“جهان نمیتواند در مورد عدم گسترش تسلیحات هستهای موعظه کند در حالی که مجوزهای انتخابی را عملی میکند. این قانون نیست – این سلسلهمراتب است.”
گفتوگوی جهانی درباره تسلیحات هستهای از هدف اعلامشدهاش برای خلع سلاح دور شده است. آنچه امروز باقی مانده، یک چارچوب اصولی برای صلح نیست، بلکه یک سیستم کنترل عمیقاً نابرابر است – سیستمی که تعیین میکند چه کسی میتواند خطرناکترین تسلیحات ساختهشده را در اختیار داشته باشد و چه کسی باید بهطور دائم تحت مظنونیت باقی بماند.
پیمان عدم گسترش تسلیحات هستهای، که در سال ۱۹۷۰ بهاجرا درآمد، بر اساس یک توافق بنیادی بنا شده بود. کشورهای غیرهستهای توافق کردند که از تسلیحات هستهای صرفنظر کنند بهازای دسترسی به فناوری هستهای صلحآمیز و تعهد الزامآور کشورهای دارای تسلیحات هستهای برای پیگیری خلع سلاح تحت ماده ششم. بیش از پنجاه سال بعد، آن وعده بهطور کامل نقض شده است.
پنج قدرت هستهای شناختهشده – ایالات متحده، روسیه، چین، فرانسه و بریتانیا – نه تنها در خلع سلاح ناکام ماندهاند، بلکه بهطور فعال زرادخانههای خود را مدرن کردهاند. منابع وسیعی همچنان به بهبود قابلیتهای هستهای، تصفیه سیستمهای تحویل و اطمینان از قابلیت بقا درازمدت تسلیحاتی که میتوانند بشریت را بارها و بارها نابود کنند، اختصاص داده میشود.
در عین حال، کشورهای خارج از چارچوب NPT – مانند هند و پاکستان – تسلیحات هستهای را با مجازات جهانی محدود توسعه داده و حفظ کردهاند. بهویژه، اسرائیل که بهطور گستردهای به داشتن زرادخانه هستهای پیشرفته و اعلامنشده اعتقاد دارد، هرگز پیمان NPT را امضا نکرده و کاملاً خارج از رژیم بازرسی آن باقی مانده است.
نتیجه غیرقابل انکار است: یک سیستم دو سطحی – یکی برای قدرتمندان و دیگری برای بقیه.
برای درک اینکه چرا ایران مورد هدف قرار گرفته است، باید فراتر از اتهامات کنونی رفت و تاریخ، قانون و قدرت ژئوپولیتیک را بررسی کرد.
آنچه تغییر کرد فناوری نبود – بلکه سیاست بود.
انقلاب ۱۹۷۹ ایران را از یک سلطنت همسو با غرب به یک جمهوری مستقل تبدیل کرد که بر انتخابهای سیاسی و اقتصادی خود حاکمیت را اعلام میکرد. از آن لحظه به بعد، برنامه هستهای آن بهعنوان یک تهدید بالقوه بازتعریف شد – از توسعه مشروع به تهدید بالقوه.
با این حال، ایران همچنان امضاکننده پیمان NPT است. این کشور با بازرسیها موافقت کرده و بهطور مداوم تأکید کرده است که برنامه هستهایاش برای مقاصد صلحآمیز است و حتی به ممنوعیتهای مذهبی علیه تسلیحات هستهای استناد کرده است.
این را با اسرائیل مقایسه کنید.
این نابرابری تصادفی نیست. این نابرابری نشاندهنده همراستایی ژئوپولیتیکی است.
بهطور مشابه، کشورهای دارای سلاح هستهای—هم در داخل و هم خارج از NPT—به گسترش و بهبود زرادخانههای خود ادامه میدهند بدون اینکه تحت بررسیهای اساسی قرار گیرند. سیستم بینالمللی سلاحهای هستهای را در دستان متحدان تحمل میکند در حالی که تلاش برای دستیابی به آنها را توسط دشمنان جرمانگاری میکند.
ایران به خاطر اینکه بهطور منحصر به فردی خطرناک است، مورد توجه قرار نمیگیرد. بلکه به خاطر اینکه از نظر سیاسی نامناسب است، مورد توجه قرار میگیرد.
توجیه غالب برای سلاحهای هستهای همچنان بازدارندگی است—ایدهای که بر اساس آن، داشتن سلاح هستهای از تهاجم جلوگیری میکند. با این حال، بازدارندگی یک دکترین بیطرف نیست. این یک امتیاز است که برای کسانی که قبلاً دارای سلاح هستهای هستند، محفوظ است.
