اکنون که اوضاع طبق برنامه پیش نرفته است، شاهد افزایش فشارهای تندروهای واشنگتن خواهیم بود، این بار علیه چین.
“مقامات آمریکایی میبینند که جنگ ایران به ضرر «محور هرج و مرج» مورد حمایت چین است” عنوانی است که در بلومبرگ منتشر شده است. در نیویورک تایمز: “دوستان ایران شامل چین و روسیه هستند. اما اکنون کجا هستند؟” به گفته مایلز یو، مشاور سابق پمپئو در امور چین، “پکن به آرامی و به طور سیستماتیک تلاش کرده است تا ایران را به سنگ بنای استراتژی خود در خاورمیانه تبدیل کند. اما اکنون آن استراتژی فروپاشیده است.”
در همین حال، نیکلاس برنز، سفیر بایدن در چین، میگوید: “چین و همچنین روسیه، دوستان بیفایدهای برای متحدان خودکامهشان هستند.”
در پی حملههای جاری ایالات متحده و اسرائیل به ایران و سرنگونی رهبری عالی آن، تحلیلگران آمریکایی و مقامات سابق سیاست خارجی از هر دو حزب، ضعف خفتبار چین را جشن میگیرند. محور عظیم آشوب (یا شاید محور خودکامگی، یا شاید محور مهاجمان، یا اگر ترجیح میدهید محور هرج و مرج، فراموش نکنید که محور معتبر خودکامگان نیز وجود دارد، یا محور CRINK که کمتر خوشصدا است) — که به طور فرضی شامل چین، روسیه، کره شمالی، ایران و (در برخی نسخهها) ونزوئلا، سوریه یا بلاروس است — برنامههای بزرگی برای سرنگونی قدرت آمریکایی داشت. اما با ربودن نیکلاس مادورو و تبدیل ونزوئلا به یک دولت وابسته به آمریکا، و اکنون ویرانی ایران، ایالات متحده به راحتی دو عضو از آن باشگاه انحصاری را حذف کرده است. چین جرات نکرده است از اعضای همپیمان خود دفاع کند و برنامههای شوم آن اکنون در ویرانهها قرار دارد.
چرا داستان «محور» یک خیال است
این روایت یک خیال کامل است. چین زمانی مبالغ قابل توجهی را در ونزوئلا سرمایهگذاری کرد اما بیش از یک دهه پیش از مدیریت ضعیف و فساد دولت خسته شد و حتی قبل از اینکه ترامپ ضربه نهایی را به اقتصاد ونزوئلا وارد کند، رابطه را کنار گذاشت. روابط چین و ایران مهمتر بودند، اما به مراتب کمتر از تجارت و سرمایهگذاری چین با عربستان سعودی یا امارات متحده عربی اهمیت داشتند. در سالهای اخیر، چین نسبت به ایران به طور فزایندهای بیعلاقه شده و ممکن است اگر رژیم جدیدی به ثبات منطقه کمک کند، با خوشحالی آن را بپذیرد.
اینکه محور خودکامگی (یا هر چیز دیگری) به راحتی در تفکر آمریکاییها گردش میکند، نه تنها ناتوانی نگرانکنندهای در درک ماهیت سیاست خارجی چین و منابع قدرت آن را نشان میدهد، بلکه دینامیکهای جدید خطرناکی را که سیاست خارجی ایالات متحده را شکل میدهند، نیز نمایان میسازد. در حالی که ترامپ رویکردی بسیار جسورانهتر به روابط خارجی را به نمایش میگذارد، بخشهایی از تأسیسات سیاست خارجی فراتر از MAGA، محدودیتهای قبلی در استفاده از اجبار را کنار میزنند. آنها ممکن است کاربرد نامنظم و غیر استراتژیک خشونت ترامپ را رد کنند، اما عناصر تأسیس در هر دو حزب به امکاناتی که او نمایان میکند، چشم دوختهاند زیرا این امکانات وعده میدهند که frustrations دهه گذشته را بشکنند.
ترامپ هدف تأسیسات سیاست خارجی را که به طور سیستماتیک به دنبال زیر سلطه کردن و حذف چین است، به اشتراک نمیگذارد. اما بر اساس توهم دلپذیری که چین تلافی نخواهد کرد، او ممکن است راهی جدید و به شدت خطرناک را برای پیگیری این اهداف به مقامات عالی آینده نشان دهد.
از نظم نئولیبرال به جهانی با حاصل جمع صفر
ایده یک ائتلاف قدرتمند ضد آمریکایی در سالهای اخیر ظاهراً به یک امکان سطحی تبدیل شده است. تا دهه ۲۰۱۰، نظم جهانی تحت سلطه ایالات متحده که به جهانیسازی نئولیبرالیسم وابسته بود، به نوعی منافع نخبگان حاکم در سراسر جهان را همسو کرده بود. تنها چند کشور “خارج از قانون” (کره شمالی، عراق قبل از ۲۰۰۳، ایران، کوبا، ونزوئلا) و تروریستها در برابر برتری آمریکایی مقاومت کردند. سیاست خارجی ایالات متحده بر تنظیم و بهینهسازی سیستم برای کسانی که درون آن بودند متمرکز بود در حالی که به جداسازی و حمله به چندین فرد ضعیف خارج از این سیستم میپرداخت.
