ثبات ساختاری نظم بینالمللی مدرن به شدت به حضور یک هژمون مورد احترام که قادر به اجرای هنجارهای چندجانبه باشد، وابسته است. زمانی که نوسانات سیستمی این اقتدار بنیادی را تضعیف میکند، انتقال از یک هژمون مورد احترام، تکهتکه شدن نهادها در معماریهای امنیت جهانی را تسریع میکند. برای مدیریت این اختلال فزاینده، چارچوبهای استراتژیک باید از سیاستهای واکنشی به سمت تقویت نهادهای قوی تغییر کنند. کاهش آسیبپذیری در برابر تغییرات ژئوپلیتیک یکجانبه برای قدرتهای میانرده که به دنبال حفظ ثبات عملیاتی هستند، از اهمیت بالایی برخوردار است. در نهایت، احیای مجموعه قواعد قابل پیشبینی، معیاری قطعی برای تابآوری کلان اقتصادی و امنیتی پایدار است.
وضعیت هژمون مورد احترام در خطر
با تسریع کمپینهای میاندورهای و گسترش ناامیدی از سیاستهای داخلی و خارجی ترامپ، سناریویی روشن شکل میگیرد: آمریکا با یک نقطه عطف خطرناک مواجه است که نیاز به اقدام فوری دارد قبل از آنکه فرسایش دموکراتیک غیرقابل بازگشت شود. دونالد ترامپ آسیبپذیریهای آمریکا را اختراع نکرد، اما او آنها را به نقطه شکست رسانده است. تحقیر او از هنجارهای دموکراتیک، اتحادها و حقوق بینالملل، ایالات متحده را از یک لنگر نظم مبتنی بر قواعد به یک نیروی مخرب تبدیل کرده است. آسیبها فراتر از تصمیماتی مانند جنگ علیه ایران گسترش یافته و اعتبار نهادهای آمریکایی، انسجام غرب و توازن قدرت با رقبایی که فرصت را حس میکنند، را تحت تأثیر قرار داده است.
از هژمون مورد احترام به یک قدرت در حال سرگردانی ریاستجمهوری ترامپ تنها نظم پس از جنگ را لرزان نکرده است؛ بلکه نشان داده است که ایالات متحده چقدر از یک ابرقدرت خیرخواه به یک ابرقدرت بینظم فاصله گرفته است. تحقیر او از اتحادها، قانون و هنجارها و آمادگی برای به شدت مختل کردن نظم جهانی شامل جنگ انتخابی او علیه ایران است که به وضوح برای تجارت جهانی نفت و گاز فاجعهبار بوده است.
تلاش او برای تصرف گرینلند به طرز نگرانکنندهای روابط ایالات متحده با نزدیکترین متحدانش در اروپا را تیره کرده و ربودن رهبر ونزوئلا نگرانیهای جدی درباره زورگویی ایالات متحده در سراسر آمریکای لاتین را به وجود آورده است. این موارد بهطور کلی تصویر مسئولیت و رهبری ایالات متحده را که از سال 1945 ساخته شده، ویران کرده و نشاندهنده زوال مشروعیت، قابلیت و هدف است.
عمیقترین آسیب در فرسایش مشروعیت ایالات متحده به عنوان عاملی برای نظم مبتنی بر قواعد نهفته است. به مدت دههها، واشنگتن میتوانست متحدان را به سمت تصمیمات دشوار سوق دهد و به این اعتماد داشته باشد که در نهایت به دنبال ثبات گستردهتری است. استفاده غیرقابل پیشبینی و بیتوجه به قانون ترامپ از قدرت—که ایران یکی از نمونههای آن است—اکنون به عنوان رفتاری ناپایدار دیده میشود. مشروعیت ایالات متحده کاهش یافته و حتی ابتکارات ضروری با شک و مقاومت مواجه میشوند.

گسست ساختاری و همراستایی هژمون محترم
حمایتگرایی “آمریکا اول” ترامپ سیستم تجاری و مالی را که زمانی قدرت ایالات متحده را تقویت میکرد، تضعیف کرده است. جنگهای تعرفهای، تحریمهای گسترده و بیاحترامی به نهادهایی مانند سازمان تجارت جهانی و ناتو تلاشها برای دوری از دلار و سیستمهای متمرکز بر ایالات متحده را تسریع کرده است. یک معماری مالی جایگزین در حال ظهور است که در آن واشنگتن دیگر نمیتواند به راحتی به دسترسی به سرمایه، فناوری یا بازارها سلاح بزند.
