وزیر امور خارجه ایران، عباس عراقچی، در مصاحبهای با الجزیره تأیید کرد که پیامهایی در طول درگیریهای جاری با ایالات متحده رد و بدل شده است، اما توضیح داد که این پیامها به معنای مذاکرات رسمی نیستند. عراقچی به عدم اعتماد عمیق اشاره کرد که ریشه در خروج واشنگتن از توافق هستهای ۲۰۱۵ دارد و خاطرنشان کرد که ایران هیچ تجربه مثبتی در مذاکرات با ایالات متحده نداشته است.
پیامها همچنان از طریق واسطهها منتقل میشوند. این ارتباطات به عنوان هشدارها و تبادل مواضع توصیف میشوند تا دیپلماسی واقعی. ایران از تعامل با شخصیتهایی مانند جارد کوشنر و نماینده ویژه ایالات متحده، استیون ویتکاف، خودداری کرده و آنها را به دلیل فروپاشی توافقات قبلی غیرقابل اعتماد میداند.
عراقچی به وضوح میگوید: ایران به پیشنهادات ایالات متحده پاسخ نداده است. او تأکید میکند که اعتماد در سطح صفر قرار دارد. مذاکرات در این زمینه تقریباً بیفایده به نظر میرسند. برای تهران، گفتگوها اغلب به عنوان توقفهای تاکتیکی عمل کردهاند—لحظاتی که ایالات متحده از آنها برای تجدید قوا و افزایش فشار استفاده میکند.
بسیاری از ناظران اکنون پیشبینی میکنند که هژمونی جهانی ایالات متحده در کنار اختلالات داخلی عمیقتر کاهش خواهد یافت. خوشبینها استدلال میکنند که قدرت اقتصادی و تابآوری نهادهای آمریکایی به آنها اجازه میدهد که سازگار شوند. این امر به طور فزایندهای دشوار است. ایالات متحده دیگر وزن سابق خود را ندارد—نه از نظر سیاسی، نه اخلاقی، و نه اقتصادی. دوران ترامپ نه تنها قدرت را افزایش نداده، بلکه کینه، عدم ثبات و انحراف استراتژیک را تشدید کرده است.
این قطببندی تصادفی نیست؛ بلکه به طور فعال توسط دستکاری نخبگان، اکوسیستمهای رسانهای و خصومت عاطفی ریشهدار بین اردوگاههای سیاسی هدایت میشود.
همچنین درک فزایندهای از “حل شدن نظم” وجود دارد. هنجارهای سیاسی سنتی در حال فرسایش هستند، که در جنبشهای اعتراضی مانند “بدون پادشاهان” و نارضایتی گسترده از رهبری منعکس میشود. در زیر این موضوع، ترکیبی ناپایدار از اضطراب اقتصادی، تنشهای نژادی و درگیریهای حلنشده فدرال-ایالتی نهفته است.
تصویر اقتصادی بحران را تشدید میکند. بدهی ملی پیشبینی میشود تا سال ۲۰۲۶ به حدود ۱۲۵٪ تولید ناخالص داخلی برسد، که ظرفیت دولت را به شدت محدود میکند. تورم—که بخشی از آن ناشی از رژیمهای تعرفهای حمایتگرایانه است—استانداردهای زندگی را کاهش داده و نارضایتی عمومی را افزایش داده است. در عین حال، ایالات متحده در خطر از دست دادن رهبری فناوری در بخشهای حیاتی مانند خودروهای برقی، پهپادها و هوش مصنوعی به چین است، که به سرعت خود را به عنوان یک “الکتروستات” غالب تثبیت میکند.
سیاستهای “آمریکا اول” که برای منافع سیاسی کوتاهمدت طراحی شدهاند، هزینههای ژئوپلیتیکی بلندمدت را به همراه دارند. جنگهای تجاری و دیپلماسی اجباری، اتحادها را تحت فشار قرار داده و مناطق—بهویژه آمریکای لاتین—را به سمت مدار چین نزدیکتر کردهاند.
تلاش برای مدیریت چندین درگیری در حالی که برتری جهانی را حفظ میکند، باعث شده برخی تحلیلگران ایالات متحده را کمتر به عنوان یک نیروی تثبیتکننده و بیشتر به عنوان یک “عملگرای شکارچی” توصیف کنند که به بیثباتی کمک میکند تا اینکه آن را مهار کند.
نگاه بدبینانهتر—آنچه برخی به عنوان “چشمانداز بدون امید” مینامند—استدلال میکند که شکافهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی برای ترمیم دموکراتیک متعارف بسیار عمیق هستند. یک حسابرسی داخلی عمیق—”شب تاریک روح”—ممکن است اجتنابناپذیر باشد. با این حال، دیگران به پارادوکس پایدار قدرت آمریکایی اشاره میکنند: با وجود روایتهای مکرر از افول، ایالات متحده مزایای ساختاری عظیمی—ثروت، جغرافیا، امنیت غذایی و ظرفیت پایدار برای جذب استعداد جهانی—را حفظ میکند.
با این حال، سال ۲۰۲۶ به طور گستردهای به عنوان یک نقطه عطف ژئوپلیتیکی دیده میشود. ایالات متحده به نظر نمیرسد که تنها در حال اصلاح نقش جهانی خود باشد، بلکه به طور فعال در حال بازگشت به نظمی است که قبلاً ساخته بود. انتخابات میاندورهای پیشرو میتواند به بیثباتی بیشتر در یک چشمانداز سیاسی از پیش شکننده منجر شود، بهویژه اگر سختیهای اقتصادی عمیقتر شود. به طور فزایندهای، ایالات متحده خود را در قلمرو ناشناخته و خطرناک مییابد و با عواقب تناقضات سیاست خود روبرو میشود.