پیامدهای پیچیده بحران مالی جهانی ۲۰۰۸ این توافق را بر هم زد. در حالی که رهبران در تمام قدرتهای بزرگ تلاش میکردند تا سیستم را حفظ کنند، مکانیزمهای رشد مثبت که منافع نخبگان و رضایت عمومی را حفظ کرده بود دیگر کار نمیکرد. کازموپولیتانیسم و فردگرایی تکهتکه که زندگی اجتماعی را زیر بنای خود قرار داده بود به تدریج جذابیت خود را از دست داد و پوپولیسمهای چپ و راست جذابیت مخرب پیدا کردند.
در مواجهه با بحران مشروعیت و یک چشمانداز جهانی ناگهان صفر-جمع، نخبگان در تمام کشورهای بزرگ به تأکید ملیگرایانه، تمرکز سیاسی و مداخله دولت در اقتصاد روی آوردند. نتایج—حملات روسیه به اوکراین از سال ۲۰۱۴، طرح “ساخته شده در چین ۲۰۲۵” در سال ۲۰۱۵، جنگ تجاری ترامپ از سال ۲۰۱۸—پایان توافق قدرتهای بزرگ را نشان داد.
چگونه واشنگتن “محور متجاوزان” را اختراع کرد
تأسیسات سیاست خارجی گیج و سردرگم در واشنگتن، که قبلاً به “پایان تاریخ” ارادت داشت، همه اینها را به عنوان بازگشت غیرقابل توضیح به گذشته میدید. نیروهای بربرانه گذشته که به نظر میرسیدند مهار شدهاند، ناگهان در سراسر جهان و حتی در ایالات متحده در حال ظهور بودند. ناگهان دشمنان بزرگ قدرت بازگشته بودند و نفرت از هر چیزی که واقعاً آمریکایی بود آنها را تحریک میکرد. محور متجاوزان (یا هر چیز دیگری) متولد شد.
این محور چه بود؟ یک ائتلاف از کشورها که به “براندازی اصول، قوانین و نهادهایی که زیر بنای سیستم بینالمللی حاکم هستند” اختصاص داشت. دولت اول ترامپ این را به عنوان یک نبرد بین “کسانی که از سیستمهای سرکوبگر حمایت میکنند و کسانی که از جوامع آزاد حمایت میکنند” توصیف کرد. دولت بایدن نیز موافقت کرد و مشخص کرد که رقبای ایالات متحده “در حال جنگ یا آمادهسازی برای جنگهای تهاجمی هستند، به طور فعال فرآیندهای سیاسی دموکراتیک کشورهای دیگر را تضعیف میکنند، از فناوری و زنجیرههای تأمین برای اجبار و سرکوب استفاده میکنند و یک مدل غیرلیبرال از نظم بینالمللی را صادر میکنند.”
چین به عنوان آینه تاریک آمریکا
چین در بسیاری از شکستهایی که موجب بحران خودباوری رسمی واشنگتن شد، کمترین نقشی داشت، اما نمایندگی نمادین چین در واشنگتن نقش حیاتی در تغییر جهت سیاست خارجی ایالات متحده ایفا کرد. اگرچه چین به اندازه ایالات متحده محصول سیستم جهانیسازی بود، رهبران ایالات متحده آن را به عنوان مخالف هر چیزی که آمریکا نمایندگی میکند میدیدند: استبداد به جای دموکراسی، مداخله دولت به جای بازارهای آزاد، استقلال استراتژیک به جای تسلیم در برابر برتری آمریکایی.
علاوه بر این، به عنوان دومین کشور قدرتمند جهان از نظر نظامی و اقتصادی، چین چالشهای واقعی برای قدرت ایالات متحده ایجاد کرد. این نه تنها به طبقه استراتژیک اجازه میداد تا مسئولیت فاجعههایی که در جنگ علیه ترور ایجاد کرده بودند را نادیده بگیرد، بلکه همچنین به آنها وضوحی در میانه سردرگمیشان ارائه میداد، یک دستور کار عملی برای غلبه بر فلجشان و یک پروژه ملی مشترک که امیدوار بودند بتواند جمعیت متفرق را متحد کند و سیاستهای حزبی را آرام کند.
با این وضوح (غلط) تازه به دست آمده، دولت اول ترامپ سطح بیسابقهای از اجبار را علیه تمام اعضای محور هرج و مرج (یا هر چیز دیگری) اعمال کرد و تحریمهای “فشار حداکثری” را بر کره شمالی، ایران و ونزوئلا تحمیل کرد در حالی که محدودیتها را به طور قابل توجهی بر روسیه و چین افزایش داد.
تداوم دو حزبی در اجبار
دولت بایدن به طور کلی این سیاستها را حفظ کرد و فشار بر کشورهای ضعیفتر را کمی کاهش داد در حالی که به طور چشمگیری فشار بر روسیه را پس از حمله تمامعیار پوتین به اوکراین افزایش داد و به طور سیستماتیک آن را علیه چین تقویت و گسترش داد.