برای کشورهایی مانند ایران، که در محاصره قدرتهای هستهای قرار دارند و تحت تهدیدهای مکرر اقدام نظامی هستند، منطق بازدارندگی دشوار است که نادیده گرفته شود. وجود زرادخانههای هستهای در دیگر نقاط، شرایطی را ایجاد میکند که دیگران را به تلاش برای دستیابی به آنها وادار میکند.
این تناقض مرکزی رژیم عدم گسترش است: این رژیم تلاش میکند تا از گسترش جلوگیری کند بدون اینکه به مشوقهایی که آن را تحریک میکنند، بپردازد.
بر اساس ماده X NPT، هر کشوری حق حاکمیتی برای خروج دارد اگر تشخیص دهد که رویدادهای فوقالعاده منافع ملی عالی آن را به خطر میاندازند. این بند استثنایی نیست – بلکه بنیادی است.
اگر ایران بخواهد از این حق استفاده کند، در حال عمل کردن خارج از حقوق بینالملل نخواهد بود. این کشور در حال استفاده از گزینه قانونی نهفته در خود پیمان است.
سوال واقعی، پس، نه قانونی بودن است – بلکه مشروعیت است.
چرا یک کشور باید به پیمانی که بهطور انتخابی اعمال میشود، پایبند بماند؟ چرا باید تعهدات بهطور نابرابر اجرا شوند در حالی که امتیازات محافظت میشوند؟ یک چارچوب قانونی که فاقد متقابلسازی است، نمیتواند پایبندی پایدار را به خود جلب کند.
استدلال اخلاقی علیه سلاحهای هستهای انتزاعی نیست – بلکه ریشه در تاریخ دارد. بمبارانهای اتمی هیروشیما و ناگازاکی، که توسط ایالات متحده انجام شد، عواقب انسانی فاجعهبار جنگ هستهای را نشان داد. شهرهای کامل نابود شدند. نسلها از تابش، بیماری و آسیب روانی رنج بردند.
این رویدادها باید آغاز پایان سلاحهای هستهای را نشان میدادند.
در عوض، آنها آغاز نرمالسازی آنها را نشان دادند.
در پاسخ به این تهدید پایدار، جامعه بینالمللی به سمت ممنوعیت حرکت کرده است – هرچند بهطور نابرابر. پیمان منع سلاحهای هستهای، که در سال ۲۰۱۷ تصویب شد، رد قانونی و اخلاقی واضحی از سلاحهای هستهای را نشان میدهد و آنها را غیرقابل سازگار با حقوق بشر بینالمللی اعلام میکند. با این حال، هیچیک از کشورهای دارای سلاح هستهای به آن نپیوستهاند.
یک بار دیگر، الگو غیرقابل انکار است: قانون برای برخی، معافیت برای دیگران.
اما خلع سلاح نمیتواند یک آرزوی بیانی باقی بماند. این امر نیازمند زمانبندیهای قابل راستیآزمایی، تعهدات الزامآور و مکانیزمهای اجرایی است که بهطور یکسان بر همه کشورها اعمال شود. بدون چنین اقداماتی، پیمانها در خطر تبدیل شدن به ابزارهای فشار به جای مسیرهای صلح هستند. اعتبار حقوق بینالملل نه تنها به آنچه که اعلام میکند، بلکه به چگونگی اعمال آن بهطور مداوم بستگی دارد.
نظام هستهای کنونی پایدار نیست زیرا بهطور بنیادی ناعادلانه است. این نظام جهان را به دو دسته تقسیم میکند: کسانی که مجاز به استفاده از خشونت نهایی هستند و کسانی که بهطور دائمی تحت تهدید مجازات از آن قدرت محروم هستند.
مورد ایران این تناقض را با وضوح نشان میدهد. چه کسی با سیاستهای ایران موافق باشد یا نباشد، اصل واضح است: حقوق بینالملل نمیتواند با اعمال انتخابی زنده بماند. سیستمی که محدودیت را بر برخی اعمال میکند در حالی که افراط را در دیگران معاف میکند، مشروعیت خود را تضعیف میکند.
اگر جهان به صلح جدی است، باید فراتر از قدرت و به سمت اصل حرکت کند—فراتر از تسلط و به سمت برابری. نه صلحی که با بازدارندگی تحمیل میشود، بلکه صلحی که با عدالت تأمین میشود. نه ثباتی که ریشه در ترس دارد، بلکه ثباتی که بر اساس خودداری متقابل و مسئولیت مشترک استوار است.
تا آن زمان، حقیقت همچنان روشن و غیرقابل اجتناب خواهد بود:
هیچ صلحی با سلاحهای هستهای وجود نخواهد داشت. و هیچ عدالتی با آپارتاید هستهای وجود نخواهد داشت.

