ایالات متحده بر این باور بود که فشار اقتصادی موجب خواهد شد تا طبقه متوسط ایران علیه رژیم شورش کند. اما چرا این اتفاق نیفتاده است؟
در هفتههای منتهی به آغاز عملیات خشم حماسی، یک مرد ایرانی میانسال در مقابل دوربین ایستاد و چیزی گفت که بسیاری از مردم جهان از شنیدنش شگفتزده شدند.
“ببینید، ما به مدت هشت سال جنگیدیم [در زمانی که] حتی سیم خاردار هم نداشتیم”، این مرد گفت و به جنگ ایران و عراق از ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ اشاره کرد. “من یک معترض [علیه جمهوری اسلامی] هستم، اما اگر هدف باز کردن راهی برای کثافتها، صهیونیستها و تولههایشان باشد، پس نه، من معترض نیستم. مهم نیست که چقدر با یکدیگر مشکل داریم… برای سوءاستفاده و اعمال قدرت بر ما—نه! ما اینجا میمانیم و جان خود را برای این کشور فدای خواهیم کرد.”
این مرد—که در یک اعتراض علیه دخالتهای آمریکایی و اسرائیلی در امور ایران مصاحبه شده بود—تنها نبود. تظاهراتهای به دقت طراحی شده بخشی از استراتژی پیامرسانی جمهوری اسلامی است و به طور منظم توسط نهادهای آن برای ایجاد ظاهری از حمایت از دولت ترویج میشود. با این حال، شرکتکنندگان در این اعتراضها بسیار متنوعتر از معمول بودند؛ یکی از آنها حتی شامل زندانیان سیاسی سابق بود که برای اولین بار در زندگی خود در یک رویداد حامی جمهوری اسلامی شرکت کردند. با وجود تفاوتهای فراوان میان آنها، هر یک پیام تقریباً یکسانی را تکرار کردند: مردم ایران ترجیح میدهند بجنگند و بمیرند تا “حتی یک اینچ از سرزمینمان” را به کنترل خارجی واگذار کنند.
معترضان ضد آمریکایی در ایران، چه پیش از ۲۸ فوریه و چه پس از آن، به نظر میرسد از نظر جمعیتی شاملتر از جنبش “زن، زندگی، آزادی” هستند که از سال ۲۰۲۲ آغاز شد، با حضور ایرانیان میانسال و سالخورده در رده سنی ۴۰ تا ۶۰ سال در کنار جمعیت جوانتر ۲۰ تا ۳۰ ساله. از این منظر، وسوسهانگیز است که نتیجهگیری کنیم که طبقه متوسط ایران بالاخره به خیابانها آمده است. اگر هم آمده، به شیوهای که واشنگتن انتظار داشت، نبوده است.
ایران بدتر از ترامپ را تجربه کرده است
طبقه متوسط تأثیرگذار ایران مدتهاست که در تیررس آرزوهای آمریکایی برای تغییر رژیم قرار دارد. در دوران ریاستجمهوری باراک اوباما، ایالات متحده ساختار تحریمهایی را ایجاد کرد که به منظور خفه کردن اقتصادی ایرانیان طبقه متوسط طراحی شده بود و هدف آن برگرداندن آنها به سمت تهران بود. به طور کلی، این سیاست کارساز نبود. پس از دههها بحران مالی تحمیل شده، کمبود شدید دارو و بازار کار miserable، مرگ یک رهبر مذهبی مستبد بود که آنها را به خیابانها کشاند—و آنچه آنها را به آنجا آورد، قدردانی از ایالات متحده نبود.
طبقه متوسط میانسال و بزرگتر ایران که به شدت تحصیلکرده و تحت تأثیر حافظه تاریخی از خونریزیهای خشونتآمیز در طول جنگ هشتساله ایران و عراق قرار دارد، به سمت یک عملگرایی سیاسی محتاط تمایل دارد. و اگرچه جمهوری اسلامی تازهتأسیس پس از انقلاب ۱۹۷۹ معترضانی داشت، این شک و تردیدها به سرعت تحت تأثیر خشونت جنگ قرار گرفت. به مدت هشت سال، عراق مرتکب سلسلهای از جنایات علیه ایران شد، از جمله استفاده از سلاحهای شیمیایی علیه غیرنظامیان و کشتن صدها هزار نفر. این درگیری گروههای زیادی از مردان جوان ایرانی را نابود کرد، به طوری که تقریباً یک سوم تلفات ایران در سنین ۱۵ تا ۱۹ سالگی بودند. تحت این شرایط، ایرانیان به سرعت احساسات ضدعراقی را با حمایت از دولت جدید یکی کردند—که منجر به “جمع شدن دور پرچم” توسط ایرانیان با هر ایدئولوژیای برای دفاع از میهن شد، صرفنظر از اینکه چه کسی در راس بود.
class=”MsoNormal”>جنگ ایران و عراق همچنین برای درک جمهوری اسلامی بنیادی است. تحت رهبری آیتالله روحالله خمینی، دولت ایران تمام تلفات غیرنظامی و نزدیک به فروپاشی اقتصاد خود را تحمل کرد و همچنان از تسلیم شدن امتناع ورزید. در واقع، زمانی که خمینی در سال ۱۹۸۸ سرانجام آتشبس میانجیگری شده توسط سازمان ملل را پذیرفت، آن را به عنوان صلحی شاد و مورد انتظار توصیف نکرد، بلکه به عنوان “نوشیدن از جام زهر” بیان کرد. دولتی که بقای خود را به عنوان تحمل آلوده روایت میکند، دولتی نیست که تحت هر شرایطی آماده تسلیم باشد.
