معماری ژئوپلیتیکی در حال تحول خاورمیانه و شمال آفریقا نیازمند ارزیابی دقیق دینامیکهای قدرتهای بزرگ است، بهویژه در حالی که بازارهای جهانی مشاهده میکنند که آمریکا و چین در اهداف استراتژیک بنیادین خود برای این منطقه همراستا میشوند. در حالی که گفتمانهای متعارف بر رقابت صفر-جمع تمرکز میکنند، واقعیتهای ساختاری نشان میدهند که هر دو ابرقدرت امنیت دریایی، تداوم تجارت و تعادل منطقهای را بر جابجایی مطلق ترجیح میدهند. با توجه به اینکه بازیگران منطقهای بهطور ماهرانهای در این چشمانداز حرکت میکنند، درک مکانیزمهای دقیق همگرایی آمریکا و چین برای پیشبینی زیرساختهای سرمایهگذاری بلندمدت و همراستاییهای دیپلماتیک از اهمیت بالایی برخوردار است.
همگرایی آمریکا و چین در خاورمیانه و شمال آفریقا
برای قدرتهای منطقهای در خاورمیانه و شمال آفریقا (MENA)، رقابت بین ایالات متحده و چین بهعنوان تهدیدی مطرح نمیشود، بلکه بهعنوان فرصتی دیده میشود. منطقه MENA مدتهاست که با بحرانها دست و پنجه نرم میکند؛ هیچ سالی در تاریخ معاصر بدون یک درگیری مسلحانه بزرگ سپری نشده است که بسیاری از آنها بهطور همزمان رخ دادهاند.
با این حال، این منطقه از اهمیت ژئو استراتژیک بالایی برای ایالات متحده و چین برخوردار است. با توسعه رقابت قدرتهای بزرگ در سطح جهانی، مواضع واشنگتن و پکن در MENA بهطور فزایندهای همراستا میشوند. بهجای تلاش برای سرکوب نقش یکدیگر در MENA، ایالات متحده و چین باید رقابت را بپذیرند. تنها از طریق تقسیم کار است که هر دو واشنگتن و پکن میتوانند به اهداف استراتژیک خود دست یابند.
ایالات متحده و چین بهواسطه منافع اصلی خود در MENA متحد هستند: تجارت آزاد. این منطقه که چندین قاره را بههم متصل میکند و خانه چندین گلوگاه دریایی مهم جهان است، همچنان مرکزی برای تجارت بینالمللی باقی میماند.
با این حال، رشتهای از درگیریهای همزمان که منطقه را دچار مشکل کرده، خطر قابل توجهی برای تجارت بهوجود میآورد—واقعیتی که بهویژه با جنگ کنونی با ایران و تأثیر آن بر حمل و نقل از طریق تنگه هرمز ملموستر میشود. بنابراین، برای هر دو ایالات متحده و چین، یک نظم پایدار و مبتنی بر صلح در منطقه MENA کلیدی است. واشنگتن همچنین بهدلیل منافع خود در امنیت اسرائیل تحت تأثیر قرار دارد؛ پکن نیز بهدلیل نیاز چین به نفت و گاز طبیعی مایع MENA تحت تأثیر است. بهطور مناسب، این دو منافع نه تنها سازگار هستند، بلکه هر دو نیاز به صلح و ثبات در منطقه را تأکید میکنند.
ایالات متحده و چین بهواسطه منافع اصلی خود در MENA متحد هستند: تجارت آزاد.
در برخی مناطق، چین در حال نزدیک شدن به ایالات متحده و حتی گاهی اوقات پیشی گرفتن از آن در خاورمیانه و شمال آفریقا (MENA) است. واشنگتن در قدرت نظامی پیشتاز است، اما چین آماده است تا در قدرت اقتصادی از ایالات متحده پیشی بگیرد. فاصله در قدرت دیپلماتیک نیز در حال کاهش است و چین به ساخت ذخایر قدرت نرم خود ادامه میدهد در حالی که ایالات متحده به طور سیستماتیک با اتکا به روشهای نظامی و کماهمیت کردن ابزارهای دیپلماتیک در اجرای سیاستهای خود در خاورمیانه، به خود آسیب میزند.