با افزایش فشار و انزوای ایالات متحده بر کشورهای محور آشوب (یا هر نام دیگری)، آن کشورها به طور فزایندهای به یکدیگر روی آوردند تا به سلاح یا حمایت دیپلماتیک دسترسی پیدا کنند. اما چین استثنا بود. چین که به طور عمیقتری در سیستم جهانی ادغام شده و به حفظ ثبات برای تأمین پیوندهای تجاری و سرمایهگذاری که بر رفاه چین وابسته است، علاقهمند بود، چندان تمایلی به تحریک تهاجم از سوی ایالات متحده یا صرف انرژی خود برای کشورهای اقتصادی ویرانشده نداشت.
چین آماده بود که به سایر اعضای محور غیرموجود کمک کند، اما به طور مداوم از تغییر توازن به نفع آنها خودداری کرد.
پارادوکس پیوستن ترامپ به «محور»
شاید انتظار میرفت که کسانی که ایده محور خودکامهها (یا هر نام دیگری) را میفروشند، با ورود به دوره دوم دولت ترامپ، به دلیل خصومت عمیق آن با نظم بینالمللی مبتنی بر قوانین و ارزشهای لیبرال، جنگهای تهاجمیاش و اشکال بیسابقه مداخله دولت در اقتصاد، با تردیدهایی مواجه شوند. اگر ویژگی تعیینکننده محور، تمایل به براندازی نظم جهانی موجود باشد، اکنون که ایالات متحده به طور مؤثرتری به دنبال تحقق آن هدف است، این مفهوم و سیاست کجا قرار میگیرد؟
هیچگونه خوداندیشی در این زمینه وجود نداشته است. بحث در عوض بین کسانی است که فکر میکنند ترامپ به طور موفقیتآمیزی محور را از هم میپاشد از یک سو و از سوی دیگر، کسانی که با هدف موافقند و از استفاده بیقید و شرط از خشونت کنجکاوند اما نگران روشهای آشفته ترامپ هستند.
ناامیدیهای مکرر در هدفگیری چین
از زمانی که بحران تفکر سیاست خارجی ایالات متحده در دوره ۲۰۱۶–۲۰۱۸ حول درگیری قدرتهای بزرگ حل شد، نهاد سیاست خارجی با صفی از ناامیدیها در تبدیل قدرت آمریکایی علیه چین مواجه بوده است. دولت اول ترامپ بسیار بینظم بود؛ دولت بایدن بسیار به نگرانیهای متحدان احترام میگذاشت و به موازنههای قدرت آمریکایی توجه داشت؛ دولت دوم ترامپ بسیار مشتاق به توافق با پکن بود.
هنوز زود است که بگوییم قدرت آمریکایی تا پایان این دولت چقدر کاهش خواهد یافت: حمله به ایران تقریباً بلافاصله به یک فاجعه تبدیل شد؛ موقعیت اقتصادی و فناوری ایالات متحده در برابر چین به سرعت در حال تضعیف است؛ فشارها به سمت ناپایداری مالی به طور پیوسته در حال افزایش است. یکی از درسهای سیاست خارجی که میتوان از همه اینها گرفت، نیاز به ایجاد یک چارچوب چندقطبی پایدار است که با تمرکز بر منافع مشترک بینالمللی، فشار بر ایالات متحده را کاهش دهد و به جای تشدید درگیریهای موجود، به کاهش آنها بپردازد.
رد درس چندقطبی بودن
اما در طول یک ربع قرن از این شکستها، طبقه استراتژیک ایالات متحده به طور مداوم از چنین نتیجهگیری اجتناب کرده است. رفتار ترامپ — که به وضوح بدون هیچ نوع پیشنگری، برنامهریزی یا استراتژی هدایت میشود — میتواند به راحتی شکستهای او را به نظر خودتحمیلی جلوه دهد تا نشانهای از محدودیتهای قدرت آمریکایی یا خطرات تهاجم.
اگر جهتگیری سیاست خارجی دوباره به دست مقامات متمایل به برتری مانند کسانی که در دوران بایدن رهبری کردند، بیفتد، درسی که ممکن است به دولت بعدی منتقل کنند این است که ایدئولوژیهای توجیهی، ظرافتهای اتحاد و نگرانی درباره هزینههای خشونت همه محدودیتهای غیرضروری بر نیاز به بازسازی برتری آمریکایی هستند — نیازی که به واسطه فاجعه تحت رهبری ترامپ به شدت احساس میشود.
آنها ممکن است رویارویی با چین را نه تنها به عنوان یک موضوع بسیار فوری بلکه با توجه به ضعفی که در خیانت چین به تعهدات (تخیلی) محور خود نشان داده است، یک قمار برنده ببینند. عمق و مدت خودفریبی که در ایده محور نمایش داده میشود، چنین سناریوی ترسناکی را به راحتی قابل تصور میسازد.

