متجاوزان به ندرت از درگیریها پیروز بیرون میآیند. پس چرا میجنگند؟
در اواسط دهه ۱۹۶۰، من برای اداره کشتیهای نیروی دریایی ایالات متحده کار میکردم و مسئول تأمین و توزیع رادار برای کشتیهایی بودم که در آبهای ویتنام فعالیت میکردند. در ادامه این دهه، من به عنوان دستیار تحقیق برای پروژه تحقیقاتی لجستیک نیروی دریایی مشغول به کار شدم. من به محل کارم با کت و شلوار میرفتم. حقوقی داشتم که همکلاسیهایم به آن حسادت میکردند. من، به هر معیاری که در نظر بگیرید، در سمت درست میز نشسته بودم.
من همچنین در زمان خود به بیمارستان ارتش والتر رید میرفتم و با هشت کهنهسرباز زخمی در مرکز اصلی توانبخشی ارتش برای قطعنخاعیهای ویتنام مصاحبه کردم — مردانی که در جنگی که من در تأمین آن کمک میکردم، پاها، پا، چشمها و فکهای خود را از دست داده بودند. یکی از آنها پانزده ماه در بیمارستان بستری بود و آسیب دائمی به ریهها، گوشها و شکمش داشت. خانوادهاش با ۱۴۵ دلار در ماه زندگی میکردند.
دیگری که فک پایینیاش توسط یک تکتیرانداز شلیک شده بود، به من گفت که هوشیمین جورج واشنگتن ویتنام است. سومی گفت: “اگر من در موقعیت معترضان بودم، همین کار را میکردم. من هیچگونه سرزنشی به آنها نمیکنم که نمیخواهند بروند.”
چند روز بعد، من در خیابان قانون اساسی بودم و یک تظاهرات بزرگ را برای روزنامه دانشجویی دانشگاه جورج واشنگتن پوشش میدادم. اعتبارنامههای مطبوعاتی من مرا در آنجا به صورت رسمی قرار داده بود. روح من با جمعیت بود. پلیس ضد شورش از یک ساختمان فدرال بیرون آمد و گاز فلفل را بر سر ما پرتاب کرد، به طوری که تنها راه خروج از آن، عبور از آن بود. من تقریباً نابینا شدم. ترشحات بینیام جلوی کت من را پوشانده بود. به مدت پنج دقیقه به سختی میتوانستم نفس بکشم.
من برای چند سال دیگر به کار در وزارت دفاع ادامه دادم — بعداً در نقشهای فناوری اطلاعات برای وزارت ارتش، آژانس ارتباطات دفاعی و دیگران. در سال ۱۹۷۴، من و همسرم ژان هر دو استعفا دادیم. این عمل به طور دقیق یک عمل سیاسی نبود. اما به یک عمل سیاسی نیز بیارتباط نبود. ما هرگز دوباره برای وزارت دفاع کار نکردیم.
این داستان را نمیگویم تا خودم را به عنوان یک قهرمان معرفی کنم. من یک جوان با حقوق دولتی و کت زیتونی بودم که سعی میکردم تناقضاتی را که در آن زندگی میکردم، درک کنم. این داستان را میگویم زیرا این تناقضات هرگز حل نشدهاند. آنها فقط بیشتر شدهاند.
در دهههای گذشته، من شاهد این منطق بودهام که بارها و بارها به گونهای تکرار شده که تکرار آن به نوعی ریتم وحشتناک تبدیل شده است. ملتها جنگها را آغاز میکنند. ملتها به آنچه برای به دست آوردن آن جنگها را آغاز کردهاند، نمیرسند. حساب و کتاب تقریباً همیشه برای متجاوز فاجعهبار است و درس آن تقریباً همیشه نادیده گرفته میشود تا اینکه خیلی دیر شود.
به فهرست جنگها از سال ۱۹۰۰ توجه کنید. آلمان جنگ جهانی اول را آغاز کرد و در ورسای تکهتکه شد. ژاپن و آلمان به طور مشترک جنگ جهانی دوم را برای دستیابی به سلطه و فضای زندگی آغاز کردند — و آتشسوزی درسدن و ویرانی اتمی هیروشیما و ناگازاکی را به دست آوردند. آرژانتین جزایر فالکلند را تصرف کرد و ظرف ده هفته اخراج شد. عراق به کویت حمله کرد و توسط ائتلافی متشکل از سی و پنج کشور بیرون رانده شد. اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان حمله کرد و یک دهه بعد با پای لنگان به خانه برگشت، امپراتوریاش نیز به زودی سقوط کرد. ایالات متحده در سال ۲۰۰۳ به عراق حمله کرد تا سلاحهایی را که وجود نداشتند، نابود کند و دو دهه بعد را صرف جمعآوری تکههای آن کرد.