چرا چین به چالش کشیدن آمریکا نمیپردازد و میراثهای چین و آمریکا همگرا نمیشوند؟
از نظر نظامی، ایالات متحده با هیچ رقابت معناداری از سوی چین در خاورمیانه و شمال آفریقا مواجه نیست. ایالات متحده در چند دهه گذشته به طور چشمگیری تعداد پرسنل مستقر در این منطقه را کاهش داده است، اما چین وارد عمل نشده است. در واقع، تنها حضور قابل توجه نیروهای چینی، مشارکت پرسنل آنها در عملیات حفظ صلح سازمان ملل است که به طور مداوم حداقل دو برابر ایالات متحده در MENA است. در مقایسه با شبکه وسیع پایگاههای نظامی ایالات متحده (به شکل ۱ مراجعه کنید)،
چین هیچ پایگاهی در MENA ندارد، هرچند که یک پایگاه در جیبوتی دارد که از آنجا مأموریت ضد دزدی دریایی در خلیج عدن را اجرا میکند. ایالات متحده شبکه گستردهای از توافقهای امنیتی و دفاعی در سراسر منطقه دارد، از جمله:
تعهد امنیتی de facto به دفاع از اسرائیل، با تلاش اخیر برای ادغام نظامی ایالات متحده و اسرائیل، توافقهای همکاری دفاعی با بحرین، اردن، کویت، قطر و امارات متحده عربی (همه این کشورها همچنین میزبان پایگاههای نظامی ایالات متحده هستند)، توافق دفاعی استراتژیک و شراکت امنیتی طولانیمدت با عربستان سعودی که شامل حضور پایگاههای نظامی ایالات متحده در استانهای مختلف سعودی است، ترتیبات دسترسی به تأسیسات با عمان، چارچوب همکاری دفاعی با مصر، و تعیین همپیمانان عمده غیر ناتو برای بحرین، مصر، اسرائیل، اردن، کویت، مراکش، قطر، عربستان سعودی و تونس.

چین، از سوی دیگر، از تعهدات دفاعی رسمی اجتناب کرده و به جای آن به شراکتهای استراتژیک روی آورده است که همکاری امنیتی محدودی را ارائه میدهند—از جمله فروش تسلیحات، آموزش و تمرینات مشترک، تحقیقات مشترک و توسعه سلاح، و اشتراکگذاری اطلاعات. شراکتهای رسمی چین در منطقه به شرح زیر است: شراکتهای استراتژیک جامع با الجزایر، بحرین، مصر، ایران، عربستان سعودی و امارات متحده عربی شراکتهای استراتژیک با عراق، اردن، کویت، لیبی، مراکش، عمان، قطر، سوریه، تونس و ترکیه یک شراکت جامع نوآورانه با اسرائیل
انتقال تسلیحات ایالات متحده به خاورمیانه و شمال آفریقا، که بهطور قابل توجهی از چین پیشی گرفته است، همچنان یک نقطه قوت کلیدی در تعاملات نظامی این کشور با منطقه به شمار میرود. بر اساس گزارش مؤسسه تحقیقات صلح بینالمللی استکهلم، در سال 2025، خاورمیانه (بدون احتساب شمال آفریقا) حدود 21 درصد از واردات تسلیحات جهانی را به خود اختصاص داد.
در سراسر خاورمیانه و شمال آفریقا، سهم ایالات متحده از واردات تسلیحات در سال 2025 برابر با 64.3 درصد بود؛ چین در آن سال هیچ تحویل ثبتشدهای نداشت (به شکل 2 مراجعه کنید). از سال 2021 تا 2025، میانگین سهم چین از واردات تسلیحات تنها 1.3 درصد بود که در سال 2023 به 2.3 درصد رسید. تا زمانی که جنگ با اوکراین ظرفیت صادراتی آن را محدود کرد، روسیه، نه چین، بازارهایی را تأمین میکرد که واشنگتن در آنها دخالت نمیکرد. اکنون، تنها رقابت واقعی که ایالات متحده در این عرصه با آن مواجه است، از سوی اروپا، بهویژه ایتالیا و فرانسه است.

وضعیت نظامی چین بهعنوان یک کشور ضعیف لزوماً یک نقطه ضعف نیست—پکن از رژیم امنیتی ایالات متحده در خاورمیانه و شمال آفریقا بهطور قابل توجهی بهرهمند شده است. با عدم شرکت در جنگ و بهجای آن اتخاذ سیاستهای ضد جنگ، چین محبوبیت عمومی را به دست آورده، به تمامی کشورهای منطقه باز مانده و هرگونه لکهای بر سوابق مشروعیت خود را محدود کرده است. در همین حال، سیاستهای نظامی واشنگتن در سالهای اخیر سوابق آن را در منطقه لکهدار کرده است.