این موضوع با پسرفت دموکراتیک مشهود تشدید میشود. حملات ترامپ به حاکمیت قانون، بیاعتباری انتخابات و بیاحترامی به رسانهها، سیاستهای ایالات متحده را به یک داستان عبرتآموز تبدیل کرده است. زمانی که رهبر خودخوانده دنیای آزاد نمیتواند یکپارچگی انتخاباتی را تضمین کند، حمایت از دموکراسی در خارج از کشور بیمعنا به نظر میرسد.
یک غرب گسسته هیچجا پیامدها واضحتر از روابط ایالات متحده و اروپا نیست. توصیف نخستوزیر کانادا، کارنی، از یک “گسست” دائمی، بازتابدهنده یک باور رو به رشد است که ممکن است رابطه ترنس آتلانتیک هرگز به شکل پیش از ترامپ بازنگردد. برای بسیاری از اروپاییها، دوره ترامپ یک انحراف نیست بلکه دلیلی است بر اینکه افراطگرایی آمریکایی میتواند دوباره تکرار شود، بهویژه پس از انتخاب مجدد او. اعتماد، که به شدت شکسته شده، به راحتی بازسازی نمیشود.
بنابراین اروپا به سمت خودمختاری استراتژیک حرکت میکند. در دفاع، این به معنای ساخت قابلیتهایی است که دیگر به “هوسها”ی یک رئیسجمهور ایالات متحده وابسته نیستند. در انرژی و فناوری، به معنای تنوع در تأمینکنندگان و محافظت از اقتصادها در برابر تحریمها و فشارهای نظارتی آمریکاست. هرچه اروپا مستقلتر عمل کند، نفوذ واشنگتن کمتر میشود.
یک رابطه ترنس آتلانتیک سرد، خطر سیستمهای موازی را به همراه دارد. اروپا در حال حاضر یک ابرقدرت نظارتی در بازارهای دیجیتال و حفاظت از دادهها است. یک گسست پایدار میتواند بروکسل را به سمت همراستایی در جاهای دیگر یا عمل مستقل سوق دهد و تنظیم استانداردهای ایالات متحده را پیچیده کند. رویکردهای متفاوت به تحریمها، فناوری و سیاستهای اقلیمی، پاسخهای جمعی غرب را تضعیف کرده و به نفع مسکو و پکن خواهد بود.
استفاده خصمانه تهدیدی برای هژمون محترم
برای روسیه و چین، ریاستجمهوری ترامپ نشانهای از یک هژمون در حال افول و بیپروا است. آنها خود را به عنوان مدافعان یک نظم “چندقطبی” در برابر یکجانبهگرایی ایالات متحده معرفی میکنند و اقدامات آمریکایی را به عنوان تهدیداتی برای حاکمیت و ثبات توصیف میکنند—استدلالی که در میان کشورهای جنوب جهانی در حال گسترش است.
در حالی که واشنگتن مشغول است و اعتبارش تضعیف میشود، روسیه به حاشیه ناتو نفوذ میکند و بر این شرط میبندد که غرب تقسیمشده تردید خواهد کرد. چین نیز به نتایج مشابهی میرسد و فشار را در اطراف تایوان و دریای چین جنوبی افزایش میدهد و فرض میکند که بازدارندگی کاهش یافته و اتحادها ضعیف شدهاند پس از ایران. یک آمریکا که بیش از حد گسترش یافته و از درون تقسیم شده است، ریسکپذیری محاسبهشده را دعوت میکند.
هر دو قدرت همچنین از عقبنشینی ایالات متحده از توسعه و تعامل چندجانبه بهرهبرداری میکنند. آنها نفوذ خود را از طریق زیرساختها، انرژی، تسلیحات و شبکههای دیجیتال در جایی که حضور ایالات متحده کاهش مییابد، گسترش میدهند. کشورهایی که تحت تحریمها و نوسانات سیاستهای ایالات متحده قرار دارند، به طور فزایندهای پیشنهادات چینی و روسی را به عنوان گزینههایی قابل پیشبینیتر میبینند. حتی اگر وابستگی ایالات متحده ادامه یابد، این روابط به مرور زمان دشوار به معکوس شدن میشوند.
