class=”MsoNormal”>ما در دورهای هستیم که سادگی تسلیحات ایران به آنها این امکان را میدهد که نه در سطح فناوری، بلکه در سطح پایداری رقابت کنند.
یک محاسبه تحریکآمیز از آنوسار فاروقی (“policytensor”) در شبکه X و به صورت جامعتر در ساباستک نویسنده در حال گردش است. این محاسبه ادعا میکند که واقعیتی تلخ را نشان میدهد: در یک درگیری با شدت بالا بین ایالات متحده و ایران، ممکن است ایالات متحده نتواند تولید پهپادهای ایرانی را به اندازه کافی سریع سرکوب کند تا از یک دوره ویرانی منطقهای با پیامدهای استراتژیک جلوگیری کند.
این استدلال از طریق یک لنز کمی فرموله شده است و جذابیت فریبنده دقت ریاضی را به همراه دارد. این محاسبه متغیرهایی مانند نرخ پروازهای ایالات متحده و کارایی تخریب در برابر چرخههای تعمیر و سرعت بازسازی ایرانی را تنظیم میکند تا یک “نرخ آتش پایدار” را پیشنهاد دهد. این بدان معناست که ایران میتواند قابلیت حمله مداوم را به اندازه کافی حفظ کند تا صبر سیاسی آمریکا را خسته کند و واشنگتن را به سمت اعلام زودهنگام موفقیت یا آتشبس نامطلوب سوق دهد.
البته دلایل معتبری برای نزدیک شدن به این تحلیل با احتیاط وجود دارد. این مدل از نظر ساختاری محدود است، پایههای تجربی آن در مورد بهبود صنعتی ایران حدس و گمان است و نتایج استراتژیک آن اغلب فراتر از آنچه که اعداد خام به طور دقیق توجیه میکنند، میپردازد. با این حال، تمرکز صرف بر نقصهای ریاضی، نکته وسیعتری را نادیده میگیرد.
مهمترین نکته این است که تحلیل ممکن است از نظر جهتگیری دقیق باشد، حتی اگر نقاط داده خاصی نادرست باشند. ارزیابی اصلی آن نشان میدهد که ایران ممکن است زمان را به نفع خود داشته باشد. این یک پیشنهاد جدی است—پیشنهادی که شایسته توجه بیشتری نسبت به واکنشهای تحقیرآمیز دایرههای دفاعی سنتی است.
ادعای اصلی ساده است: اگر ایالات متحده نتواند “فروپاشی سریع” زیرساخت پهپادهای ایرانی را به دست آورد، تهران میتواند یک کمپین فرسایشی علیه مسیرهای حمل و نقل جهانی، تأسیسات انرژی خلیج فارس، پایگاههای منطقهای ایالات متحده و شرکای آمریکایی را حفظ کند. در یک مقطع، هزینههای اقتصادی و سیاسی تجمعی ناشی از پایداری ایران به قدری مشهود میشود که فشار داخلی در واشنگتن برای خروج از درگیری بر تمایل استراتژیک برای ماندن غلبه میکند.
در سادهترین شکل خود، مدل کل رقابت را به یک رابطه ریاضی بین دو نیروی متضاد کاهش میدهد: نرخ سرکوب ایالات متحده و نرخ بازسازی ایرانی. اگر “ثابت بازسازی”—سرعتی که ایران میتواند یک کارگاه بمباران شده را تعمیر کند یا مونتاژ را به یک زیرزمین جدید منتقل کند—نسبت به “ثابت فرسایش” تحمیل شده توسط حملات ایالات متحده بالا بماند، بخشی عملکردی از پایه تولید زنده میماند. این پایه زنده به عنوان یک کف برای حملات مداوم عمل میکند. از این پیشفرض مکانیکی، نویسنده به یک نتیجه سیاسی میرسد: حملات مداوم منجر به اختلال طولانیمدت میشود که در نهایت به یک نتیجه سیاسی نامطلوب برای ایالات متحده منجر میشود.
به عنوان یک تمرین استیلیزه، این تحلیل بسیار مفیدتر از آن است که در ابتدا برای کسانی که به تحلیلهای سنتی “ترتیب نبرد” علاقهمندند، به نظر میرسد. این تحلیل یک متغیر حیاتی را شناسایی میکند که اغلب در استراتژیهای کلان پنهان میشود: رقابت صنعتی. جنگی از این نوع تنها با موفقیتهای تاکتیکی تعیین نمیشود. این یک آزمایش از تابآوری صنعتی خواهد بود. اگر پهپادهای حمله یکطرفه ایرانی بتوانند از طریق یک شبکه از تأسیسات نسبتاً ساده، پراکنده و به راحتی قابل تعمیر تولید شوند، آنگاه فرض استاندارد که نیروی هوایی غرب میتواند “مسئله” را در عرض چند روز حل کند، به طرز خطرناکی خوشبینانه است. این مدل با هدایت نگاه ما از شعارهای “نیروی غالب” به سمت مکانیکهای کندتر سرکوب، بازسازی و اجبار مداوم، خدمت میکند.
تغییر تأکید به سمت تابآوری صنعتی با تاریخچهای اخیر پشتیبانی میشود. تجربه جنگ روسیه و اوکراین به طور بنیادی درک ما از سیستمهای نوع شاهد را تغییر داده است. این سیستمها سلاحهای “بوتیک” نیستند که نیاز به اتاقهای تمیز با تکنولوژی بالا داشته باشند. در عوض، آنها به یک دسته جدید از سیستمهای “قابل تخصیص” تعلق دارند که میتوانند به مقادیر انبوه تولید شوند و به سرعت تحت فشار جنگی گسترش یابند.
