ایرانگرایی به اتکا به وعدههای ایالات متحده رد میکند و بر بازدارندگی، قدرت داخلی و قدرت ملموس تأکید میکند. نقضهای تاریخی پیمانهای ایالات متحده، خروجهای یکجانبه و مداخلهگری، استراتژی عملی ایران را توجیه میکند: دیپلماسی مشروط، بازدارندگی فعال و اولویت دادن به امنیت ملی بر توافقات رسمی.
مقدمه
در تحلیل سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران، اتکا به چارچوبهای کلاسیک دیپلماسی لیبرال—که بر اساس اعتماد متقابل، نهادهای بینالمللی و تعهدات قانونی بنا شدهاند—به وضوح برای روشنسازی رفتار قدرتهای بزرگ، به ویژه ایالات متحده، ناکافی به نظر میرسد. نظام سیاست خارجی جمهوری اسلامی «واقعگرایی ایرانی» را به عنوان یک چارچوب نظری عملی تعریف میکند که در تضاد کامل با مکاتب فکری غربی، نه بر اساس حفظ یک توازن قدرت خام، بلکه بر اساس «بازدارندگی فعال» و اتکای ثابت به اقدامات عملی و میدانی بنا شده است. در این دیدگاه، تعهدات کتبی و تضمینهای دیپلماتیک فاقد ارزش ذاتی هستند؛ بلکه تنها قابلیتهای عملی و ملموس در میدان هستند که به عنوان ضامنهای واقعی بقا و امنیت ملی تلقی میشوند.
تجربه تاریخی تعامل با قدرتهای بزرگ، بهویژه ایالات متحده، نشان داده است که دیپلماسی به معنای متعارف آن—که ریشه در حسن نیت و پایبندی به تعهدات دارد—در برابر منافع ساختاری آمریکا و الگوی عادتگونه آن در نقض توافقات کاملاً بیاثر است. علاوه بر این، تعهدات بینالمللی، زمانی که از پشتوانه بازدارنده قوی بیبهره باشند، در نهایت به واگذاری ابتکار عمل به بازیگری منجر میشود که به طور همزمان قواعد بازی را تعیین و زیر پا میگذارد.
بنابراین، واقعگرایی ایرانی باید به عنوان یک نظریه بومی تصمیمگیری درک شود. با ترکیب «حافظه تاریخی»، «محاسبه قدرت» و «عمل پیشگیرانه»، این نظریه الگویی برای درک و هدایت سیاست خارجی ارائه میدهد که به شدت از مدلهای غربی متفاوت است. بر خلاف تفسیرهای کلاسیک واقعگرایی در روابط بینالملل، واقعگرایی ایرانی صرفاً یک ساختار تحلیلی نیست؛ بلکه منطقی از بقا است که از تجربیات تاریخی ایران با نوسانات نظام بینالمللی و رفتار غیرقابل پیشبینی دشمنانش زاده شده است. این رویکرد فراتر از دوگانه ساده «مذاکره در برابر مقابله» قرار دارد و بر یک اصل بنیادی استوار است: تنها آنچه که به وضوح در صحنه قدرت تثبیت شده است، در میز مذاکره به رسمیت شناخته خواهد شد.
از این منظر، دیپلماسی به طور ذاتی تابعی از قدرت عینی است و هرگونه اتکای پیشینی به سازوکارهای قانونی به طور ذاتی معیوب است. بر این اساس، آیتالله علی خامنهای، بهطور قاطع بر ضرورت تکیه بر قدرت داخلی تأکید کرده و بهطور مداوم از هرگونه وابستگی یا اعتماد به تعهدات خارجی—بهویژه تعهدات ایالات متحده—اجتناب کرده است.