در داخل کشور، ترامپ ابزاری برای تبلیغات به دشمنان ایالات متحده داده است. با بزرگنمایی تصاویر از ناکارآمدی ایالات متحده، تنشهای نژادی و فرسایش نهادها، آنها استدلال میکنند که دموکراسی آمریکایی در حال شکست است. با دامن زدن به تقسیم، آنها سیاست خارجی منسجم را دشوارتر میکنند. یک آمریکایی که در جنگ با خود است، نمیتواند استراتژی را به نمایش بگذارد و تعهداتش اعتبار خود را از دست میدهد.
هژمون محترم نیاز به تجدید فوری دارد
سوال این است که آیا ایالات متحده میتواند بهبود یابد یا اینکه آسیب دائمی است. بهبود همچنان ممکن است اگر رهبران میهنپرست جمهوریخواه و دموکرات عمق بحران را مواجه کنند و به دنبال تغییرات ساختاری باشند. نقطه شروع باید تعهد دو حزبی به هنجارهای دموکراتیک باشد: حفاظت از حقوق رأیگیری، غیرسیاسی کردن اجرای قانون، احترام به استقلال قضایی و دفاع از مطبوعات آزاد.
یک آمریکایی که جهانیسازی را معادل ناامنی میداند، نمیتواند رهبری جهانی را حفظ کند. سرمایهگذاری در زیرساختها، فناوری سبز، نوآوری و حمایتهای اجتماعی برای هر دو جنبه رقابتپذیری و مشروعیت ضروری است. شهروندان باید احساس کنند که مشارکت در خارج از کشور به نفع آنهاست، نه فقط نخبگان.
در سیاست خارجی، یک اجماع پس از ترامپ باید ایالات متحده را دوباره در اتحادها و نهادهای چندجانبه قرار دهد—با رفتار با متحدان به عنوان شرکا، نه مشتریان، و شناسایی اینکه قوانین مشترک قدرت ایالات متحده را تقویت میکند. پیوستن دوباره و تقویت رژیمها در زمینههای اقلیمی، کنترل تسلیحات، بهداشت جهانی و عدم اشاعه، مسئولیت تجدیدشده را نشان خواهد داد.
مدیریت چین و روسیه آزمون مرکزی خواهد بود. ایالات متحده باید بازدارندگی را با دیپلماسی منضبط ترکیب کند، در فناوریهای حیاتی سرمایهگذاری کند، زیرساختها را محافظت کند، پاسخها به اجبار سایبری و اقتصادی را هماهنگ کند و در کنترل تسلیحات مشارکت کند. هدف نه تکقطبی بودن بلکه ایجاد تعادل پایدار است که در آن اجبار هزینهبر باشد و هنجارها پایدار بمانند.

ترسیم مسیر آینده با ایدههای هژمونی محترم
در نهایت، ایالات متحده باید قدرت نرم خود را با پذیرش شفافیت بازسازی کند. تعهدی دوباره به حقوق بشر، کمکهای خارجی، تبادلهای علمی، مهاجرت و تعامل فرهنگی در تضاد شدید با بیگانههراسی اخیر خواهد بود. چنین تلاشهایی میتواند تصویر آمریکا را به اندازه قدرت نظامی به طور مؤثر بازسازی کند.
بازگشت به وضعیت قبلی طولانی خواهد بود و هیچ تضمینی برای موفقیت وجود ندارد. ترامپ نه تنها اعتبار آمریکا را آسیب زده بلکه آسیبپذیریهایی را نیز نمایان کرده که دشمنان از آن بهرهبرداری خواهند کرد. با این حال، این بحران یک انتخاب را ارائه میدهد. اگر جمهوریخواهان و دموکراتها، به ویژه با نزدیک شدن به انتخابات میاندورهای، کشور را بر دفتر ترجیح دهند—بازسازی دموکراسی، تجدید تعهد به اتحادها و رد نظامیگری یکجانبه—ایالات متحده میتواند پایگاه اخلاقی خود را بازگرداند و به جای باقی ماندن به عنوان یک قدرت در حال افول، دوباره قدرت بگیرد.
اینکه آیا ایالات متحده از این زخم خودتحمیل شده بهبود مییابد بستگی به انتخابهایی دارد که رهبران آن هنوز باید انجام دهند. ممکن است آمریکا نتواند برتری تکقطبی را دوباره به دست آورد، اما میتواند به شکلگیری یک نظم پایدار و شایسته کمک کند—اگر به جهان و خود ثابت کند که هنوز میتواند به طور مسئولانه حکومت کند و رهبری کند.