تغییر در جایی که آمریکا و چین همراستا میشوند
اگرچه چین از نظر شهرت به دلیل عدم حضور نظامی خود بهرهمند شده است، اما همچنین با محدودیتهای جدی در توانایی خود برای پاسخ به بحرانها مواجه بوده است. در سال 2011، چین مجبور شد تلاش گستردهای برای تخلیه اتباع خود از لیبی انجام دهد؛ در اواخر سال 2023، زمانی که نیروهای حوثی از یمن به خطوط کشتیرانی حمله کردند، چین از ائتلاف دریایی بیستنفرهای که برای پایان دادن به محاصره تشکیل شده بود، غایب بود؛ و از بهار 2026، انتقال داراییها به منطقه برای پکن به منظور باز کردن تنگه هرمز هزینهبر و پیچیده از نظر لجستیکی خواهد بود.
اکنون، با وجود اینکه تقریباً 50 درصد از واردات نفت خام کشور از تنگه هرمز عبور میکند، چین از تلاشها برای بازگشایی این تنگه دوری کرده است. چه این یک انتخاب استراتژیک باشد و چه نتیجه حفظ یک حضور نظامی سبک، ارتش چین بهطور کلی در خاورمیانه و شمال آفریقا درگیر نیست، حتی زمانی که ممکن است به نفع پکن باشد که کمک کند.
منافع اقتصادی ایالات متحده و چین همسو هستند برای هر دو کشور ایالات متحده و چین، مهمترین نقش خاورمیانه و شمال آفریقا (MENA) نقش اقتصادی آن است. خاورمیانه و شمال آفریقا از نظر ژئو استراتژیک به دلیل سهم نامتناسب خود از جریانهای انرژی و تجارت جهانی که از طریق نقاط تنگهای مختلف آن عبور میکند، اهمیت دارد. واشنگتن و پکن تعاملات اقتصادی خود با این منطقه را بر این اساس ساختاربندی کردهاند.
مهمترین خطر برای تجارت چین و ایالات متحده در سالهای اخیر، درگیری است. با این حال، تأثیرات درگیری بر وضعیت اقتصادی هر یک از این دو کشور قابل توجه است. در بحران دریای سرخ، ترافیک کانال سوئز در سال 2024 به میزان 90 درصد کاهش یافت و اختلال در حمل و نقل باعث افزایش 80 درصدی نرخ حمل و نقل بین شانگهای و روتردام بین سالهای 2023 و 2025 شد.
با این حال، کشتیهای چینی به دلیل روابط دیپلماتیک چین با رهبران حوثی نسبتاً تحت تأثیر قرار نگرفتند. زمانی که ایران در ژوئن 2026 کنترل تنگه هرمز را به دست گرفت، کشتیهای چینی دوباره مورد توجه ویژه قرار گرفتند. با این حال، بسته شدن تنگه هنوز بر چین تأثیر میگذارد؛ اختلالات زنجیره تأمین همچنان بازارهای داخلی را تحت تأثیر قرار میدهد و افزایش قیمتها تقاضای واردات در خاورمیانه و شمال آفریقا را کاهش میدهد. پکن با جریان پایدار و آزاد کالاها از طریق تنگه بهتر عمل میکند. در حالی که نیازهای خاص آنها متفاوت است، هر دو کشور از امنیت در این منطقه بهرهمند خواهند شد.
در سالهای اخیر، تمرکز منطقهای فعالیتهای اقتصادی چین و ایالات متحده بر کشورهای شورای همکاری خلیج فارس (GCC) بوده است، اما تجارت چین در خلیج فارس به مراتب بیشتر از ایالات متحده است. در سال 2024، چین ارزش کل تجارت خود با کشورهای خلیج فارس را 288 میلیارد دلار گزارش کرد—بیش از سه برابر رقم 86 میلیارد دلاری تجارت GCC–ایالات متحده. این تفاوت نشان میدهد که چین در تجارت در این منطقه تسلط دارد و عنوان شریک اصلی واردات برای اکثریت کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا را کسب کرده است.
