در اواخر مارس، اسرائیل و ایران به میادین گاز در خلیج فارس حمله کردند که این اقدام، شدیدترین تشدید در جنگ ایران تا کنون به شمار میرود. با هدف قرار دادن زیرساختهای انرژی بالادستی، طرفین درگیر اطمینان حاصل کردهاند که این جنگ پیامدهای جهانی خواهد داشت که فراتر از پایان درگیری ادامه خواهد یافت. حتی اگر آتشبس تازه اعلام شده برقرار بماند و جنگ به زودی پایان یابد، بازسازی زیرساختهای از دست رفته ممکن است تا پنج سال طول بکشد. و اگر آتشبس شکست بخورد و جنگ ادامه یابد، خطر تخریب بیشتر نیز همچنان وجود خواهد داشت. در دنیای منابع محدود، ثروتمندترینها قادر خواهند بود قیمتهای بالایی برای انرژی باقیمانده بپردازند. و این فقیرترین افراد جهان هستند که بیشترین آسیب را خواهند دید.
در واقع، این حملات به همراه اختلالات گستردهتر در بخش انرژی که با جنگ ایالات متحده و اسرائیل در ایران همراه بوده، تقریباً یک شوک تأمین انرژی را تضمین کرده است که منجر به افزایش تورم در سطح جهانی خواهد شد. حملات اضافی به زیرساختهای حیاتی برای تولید و توزیع انرژی، چنین بحرانی را تشدید خواهد کرد. این پویایی—تقاضای زیاد برای منابع محدود—یک عامل کلاسیک در ایجاد تورم است. تقریباً بلافاصله پس از این حملات، بازارهای ایالات متحده شروع به شرطبندی کردند که فدرال رزرو ایالات متحده نرخهای بهره را افزایش خواهد داد، که این ابزار مستقیمترین آن برای مبارزه با تورم است. در میان یک بحران هزینه زندگی که از قبل چالشبرانگیز است، مردم آمریکا عواقب آن را متحمل خواهند شد: افزایش نرخها بر هزینههای وامگیری برای مخارجی مانند وامهای خودرو و وامهای مسکن تأثیر خواهد گذاشت، افزایش قیمت انرژی منجر به افزایش قیمت بنزین و سایر سوختها خواهد شد، و تولیدکنندگان کالاهای متنوعی که مردم به آنها وابستهاند، هزینههای تولید بالاتر را به مصرفکنندگان منتقل خواهند کرد.
اما تورم و تصمیمات فدرال رزرو برای مبارزه با آن فراتر از مرزهای ایالات متحده اهمیت دارد، زیرا بیشتر بدهیهای معوق کشورهای مختلف هنوز به دلار آمریکا محاسبه میشود. این موضوع برای کشورهایی که در ۲۰ سال گذشته از چین وام گرفتهاند نیز صادق است. به سادگی، افزایش نرخهای بهره ایالات متحده، پایداری بدهی کشورهای متعدد را تعیین خواهد کرد. صرف نظر از نتیجه این جنگ، واضح است که بسیاری از کشورها مجبور خواهند بود برای انرژی مورد نیاز برای تأمین صنایع خود، تأمین شبکههای برق و حفظ شبکههای حمل و نقل، هزینه بیشتری بپردازند. اما کشورهایی که بار بدهی سنگینی را به دوش میکشند، مانند کشورهایی که توسط بانک جهانی به عنوان کشورهای با درآمد پایین طبقهبندی شدهاند، همچنین شاهد افزایش بار مالی خود خواهند بود زیرا تورم باعث میشود که بازپرداخت بدهیهای آنها گرانتر شود. این موضوع چه در قبال مؤسسات مالی در پکن، مدیران دارایی در لندن، یا بانکهای توسعه چندجانبه در واشنگتن باشد، صادق است.
