نخستین غریزه یک رژیم بیاعتبار پاسخ ندادن به نارضایتی نیست، بلکه طبقهبندی آن است. نام مخالف را ببر. حوزه انتخاباتی را ایزوله کن. نارضایتی را کوچک کن. در پاکستان، آن ماشین دوباره با کینهای آشنا به کار گرفته میشود: خشم عمومی نسبت به جنگ امپریالیستی به عنوان تحریک فرقهای دوباره کدگذاری میشود و یک دولت امنیتی که با واشنگتن و خاندان سعودی همراستا است، خود را به عنوان نگهبان نظم ملی معرفی میکند.
پیام گزارش شده به روحانیون شیعه صریح بود: اگر اینقدر ایران را دوست دارید، به ایران بروید. این زبان قدرت نبود. این زبان یک بلوک حاکم ترسیده و مطیع بود که نمیتواند به طور سیاسی به مخالفت با جنگ آمریکا-اسرائیل علیه ایران پاسخ دهد و بنابراین به دنبال جرمانگاری، ارعاب و لکهدار کردن آن است.
مسئلهای که در میان است، الهیات نیست. این قدرت است. چه کسی بر پاکستان حکومت میکند، به نفع چه کسانی و در سایه چه کسی؟ نخبگان حاکم به خوبی میدانند که با یک واکنش محدود فرقهای مواجه نیستند. آنها با چیزی بسیار خطرناکتر برای بقای خود مواجهاند: احتمال اینکه پاکستانیها در خطوط فرقهای همان ساختار سرکوب، همان همراستاییهای خارجی و همان ترس داخلی را که به عنوان احتیاط masquerade میشود، شناسایی کنند.
به همین دلیل است که حادثه خارج از کنسولگری آمریکا در کراچی به شدت مهم است. وقتی معترضان ضد جنگ توسط تفنگداران دریایی آمریکایی در خاک پاکستان به گلوله میخورند، تعارفات فرو میریزد. افسانه اینکه این تنها یک درگیری منطقهای دور است، غیرقابل حفظ میشود. خشونت خارجی و سرکوب داخلی همراستا میشوند. مرکز امپریالیستی عمل میکند؛ دستگاه امنیتی محلی عواقب آن را مدیریت میکند. این ترتیب است. وظیفه دولت پاکستان نه مقاومت در برابر قدرت در خارج، بلکه سرکوب خشم عمومی در داخل است.
و آن سرکوب نیاز به شستشوی ایدئولوژیک دارد. خشم به تنهایی میتواند مهار شود. سیاست نمیتواند. سیاست ساختارها، حامیان، مشتریان و منافع را شناسایی میکند. سیاست میپرسد چرا دولتی که در سخنرانیها از حاکمیت صحبت میکند، در برابر واشنگتن ترسو و در برابر شهروندان خود خشن میشود. سیاست نشان میدهد که مردانی که به عنوان نگهبانان ملت خود را معرفی میکنند، در عمل، نگهبانان وابستگی هستند.
این موضوع، سلطنتها و مشتریان نظامی را ترساند نه به این دلیل که یک فرقه را پیش برد، بلکه به این دلیل که یک حاکم را که توسط قدرت خارجی حمایت میشد، سرنگون کرد. این نشان داد که حاکمیت میتواند یک خواسته جمعی شود. این تهدید بود. چارچوب فرقهای، اقدام مقابلهای بود.
بنابراین، یک انقلاب علیه سلطنت به عنوان یک آلودگی فرقهای بازتعریف شد. سیاست ضد امپریالیستی به عنوان انحراف الهیاتی دوباره نامگذاری شد. حفظ رژیم به عنوان ثبات جمعی فروخته شد. این تقلب خام بود، اما کارساز بود، زیرا به طور مداوم توسط دولتها، نهادهای روحانی، سازمانهای امنیتی و شبکههای تبلیغاتی تأمین مالی شده از خلیج فارس تکرار میشد. با گذشت زمان، ترس سیاسی به عنوان نگرانی دکترینالی پنهان شد.
مارشال میدانی مورد علاقه ترامپ اکنون به طور مستقیم از آن کتابچه بیاعتبار استفاده میکند. تلاش گزارش شده ژنرال آسم مونیر برای وادار کردن شیعیان پاکستانی به یک دوگانه مضحک — به عنوان “پاکستانیهای خوب” به طور خاموش تسلیم شوند یا به ایران بروند — دیپلماسی نیست. این ارعاب فرقهای در خدمت اطاعت ژئوپولیتیکی است. این زبان یک حاکم نظامی است که میداند مخالفت عمومی با حمله آمریکا-اسرائیل به ایران محدود به شیعیان نیست و بنابراین باید به طور نادرست فرقهای شود تا قبل از اینکه غیرقابل مدیریت سیاسی شود.
دولت امنیتی پاکستان میخواهد این موضوع به عنوان یک مشکل شیعه-سنی خوانده شود زیرا نمیتواند اجازه دهد که به عنوان آنچه که هست شناسایی شود: یک رویارویی سیاسی بین یک نظم حاکم غیرقانونی و همکاریکننده و جمعیتی که به طور فزایندهای از آن آگاه میشود.
حاکمان پاکستان از انسجام ملی دفاع نمیکنند. آنها از حامیان، امتیازات و مصونیت خود دفاع میکنند. آنها در تلاشند تا یک کیفرخواست سیاسی را به یک اختلال فرقهای تبدیل کنند زیرا اختلالات فرقهای قابل کنترل، تکهتکه و قرنطینه هستند. اما وضوح سیاسی اینگونه نیست.
این ترس زیر لفاظیها نهفته است. نه ایران. نه فرقه. نه اعتراض به خودی خود. ترس واقعی این است که پاکستانیها — چه شیعه و چه سنی — ممکن است به این درک برسند که جنگ در خارج و سرکوب در داخل بحرانهای جداگانهای نیستند، بلکه دو بیان از یک ساختار حکمرانی مشابه هستند.

