به یک بازدارنده محکم در قالب سلاح هستهای نیاز دارد.
هدف اصلی جنگی که اکنون پس از حمله اسرائیل و ایالات متحده به ایران در حال وقوع است، روشن است: جلوگیری از دستیابی ایران به سلاحهای هستهای. تغییر رژیم تنها وسیلهای برای دستیابی به این هدف است. به طرز پارادوکسی، این درگیری احتمالاً نتیجهای کاملاً معکوس تولید خواهد کرد. منطق استراتژیک ناشی از جنگ ممکن است ایران را به تصمیمی سوق دهد که جنگ به دنبال جلوگیری از آن بود.
سه عامل توضیح میدهد که چرا جنگ ممکن است ایران را به سمت تسلیحاتی شدن سوق دهد: درس سخت بازدارندگی، فروپاشی استراتژی آستانه ایران و تحول سیاسی که اکنون در داخل رهبری ایران در حال انجام است.
قویترین درسی که ایران میتواند از جنگ بگیرد، مربوط به بازدارندگی است. کشورهایی که سلاح هستهای ندارند، در برابر حملات خارجی آسیبپذیر باقی میمانند، در حالی که کشورهای دارای سلاح هستهای از امنیت بسیار بیشتری برخوردارند.
تاریخ اخیر این درک را تقویت میکند. کشورهایی که از سلاحهای هستهای صرفنظر کردند یا هرگز توسعه ندادند—مانند لیبی یا عراق—در نهایت با مداخله نظامی و فروپاشی رژیم مواجه شدند. در مقابل، کشورهای دارای سلاح هستهای بهطور قابل توجهی سختتر، در واقع غیرممکن، برای وادار کردن به تسلیم هستند. کره شمالی واضحترین مثال است. با وجود دههها رویارویی با ایالات متحده، رژیم در پیونگیانگ با استفاده از زرادخانه هستهای خود از مداخله نظامی مستقیم در امان مانده است. برای استراتژیستهای ایرانی، جنگ کنونی ممکن است نتیجهای روشن را تقویت کند: احتیاط حمله را متوقف نمیکند؛ در واقع، آن را تشویق میکند.
ایران دههها از اتخاذ تصمیم صریح برای ساخت سلاحهای هستهای اجتناب کرده است. با این حال، اکنون حملات نظامی گستردهای به سرزمینش را تجربه کرده است، از جمله حملاتی که زیرساختهای استراتژیک و رهبری ارشد را هدف قرار دادهاند. از این منظر، جنگ بینش مرکزی نظریه روابط بینالملل واقعگرا را تقویت میکند. همانطور که محقق روابط بینالملل، کنت والتز، بهطور مشهور استدلال کرده است، سلاحهای هستهای اثرات بازدارنده قوی ایجاد میکنند زیرا هزینههای تشدید درگیری فاجعهبار میشود. در یک مقاله در سال ۲۰۱۲ در Foreign Affairs، والتز حتی پیشنهاد کرد که یک ایران هستهای ممکن است با ایجاد توازن قدرت با اسرائیل، خاورمیانه را پایدار کند. چه کسی استدلال گستردهتر والتز را بپذیرد یا نه، منطق بازدارندگی اکنون در تفکر استراتژیک ایرانی بسیار بزرگتر خواهد بود.
قبل از جنگ، ایران استراتژی دقیقی از ابهام هستهای را دنبال میکرد. تهران زیرساخت هستهای گستردهای توسعه داد و اورانیوم را به سطوح بالا غنیسازی کرد، بهویژه پس از اینکه رئیسجمهور دونالد ترامپ در سال ۲۰۱۸ از توافق هستهای با ایران عقبنشینی کرد. با این حال، تهران هنوز بهطور علنی به تولید سلاحهای هستهای نپرداخت. این به ایران اجازه داد که به عنوان یک “کشور آستانهای” باقی بماند—از نظر فنی قادر به ساخت بمب اما بدون عبور رسمی از خط هستهای.
ابهام استراتژیک چندین مزیت را ارائه میدهد. این گزینه هستهای ایران را حفظ کرد در حالی که از عواقب کامل تسلیحاتی شدن علنی، از جمله انزوا شدید بینالمللی و حملات نظامی پیشگیرانه، اجتناب کرد. حمله اسرائیل و آمریکا بهطور چشمگیری منطق این استراتژی را تضعیف کرده است. اگر ایران میتواند مورد حمله قرار گیرد با وجود اینکه زیر آستانه هستهای باقی مانده است، ابهام دیگر حفاظت معناداری ارائه نمیدهد. از منظر تهران، این جنگ نشان داده است که باقی ماندن به عنوان یک کشور آستانهای امنیت را تضمین نمیکند.