اهمیت استراتژیک آنها دقیقاً در عدم پیچیدگیشان نهفته است. آنها به عملکرد یک جنگنده نسل پنجم برای ایجاد یک بحران استراتژیک نیاز ندارند؛ آنها فقط باید به مقدار کافی در دسترس باشند تا دفاعها را اشباع کنند و بازار انرژی جهانی را در حالت اضطراب دائمی نگه دارند. برای دههها، ارتش ایالات متحده به فکر “مجموعههای هدف” بوده است: شناسایی کارخانه، ضربه زدن به آن و مشاهده سقوط توانایی دشمن. این منطق در برابر یک اکوسیستم تولید مدولار، پراکنده و “مسطح” صنعتی شکست میخورد. اگر تولید پهپادهای ایرانی واقعاً یک شبکه تطبیقپذیر و غیرمتمرکز باشد، مشکل سرکوب بیشتر شبیه به تلاش برای نگهداشتن یک موجود زنده در زیر یک آستانه خاص از فعالیت خواهد بود تا تخریب یک ساختمان. این یک تلاش تکراری، پرهزینه و زمانبر است.
اینجاست که تحلیل وزن واقعی خود را نشان میدهد. بینش واقعی نه در نسبت دقیق پهپادهای تولید شده در هر هفته، بلکه در هشدار این است که حتی یک کمپین نظامی “موفق” ممکن است بیشتر از آنچه که زمانبندی سیاسی واشنگتن اجازه میدهد، طول بکشد. ما میتوانیم این را با یک سناریوی میانه نشان دهیم. ایران نیازی به حفظ یک حمله حداکثری و با شدت بالا به طور نامحدود ندارد. آنها فقط نیاز دارند نشان دهند که برای یک دوره اندازهگیری شده در ماهها به جای روزها، میتوانند درگیری را “فعال” و “هزینهبر” نگه دارند.
اگر تهران بتواند این کار را انجام دهد، یک عدم تقارن کلاسیک ایجاد میکند: برتری نظامی بلندمدت ایالات متحده تضمینی برای موفقیت کوتاهمدت و قابل استفاده سیاسی نیست. این تمایز حیاتی است. ایران نمیتواند ارتش ایالات متحده را در یک درگیری مستقیم شکست دهد، اما احتمالاً میتواند درگیری را در “پنجره درد سیاسی آمریکایی” نگه دارد. یک تأخیر چهار ماهه در دستیابی به سرکوب کامل ممکن است به نظر یک مشکل تاکتیکی جزئی برای یک ژنرال بیاید، اما برای یک سیاستمدار، چهار ماه افزایش قیمت نفت، افزایش سرسامآور بیمه حمل و نقل و تیترهای روزانه درباره “حملات ناموفق” یک فاجعه است.
مسئله به اندازهای که به آسیبهای مادی مربوط میشود، به ادراک نیز مربوط است. دولتهای ایالات متحده باید در میان سر و صدای نوسانات بازار، اضطراب متحدان و پیامدهای داخلی کنگره تصمیمگیری کنند. در چنین شرایطی، ایران نیازی به “پیروزی” در جنگ ندارد؛ آنها فقط باید اطمینان حاصل کنند که جنگ احساس “حل نشده” بودن را ایجاد میکند. زمان، در این زمینه، کالای اصلی است که توسط هر دو طرف مصرف میشود.
هدف تهران این است که اطمینان حاصل کند که واشنگتن درگیری را به عنوان یک تخلیه خورنده تجربه کند قبل از اینکه ارتش ایالات متحده بتواند یک “نتیجه پایدار و قابل مشاهده عمومی” تولید کند. این یک استراتژی پیچیده برای یک قدرت ضعیفتر است که از دلتا عظیم بین زمانبندی میدان جنگ و یک انتخابات سیاسی یا چرخه بودجه بهرهبرداری میکند. حتی اگر ایالات متحده استراتژیهای کاهش را اجرا کند—مانند همراهی با نفتکشها یا استفاده از ذخیره نفت استراتژیک—این تدابیر زمان تأخیر دارند. فرصت ایران در فاصله بین شوک اولیه و سازگاری نهایی وجود دارد.
ارزش واقعی این محاسبات این است که آنها ایالات متحده را مجبور به مواجهه با یک دسته خاص از شکست میکنند: احتمال اینکه ایالات متحده، در حالی که طرف قویتری باقی میماند، تحت فشار شدید قرار گیرد تا قبل از اینکه برتریاش به یک نتیجه واقعی تبدیل شود، متوقف شود. خطر این نیست که ما نتوانیم پیروز شویم، بلکه این است که ممکن است از نظر سیاسی تمایلی به انتظار برای بلوغ پیروزی نداشته باشیم. سوزی وایلز، به عنوان مثال، به نظر میرسد که در این زمینه فعال است.
مدل ممکن است پیچیدهترین نباشد و ممکن است پیچیدگیهای تولید نظامی را بیش از حد سادهسازی کند، اما شهود مرکزی آن غیرقابل انکار است. ما وارد عصری میشویم که سادگی صنعتی سلاحهای دشمن به آنها این امکان را میدهد که نه در سطح فناوری، بلکه در سطح پایداری رقابت کنند. سوالی که برای سیاستگذاران آمریکایی پیش میآید این نیست که “آیا میتوانیم اهداف را هدف قرار دهیم؟” بلکه این است که “آیا میتوانیم پیروزی را سریعتر از آنچه دشمن میتواند هرج و مرج تولید کند، تولید کنیم؟” این سوال بسیار دشوارتری برای پاسخگویی است و تنها سوالی است که در نهایت واقعاً اهمیت دارد.

