مردم ایران باید این فرصت را داشته باشند که پس از تحقق اهداف نظامی ایالات متحده، جمهوری اسلامی را به پایان برسانند.
جنگ ایران یک سؤال را برای همیشه حل کرده است: رژیم در تهران نه یک شریک مذاکره دشوار است و نه یک قدرت منطقهای نادرست فهمیده شده. این رژیم، پایدارترین منبع بیثباتی سازمانیافته در خاورمیانه است. برای دههها، جمهوری اسلامی به ایالات متحده تهدید کرده، به اسرائیل حمله کرده، همسایگان عرب خود را ترور کرده، شبهنظامیان را در سرتاسر منطقه مسلح کرده و هرج و مرج را به عنوان ابزاری از دیپلماسی دولتی به کار گرفته است. آنچه اکنون مشاهده میکنیم، نتیجه رژیمی است که بر پایه ارعاب، گسترشطلبی و تهاجم ایدئولوژیک بنا شده است.
رئیسجمهور دونالد ترامپ اکنون با لحظهای از وضوح استراتژیک مواجه است. ایالات متحده و اسرائیل قبلاً آسیبهای جدی به زیرساختهای نظامی ایران، شبکههای فرماندهی و هالهای از مصونیت آن وارد کردهاند. اما اگر این جنگ اکنون با رژیمی آسیبدیده که هنوز ایستاده، هنوز مسلح و هنوز قادر به تهدید منطقه است، به پایان برسد، آنگاه تهران آنچه را که همیشه انجام داده است، انجام خواهد داد: بقا را به عنوان پیروزی ارائه خواهد کرد، ماشینهای ارعاب خود را بازسازی خواهد کرد و حتی خطرناکتر بازخواهد گشت.
بدتر از آن، آنچه از رژیم باقی مانده است—یک دستگاه سازمانیافته سرکوب و ترور بیشتر از یک دولت مشروع—قبل از بخشی از جمعیت، مشروعیت تازهای را ادعا خواهد کرد. عوامل آن از این پیروزی ساختگی برای تشدید آزار ایرانیانی که مخالف حکومت روحانی هستند، استفاده خواهند کرد و آنها را ترور، زندانی و به قتل خواهند رساند. و این ایرانیان اقلیت در حاشیه نیستند. در حقیقت، آنها اکثریت هستند.
هیچ آمریکایی جدی نباید فراموش کند که این رژیم چه نوعی است. خصومت تهران تنها لفظی نیست. این خصومت با خون نوشته شده است. بمبگذاری در پادگان بیروت در سال ۱۹۸۳، ۲۴۱ عضو خدماتی ایالات متحده را کشت. در عراق، شبکههای وابسته به ایران و سلاحهای ساخت ایران، سربازان آمریکایی را کشتهاند. این رژیمی است که نمایندگان آن آمریکاییها را به قتل رسانده، به منافع ایالات متحده حمله کرده و تروریسم را به عنوان یک ابزار سیاست خارجی به کار گرفته است.
کشورهای خلیج فارس این موضوع را بهتر از بسیاری دیگر درک میکنند، زیرا سالها تحت تهدید ایران زندگی کردهاند. و اکنون تهران با هدف قرار دادن مستقیم کشورهایی مانند امارات متحده عربی و بحرین، خطوط قرمز بیشتری را عبور کرده است—کشورهایی که در نظر رژیم، جرمشان انتخاب صلح، رفاه و همکاری منطقهای از طریق توافق ابراهیم بوده است. ایران موشکها، پهپادها و حملات مستقیم علیه این کشورها انجام داده است. اینها حملات مستقیم به کشورهای حاکمی هستند که آیندهای فراتر از باجخواهی انقلابی را انتخاب کردهاند.
این موضوع اهمیت دارد زیرا جنگ اکنون فراتر از تبادل آشنا و حملات و تلافیها رفته است. نقطه فشار واقعی تنگه هرمز است. تهران نشان داده است که حتی تحت فشار نیز میتواند یکی از مهمترین نقاط تنگه دریایی جهان را تهدید کند و اقتصاد جهانی را به خطر بیندازد. موضوع دیگر تنها زرادخانه موشکی ایران یا شبکههای نیابتی نیست. این موضوع این است که آیا به رژیم اجازه داده خواهد شد که جغرافیا را به ابزاری دائمی برای باجخواهی تبدیل کند.
