تلاشهای قبلی برای احیای سلطنتهای خاورمیانه با موفقیت کمی مواجه شده است.
“مردم ایران از من خواستهاند که رهبری انتقال را پس از رفتن رژیم بر عهده بگیرم” ، شاهزادهی سابق ایرانی رضا پهلوی در یک بیانیه ویدیویی که در حساب X خود در تاریخ ۶ مارس منتشر کرد، اعلام کرد. “من این مسئولیت را پذیرفتهام.”
در حالی که این ویدیو با شادی طرفدارانش مواجه شده است، همچنین با بدبینی نیز روبرو شده و برخی اضافه کردهاند: “با وجود اینکه هیچکس این سمت را به او پیشنهاد نکرده و هیچکس هم پیشنهاد او را نپذیرفته است.” به هر حال، ماشین جانشینی جمهوری اسلامی به سرعت رهبر عالیقدر ترور شده، علی خامنهای را با پسرش، مجتبی، جایگزین کرد.
در رمان گرافیکی و فیلم پرسپولیس اثر مرجان ساتراپی، صحنهای تأثیرگذار، برکناری افسر نظامی ایرانی رضا خان از شاه قاجار پس از جنگ جهانی اول را به تصویر میکشد که در تلاش است جمهوری سکولاری مانند ترکیه تأسیس کند. بریتانیاییها که سلطنتهایی در عراق و اردن برقرار کرده بودند، او را به جای این کار تشویق کردند تا در سال ۱۹۲۵ خود را شاه اعلام کند. توافق پنهانی که امتیاز نفت بریتانیا را تضمین کرد، به ظهور دودمان پهلوی انجامید که تا سال ۱۹۷۹ بر ایران حکومت کرد. این دودمان تنها دو حاکم، پدر و پسر، داشت. اکنون نوه، رضا پهلوی، برنامهای برای بازگشت سیاسی دارد.
صحبت از احیای سلطنت ایرانی که زمانی موضوع بحثهای دیاسپورا بود، در میان جنگ جاری ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران به اوج خود رسیده است. ایدهی reinstating a monarchy ممکن است در قرن بیست و یکم غیرمعمول به نظر برسد، اما بدون سابقه نیست. هرگاه سیاستمداران غربی با عدم قطعیتی که پس از سقوط رژیم به وجود میآید، مواجه میشوند، برخی به گذشته برای ایدهها نگاه میکنند.
سلطنتطلبان اغلب سلطنتهایی را که در دهههای پرآشوب میانه قرن بیستم برکنار شدهاند، به عنوان “لنگرهای ثبات” یا “پدران ملت” بازتعریف میکنند. با این حال، این جاذبههای مکرر با احیای سلطنت، که با نوستالژی رنگآمیزی شدهاند، به ندرت زمانی که با واقعیت روبرو میشوند، پایدار میمانند. نسخههایی از این ایده در دو دهه گذشته، از افغانستان تا عراق و سپس در طول بهار عربی، ظهور کردهاند.
کملوت ناکام افغانستان
پس از مداخلهی تحت رهبری ایالات متحده که طالبان را در سال ۲۰۰۱ سرنگون کرد، توجه ابتدا به آخرین پادشاه افغانستان، محمد ظاهر شاه، که از سال ۱۹۳۳ تا برکناریاش در سال ۱۹۷۳ حکومت کرده بود، معطوف شد. برای بسیاری از افغانها و ناظران خارجی، سلطنت چهاردهسالهاش به عنوان “عصر طلایی” یا حتی “لحظه کملوت” توصیف شد، دورهای نسبتاً پایدار و مدرنیزه در تاریخ پرآشوب کشور.
حامیان استدلال کردند که ظاهر شاه ترکیبی نادر از اصالت قبیلهای، شناسایی بینالمللی و پذیرش گسترده در میان پشتونها را به ارمغان آورد و همچنین احترام بخشهایی از دیاسپورای افغان را جلب کرد.
با این حال، این جذابیت جهانی نبود. برخی از تاجیکها، ازبکها و هزارهها سلطنت را با تسلط پایدار پشتونها مرتبط میدانستند و سالهای طولانی پادشاه در تبعید در رم، شک و تردیدهایی را در مورد اینکه او چقدر واقعیتهای جدید در افغانستان را پس از دههها جنگ درک کرده است، ایجاد کرد.