این یک هزینه پنهان جنگ است—و بیشترین بار آن بر دوش کسانی خواهد افتاد که کمترین توانایی را برای تحمل آن دارند. در واقع، بسیاری از کشورهای با درآمد پایین در حال حاضر با سطوح تاریخی بدهی حاکمیتی دست و پنجه نرم میکنند؛ در سالهای اخیر، سهم کشورهایی که در بحران بدهی قرار دارند، بیش از دو برابر شده است، از ۲۴ درصد در سال ۲۰۱۳ به ۵۴ درصد در سال ۲۰۲۴. با افزایش تنشهای ژئوپولیتیکی، ورشکستگیهای گسترده در میان کشورهای در حال توسعه میتواند دستاوردهای مربوط به ریشهکنی فقر، بهداشت جهانی و صنعتیسازی را معکوس کند و سختیهایی را ایجاد کند که به طور نامتناسبی بر کودکان و سالمندان تأثیر میگذارد. پژواکهای بحران بدهی بزرگ دهه ۱۹۸۰ به طور فزایندهای در حال نمایان شدن است و بنابراین ماهیت پاسخ هر کشور طلبکار برای جلوگیری از اشتباهات گذشته، که در آن راهحلها برای بسیاری در آنچه به اصطلاح جنوب جهانی نامیده میشود، بسیار دیر به دست آمد، حیاتی است.
شکست بانکها
کشورهای در حال توسعه پیش از این نوع بحران بدهی را تجربه کردهاند. در طول جنگ یوم کیپور در سال ۱۹۷۳، سازمان کشورهای صادرکننده نفت صادرات نفت به کشورهایی که از اسرائیل حمایت میکردند را ممنوع کرد. این شوک عرضه باعث افزایش ۳۰۰ درصدی قیمتهای جهانی انرژی در عرض شش ماه شد و بر هزینههای تولید، حمل و نقل و خانوارها در سراسر جهان تأثیر گذاشت. اگرچه تحریم نفتی تنها دلیل تورم سرسامآوری که بسیاری از کشورها، بهویژه ایالات متحده، در آن دهه با آن مواجه بودند نبود، اما به عنوان یک عامل قوی به سایر فشارهای تورمی که تا آن زمان در حال شکلگیری بودند، افزوده شد. همانطور که آرتور برنز، رئیس پیشین فدرال رزرو، در سال ۱۹۷۹ استدلال کرد، تورم دهه ۱۹۷۰ را میتوان به چندین عامل نسبت داد: “تأمین مالی سست” جنگ ویتنام، کاهش ارزش دلار در سالهای ۱۹۷۱ و ۱۹۷۳، رونق اقتصادی جهانی در سالهای ۱۹۷۲–۷۳، شکست محصولات زراعی و افزایش قیمتهای جهانی غذا در سالهای ۱۹۷۴–۷۵، افزایش “فوقالعاده” قیمت نفت و کاهش ناگهانی بهرهوری. به عبارت دیگر، تحریم اوپک در حین یک طوفان اقتصادی قدرتمند رخ داد، مشابه “چندبحران” که برخی معتقدند امروز مشهود است.
اگرچه کشورهای در حال توسعه بهطور کلی هدف مستقیم تحریم اوپک نبودند، اما کشورهایی که تولیدکننده نفت نبودند از افزایش چهار برابری قیمت سوخت رنج بردند. بانک جهانی تخمین زد که خسارات تجاری به حدود نیمی از ارزش متوسط صادرات و واردات در کشورهایی مانند برزیل و کره جنوبی رسید و فعالیت صنعتی در این کشورها کاهش یافت. تا اواسط دهه ۱۹۷۰، کشورهای در حال توسعه بدون صادرات نفت در تلاش بودند تا کسری فزاینده تراز پرداختهای خود را با قرض گرفتن بیشتر از بازارهای تجاری و مؤسسات چندجانبه مانند صندوق بینالمللی پول (IMF) تأمین کنند. بحران نفتی دومی در طول انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹ به اقتصاد جهانی ضربه زد و قیمتها را بیشتر افزایش داد. در این مرحله، تورم ایالات متحده از یک درصد در ماه فراتر رفت—افزایش چشمگیری از هدف معمول فدرال رزرو که دو درصد در سال بود—و تنها زمانی کنترل شد که پل ولکر، که در اوت ۱۹۷۹ به عنوان رئیس فدرال رزرو منصوب شد، نرخ بهره را به ۲۰ درصد افزایش داد. این واقعیت که تقریباً تمام وامگیری کشورهای با درآمد پایین و متوسط به دلار آمریکا تأمین مالی میشد، به این معنی بود که هزینههای خدمات بدهی در سراسر جهان در حال توسعه بهطور چشمگیری افزایش یافت.