با این حال، واشنگتن همچنان بر این فرضیه عمل میکند که فشار نظامی کافی تهران را وادار به تسلیم در برابر خواستههای امنیتی آمریکا خواهد کرد. اظهارات اخیر مقامات آمریکایی که کمپین بمباران را به عنوان تلاشی “متمرکز بر لیزر” برای نابودی قابلیتهای نظامی ایران توصیف میکنند، همان فرضیهای را منعکس میکند که درد استراتژیک، تسلیم سیاسی را به دنبال خواهد داشت—فرضیهای که تاریخ جنگی ایران به شدت آن را نقض میکند.
درسهایی از جنگ عراق در ایران نادیده گرفته میشود
در آن سوی اقیانوس، مورد عراق به نوع دیگری از استناد تبدیل شده است. در اظهارات اخیر، وزیر دفاع پیت هگست به این نکته اشاره کرده است که در حالی که برای عملیات نظامی زمانبندی مشخصی وجود ندارد، مأموریتهای آمریکایی در منطقه واضح است: نابودی قابلیتهای نظامی ایران، از جمله نیروی دریایی، برنامه موشکی و زیرساخت هستهای آن. علاوه بر این، هگست تأکید کرده است که درگیری با ایران “عراق نیست” و “بیپایان نیست.”
آمریکاییها و ایرانیها درسهای متفاوتی از جنگهای خود با عراق گرفتهاند. در واشنگتن امروز، مقامات از تکرار اشتباهات گذشته در اعلام مأموریتهای ایدئولوژیک بیپایان احتیاط میکنند. در عوض، با توجه به رویکرد معاملاتی خود در دیپلماسی، دولت ترامپ با سنت دیرینه آمریکایی رؤسایجمهور در استناد به توجیه اخلاقی برای مداخله خارجی قطع رابطه کرده است. برخلاف تلاشهای اولیه دولت ترامپ برای آزادی مردم ایران از استبداد، هگست روشن کرده است که “عملیات خشم حماسی” هیچ آرزوی یوتوپیایی ندارد و شامل ملتسازی یا ترویج دموکراسی نخواهد بود. همچنین، دولت هیچ تلاشی برای توجیه حمله با وعده بهبود وضعیت زنان نکرده است—توجیهی که پس از روز اول عملیات، زمانی که یک حمله هوایی آمریکایی بیش از ۱۰۰ کودک را در یک مدرسه دخترانه در جنوب ایران کشت، غیرقابل تصور میشد. با این حال، به نظر میرسد واشنگتن خوشحال است که به ایرانیها فرصت “ساخت یک ایران جدید” را بدهد—در حالی که خود را از هرگونه مسئولیتی برای هر آنچه که پس از آن رخ میدهد، معاف میکند.
یکی از درسهایی که ایالات متحده از عراق نگرفته است، عواقب فاجعهبار خلأ قدرت پس از سرنگونی یک رژیم استبدادی بدون جایگزین مناسب است. در مورد عراق، تخریب خدمات و تأسیسات دولتی، از جمله انحلال ارتش، طوفانی کامل برای ظهور گروههای شبهنظامی و دیگر نهادهای انتقامجو که نسبت به غرب خصومت دارند، ایجاد کرد. به طور عمدی یا غیرعمد، ایالات متحده در حال ایجاد همان شرایط در ایران است؛ عملیات کنونی آن به طور فعال زیرساختهای غیرنظامی و سیاسی، که اجزای غیرقابل انکار جامعه لیبرال هستند، را تخریب میکند. اگر توسعه مالی نیز پیشنیاز دموکراسی باشد، رفتار آمریکایی، از جمله تأکید تاریخی بر تحریمهای crushing، قطعاً یک جنبه از جامعه ایرانی را “به عصر حجر” بازگردانده است.
در میان تاریخ طولانی تلاشهای دیپلماتیک ناکام و “نزدیک به” توافقات بین واشنگتن و تهران، هزینه بالای جنگ نتوانسته است ایالات متحده را از آغاز یک حمله پیشگیرانه به منظور پیشگیری از حملهای دیگر بازدارد. در نهایت، مسیر کنونی این درگیری توصیفکننده یک بنبست صفر-جمع است، جایی که آمریکاییها از تهران تسلیم خواسته و این تسلیم را “مرد خیابان”، معترض میانسالی که هرگز از جمهوری اسلامی دفاع نکرده و حتی زندانی سیاسی سابق، به وضوح اعلام کردهاند که ترجیح میدهند بمیرند تا آن را بپذیرند.
واشنگتن آموخته است که دیگر وعده دموکراسیای که نمیتواند ارائه دهد، ندهد. اما هنوز نیاموخته است که مردمی که سعی در نجات آنها دارد، قبلاً تصمیم گرفتهاند که هیچ علاقهای به “آزاد شدن” بر اساس شرایط یک کشور خارجی ندارند.

