرنظامیان به طرز وحشتناکی بزرگنمایی شده بود تا هدف از پیش تعیینشده تغییر رژیم توجیه شود. در هر دو مورد، «واقعیت جایگزین» به عنوان روانکنندهای کامل برای جنگ عمل کرد.
وزن تجمعی این فریبهای تاریخی—از سلاحهای کشتار جمعی خیالی عراق تا جنایات ساختگی مداخله لیبی در سال ۲۰۱۱—ما را به نقطه پایانی در روابط بینالملل رسانده است. ما دیگر تنها با «چرخش سیاسی» مواجه نیستیم؛ ما شاهد کاهش کامل ارزش حقیقت به عنوان یک ارز دیپلماتیک هستیم. زمانی که قدرتهای بزرگ جهان حقایق را به عنوان «جایگزینهای» ذهنی تلقی میکنند، عملاً زبان مذاکره را ورشکسته میکنند.
تا زمانی که حقیقت سرانجام از ویرانههای یک دولت ویران شده بیرون بیاید، معماران دروغ به داستان سودآور بعدی خود منتقل شدهاند و دنیایی را به جا میگذارند که دیپلماسی دیگر هیچ پایگاهی برای ایستادن ندارد.
هزینه نهایی این عصر «پساحقیقت» تنها کاهش اعتماد نیست، بلکه تخریب فیزیکی انسانهایی است که در چرخدندههای این «واقعیتهای جایگزین» گرفتار شدهاند. در حالی که نسلکشی غزه تحت پوشش نازکی از «هیئت صلح» ادامه دارد و جنگ علیه ایران با «تهدیدات قریبالوقوع» ساختگی تغذیه میشود، جهان با درک ترسناکی مواجه است: وقتی یک رئیسجمهور دروغ میگوید، دیپلماسی تنها از بین نمیرود—بلکه با یک وضعیت دائمی از خشونت معاملاتی جایگزین میشود. برای مردم خاورمیانه، از ویرانههای طرابلس تا خیابانهای تهران و ویرانههای غزه، «حقیقت» یک بحث سیاسی نیست؛ بلکه موضوعی از بقاست. تا زمانی که واقعیت مشترکی را که در آن حقایق دوباره به عنوان مبنای تعاملات بینالمللی عمل میکنند، بازسازی نکنیم، تنها زبانی که باقی خواهد ماند، زبان درگیری خواهد بود. «هزینه جهانی» آیندهای است که در آن هیچکس یک واسطه صادق نیست، هیچ معاهدهای ارزش کاغذی که بر روی آن نوشته شده را ندارد و تنها قطعیت، جنگ بعدی ساختگی است.