افزایش نرخ ولکر بهویژه آسیبزننده بود زیرا به کشورهای در حال توسعه ضربهای دوگانه وارد کرد. اول، این افزایش باعث شد که ارزش دلار آمریکا نسبت به ارزهای کشورهای جنوب جهانی افزایش یابد، به این معنی که برای یک کشور وامگیرنده هزینه بیشتری از ارز محلی خود برای بازپرداختهای به دلار لازم بود. سپس، این افزایش باعث شد که نرخهای بهره شناور بر چنین بدهیهایی که بهطور دورهای نوسان میکنند، به شدت افزایش یابد. این منجر به افزایش پرداختهای بهره برای دو سوم کشورهای در حال توسعه شد که وامهای آنها به نرخهای شناور مرتبط بود. وامگیرندگان در کشورهای در حال توسعه تا زمانی که رونق مالی بینالمللی از ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۸ به وقوع نپیوندد، نرخهای بهرهای به پایینترین حدی که در اوایل دهه ۱۹۷۰ وجود داشت، نخواهند دید.
آنچه بهعنوان یک جریان کند از نکول بدهیها در اواسط دهه ۱۹۷۰ در کشورهایی مانند جامائیکا، ترکیه و زئیر آغاز شد، بهطور ناگهانی بهعنوان یک مشکل سیستماتیک شناسایی شد زمانی که مکزیک، با وجود اقتصاد بزرگ خود، در اوت ۱۹۸۲ اعلام کرد که قادر به بازپرداخت بدهیهای خود به دلار آمریکا نیست. تا پایان آن سال، تقریباً ۴۰ کشور در پرداختهای بهره خود تأخیر داشتند و تا سال بعد ۲۷ کشور در حال مذاکره برای بازسازی وامهای معوقه خود بودند. وقتی یک کشور نکول میکند، معمولاً وضعیت مالی خطرناک را بدتر میکند. بهعنوان مثال، میتواند ارز محلی را کاهش دهد که منجر به تورم بیشتر و کاهش قدرت خرید شهروندان میشود. همچنین میتواند رتبه اعتباری کشور را به شدت کاهش دهد و بازپرداخت مجدد را دشوارتر کند و دولت را وادار به بازسازی بدهیها بهگونهای کند که به توافقهای دردناک منجر شود.
در حالی که این بحران بدهی در حال شکلگیری بود، طلبکاران غربی از IMF خواستند تا بدهیها را به نمایندگی از آنها renegotiate کنند، اما این مداخله بهطور قابلتوجهی برای بسیاری از کشورها اوضاع را بدتر کرد: با تجویز اینکه کشورهای بدهکار چگونه باید هزینهها را به سمت بازپرداخت بدهیها هدایت کنند، IMF، با حمایت بانک جهانی، اختیار بودجه بسیاری از کشورها را از بین برد. صنایع نوپا آسیب دیدند و تأمین خدمات اجتماعی حیاتی متوقف شد، زیرا کشورها سعی کردند به بازپرداختهای بدهیهای بازسازیشده پایبند باشند. انحراف از سرمایهگذاریهای تولیدی همچنین باعث شد که کشورها نتوانند پول لازم برای خدمات بدهیهای بازسازیشده خود را کسب کنند. نتیجه این شد که بحرانهای اقتصادی عمیقتری در فقیرترین کشورهای جهان شکل گرفت.