آمریکا و چین در زیرساختها همسو میشوند
بزرگترین قوت مدل اقتصادی چین، زیرساختها است. خاورمیانه و شمال آفریقا در سال 2024 “بالاترین دریافتکننده سرمایهگذاریهای [ابتکار یک کمربند، یک جاده] چین بود، با قراردادهایی به ارزش 39 میلیارد دلار—افزایش 102 درصدی نسبت به سال گذشته.” پروژههای چینی در این منطقه شامل مدرنیزاسیون بندر، راهآهن و ارتباطات از راه دور و زیرساختهای حمل و نقل عمده است. در مقابل، ایالات متحده سرمایهگذاریهای بسیار محدودی داشته و اغلب به صورت موردی بوده است، با یک استثنای در حال ظهور: هوش مصنوعی (AI). در خلیج فارس، سرمایهگذاریهای ایالات متحده در زیرساختهای هوش مصنوعی—مراکز داده و همکاریهای نیمههادی—در حال انجام است، بهویژه در عربستان سعودی، قطر و امارات متحده عربی.
در زمینه کمکهای توسعهای، عقبنشینی ایالات متحده واضح و خودزنی بوده است، در حالی که فعالیتهای چین مستمر و استراتژیک بودهاند. در سال 2024، ایالات متحده 12 میلیارد دلار به حدود 1000 فعالیت در شانزده کشور منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا (MENA) اختصاص داد و بودجههای USAID برای منطقه MENA در سال 2024 به 4.2 میلیارد دلار رسید که نسبت به 3.7 میلیارد دلار در سال 2023 افزایش یافته است، با حدود 2 میلیارد دلار کمکهای انسانی که عمدتاً به غزه، عراق، سوریه و یمن هدفگذاری شده است. انحلال USAID توسط رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، در اوایل سال 2025، 83 درصد از قراردادهای این آژانس را حذف و 60 میلیارد دلار کمک در سراسر جهان را نابود کرد. این موضوع تأثیر زیادی بر منطقه MENA داشت که به شدت به کمکهای خارجی وابسته است.
کارشناسان هشدار دادهاند که خاتمه ناگهانی این کمکها شکافی ایجاد میکند که به آسانی پر نخواهد شد و میتواند منطقهای را که از قبل ناپایدار است، بیشتر بیثبات کند. تحلیلگران دیگر هشدار میدهند که شرکا تنظیماتی خواهند داشت و به دنبال شراکتهای اقتصادی قویتر با چین و کشورهای خلیج فارس خواهند بود—اگرچه ممکن است این کشورها دیگر به اندازه گذشته به عنوان اهداکنندگان آماده نباشند.
مسیر جدیدی برای دیپلماسی و قدرت نرم ایالات متحده هر دو چین و ایالات متحده روابط دیپلماتیک قوی در منطقه MENA دارند. در حالی که این دو به طور تاریخی به روابط به شیوهای کاملاً متفاوت نزدیک شدهاند، دولت ترامپ از تعاملات دیپلماتیک سنتی در مسائل سیاسی مانند حقوق بشر و دموکراسی فاصله گرفته و عمدتاً بدون توجه به اخلاق سیاستهای یک دولت عمل کرده است. رویکرد ترامپ مشابه روش تعامل چین است و به تقویت موقعیت ایالات متحده با بسیاری از کشورهای خلیج فارس کمک کرده است—کشورهایی که در دوران ریاستجمهوری جو بایدن، روابط ناپایداری با ایالات متحده داشتند—اما در واقع در دستیابی به اهداف دیپلماتیک بسیار ناموفق بوده است.
قویترین دارایی چین عدم وجود رقبای آن است. در مقایسه با ایالات متحده—که در حال حاضر با ایران و شبکه منطقهای متحدان غیر دولتی آن در حال مقابله است—پکن با هر کشور، از جمله نزدیکترین متحد واشنگتن، اسرائیل، روابط دوستانه دارد. چین روابط دیپلماتیک کاملی در سراسر منطقه دارد که به آن مزیتی نسبت به ایالات متحده میدهد، که فاقد روابط با ایران است، هنوز در حال بازسازی روابط با دولت جدید در سوریه است و به دلایل امنیتی فعالیتهای سفارت خود را با لیبی و یمن متوقف کرده است.
data-path-to-node=”22″>با این حال، واشنگتن دارای مجموعهای بسیار عمیقتر و متنوعتر از معاهدات در منطقه است. در سال 2025، ایالات متحده بیش از 600 معاهده فعال با کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا داشت که شامل کشاورزی، تبادل فرهنگی، دفاع، آموزش، محیط زیست، اقتصاد و حمل و نقل میشود. در حالی که دادههای کمی قابل مقایسهای در مورد معاهدات منطقهای چین وجود ندارد، این معاهدات به ندرت از موضوعات اقتصادی مانند توافقنامههای سرمایهگذاری دوجانبه و مالیات مضاعف خارج میشوند. یک استثنای قابل توجه، معاهدات کمک قضایی است که چین در خاورمیانه و شمال آفریقا نه مورد از آن را با الجزایر، مصر، ایران، کویت، مراکش، عربستان سعودی، تونس، ترکیه و امارات متحده عربی دارد.