به تازگی، روسیه با سرعتی به اوکراین پیشروی کرده که به سادگی با حساب و کتاب، هیچگاه در این قرن به تسخیر کامل نخواهد رسید. حمله ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، که به طور خاص برای جلوگیری از گسترش ناتو آغاز شده بود، صدها مایل مرز ناتو را با فنلاند و سوئد به وجود آورده است که به عنوان نتیجه مستقیم جنگ به این ائتلاف پیوستهاند. متجاوز وضعیت استراتژیک خود را به طرز چشمگیری بدتر کرده است، دقیقاً با رفتن به جنگ برای بهبود آن.
مانند بسیاری از متجاوزان پیش از خود، آمریکا و اسرائیل با امیدهای بلند به جنگ خود علیه ایران وارد شدند. اما کمپین سر بریدن آنها جانشینی سختگیرتر با پیوندهای عمیق به افراطیترین گروههای کشورش، انفجار منطقهای، شوک نفتی که در هر اقتصادی در جهان احساس شد، و حملات تلافیجویانه به پایگاههای متحدان به وجود آورد. استراتژی — کشتن رهبر، فروپاشی رژیم — رژیم را فروپاش نکرد. این برای جمعیت تأیید کرد که همه آنچه را که درباره نیتهای دشمنشان به آنها گفته شده بود، درست است. تاریخ، مانند همیشه، به موقع رسید و نادیده گرفته شد.
عمیقترین کنایه در این تاریخ طولانی به متجاوزان فاجعهبار قرن بیستم تعلق دارد: آلمان و ژاپن. هر دو کشور در آغاز آن قرن با آرزوهای سلطه منطقهای و برتری اقتصادی درگیر بودند. هر دو جنگهای فاجعهباری را برای دستیابی به این آرزوها آغاز کردند. هر دو شهرهایشان به ویرانه تبدیل شد.
و با این حال، تا پایان قرن، آلمان موتور اقتصادی بیچون و چرای اروپا بود و نفوذ آن بر قاره به مراتب بیشتر از هر آنچه بود که ارتشهای آدولف هیتلر به دست آوردند. ژاپن به یک ابرقدرت صنعتی و فناوری تبدیل شده بود و محصولات و فرهنگ آن به هر گوشهای از جهان نفوذ کرده بود. هر دو کشور از طریق روشهای مسالمتآمیز و در طول دههها، بیشتر از آنچه را که به طرز مرگباری جستجو کرده بودند، به دست آوردند — و آن را به طور ایمنتر، پایدارتر و با هزینهای کمتر به دست آوردند.
این موضوع یک اصل را پیشنهاد میکند که باید واضح باشد اما ظاهراً نیست: هر کشوری که به اندازه کافی قدرتمند باشد تا یک کمپین نظامی جدی را آغاز کند، تقریباً به طور تعریف، به اندازه کافی قدرتمند است تا منافع خود را از طریق دیپلماسی، نفوذ اقتصادی و صبر استراتژیک دنبال کند. بازده سرمایهگذاری جنگ — که به لحاظ زندگی، ثروت و دستاوردهای واقعی و پایدار اندازهگیری میشود — تقریباً همیشه به طرز فاجعهباری منفی است در مقایسه با گزینههای دیگر. حتی زمانی که پیروز شوید.
چرا رهبران همچنان جنگها را آغاز میکنند؟ پاسخ صادقانه تنها محاسبه استراتژیک نادرست نیست، هرچند که همیشه وجود دارد. اغلب، این موضوع به خودخواهی برمیگردد. این مستی ملیگرایی است. این گرسنگی برای دیده شدن به عنوان فردی قوی، قاطع و تاریخی است. بسیاری از رهبران ملتهای خود را به جنگ میبرند نه به دلیل یک تحلیل هزینه-فایده منطقی، بلکه به دلیل اعتقاد فاجعهبارشان که خشونت راهی سریع به قدرت است.
حکم تاریخ در این زمینه روشن است. این راه سریع به بنبست میرسد. جنگهایی که مهاجمان آغاز میکنند، نه تنها دشمنانشان را بلکه خودشان را نیز ویران میکند. اهدافی که به نظر میرسید خونریزی را توجیه میکند، در نهایت، به وسیله صبوران و صلحطلبان محقق میشود.
من بیست و شش ساله بودم در خیابان قانون اساسی، به سختی میتوانستم نفس بکشم، جلوی کت من با گاز فلفل خیس شده بود. از آن زمان، من شاهد آغاز و از سرگیری همان جنگ بودهام، تحت نامهای مختلف، در مکانهای مختلف، به دلایل یکسان.
هیچکس برنده نمیشود. حساب این موضوع را روشن میکند. اما این حساب همیشه نادیده گرفته میشود.