در این شرایط، محاسبات استراتژیک تغییر میکند. اگر ایران با حمله نظامی مواجه شود، صرفنظر از وضعیت هستهایاش، در واقع داشتن سلاحهای هستهای ممکن است تنها راه قابل اعتماد برای جلوگیری از چنین حملاتی در آینده به نظر برسد. این دینامیک پیشینههایی دارد. تخریب راکتور اوسیراک عراق توسط اسرائیل در سال ۱۹۸۱، صدام حسین را متقاعد کرد که سلاحهای هستهای برای امنیت بلندمدت عراق ضروری هستند. همچنین، کنار گذاشتن برنامه هستهای لیبی در سال ۲۰۰۳ نیز مانع از مداخله ناتو در جریان قیام ۲۰۱۱ نشد—رویدادی که بهطور مکرر توسط مقامات ایرانی بهعنوان درسی هشداردهنده ذکر میشود. جنگ کنونی این نتایج را تقویت کرده است.
جنگ همچنین محیط سیاسی ایران را بهگونهای تغییر داده که ممکن است یکی از مهمترین محدودیتها بر سلاحسازی هستهای را از بین برده باشد. به مدت سالها، رهبری ایران ادعا میکرد که سلاحهای هستهای به دلایل مذهبی ممنوع هستند. رهبر فقید، آیتالله علی خامنهای، بهطور مکرر اعلام میکرد که تولید یا استفاده از سلاحهای هستهای تحت قوانین اسلامی ممنوع است. این موضع هم به اهداف ایدئولوژیک و هم به اهداف استراتژیک خدمت میکرد. این امکان را برای ایران فراهم میکرد که برنامه هستهای خود را بهعنوان برنامهای صلحآمیز دفاع کند و به دلایل مذهبی استناد کند و بدین ترتیب از هزینههای سیاسی پیگیری علنی سلاحهای هستهای اجتناب کند.
اما جنگ این فرمول را بهطور بنیادی تغییر داده است. حذف خامنهای بزرگ—که در مراحل اولیه درگیری کشته شد—بهطور پارادوکسیکالی ممکن است یکی از مهمترین موانع ایدئولوژیک بر سلاحسازی را از بین برده باشد. جانشین او، مجتبی خامنهای، بر یک سیستم سیاسی تحت محاصره ریاست میکند و ممکن است خود را به همان محدودیتهای دکترینال ملزم نبیند.
علاوه بر این، بهگفته همه، این فرماندهان سختگیر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هستند که در تهران تصمیمگیری میکنند و انتظار میرود که تمایل بیشتری به استفاده از گزینه هستهای داشته باشند، بهویژه با توجه به جنگ کنونی. از این نظر، جنگ ممکن است بیشتر از تغییر محیط استراتژیک ایران، چشمانداز ایدئولوژیک که در آن تصمیمات هستهای اتخاذ میشود را نیز بازسازی کرده باشد.
دلیل دیگری که ممکن است جنگ به تسریع هستهای شدن کمک کند این است که ایران در حال حاضر بسیاری از زیرساختهای فنی لازم برای ساخت سلاحهای هستهای را در اختیار دارد. سالها تحریم و فشارهای بینالمللی نتوانست برنامه هستهای ایران را از بین ببرد. در عوض، آنها تهران را به سمت تسلط بر عناصر کلیدی چرخه سوخت هستهای، از جمله غنیسازی اورانیوم و فناوری سانتریفیوژ پیشرفته سوق دادند.
حتی اگر حملات نظامی به تأسیسات خاصی آسیب برساند، نمیتوانند دههها تجربه انباشتهشده را از بین ببرند. برنامههای هستهای بهدلیل اینکه مهمترین داراییهای آنها دانش علمی و تجربه فنی هستند، مقاوم هستند. بنابراین، ایران توانایی بازسازی بخشهای کلیدی زیرساخت هستهای خود را حفظ میکند. اگر تهران در نهایت تصمیم بگیرد که به دنبال سلاحهای هستهای باشد، موانع فنی باقیمانده ممکن است نسبتاً محدود باشند. به عبارت دیگر، جنگ ممکن است برنامه هستهای ایران را به تأخیر بیندازد. اما بعید است که آن را از بین ببرد.
بهجای تضعیف حمایت از برنامههای هستهای، حملات نظامی احتمالاً عزم ایران را برای پیگیری آنها تقویت میکند. افتخار ملی، ترس از تهدیدات خارجی و تمایل به خودمختاری استراتژیک میتواند سلاحهای هستهای را از پروژههای جنجالی به نمادهای حاکمیت تبدیل کند. بنابراین، میتوان انتظار داشت که جنگ کنونی، جناحهای سیاسی ایران را حول این ایده متحد کند که یک بازدارنده هستهای ضروری است.
برای سیاستگذاران در واشنگتن و پایتختهای همپیمان، این احتمال پیامد ناخوشایندی به همراه دارد. اگر هدف جلوگیری از دستیابی ایران به سلاحهای هستهای باشد، فشار نظامی به تنهایی بعید است موفق شود. نتایج پایدار عدم گسترش هستهای نه تنها از اجبار بلکه از ترتیبات سیاسی ناشی میشود که نیازهای درکشده کشورها به بازدارندگی هستهای را کاهش میدهد.
در غیاب چنین چارچوبی، جنگ ممکن است به رهبران ایران نتیجهای ساده و خطرناک بدهد: بقا نیازمند بمب است. و هنگامی که این نتیجه در تهران تثبیت شود، منطق استراتژیک گسترش تسلیحات هستهای با عربستان سعودی، ترکیه و مصر ممکن است تقریباً غیرقابل بازگشت شود.