آیتالله خامنهای بارها ایالات متحده را به عنوان یک کشور «غیرقابل اعتماد»، «خیانتکار» و «فریبکار» توصیف کرده و مذاکرات با آن را بیفایده دانسته است. با اشاره به سابقه گسترده آمریکا در نقض وعدهها، او بهطور مداوم به مقامات کشور توصیه کرده است که به قابلیتهای داخلی تکیه کنند و به وعدههای غربی اعتماد نکنند. به عنوان مثال، در یک سخنرانی به کابینه در ۲۸ تیر ۱۴۰۰، او بیان کرد: «برنامههای داخلی باید به هیچ وجه به همکاری غربی وابسته نباشد، زیرا چنین رویکردی به طور ذاتی محکوم به شکست است. هر جا که تلاشهای خود را بر اساس غرب و مذاکرات با آن—و بهویژه با آمریکا—بنا کردید، ناموفق بودید؛ برعکس، هر جا که بدون اعتماد به غرب پیش رفتید و امید خود را به آنها رها کردید، موفق شدید و به جلو حرکت کردید.»
بنابراین، هر تحلیلی از درگیریهای معاصر—از جمله جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان—باید از منظر همین واقعگرایی ایرانی بازنگری شود، الگویی که مرز بین مذاکره و مقاومت را به وضوح در مفهوم «قدرت بازدارنده» قرار میدهد.
از این رو، این تبیین بر رویکردی مبتنی است که برتری قدرت عینی، تجربی تاریخی و بیاعتمادی ساختاری به هر دو معاهده دوجانبه و نظام بینالمللی به طور کلی را مورد تأکید قرار میدهد. بهطور اساسی، این رویکرد بر اولویت مطلق بقا و امنیت ملی نسبت به تعهدات صرفاً اسمی تأکید میکند.
ایالات متحده رژیمی است که توافق هستهای جامع مشترک (برجام) را نقض کرده است—توافقی که نمایانگر اوج طولانیترین مذاکرات در تاریخ است. در واقع، در ماههای پیش از جنگ ۱۲ روزه، که در ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ آغاز شد، و جنگ رمضان، که در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ شعلهور شد، این رژیم به یک اقدام جنایتکارانه دست زد. در حین مذاکرات فعال، در یک اقدام جنایتکارانه، جنگی را آغاز کرد—که به طور کامل فاقد هرگونه مشروعیت قانونی یا عرفی بینالمللی بود—با ترور رهبر معظم انقلاب، که شخصیتی برجسته در مبارزه تاریخی علیه ظلم و استکبار جهانی بود، به همراه خانوادهاش، و با ارتکاب یک کشتار از دختران بیگناه در مدرسه شجره طیبه در شهر میناب.
در طول تاریخ خود، بهویژه پس از ظهور به عنوان ابرقدرت به اصطلاح جهان، ایالات متحده به طور مکرر نقش میانجی یا ضامن در آتشبسها و توافقات صلح را بر عهده گرفته است، یا بالعکس، به عنوان یک طرف متخاصم مستقیم در درگیریها عمل کرده است. در هر یک از این موارد، این کشور به طور بیشرمانه به نقض تعهدات خود ادامه داده است. یک مرور تاریخی به وضوح نشان میدهد که این روحیه نقض معاهدات و خیانت یک الگوی رفتاری سیستماتیک و مکرر است. دروغگویی، فریب و نقض وعدهها، خود الگوهای سیاست خارجی آمریکایی هستند.
در این چارچوب دوگانه، از یک سو، نقض تعهدات توسط بازیگران خصمانه به طور مکرر با حمایت یا سکوت همدستانه آمریکا مواجه شده است. از سوی دیگر، ایالات متحده خود—چه از طریق خروج یکجانبه از معاهدات بینالمللی و چه با اعمال فشار بر متحدانش—به طور سیستماتیک پایبندی به توافقات صلح را در قربانگاه منافع vested صنایع جنگی قربانی کرده است، یا به خاطر اولویت دادن به آنچه که به اصطلاح «منافع ملی» خود مینامد.
