جنگ ایران انزواي آمریکا را نمایان میکند، در حالی که متحدان تردید دارند و وضوح استراتژیک همچنان نامشخص است.
با ادامه حملات به ایران و صدور بیانیههای محدودکننده و متغیر از سوی رئیسجمهور دونالد ترامپ، به نظر میرسد ایالات متحده بدون یک هدف نهایی مشخص عمل میکند. این موضوع بهویژه برای رئیسجمهوری که بهعنوان یک نامزد بر اجتناب از “جنگهای ابدی” و دوری از تلاشهای تغییر رژیم تأکید کرده بود، چشمگیر است. با این حال، مداخله کنونی به نظر میرسد که بین اهداف مختلف سرگردان است—کاهش زیرساختهای ایران، تضعیف قابلیتهای موشکی آن و نشان دادن عزم استراتژیک گستردهتر—بدون اینکه بر روی یک تعریف منسجم از موفقیت توافق شود.
در غیاب یک نقطه پایانی ثابت، چالش تنها نظامی نیست، بلکه سیاسی نیز هست: چگونه و چه زمانی میتوان پیروزی را در یک درگیری که به نظر میرسد جنگی انتخابی به جای ضروری است، بهطور معتبر اعلام کرد و همچنین با مخالفت بخشهای بزرگی از پایگاه حمایتی ترامپ مواجه است؟
آنچه این لحظه را بیشتر مهم میکند، درجه انزواي آمریکاست. پس از حملات ۱۱ سپتامبر، ناتو ماده ۵ را به نشانه همبستگی با واشنگتن به کار گرفت. حتی در طول جنگ عراق در سال ۲۰۰۳، یک ائتلاف بزرگ—با وجود اختلافات—در کنار ایالات متحده ایستاد. امروز، این الگو شکسته شده است. متحدان سنتی بهطور قابل توجهی reluctant به مداخله بودهاند، از جمله رد درخواستها برای تأمین امنیت تنگه هرمز، با احتیاط از تبدیل شدن به شرکتکنندگان مستقیم در درگیری که نه آن را شکل دادهاند و نه تأیید کردهاند. نتیجه این است که ایالات متحده در مقایسه با هر لحظه مشابه در دهههای اخیر، بیشتر تنها به نظر میرسد و این موضوع توانایی آن را برای چارچوببندی مداخله بهعنوان بخشی از یک تلاش بینالمللی گستردهتر پیچیده میکند.
همچنین تمایل به استفاده از الگوهای آشنا هنگام فکر کردن درباره اینکه چنین درگیریای چگونه ممکن است به پایان برسد، وجود دارد. ارجاعات به توافقهای صلح در خاورمیانه—بهویژه توافقنامههای کمپ دیوید اسرائیل-مصر در سال ۱۹۷۸ یا پیمان صلح اسرائیل-اردن در سال ۱۹۹۴—احساس راحتی از پیشینه را ارائه میدهد. اما این تشبیهات بیشتر از آنکه روشن کنند، پنهان میکنند. هر دو توافق نتیجه تغییرات ژئوپولیتیکی بلندمدت، خستگی نظامی و تغییر در ترازهای استراتژیک بودند—مصر پس از جنگ ۱۹۷۳ و اردن پس از توافقنامههای اسلو اسرائیل-سازمان آزادیبخش فلسطین در سال ۱۹۹۳. بهعنوان مثال، گرایش مصر به سمت ایالات متحده پس از جنگ ۱۹۷۳ و یک بازنگری گستردهتر در موقعیت جهانیاش بود.
هیچ چیز قابل مقایسهای در ایران امروز قابل مشاهده نیست. نشانههای کمی وجود دارد که نشاندهنده تمایل به تغییر بنیادی در موضع خود نسبت به ایالات متحده یا پذیرش مشروعیت اسرائیل باشد، که هرگونه پیشرفت دیپلماتیک در کوتاهمدت را غیرمحتمل میسازد. همچنین هیچ نشانهای از حرکت رو به جلو در مسئله اسرائیل-فلسطین وجود ندارد.
اگر میدان جنگ عدم قطعیت را ارائه میدهد، عرصه داخلی ممکن است تعیینکننده باشد.