“در آن زمان امید زیادی وجود داشت و مردم میخواستند افغانستان جدیدی، دموکراتیک، چندگانه و مرفه بسازند” ، میگوید زلمی نیشات، بنیانگذار و رئیس اجرایی بنیاد جهانی موزاییک، یک خیریه مستقر در بریتانیا که بر افغانستان و آسیای مرکزی تمرکز دارد. “برای آن نیروهایی که سالها برای افغانستان جدیدی با امکان عدالت اجتماعی و برابری بین جوامع مختلف جنگیده بودند، بازگشت به سیستم قدیمی حکومت به نظر میرسید که ناپسند است.”
در نهایت، ظاهر شاه نه به عنوان یک پادشاه سلطنتی بلکه به عنوان یک شخصیت نمادین با عنوان “پدر ملت” بازگشت. قدرت در دست نهادهای جمهوری جدیدی بود که به رهبری حامد کرزی اداره میشد، که به طرز عجیبی خود این نمادگرایی را با ظاهر سلطنتیاش به نمایش گذاشت و کلاهی افغانی و شنل سنتیاش در رسانههای غربی تحسین برانگیز شد.
به گذشته نگاه میکنیم، برخی بر این باورند که یک نقش قانونی قویتر ممکن بود مرکز وحدتبخشی برای نظم شکننده پس از طالبان افغانستان فراهم کند یا حتی کانالهای گفتوگو با شورشیان را باز کند. اینکه آیا این امر میتوانست مسیر کشور را تغییر دهد، غیرممکن است که بدانیم. آنچه واضح است این است که مفهوم بازگرداندن یک پادشاه در آنجا پایان نیافت.
تاجهای سقوط کرده عراق، مصر و لیبی
دو سال بعد، توجه به عراق معطوف شد، جایی که ایده بازگرداندن یک سلطنت به طور مختصر پس از سقوط صدام حسین در سال 2003 دوباره مطرح شد. مانند افغانستان، عراق نیز زمانی تحت سلطه یک خانواده سلطنتی، یعنی هاشمیها بود. به قدرت رسیدن فیصل اول در سال 1921 به وسیله بریتانیا در میان فروپاشی امپراتوری عثمانی حمایت شد. ارتباط امپراتوری شاید بهترین نمادش کلاهی بود که فیصل اول به نام سیداره از لندن وارد کرده و به روشنفکران محلی به عنوان نشانهای از پیشرفت و روشنگری اهدا کرد.
سلطنت هاشمیها در عراق عمر کوتاهی داشت و در سال 1958 با ترور شاه فیصل دوم و چندین عضو خانوادهاش به خشونت وحشیانهای پایان یافت و کشوری را که زمانی در مسیر توسعه و دولتسازی به سبک غربی بود، در دستان استبداد نظامی قرار داد.
در دوران پس از بعث، برخی عراقیها و اعضای تبعیدی خانواده سلطنتی هاشمی (همان خانوادهای که در اردن حکومت میکند)، از جمله شریف علی بن حسین، ایده یک سلطنت مشروطه را مطرح کردند. حامیان این ایده، شخصیتی بیطرف را تصور میکردند که میتواند فراتر از تقسیمات فرقهای برود، به عنوان نیرویی وحدتبخش عمل کند و پیوندی با دولتسازی پیشین عراق برقرار کند. موانع چندان ناچیز نبودند. دههها تبعید، خانواده سلطنتی را از جامعه مدرن عراقی جدا کرده بود، در حالی که ارتباط تاریخیاش با قدرت استعماری بریتانیا مشروعیت آن را لکهدار کرده بود. سرانجام، یک خاندان سنی ممکن بود تنشها را با یک ملت شیعهنشین اکثریت تشدید کند.
به همین دلایل، عراق به سیستم جمهوری خود که بر اساس تقسیم قدرت فرقهای بنا شده بود، ادامه داد. منتقدان بر این باورند که یک پادشاه نمادین و غیرحزبی ممکن بود نوعی حضور وحدتبخش را ارائه دهد که سیستم سهمیهای سختگیرانه نتوانست فراهم کند. امروز، این افکار تنها “اگر”هایی در تاریخ پرآشوب پس از جنگ کشور هستند.
در جریان آشوبهای بهار عربی، همان مفهوم وارد گفتمان شد. پس از سقوط معمر قذافی در لیبی، سلطنتطلبان پیشنهاد بازگرداندن خط سلطنتی ادریس را مطرح کردند. مدعیان رقیب ظهور کردند، مشابه با مدعیان رقیب که پیشتر در عراق دیده شده بودند، اما این ایده هرگز در میان چشمانداز سیاسی متلاشی لیبی واقعاً به پیش نرفت.