بررسی چندین پیشینه تاریخی از نیمقرن گذشته به تنهایی به اثبات این فریبکاری آمریکایی کمک میکند.
- جنگ ویتنام، توافقنامههای پاریس و رها کردن یک متحد (۱۹۷۳–۱۹۷۵)
پس از سالها مذاکرات سخت، توافقنامه صلح پاریس در سال ۱۹۷۳ بین ایالات متحده، ویتنام شمالی و ویتنام جنوبی امضا شد. طبق این معاهده، ایالات متحده متعهد شد که در صورت هرگونه نقض آتشبس توسط ویتنام شمالی، «پاسخی شدید»—از جمله حملات هوایی گسترده—ارائه دهد. ریچارد نیکسون، رئیسجمهور وقت ایالات متحده، «تضمینهای شخصی» خود را به رهبری ویتنام جنوبی در مورد دفاع ملی آنها تکرار کرد. تنها دو سال بعد، در سال ۱۹۷۵، ویتنام شمالی یک حمله تمامعیار را آغاز کرد. ایالات متحده، که در آن زمان تحت مدیریت جرالد فورد بود، نه تنها از تعهدات خود سرپیچی کرد بلکه به طور ناگهانی از منطقه خارج شد. ویتنام جنوبی سقوط کرد و هزاران متحد آمریکایی به حال خود رها شدند. (۲). این نمونهای بارز از عدم اعتمادپذیری آمریکایی است—ویژگیای که مختص دوران ترامپ نیست، بلکه در بافت تاریخ ایالات متحده تنیده شده است.
- افغانستان، توافق دوحه ۲۰۲۰ و سقوط کابل
در فوریه ۲۰۲۰، دولت دونالد ترامپ توافق دوحه را با طالبان امضا کرد. طبق این توافق، ایالات متحده متعهد شد که نیروهای خود را خارج کند، در حالی که طالبان تضمین کرد که خاک افغانستان توسط گروههای تروریستی استفاده نخواهد شد و به گفتوگوی درونافغانی متعهد شد. در طول این فرآیند، دولت منتخب افغانستان به طور کامل کنار گذاشته شد و تحت فشار توییتهای «شمشیر داموکلس» قرار گرفت تا به خواستههای آمریکاییها تن دهد. پیشبینیپذیر بود که طالبان به سرعت به تعهدات خود خیانت کردند و حملات علیه دولت افغانستان را تشدید کردند. با وجود این نقضهای آشکار، ابتدا دولت ترامپ و سپس دولت بایدن به خروج ادامه دادند. در اوت ۲۰۲۱، این عقبنشینی شتابزده و ناپخته به سقوط کامل دولت افغانستان و بازگشت طالبان به قدرت منجر شد. این رویداد به عنوان یکی از بزرگترین شکستهای دیپلماتیک آمریکا و نمادی از بیتوجهی واشنگتن به تعهداتش نسبت به متحدانش باقی مانده است.
- ممانعت از آتشبسها در غزه (۲۰۲۳–۲۰۲۶)
آخرین تجلی نقض صلح و آتشبس به جنگ در غزه مربوط میشود. با وجود لفاظیهای خود در حمایت از صلح، ایالات متحده به طور مکرر از حق وتوی خود در شورای امنیت سازمان ملل برای مسدود کردن قطعنامههای آتشبس استفاده کرده است. از اکتبر ۲۰۲۳ تا زمان نگارش این متن، ایالات متحده حداقل چهار قطعنامه شورای امنیت را که خواستار «آتشبس فوری، بدون قید و شرط و دائمی» بودند، وتو کرده است. آخرین مورد در نوامبر ۲۰۲۴ رخ داد، زمانی که ۱۴ عضو شورای امنیت به نفع قطعنامه رأی دادند و ایالات متحده به تنهایی در مسدود کردن آن ایستاد.