در زمینه میانجیگری در منازعات، ایالات متحده در چند دهه گذشته نقش بسیار مهمتری نسبت به چین داشته است. با این حال، این نقش کاهش یافته است—واشنگتن از زمان اوج خود در دهه 1990 موفقیت دیپلماتیک پایدار کمی را تجربه کرده است. این عمدتاً به دلیل عقبنشینی از نهادهای چندجانبهای است که دیپلماسی ایالات متحده را تعریف کرده و بخش عمدهای از مشروعیت آن را فراهم کرده است.
مشارکت چین متفاوت بوده و همچنان متفاوت است. به جای رهبری در این زمینه، چین به طور سنتی موضعی دفاعیتر اتخاذ کرده و اغلب از مواضع ایالات متحده dissent کرده است. به عنوان مثال، در سال 2014، چین از حق وتوی خود در شورای امنیت سازمان ملل به همراه روسیه استفاده کرد تا قطعنامهای را که سوریه را به دیوان کیفری بینالمللی ارجاع میداد، مسدود کند. با این حال، نمونههای معنادار میانجیگری چین—بین ایران و عربستان سعودی، بین گروههای مختلف فلسطینی و بین اسرائیل و ایران در سال 2025—نشاندهنده رویکرد کمتر نمایشی پکن است.
فضاهای پویا که آمریکا و چین در آنها همراستا میشوند
یک جنبه کلیدی دیپلماسی چین در منطقه، دیپلماسی عمومی است، شکلی از قدرت نرم. در حالی که ایالات متحده معمولاً قدرت نرم خود را بر اساس اجرای آنچه که به عنوان ارزشهای جهانی میبیند، بنا کرده است، چین تصویر خود را بر اساس شراکتهای اقتصادی قابل اعتماد با شرایط کم بنا کرده است.
چین به ویژه یک گزینه جذاب است زمانی که نقض حقوق بشر یا اقدامات دولتها نسبت به کشورهای دیگر آنها را از حمایت ایالات متحده محروم میکند. در شرایطی مانند چرخش پس از بهار عربی مصر یا احتیاط امارات متحده عربی در مورد F-35، زمانی که هزینههای شراکت با واشنگتن—از جمله شرایط سیاسی—بالا است، شرکا میتوانند به پکن روی آورند. سیاست عدم مداخله چین واضح است: در جستجوی صلح، دیپلماسی چین بر مردم متمرکز است، نه نمایندگان، بلوکهای انحصاری یا خلأهای ژئوپولیتیکی.
ایالات متحده به مراتب محبوبتر از چین به عنوان مقصد احتمالی مهاجرت باقی مانده است، به طوری که ۹.۵ درصد از پاسخدهندگان بارومتر عربی تمایل به مهاجرت به آنجا دارند در مقایسه با تنها ۰.۴ درصد به چین؛ تنها فرانسه (۹.۹ درصد) و کانادا (۱۱.۲ درصد) از ایالات متحده پیشی گرفتهاند. فرهنگ آمریکایی برای عموم کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا جذابتر از فرهنگ چین است، شاید به دلیل تاریخ طولانی در ترویج رسانهها، میزبانی تبادلات آموزشی و ساخت مراکز فرهنگی. با این حال، فناوری—که زمینهای بسیار سودآور و تأثیرگذار است—بسیار مورد مناقشه قرار دارد. از تجارت الکترونیک تا هوش مصنوعی، کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا به طور فزایندهای به فناوری چین روی میآورند.
پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، نظر عموم عرب نسبت به ایالات متحده به طور چشمگیری تغییر کرد. طبق گزارش بارومتر عربی، قبل از آن روز، محبوبیت ایالات متحده در تونس ۴۰ درصد بود؛ تا ۲۷ اکتبر، این رقم به تنها ۱۰ درصد کاهش یافت. در آن زمان، دیدگاههای تونسیها نسبت به چین نسبتاً ثابت بود. نظرسنجیهای انجام شده در ماههای بعد این کاهش در نظر مثبت نسبت به ایالات متحده را تأیید کرد، جایی که در اردن، موریتانی، لبنان و عراق محبوبیت بین ۲۳ تا ۷ امتیاز کاهش یافت در مقایسه با نظرسنجیهای انجام شده قبل از ۷ اکتبر. در همین حال، محبوبیت چین در تمام این کشورها، به جز موریتانی، بین ۶ تا ۱۶ امتیاز افزایش یافت.
در آخرین موج دادههای بارومتر عربی، تنها ۳۲.۸ درصد از شرکتکنندگان نظر مثبتی نسبت به ایالات متحده داشتند، در مقایسه با ۶۷.۲ درصد که نظر منفی داشتند؛ ۶۴.۳ درصد نظر مثبتی نسبت به چین داشتند، در مقایسه با ۳۵.۸ درصد که نظر منفی داشتند.
با وجود مشارکت بیشتر ایالات متحده در میانجیگری و حضور قویتر نهادها در خاورمیانه و شمال آفریقا، سالهای اخیر نشان میدهد که خودزنی—به شکل ممنوعیت سفر مسلمانان، محدودیتهای ویزا، کمک به جنایات در غزه و حالا جنگ در ایران—پیروزی دیپلماتیک را به چین به راحتی تقدیم کرده است.
پیشبینی برای خودمختاری رقابت بین ایالات متحده و چین به بسیاری از کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا این فرصت را میدهد که خود را محافظت کنند—اگرچه فرومها و استراتژیهایی که هر کشور استفاده میکند متفاوت است. تنها کشوری که واقعاً قادر به محافظت نیست ایران است، به دلیل تعیین آن به عنوان دشمن ایالات متحده. حتی اسرائیل، با رابطه ویژهاش با ایالات متحده، در زمینههای غیرحساس غیرامنیتی نیز محافظت میکند و به ویژه در پروژههای فناوری و زیرساخت با چین همکاری میکند. تقسیم کار کنونی بین ایالات متحده و چین فضایی برای قدرتهای میانه منطقهای فراهم میکند تا در مورد توافقهای نظامی، توافقهای تجاری، واردات فناوری و نقشهای خود در ابتکارات دیپلماتیک مذاکره کنند.
از نظر تاریخی، کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا در زمینه توازن قدرتهای بزرگ تجربه دارند. مصر، الجزایر، عراق و سوریه در بیشتر دهه ۱۹۶۰ بین ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی سابق توازن برقرار کردند تا همکاری اقتصادی با واشنگتن را تأمین کرده و کمکهای نظامی و حمایت دیپلماتیک از مسکو دریافت کنند. در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا بهطور اقتصادی بین ایالات متحده و کشورهای صنعتی پیشرفته در اروپا توازن برقرار کردند. پس از قیام مردمی ۲۰۱۱ در جهان عرب و در پسزمینه افزایش ناامیدی از سیاستهای ایالات متحده در کشورهای مختلف خاورمیانه و شمال آفریقا، چندین دولت در این منطقه دوباره به توازن بین چین، اروپا و ایالات متحده در مسائل نظامی، امنیتی، اقتصادی و دیپلماتیک روی آوردند.
امروز، از نظر نظامی، عرصه اصلی توازن در معاملات خاص تسلیحاتی است. در حالی که ایالات متحده اکثریت تسلیحات را به این منطقه ارائه میدهد، در سالهای اخیر چندین بار همپیمانان منطقهای به چین برای تسلیحاتی که ایالات متحده از ارائه آنها امتناع کرده یا در ارائه آنها تردید داشته است، روی آوردهاند. به عنوان مثال، ایالات متحده برخی از موشکهای بالستیک با برد بلند را صادر نمیکند و در واقع، انتقال چنین تسلیحاتی را به حمایت از رژیم کنترل فناوری موشکی محدود میکند—محدودیتی که چین به آن پایبند نیست. به همین دلیل، چین به مدت چند دهه فناوری موشکهای بالستیک را به عربستان سعودی تأمین کرده و حتی به گزارشها، در تلاشهای عربستان برای توسعه تولید داخلی خود کمک کرده است.