در این دوره، که اغلب بهعنوان “دهه گمشده” یاد میشود، پرداختهای سالانه بهره برخی کشورها معادل کل تولید ناخالص داخلی سالانه آنها بود. در آفریقای زیر صحرای بزرگ، بیش از ۲۰ سال طول کشید تا تولید ناخالص داخلی سرانه و سطح سرمایهگذاری به سطوح پیش از بحران بازگردد. مؤسسات مالی نگهبان که در کنفرانس برتون وودز در طول جنگ جهانی دوم تأسیس شده بودند، اعتبار زیادی را از دست دادند؛ کشورهای در حال توسعه آنها را در بهترین حالت بیخبر و در بدترین حالت تنبیهی و استثمارگر میدانستند. این تصورات بر چین، یک بدهکار در جنوب جهانی در آن زمان، تأثیر گذاشت که امروز همچنان بر عدم وجود شرایط در وامدهی خود به کشورهای در حال توسعه تأکید میکند.
این بحران در نهایت از طریق بخشودگی بدهی، ابتکار عمل کشورهای فقیر با بدهی سنگین IMF و مکانیزم مالی نوآورانهای به نام اوراق قرضه برادی که به کشورهای در حال توسعه اجازه میداد بخشهایی از بدهیهای حاکمیتی موجود خود را با صدور اوراق بهادار جدیدی که با اوراق قرضه خزانهداری ایالات متحده پشتیبانی میشد، جایگزین کنند، حل شد. وامدهندگان غربی، که درس خود را آموخته بودند، بهتدریج از وامدهی زیرساختی که در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ بر پرتفوی آنها تسلط داشت، دوری کردند. بسیاری از مؤسسات توسعه از وام به کمکهای مالی تغییر جهت دادند و برنامههایی را که بر بهداشت، آموزش و حکمرانی تمرکز داشتند، در اولویت قرار دادند. اما کشورهای در حال توسعه هنوز به پول نیاز داشتند تا جادهها، بنادر و سایر زیرساختهای مورد نیاز برای رشد اقتصادی را بسازند. وامدهی بخش خصوصی و چین در اوایل دهه ۲۰۰۰ برای پر کردن این شکاف افزایش یافت.
در آستانه قرن، بسیاری از اقتصادهای جنوب جهانی دوباره در حال رشد بودند، که این امر به لطف رونق کالاها و تجارت بینالمللی نسبتاً پایدار بود. بهویژه، حل و فصل بدهیها همچنین رتبههای اعتباری آنها را بهبود بخشیده بود و به بسیاری از کشورها اجازه میداد تا دوباره از بانکهای تجاری وام بگیرند یا وامهای بانکهای تجاری را که توسط مؤسسات داخلی مورد حمایت قرار گرفته بودند، تضمین کنند. حتی مهمتر از آن، بسیاری از کشورهای با درآمد متوسط، مانند اکوادور، زامبیا و سریلانکا، برای اولین بار شروع به انتشار اوراق قرضه در بازارهای مالی غربی کردند. وامدهی بخش خصوصی به کشورهای در حال توسعه در زمان بحران مالی جهانی ۲۰۰۸ کاهش یافت، اما اعتباردهندگان خصوصی در کشورهای ثروتمند به سرعت در دهه ۲۰۱۰ دوباره به موقعیت خود بازگشتند، زیرا به دنبال بازدهی بالاتر در محیط نرخ بهره پایین در بازارهای غربی بودند. همچنین امیدواری زیادی وجود داشت که بسیاری از اقتصادهای نوظهور به نظر میرسید که بحران مالی را بهتر از کشورهای ثروتمند پشت سر گذاشتهاند. بین سالهای ۱۹۸۵ و ۲۰۲۴، اگرچه سهم وامدهی خصوصی برای کشورهای با درآمد متوسط تقریباً ثابت و کمی کمتر از ۶۰ درصد باقی ماند، نسبت آن وامدهی از بانکهای تجاری از ۷۴ درصد به ۲۱ درصد کاهش یافت، در حالی که اوراق قرضه به ۷۹ درصد وامهای خصوصی افزایش یافتند.