- خروج یکجانبه از معاهدات بینالمللی و بیثباتسازی نظم جهانی
بهطور بنیادی، ایالات متحده هیچ تعهد واقعی به معاهدات بینالمللی نشان نمیدهد. به عنوان مثال، در مه ۲۰۲۴، دیوان بینالمللی دادگستری (ICJ) یک دستور اضطراری صادر کرد که بهصراحت خواستار «متوقف کردن فوری حمله نظامی اسرائیل در رفح» بود. به جای تسهیل اجرای این حکم الزامآور، ایالات متحده روند قانونی بینالمللی را با پیشنهاد یک قطعنامه توخالی در شورای امنیت مختل کرد و به این ترتیب به اسرائیل فرصتی داد تا به عملیات خود ادامه دهد.
در ژانویه ۲۰۲۶، دولت ترامپ دستور خروج ایالات متحده از ۶۶ سازمان و معاهده بینالمللی، از جمله کنوانسیون چارچوب سازمان ملل در مورد تغییرات آب و هوا (UNFCCC) و هیئت بیندولتی تغییرات آب و هوا (IPCC) را صادر کرد. کارشناسان این اقدام را به عنوان یک ضربه فاجعهبار به همکاری جهانی توصیف کرده و منجر به انزوا علمی و دیپلماتیک ایالات متحده شدند.
I’m sorry, but it seems that the input section is empty. Please provide the text you would like me to translate.
در طول تاریخ روابط خود با ایران، ایالات متحده به تعدادی از تعهدات خود، چه در توافقات بینالمللی گنجانده شده و چه به عنوان تضمینهای دیپلماتیک ارائه شده، نقض کرده است. این الگو که از سالهای پایانی ریاستجمهوری جیمی کارتر تا به امروز ادامه دارد، به عنوان یکی از ارکان اصلی بیاعتمادی عمیق به واشنگتن عمل میکند. چندین مورد برجسته از این نقضها در اینجا مورد اشاره قرار میگیرد:
- توافقنامههای الجزایر 1981، آزادی گروگانها و تعهدات نادیده گرفته شده
پس از بحران 444 روزه گروگانگیری در سفارت ایالات متحده، توافقنامههای الجزایر در ژانویه 1981 بین ایران و ایالات متحده، با تسهیل دولت الجزایر، امضا شد. این توافقنامه تعهدات واضح و متقابل برای هر دو طرف تعیین کرد.
ایالات متحده به چهار مأموریت اصلی متعهد شد: 1) آزادسازی حدود 12 میلیارد دلار از داراییهای ایرانی 2) عدم مداخله در امور داخلی و خارجی ایران 3) لغو تمامی تحریمهای تجاری و مالی و 4) ممنوعیت دعاوی قانونی علیه ایران در دادگاههای ایالات متحده.
با وجود اینکه این توافق به عنوان یک ‘توافق اجرایی’ امضا شد و نه یک معاهده تأیید شده توسط سنا، دولتهای بعدی ایالات متحده به طور سیستماتیک مفاد آن را تضعیف کردند. در دهههای بعد، ایالات متحده به حمایت از گروههای مخالف ادامه داد و تحریمهایی را اعمال کرد که فراتر از چارچوب توافق اولیه بود.
- پیشنهاد ‘توافق بزرگ’ 2003 و رد یک فرصت تاریخی توسط دولت بوش
در بهار 2003، همزمان با حمله ایالات متحده به عراق و سقوط صدام حسین، دولت اصلاحطلب رئیسجمهور محمد خاتمی یک پیشنهاد جامع به دولت جورج بوش ارسال کرد که به وسیله دیپلمات سوئیسی، تیم گلدیمان، منتقل شد. این پیشنهاد که به عنوان ‘توافق بزرگ’ شناخته میشود، یک فرصت تاریخی مهم برای عادیسازی روابط بر اساس چهار محور اساسی را نمایان میکرد:
1) شفافیت کامل در برنامه هستهای و پذیرش پروتکل اضافی 2) همکاری با ایالات متحده برای تثبیت عراق 3) قطع حمایت از گروههای فلسطینی و پذیرش راهحل دو دولتی و 4) تلاشهای مشترک در ‘جنگ علیه تروریسم’، از جمله علیه القاعده و سازمان مجاهدین خلق ایران (منافقین).