به همین دلیل است که این درگیری نمیتواند به یک جنگ نیمهتمام بیپایان تبدیل شود. یک رژیم محاصره شده اغلب بیپرواتر است، نه کمتر. اگر واشنگتن به کاهش نظامی جزئی بسنده کند بدون اینکه به هدف سیاسی بزرگتر دست یابد، آسیب ناشی از چنین نتیجهای ممکن است به زودی بر مزایای موقتی غلبه کند. ایران خونین اما شکسته بیرون خواهد آمد، مشتاق به اثبات اینکه هنوز میتواند کشورهای خلیج فارس را ارعاب کند، به اسرائیل تهدید کند، تجارت را مختل کند و از طریق ترس امتیاز بگیرد.
اقتصاد جهانی همچنان در گرو رژیمی خواهد ماند که نشان داده است آماده است ناامنی را به سلاح تبدیل کند. این ثبات نیست. این نوعی فلج استراتژیک با نامی دیگر است.
بنابراین هدف باید به وضوح بیان شود: دیگر هیچ مذاکرهای که به تهران زمان بدهد تا دوباره سازماندهی کند، دیگر هیچ توافق ظاهری، و هیچ جنگ بیپایان بدون هدف سیاسی. هدف باید شکست قاطع ماشین سرکوب رژیم و در نهایت، فروپاشی سیستم—یا آنچه از آن باقی مانده است—باشد که به مدت نزدیک به نیم قرن ترس، ترور و بینظمی را صادر کرده است.
اما قدرت نظامی، هرچند ضروری، به تنهایی نمیتواند آخرین فصل را بنویسد. آن فصل متعلق به مردم ایران است. رژیم ضعیف است. تحت فشار نظامی از خارج قرار دارد و از درون دچار خستگی عمیق است. سالها سرکوب، فساد، سختی اقتصادی و بیرحمی سیاسی آن را توخالی کرده است. زنان مورد آزار قرار گرفتهاند، دانشجویان خاموش شدهاند، کارگران سرکوب شدهاند، خانوادهها فقیر شدهاند و مخالفان زندانی شدهاند. مردم ایران برای این رژیم بهای زیادی پرداختهاند.
به همین دلیل است که مرحله بعدی باید هم سیاسی و هم نظامی باشد. هنگامی که اهداف نظامی اصلی به طور معتبر محقق شد، فشار باید به سمت داخل—به سوی مردم ایران و علیه ارگانهای باقیمانده سرکوب—تغییر کند. جهان باید نه تنها با رژیم، بلکه فراتر از آن صحبت کند: با زنان، دانشجویان، کارگران، حرفهایها، مخالفان و همه کسانی که میدانند ایران شایسته بهتر از اسارت دائمی تحت خشونت روحانی است.
عملیات نظامی ضروری است، اما باید به یک نتیجه مرتبط باشد. هنگامی که قدرت سرکوب رژیم به حدی شکسته شده باشد که دیگر نتواند با همان بیپروایی به منطقه تهدید کند، مرکز ثقل باید به سمت تغییر سیاسی داخلی تغییر کند. در لحظهای که رژیم ضعیف است، مردم ایران باید زمان، فضا و هر وسیله قانونی حمایت را برای بازپسگیری صدای خود و به پایان رساندن آنچه که تنها نیروی خارجی نمیتواند انجام دهد، داشته باشند.
این پیروزی واقعی استراتژیک خواهد بود: نه تنها باندهای آسیبدیده و پرتابکنندههای ویرانشده، بلکه رژیمی ایرانی که قادر به بازسازی نیست، همراستایی قویتر منطقهای میان کشورهای مسئول، بازگرداندن بازدارندگی در خلیج و مردمی ایرانی که برای بازپسگیری کشوری که از آنها دزدیده شده، جسور شدهاند.
ایالات متحده پیش از این افسانهای را که تهران غیرقابل لمس است، شکسته است. اکنون وظیفه این است که اطمینان حاصل شود ایران از این جنگ به عنوان تهدیدی جدیتر در شکلی تغییر یافته بیرون نرود. نباید به رژیم اجازه داده شود که از این رویارویی با ادعای تابآوری به عنوان پیروزی خارج شود. و به محض اینکه فرصتی ایجاد شد، باید به مردم ایران این شانس داده شود که آینده کشورشان را تعیین کنند.
این است که چگونه باید این جنگ به پایان برسد: نه با یک توهم دیگر، نه با یک توقف دیگر، و نه با رژیم تروری که دوباره تهدیدی برای منطقه باقی بماند—بلکه با یک فرصت تاریخی برای ایران متفاوت و خاورمیانهای متفاوت.