به طور مشابه، امتناع ایالات متحده از ارائه هواپیماهای F-35 به مصر، قاهره را به سمت پکن سوق داد و علاقهای به J-10C چینی نشان داد. زمانی که قوانین صادرات واشنگتن در مورد وسایل پرنده بدون سرنشین، آرزوهای خاورمیانهای را مسدود کرد، دولتها دوباره به چین برای فروش پهپادهای مسلح خود نگاه کردند. چین با صادرات پهپادهای مسلح CH-4 و Wing Loong به مصر، عراق، اردن، عربستان سعودی و امارات متحده عربی این خلأ را پر کرد. از آن زمان، ایالات متحده محدودیتهای خود در زمینه UAV را کاهش داده است که نشاندهنده قدرت توازن در خاورمیانه و شمال آفریقا است.
فناوری نیز عرصهای نوظهور برای بازیگران خاورمیانه و شمال آفریقا برای توازن است، به ویژه کشورهای حاشیه خلیج فارس در مسائل مرتبط با هوش مصنوعی. بازیگران خلیج فارس—به ویژه عربستان سعودی و امارات متحده عربی—با ایالات متحده همکاری میکنند اما با پیگیری فناوری چینی در مواقعی که محدودیتهای ایالات متحده بیش از حد محدودکننده است، توازن برقرار میکنند. به همین دلیل، واشنگتن محدودیتهای صادراتی بر روی تراشههای پیشرفته را کاهش داده است. در نتیجه، کشورهای خلیج فارس وابستگی خود را به تأمینکنندگان فناوری چینی مانند هوآوی در زیرساختهای حساس کاهش دادهاند. ایالات متحده در حال حاضر بر سیستمهای هوش مصنوعی پیشرفته تسلط دارد، اما گزینههای ارزانتر و مقیاسپذیر سریع چین، توازن در خلیج فارس را تشویق میکند. کشورهایی مانند عربستان سعودی و امارات متحده عربی، اگرچه به طور فزایندهای به دنبال استراتژیهای حاکمیتی هستند، به استفاده از پیشنهادات ایالات متحده و چین ادامه خواهند داد.
از نظر اقتصادی، عدم وجود توافقهای تجارت آزاد بین قدرتهای منطقهای و چین فریبنده است—کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا همچنان به دنبال توافقهای تجاری ویژه با چین هستند علاوه بر توافقهای موجود با ایالات متحده. بر اساس گزارش مرکز مالی سبز و توسعه، هر کشور خاورمیانه و شمال آفریقا به جز اسرائیل با چین در طرح «یک کمربند، یک جاده» همکاری کرده است؛ الجزایر، مصر و عربستان سعودی از شراکتهای استراتژیک جامع با چین برخوردارند؛ توافق همکاری جامع بیست و پنج ساله ایران شامل همکاری اقتصادی است؛ هرچند که اکنون متوقف شده، عراق و چین چارچوبی برای همکاری نفت در ازای زیرساختها مذاکره کردهاند؛ و قطر از شراکت استراتژیک با چین بهرهمند است.

حوزه اقتصادی شاید متغیرترین عرصه برای هجینگ باشد، زیرا محدودیتهای کمتری اعمال میشود و تجارت به طور کلی به عنوان یک موقعیت استراتژیک کمتر حیاتی نسبت به فروش سلاحها دیده میشود. بنابراین، سرمایهگذاریهای مستقیم خارجی، ترازهای تجاری و تعهدات کمک به طور مداوم نوسان دارند و لزوماً رفتار هجینگ را نمایان نمیسازند بلکه بیشتر به عنوان شیوههای تجاری استاندارد تلقی میشوند. با این حال، رقابت بین ایالات متحده و چین به کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا اهرمی در حوزه کسب و کار ارائه میدهد و به شرکای منطقهای این امکان را میدهد که از میان پیشنهادات متعدد انتخاب کنند.
آشکارترین عرصه برای هجینگ دیپلماتیک، مشارکت در سازمانهای چندجانبه است. بیشتر کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا در چندین سازمان چندجانبه مرتبط با ایالات متحده و چین شرکت میکنند که به آنها دسترسی به گوشهای دیپلماتیک هر دو قطب را میدهد، در حالی که مصر، عربستان سعودی و امارات متحده عربی به عنوان بزرگترین هجینگکنندگان عمل میکنند. بحرین، مصر، کویت و قطر که به عنوان متحدان عمده غیر ناتو شناخته میشوند، همچنین در مشارکتهای گفتوگویی با سازمان همکاری شانگهای چین شرکت دارند.