دولت بوش به سرعت این پیشنهاد را بدون توضیح رسمی رد کرد. تحلیلگران بینالمللی این رد را به عنوان “بزرگترین فرصت از دست رفته برای صلح با ایران” ارزیابی کردهاند. این رد، همراه با تعیین ایران در سال 2002 به عنوان بخشی از ‘محور شر’، الگوی بدعهدی آمریکایی را حتی قبل از آغاز رسمی مذاکرات نشان میدهد.
- برجام 2015 و خروج یکجانبه با وجود رعایت تعهدات
با وجود بیاعتمادی موجه ایران به ایالات متحده، برای نشان دادن تعهد جمهوری اسلامی به هنجارهای بینالمللی، برجام در سال 2015 بین ایران و P5+1 (ایالات متحده، روسیه، چین، فرانسه، بریتانیا و آلمان) امضا شد و سپس در قطعنامه 2231 شورای امنیت سازمان ملل گنجانده شد.
این توافق که پس از دو سال مذاکرات فشرده به دست آمد، توسط جامعه بینالمللی به عنوان یک موفقیت دیپلماتیک تاریخی مورد تحسین قرار گرفت. ایالات متحده متعهد به لغو تحریمهای مرتبط با هستهای، خودداری از اعمال اقدامات جدید مرتبط با هستهای و تسهیل تجارت و بانکداری بینالمللی با ایران شد. با این حال، در 8 مه 2018، دونالد ترامپ، رئیسجمهور وقت، به طور یکجانبه ایالات متحده را از توافق خارج کرد، با وجود تأییدات مکرر آژانس بینالمللی انرژی اتمی (IAEA) مبنی بر اینکه ایران به تمامی تعهدات خود پایبند است.
دولت ترامپ بلافاصله تحریمهای ثانویه علیه ایران و هر کشور ثالثی که با جمهوری اسلامی تجارت میکرد، reinstated کرد. این اقدام نه تنها نقض آشکار تعهد به ایران بود، بلکه شرکای اروپایی آمریکا از جمله فرانسه، بریتانیا و آلمان (که به عنوان E3 نیز شناخته میشوند) را در موقعیتی دشوار قرار داد و آنها را مجبور به ایجاد سازوکار INSTEX برای حفظ توافق کرد. این سازوکار به منظور حفظ توافق هستهای ایران با حمایت از تجارت انسانی طراحی شده بود، اما در مارس 2023 پس از استفاده حداقلی منحل شد. تحلیلگران بر این باورند که این اقدام آمریکایی سیگنالی قاطع به جهان ارسال کرد که حتی توافقات چندجانبهای که توسط شورای امنیت سازمان ملل تأیید شدهاند، هیچ تضمینی برای ماندگاری در برابر تغییر دولت در واشنگتن ندارند.
- سیاست ‘فشار حداکثری’ (2018–2021)، ابطال چندجانبهگرایی و تضعیف اعتبار دیپلماتیک
پس از خروج از برجام، دولت ترامپ سیاست ‘فشار حداکثری’ را دنبال کرد که در تضاد کامل با روح و متن توافقات قبلی بود. ایالات متحده تحریمهایی را اعمال کرد که هدف آن کاهش صادرات نفت ایران به صفر بود، که نقض مستقیم تعهدات برجام بود.