در همین حال، چین به عنوان بزرگترین وامدهنده دوجانبه برای کشورهای با درآمد پایین و متوسط ظاهر شد و درست مانند وامدهندگان بخش خصوصی، بیشتر آن وامدهی به دلار آمریکا بود. اوایل دهه ۲۰۰۰ زمانی بود که اقتصاد صنعتیشده چین به دنبال افزایش صادرات در سراسر جهان بود و وامدهی وسیلهای برای حمایت از جریان کالاها و خدمات چینی به کشورهای در حال توسعه، بهویژه در بخشهای ساختمانی بود. وامدهی به شرکای جنوب جهانی همچنین به نظر میرسید که یک چرخه virtuous را ارائه میدهد: ارائه پول به شرکای جهانی که واقعاً به حمایت برای پروژههای زیرساختی نیاز داشتند، بانکهای چینی را در موقعیت خوبی قرار میداد و آن بانکها به طور همزمان بازده سرمایهگذاری بالاتری نسبت به آنچه از اوراق قرضه خزانهداری ایالات متحده کسب میکردند، به دست میآوردند. از ۴۷۵ میلیارد دلار بدهیهای دوجانبه معوقه که امروزه کشورهای با درآمد پایین و متوسط به آن بدهکارند، وامهای چینی بزرگترین بخش را تشکیل میدهند که کمی بیش از ۱۴۷.۵ میلیارد دلار یا تقریباً ۳۱ درصد است.
با این حال، این نسل جدید وامدهندگان نتوانستند امنیت اقتصادی وامدهی عمدتاً به دلار آمریکا را مورد سوال قرار دهند. تنها زمانی که پاندمی COVID-19 منجر به افزایش تورم در ایالات متحده شد، فدرال رزرو افزایش نرخ بهره جدی را اعمال کرد که اولین بار از دهه ۱۹۷۰ بود. وامگیرندگان در جنوب جهانی بلافاصله تأثیرات آن را احساس کردند و برخی کشورها، مانند غنا و سریلانکا، به سرعت به حالت پیشفرض درآمدند.
بهطور جزئی بهدلیل این چالشها، چین به تازگی به دو ابتکار مهم چندجانبه کاهش بدهی پیوسته است: ابتکار تعلیق خدمات بدهی، که توسط گروه ۲۰ در طول پاندمی COVID-19 برای کاهش تعهدات بدهی ۷۳ کشور با درآمد پایین و متوسط راهاندازی شد، و چارچوب مشترک برای درمان بدهیها که جانشین آن شد. با این حال، پیشرفت بهدلیل اختلافات در مورد تقسیم بار، کند بوده است. به عنوان مثال، روند بازسازی بدهیهای زامبیا به تأخیر افتاد در حالی که پکن استدلال میکرد که بانکهای توسعه چندجانبه باید خسارات بیشتری را خود متحمل شوند و از بانکهای چینی خواسته نشود که چنین خساراتی را بپذیرند. در همین حال، چین هنوز مکانیزمی برای تعیین نحوه تقسیم جبران خسارت و زیانها توسط بانکها در زمانی که بدهکاران دیگر قادر به پرداخت وامهای بینالمللی بانکهای چینی نیستند، ندارد که منجر به اختلافات و مذاکرات زمانبر در میان مؤسسات مالی مرتبط با چین شده است.