شانزده از نوزده کشور خاورمیانه و شمال آفریقا—به جز سوریه و یمن که لبنان به عنوان کشور احتمالی ذکر شده—اعضای بانک سرمایهگذاری زیرساخت آسیایی تحت رهبری چین هستند و در کنار آنها در طول سالها از سازمانهای تحت رهبری ایالات متحده مانند بانک جهانی تأمین مالی قابل توجهی دریافت کردهاند. مصر، ایران، عربستان سعودی و امارات متحده عربی اعضای کامل بلوک BRICS تحت رهبری چین هستند؛ الجزایر، مصر و امارات متحده عربی اعضای بانک توسعه جدید تحت رهبری چین هستند.
ترکیه تنها عضو ناتو در منطقه است. تقریباً تمام کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا در انجمن همکاری چین و کشورهای عربی شرکت میکنند، به جز کشورهای غیر عربی اسرائیل، ایران و ترکیه. بحرین، مصر، اسرائیل، اردن، کویت، مراکش، قطر، عربستان سعودی، ترکیه و امارات متحده عربی همگی به جدیدترین سازمان چندجانبه ترامپ، یعنی شورای صلح، پیوستهاند. در این لایههای متعدد از تعاملات چندجانبه، کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا در هر دو طرف خط قرار دارند و از رهبری چین و آمریکا در امور بینالملل بهرهمند میشوند.
توازنسازی در خاورمیانه و شمال آفریقا محدود به تعادل بین ایالات متحده و چین نیست—در واقع، طرفهای ثالث گزینهای ایمنتر برای کسانی هستند که میخواهند از ایالات متحده دور شوند بدون اینکه زنگ خطر را به صدا درآورند. عربستان سعودی در سال 2025 یک توافقنامه دفاع متقابل استراتژیک با پاکستان امضا کرد که هر گونه تجاوز به یکی از این دو کشور را به عنوان تجاوز به هر دو کشور محسوب میکند، و هم عربستان سعودی و هم امارات متحده عربی در فوریه 2026 یادداشتهای تفاهمی برای همکاری دفاعی با کره جنوبی امضا کردند که نشاندهنده تغییر به سمت تنوع در شراکتهای امنیتی است.
ساختن یک شبکه از ضامنهای امنیتی یک استراتژی نوظهور برای منطقه است، زیرا ایالات متحده ثابت کرده است که نمیتواند به طور کامل امنیت متحدانش را در محیط پس از 7 اکتبر تأمین کند. در حالی که گسترش شراکتهای نظامی توجه بیشتری را جلب میکند، بازیگران خاورمیانه و شمال آفریقا همچنین به دنبال شراکتهای اقتصادی فراتر از ایالات متحده و چین هستند (مانند توافق تجارت آزاد امارات و هند یا منطقه صنعتی سوئز مصر و ژاپن) و روابط دیپلماتیک قویتری فراتر از قدرتهای بزرگ بهوجود میآورند.
چگونه این میتواند برای همه کار کند نقاط همپوشانی بین ایالات متحده و چین در خاورمیانه و شمال آفریقا بیشتر از نقاط اختلاف آنهاست. این دو قدرت بزرگ همچنین دارای نقاط قوت متمایزی هستند: برتری ایالات متحده در حوزههای نظامی و امنیتی با ظهور تجاری و اقتصادی چین تضاد دارد—که با درک عمومی مثبتتری از چین در میان جمعیتهای منطقه همراه است. اما بیش از هر چیز، چین و ایالات متحده دیدگاههای متفاوتی برای نقشهای خود در منطقه دارند: در حالی که واشنگتن به دنبال هژمونی به هر قیمتی است، پکن به دنبال روابط استراتژیک با کمترین هزینه ممکن است.
قدرتهای میانه در منطقه احتمالاً به توازنسازی بین واشنگتن و پکن ادامه خواهند داد تا منافع ژئو استراتژیک خود را حداکثر کنند. هر گونه تلاش برای فشار به این قدرتها برای انتخاب یک اتحاد با یکی از دو قدرت بزرگ احتمالاً تنها به تنش در روابط با قدرت بزرگ تحت فشار منجر خواهد شد. بنابراین، در بهترین منافع هر دو ایالات متحده و چین است که به تدریج بر سر تقسیم کار در منطقه که منافع مربوطه آنها را در تجارت آزاد، ثبات و امنیت حفظ کند، توافق کنند.