در مصر، جایی که شاه فاروق در سال 1952 توسط گروهی از افسران نظامی برکنار شد، صحبت از بازگرداندن سلطنت چندان مورد توجه قرار نگرفت، با وجود برخی پیشنهادات نیمهدل پس از خروج رئیسجمهور حسنی مبارک در سال 2011. وارث باقیمانده، فؤاد دوم، بیشتر عمر خود را در اروپا گذرانده و علاقهای به بازگشت به سیاست نشان نداد.
سلطنت ایرانی: نماد وحدت یا یادگار استبداد؟
با استناد به این نمونههای تاریخی، ایران موردی منحصر به فرد است که در آن صحبت از بازسازی با میراث انقلابی کشور و تنشهای ژئوپولیتیکی جاری در هم تنیده شده است. بر خلاف افغانستان یا عراق، جایی که پادشاهان در کودتاها یا مداخلات نظامی ناگهانی سرنگون شدند، سلطنت ایران در میان یک قیام گسترده و مردمی که میلیونها نفر را در سراسر خطوط طبقاتی، قومی و مذهبی بسیج کرد، سقوط کرد. انقلاب 1979 تنها برکناری یک حاکم واحد نبود (هرچند در روزهای پایانی خود، محمدرضا پهلوی به شدت غیرمحبوب بود)، بلکه یک نظام سیاسی کامل را از هم پاشید و آن را با یک جمهوری تئوکراتیک جایگزین کرد.
این واقعیت هرگونه بحث درباره نقش بالقوه رضا پهلوی را پیچیده میکند. در حالی که برخی در دیاسپورا او را به عنوان نماد وحدتبخش یک ایران سکولار و درگیر با جامعه جهانی میستایند، بسیاری در داخل ایران او را به عنوان یادگاری از رژیمی میبینند که به مداخله غربی و افراطیگریهای خود وابسته است. اظهارات اخیر او در حمایت از حملات آمریکا و اسرائیل به ایران و عدم محکومیت جنایات به جا مانده از آنها تنها به بدبینی افزوده است. حتی در میان ایرانیان اصلاحطلب، نوستالژی برای دوران پهلوی با یادآوری سرکوب و نابرابری اجتماعی تحت سلطنت تعدیل شده است.
به گفته حمید دباشی، استاد مطالعات ایرانی و ادبیات تطبیقی در دانشگاه کلمبیا، بازگشت پهلوی به کاخ گلستان تهران “بسیار غیرمحتمل” است به دلیل “رشد ارگانیک فرهنگ سیاسی ایرانی.”
در حالی که حملات هوایی مشترک آمریکا و اسرائیل همچنان ردپایی از مرگ و ویرانی در سراسر ایران به جا میگذارد، درخواستها برای بازگشت یک سلطنت سرنگون شده به راحتی میتواند به عنوان یک مانور امپریالیستی دیگر تلقی شود. پدربزرگ این مدعی با حمایت بریتانیا به تخت سلطنت رسید، در حالی که پدرش از طریق کودتای مهندسی شده آمریکا و بریتانیا که نخستوزیر محمد مصدق را در سال 1953 برکنار کرد، قدرت مطلق را به دست آورد. سلطنت ایران در نهایت از طریق بسیج عمومی سرنگون شد. هرگونه تلاش برای بازگرداندن آن به مردم باید با دههها یاد انقلاب، نارضایتی عمومی و تغییرات نهادی مقابله کند.
“[ایران] از یک سلطنت استبدادی و سپس یک تئوکراسی توتالیتر عبور کرده است”، میگوید دباشی. “ایرانیان هرگز به چیزی کمتر از تأمین آرزوهای دموکراتیک خود برای یک جمهوری مستقل و یکپارچه رضایت نخواهند داد.”
در ایران، نوستالژی و واقعیت سیاسی به طور مستقیم به هم برخورد کردهاند. رضا پهلوی ممکن است در میان برخی از عناصر دیاسپورا امید را برانگیزد. با این حال، در داخل کشور، تصویر او از رژیمی که به خاطر سرکوب، نفوذ خارجی و زندگی لوکس در خارج شناخته شده، جداییناپذیر است. جذابیت یک چهره وحدتبخش واقعی است، اما درخواست برای بازسازی یک سلطنت بیاعتبار، تغییرات ناشی از انقلاب، جنگ و دههها نهادهای جدید را نادیده میگیرد. همانطور که در افغانستان، عراق و جاهای دیگر، ایده یک پادشاه بازگشتی بیشتر نشاندهنده یک آرزو است تا یک مسیر برای حکمرانی عملی. در این کشورها، سلطنت ممکن است نوستالژی را برانگیزد، اما تنها نوستالژی نمیتواند یک دولت را اداره کند.