درام بدهی در حال ظهور
برای بانکهای چین، خسارات بالقوه ناشی از نکول وامگیرندگان قابل توجه اما قابل حل خواهد بود، با توجه به اینکه کشور هنوز مازاد قابل توجهی از دلارهای آمریکا دارد. ریسک بزرگتر برای چین این است که هرچه زمان بیشتری برای تعیین مسئولیت خسارات بین بسیاری از مؤسسات مالی چینی involved صرف شود، زمان بیشتری نیز برای بازسازی بدهیها نیاز خواهد بود. چنین تأخیری میتواند روایت همکاری که چین تلاش کرده است با شرکای خود در جنوب جهانی پرورش دهد را به خطر بیندازد و وامگیرندگان را با همان تصورات قبلی که از وامدهندگان غربی در بحران بدهی قبلی داشتند، رها کند.
در واقع، بحران بدهی در حال حاضر در خطر تبدیل شدن به وضعیتی حتی پیچیدهتر، هم برای وامگیرندگان و هم برای وامدهندگان، نسبت به دهه ۱۹۸۰ است، بهویژه به این دلیل که به نظر میرسد برای مدت طولانیتری ادامه خواهد داشت. در مقایسه با چند ده بانک بزرگ تجاری که در دهه ۱۹۸۰ بدهی داشتند، امروز تعداد بیشتری از دارندگان بدهی وجود دارند. بنابراین، علاوه بر تأخیرهای ناشی از اختلافات مالی داخلی حلنشده چین، کشورهای در حال توسعه ممکن است همچنین مجبور شوند با صدها صندوق بازنشستگی غربی، مدیران دارایی، صندوقهای پوشش ریسک، شرکتهای بیمه و سایر مؤسساتی که اکنون پرتفویهای مختلفی از اوراق قرضه صادر شده توسط نهادهای دولتی و خصوصی در جنوب جهانی را در اختیار دارند، مذاکره کنند. هرچه بحران بدهی جدید پیچیدهتر باشد، بازگشت کشورهای در حال صنعتی شدن مانند سریلانکا یا زامبیا دشوارتر خواهد بود، به این معنی که رنج آنها ادامه خواهد یافت.
اگرچه پایداری بدهیها طی حداقل پنج سال گذشته یک مسئله رو به رشد بوده است، جنگ در ایران نوعی شوک اقتصادی جهانی ناگهانی را معرفی کرده است که تقریباً قطعیت میدهد که یک بحران بدهی طولانیمدت در راه است. مدیر اجرایی آژانس بینالمللی انرژی به تازگی اعلام کرد که جنگ در ایران بزرگترین تهدید برای امنیت انرژی جهانی در تاریخ است و سیاستمداران و بازارها مقیاس بحران را دست کم میگیرند. سالها طول خواهد کشید تا برخی از میادین نفت و گاز آسیبدیده دوباره به فعالیت خود ادامه دهند و اگرچه آتشبس ممکن است تنشهای حمل و نقل را در کوتاهمدت کاهش دهد، اما هیچ راهحل دائمی برای بنبست در تنگه هرمز وجود ندارد. در این میان، احتمال افزایش تورم وجود دارد که فشار بیشتری به فدرال رزرو برای افزایش نرخهای بهره وارد میکند. کشورهای فقیرتر در این شرایط بیشتر آسیب خواهند دید زیرا دولتهای آنها مجبور به بازسازی بودجهها برای تأمین تعهدات بهره به جای سرمایهگذاری در رشد اقتصادی خود و جمعیتهایشان خواهند شد.
اگرچه برخی از درسهای بحران بدهی بزرگ قبلی میتواند به بحران کنونی اعمال شود، اما ماهیت پیچیدهتر بدهیهای امروز احتمالاً بحران را طولانیتر کرده و چالشهای جدیدی را معرفی خواهد کرد، از جمله سؤال تقسیم بار بین دارندگان اوراق قرضه و بانکهای چینی. هیچ درمان واضحی وجود ندارد. تنها قطعیت این است که هرچه زودتر جنگ پایان یابد، زودتر جهان میتواند بر کاهش این بحران اقتصادی تمرکز کند.