این عدم قطعیت به وضوح در رویکرد آن به ایران قابل مشاهده است. واشنگتن در تلاش است تا یک استراتژی مذاکره پیچیده و چندلایه را به کار گیرد که هدف آن خروج از درگیری نظامی مستقیم بدون به نظر رسیدن به عنوان تسلیم است. خواستههای مطرح شده از ایران—متوقف کردن غنیسازی اورانیوم، نابود کردن قابلیتهای موشکی، تأمین مسیرهای دریایی—نیاز به رعایت درازمدت دارند. با این حال، ایالات متحده به طور همزمان به دنبال یک خروج نظامی سریع است تا فشارهای سیاسی داخلی را برآورده کند.
این تناقض پایدار نیست. رئیسجمهور ترامپ پیشنهاد کرده است که ممکن است ظرف چند هفته خارج شود، در حالی که انتظار دارد از ایران امتیازات ساختاری بگیرد که اجرای آنها سالها طول میکشد—اگر اصلاً ممکن باشد. هیچ چارچوب معتبری برای تضمین رعایت وجود ندارد و هیچ مکانیزم الزامی برای بازرسی بینالمللی وجود ندارد. از دیدگاه تهران، این خواستهها مذاکره نیستند—بلکه اجبار هستند.
در همین حال، متحدان منطقهای ایران تهدیدات را تشدید کردهاند و نیروهای ایالات متحده را به موضعی بیشتر تکهتکه و آسیبپذیر وادار کردهاند. اختلالات در مسیرهای حمل و نقل تجاری، دامنه در حال گسترش درگیری را نشان میدهد.
مسائل را بیشتر پیچیده میکند همراستایی ناپایدار بین ایالات متحده و اسرائیل. منافع آنها به طور کامل همراستا نیستند. اسرائیل ممکن است از درگیری نظامی طولانیمدت برای خنثی کردن تهدیدات ادراک شده حمایت کند، بدون توجه به عواقب اقتصادی جهانی، در حالی که واشنگتن به دنبال یک خروج کنترلشده است.
زمینه ایدئولوژیک این تنش، مفهوم “اسرائیل بزرگ” (Eretz Israel Hashlemah) است—یک دیدگاه راستگرای افراطی که از گسترش سرزمینی به سرزمینهای فلسطینی و همسایه حمایت میکند. اگرچه این ایدئولوژی به طور کامل سیاست رسمی دولت نیست، اما عناصر آن در ائتلاف حاکم کنونی اسرائیل گنجانده شده است.
گسترش شهرکها در کرانه باختری و پروژههای پیشنهادی در غزه به طور گستردهای به عنوان نقض قوانین بینالمللی تلقی میشود و قابلیت یک دولت فلسطینی را تضعیف میکند. منتقدان استدلال میکنند که این اقدامات به نوعی استراتژی الحاق de facto تبدیل شده است که در لفاظیهای امنیتی پنهان شده است.
این گفتمان گسترشطلب همچنین نگرانیهای جدی درباره حاکمیت منطقهای، بهویژه در مورد اردن، سوریه و لبنان ایجاد میکند. این امر بیثباتی را در یک منطقه از پیش ناپایدار تشدید میکند.
تنشهای مداوم با گروههایی مانند حزبالله، که از منابع ایرانی حمایت میشود، همچنان ظرفیت اسرائیل را تخلیه کرده و محاسبات استراتژیک آن را پیچیده میکند. در عین حال، حمایت بیقید و شرط ایالات متحده از اسرائیل—نظامی، مالی و دیپلماتیک—به طور فزایندهای به یک بار مالی تبدیل شده و چالشهای گستردهتری را برای نفوذ آمریکایی در منطقه به همراه دارد.
آنچه از این چشمانداز به دست میآید یک حقیقت بنیادی است: ایده قدرت دائمی و بدون چالش به سرعت در حال زوال است. هیچجا این امر بیشتر از خاورمیانه مشهود نیست، جایی که اتحادها به سرعت تغییر میکنند، رژیمها شکست میخورند و قدرت همچنان سیال و مورد چالش است.
این منطقه نه با ثبات، بلکه با رقابت دائمی تعریف میشود. قدرت دیگر مطلق نیست—بلکه موقتی، مذاکرهشده و همواره تحت تهدید است.
ایران نفوذ خود را از طریق شبکههای نیابتی و عمق استراتژیک حفظ میکند. اسرائیل تلاش میکند تا برتری نظامی را به تسلط بلندمدت تبدیل کند. ایالات متحده سعی دارد هر دو را مدیریت کند در حالی که نقش جهانی خود را حفظ میکند. با این حال، هر سه در حال کشف یک واقعیت مشابه هستند: قدرت بدون مشروعیت شکننده است.
نتیجهگیری
در جهانی که در حال تکهتکه شدن، غیرمتمرکز شدن و مقاومت در برابر کنترل است، تسلط بدون مشروعیت نه تنها ناپایدار است بلکه غیرقابل دوام نیز میباشد.
آنچه که ما شاهد آن هستیم، تنها کاهش قدرت آمریکا نیست، بلکه پایان دورانی است که در آن قدرت میتوانست بدون پاسخگویی عمل کند. دنیای نوظهور نه توسط کسانی که میتوانند نظم را تحمیل کنند، بلکه توسط کسانی که میتوانند رضایت را جلب کنند، شکل خواهد گرفت.
و دقیقاً در همین جاست که ایالات متحده در حال شکست است.