در مارس 2025، دولت ایالات متحده اعلام کرد که معافیت تحریمی برای خرید برق و گاز ایران توسط عراق را تمدید نخواهد کرد. وزارت امور خارجه ایران این اقدام را “کاملاً غیرقانونی” و “اعتراف به بیقانونی” توصیف کرد. علاوه بر این، در سال 2020، دولت ترامپ تلاش کرد تا مکانیزم ‘snapback’ شورای امنیت سازمان ملل را برای reinstatement تمامی تحریمهای سازمان ملل فعال کند. با این حال، همانطور که قدرتهای E3 اشاره کردند، ایالات متحده پس از خروج از توافق دیگر شرکتکنندهای در آن نبود و بنابراین از نظر قانونی چنین حقی نداشت.
- نقض حاکمیت سرزمینی و عملیات مخفی (2003–2008)
در دوران ریاستجمهوری جورج بوش، ایالات متحده مجموعهای از اقدامات مداخلهجویانه علیه ایران انجام داد که به نقض تعهدات بینالمللی و منشور سازمان ملل منجر شد. در طول سالها، ایران بارها شکایتهایی در مورد ورود پهپادهای آمریکایی به حریم هوایی خود مطرح کرد. به طور همزمان، دولت بوش به گروههای مسلح مخالف، مانند جندالله در سیستان و بلوچستان و حزب حیات آزاد کردستان (PJAK) در مناطق کردستان ایران، حمایت مالی و نظامی ارائه کرد.
نتیجهگیری: دروغگویی ترامپ و دولت ایالات متحده: ضرورت اقدام مؤثر و اتکا به ‘واقعگرایی ایرانی’
بررسی پیشینههای فوق نشان میدهد که نقضهای آمریکایی در مورد آتشبسها و توافقات صلح در سه پارادایم اصلی تکرار میشود:
تضمینهای توخالی به متحدان: همانطور که در موارد ویتنام جنوبی و افغانستان مشاهده میشود، ایالات متحده به طور تاریخی در اولین نشانههای تغییرات سیاسی، شرکای خود را رها کرده است.
تخریب حقوق بینالملل برای حمایت از نمایندگان: این موضوع در استفاده گسترده از حق وتو برای مسدود کردن قطعنامههای صلح علیه رژیم اسرائیل و جلوگیری از تحقیقات در مورد جنایات خود یا متحدانش نمایان است.
ابطال یکجانبه توافقات کلیدی: رها کردن سیستماتیک دیپلماسی چندجانبه و خروج از معاهداتی که خود ضامن صلح و ثبات جهانی هستند.
بنابراین، هرگونه تعامل با چنین قدرتی باید فراتر از حوزه وعدههای لفظی باشد و بر اساس یک واقعگرایی ایرانی دقیق بنا شود—رویکردی که اقدامهای ملموس و تأیید شده و قدرت بازدارنده را بر کلمات زودگذر یک گفتگوی غیرقابل اعتماد اولویت میدهد.
در محیطی که قوانین تعامل به طور مداوم توسط قدرتهای هژمونیک بازتعریف میشود، واقعگرایی و عملگرایی ایرانی به عنوان یک ضرورت استراتژیک ظهور کرده است. با رد اتکای منفعل به تعهدات قانونی، این رویکرد به دنبال بازنگری در ارتباط بین قدرت و دیپلماسی است. دیپلماسی در این چارچوب به عنوان یک گسترش از ‘قدرت در میدان’ دیده میشود—ابزاری برای تحکیم دستاوردهای ملموس. در چنین پارادایمی، امنیت از طریق ‘تحمیل هزینهها بر دشمن’ ایجاد میشود و توافقات تنها به عنوان مراحل گذرا در یک مبارزه مستمر برای قدرت درک میشوند.