با پیشرفت تقویم سیاسی ایالات متحده، سیگنالهای اقتصادی—قیمتهای نفت، تورم و عملکرد بازار سهام—احتمالاً بر تصمیمگیری در آنجا تأثیر زیادی خواهد گذاشت. در حالی که ایالات متحده بهطور مستقیم به نفت خلیج فارس وابستگی کمتری نسبت به کشورهایی مانند هند، چین یا ژاپن دارد، اما همچنان در معرض حرکات قیمت جهانی قرار دارد. هرگونه اختلال پایدار در عرضه به افزایش هزینههای سوخت، افزایش تورم و احتمالاً یک رکود اقتصادی گستردهتر منجر میشود. برای مصرفکنندگان آمریکایی، اثرات فوری است؛ برای رهبری سیاسی، عواقب میتواند سریع باشد. اینجا، به اندازه میدان جنگ، مرزهای موفقیت یا شکست ممکن است در نهایت قضاوت شود.
سؤالات مربوط به آمادگی تصویر را پیچیدهتر میکند. مدتها پیش پیشبینی شده بود که اگر ایران تحت فشار قرار گیرد، ممکن است به دنبال اختلال در تنگه هرمز—یک شریان حیاتی برای جریانهای انرژی جهانی—باشد. با این حال، وضعیت کنونی نشان میدهد که برنامهریزیهای اضطراری ممکن است ناکافی بوده باشد. پیامدها در حال حاضر قابل مشاهده است، با اختلالاتی که نه تنها بر اقتصادهای وابسته به نفت تأثیر میگذارد بلکه زیرساختها و سرمایهگذاریهای مرتبط با ایالات متحده در سرتاسر خلیج فارس را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. برای شرکای منطقهای، این سؤالات ناخوشایندی را درباره قابلیت اطمینان و پایداری بلندمدت تضمینهای امنیتی ایالات متحده مطرح میکند.
به طور اجتنابناپذیری، پژواکی از درگیریهای گذشته وجود دارد. مرحله اولیه جنگ عراق شاهد اعلام “ماموریت به پایان رسید” بود، تنها برای اینکه رویدادهای میدانی به مرور زمان از هم بپاشند و به خروجی پرهزینه و طولانیمدت منجر شوند. آن تجربه به عنوان یک پسزمینه هشداردهنده باقی مانده است. در حالی که کشیدن موازیهای مستقیم زودهنگام خواهد بود، اما نمیتوان خطر ادعاهای اولیه موفقیت که توسط واقعیتهای پیچیدهتر تحتالشعاع قرار میگیرند را نادیده گرفت. پیامدهای سیاسی چنین مسیری، به ویژه برای رهبری ایالات متحده، میتواند قابل توجه باشد.
برای کشورهایی که در حال پیمایش این چشمانداز در حال تحول هستند، درسها واضح است. به ویژه برای هند، وضعیت اهمیت خودمختاری استراتژیک را تقویت میکند. تعمیق تعاملات اقتصادی و فناوری با ایالات متحده همچنان ارزشمند است، اما تحولات اخیر همچنین غیرقابل پیشبینی بودن و اغلب ماهیت اجباری تصمیمگیریهای ایالات متحده را زیر سوال میبرد. تنوع در شراکتها—به ویژه با اروپا و دیگر بازیگران بزرگ—فقط عاقلانه نیست، بلکه ضروری است. در محیطی که با نوسانات تعریف شده است، پوشش ریسک نه تردید، بلکه استراتژی است.
فراتر از درگیری فوری، تصویر وسیعتری از منطقه به سختی قابل خواندن است. بسیاری به موضع ایران بستگی دارد زمانی که مرحله کنونی کاهش یابد، تابآوری اقتصادی و نظامی اسرائیل پس از درگیری طولانی و اینکه چگونه کشورهای خلیج فارس روابط خود را با واشنگتن و تهران تنظیم میکنند. همراستاییهای جدید ممکن است شکل بگیرد، اما همچنین ممکن است تکهتکه شدن عمیقتری نیز رخ دهد. فشارهای سیاسی داخلی در سراسر منطقه میتواند لایههای پیچیدگی بیشتری را اضافه کند.
در حال حاضر، تنها قطعیت عدم قطعیت است. این درگیری ممکن است هنوز نقشهها را بازتعریف نکرده باشد، اما در حال حاضر انتظارات را در مورد قدرت آمریکایی، ساختارهای ائتلاف و محدودیتهای نیروی نظامی در دستیابی به نتایج سیاسی شکل میدهد.
نویسنده، سفیر پیشین هند در ایالات متحده، فرانسه و اسرائیل است و در حال حاضر پژوهشگر ارشد در کارنگی هند میباشد.