بنابراین، آینده سیاست خارجی ایران به تعمیق این منطق بستگی دارد که ترکیبی از بازدارندگی فعال، اهرم ژئوپولیتیکی و دیپلماسی مشروط است. این منطق نه تنها مدیریت بحرانهای کنونی را تسهیل میکند بلکه ظرفیت شکلدهی به یک نظم منطقهای مطلوب برای منافع ایران را نیز دارد. بر این اساس، شش رویکرد استراتژیک اساسی مورد تأکید قرار میگیرد:
هر تعهدی تنها بر روی کاغذ بیاعتبار است؛ اقدام مؤثر است که بازدارندگی را فراهم میکند. بنابراین، تخریب کامل زیرساخت نظامی ایالات متحده و رژیم غیرقانونی اسرائیل مبنای ادامه مبارزه دفاعی در جنگ رمضان است. هسته این استراتژی رد مذاکرات و ادامه جنگ تا نابودی کامل داراییهای نظامی ایالات متحده و اسرائیل در منطقه است، به طوری که آنها از ظرفیت بازسازی محروم شوند و برتری ایرانی تقویت گردد.
تأسیس ساختارهای سیستماتیک برای کنترل و مدیریت قدرت عوارض و تعرفههای حاکمیتی ایران در تنگه هرمز. این شامل وضع عوارض عبوری بر تمامی کالاهای عبوری از این آبراه استراتژیک—عملی که در کانال سوئز در مصر، کانال پاناما و تنگههای بسفر و داردانل رایج است. به عنوان مسیر عبور 25% از انرژی جهانی، تنگه هرمز مهمترین شریان دریایی جهان است که از آبهای سرزمینی مشترک ایران و عمان عبور میکند. ایران باید در عمل تمامی دستگاههای گمرکی و کنترل لازم را در طول این مسیر مستقر کند.
با توجه به بیاعتمادی ذاتی به تعهدات آمریکایی، غرامتهای جنگ باید قبل از هرگونه توقف خصومتها به حسابهای رسمی جمهوری اسلامی ایران واریز شود. تا زمانی که چنین پرداختهایی انجام نشود، جنگ با تمام قدرت ادامه خواهد یافت.
قبل از هرگونه اعلام پایان جنگ توسط ایران، ایالات متحده باید به طور رسمی و عمومی مسئولیت کشتن شهروندان و هموطنان ایرانی را بپذیرد و اعلام کند.
تمام رهبران و فعالان مخالف که در طول جنگ رمضان به ایالات متحده و اسرائیل حمایت رسانهای یا لجستیکی ارائه کردند—از جمله رهبران اپوزیسیون ایرانی—باید به طور رسمی به ایران استرداد شوند. جنگ تا زمانی که این افراد تسلیم نشوند، ادامه خواهد یافت.
توقف فوری و همزمان جنگ علیه متحدان ایران، از جمله مردم مظلوم غزه و حماس، حزبالله لبنان، انصارالله یمن و الحشد الشعبی عراق.
بر اساس واقعگرایی ایرانی، دیپلماسی رسمی در مورد تعهدات و توافقات در حال حاضر فاقد کارایی است. در عوض، تمرکز باید به دیپلماسی عمومی معطوف شود تا افکار عمومی جهانی را در سراسر غرب آسیا، اروپا، آمریکا و جنوب شرق آسیا به عنوان مکملی برای استراتژی بازدارندگی آگاه کند. تمامی تصمیمات استراتژیک در مورد جنگ و صلح باید تحت اصل فرماندهی واحد متمرکز باقی بماند، که توسط رهبر جدید انقلاب و فرمانده کل نیروهای مسلح، آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای، در شورای عالی امنیت ملی و ستاد مشترک نیروهای مسلح هدایت میشود.
در حال حاضر، تصمیمات استراتژیک جنگی به ‘اتاق جنگ’ واگذار شده و تمامی اشکال دیپلماسی رسمی در مورد معاهدات باید اجتناب شود. این رویکرد عملگرایانه، با فراتر رفتن از دیپلماسی تشریفاتی و اتکا به واقعیتهای میدانی، منافع ملی ایران را تأمین کرده و امنیت پایدار را تضمین میکند.

