تجزیه هژمونی آمریکا در خاورمیانه نه یک فروپاشی ناگهانی، بلکه یک بازآرایی تدریجی است که تنها اکنون خطوط آن قابل مشاهده شده است. به مدت چند دهه، چتر امنیتی آمریکا محدودیتهای مجاز جاهطلبیهای منطقهای را تعیین میکرد و درگیریها را در چارچوبی فشرده میکرد که داوری واشنگتن نهایی بود.
این داوری دیگر قدرت الزامآوری ندارد. قدرتهای منطقهای دیگر حرکات خود را صرفاً بر اساس خطوط قرمز آمریکایی تنظیم نمیکنند؛ بلکه احتیاط میکنند، تنوع میبخشند و بر اساس ارزیابیهای مستقل از تهدید عمل میکنند. نتیجه یک عرصه چندقطبی است که در آن کشورهای خلیج فارس، ایران، اسرائیل و بازیگران خارجی مانند چین و روسیه بدون یک داور واحد رقابت میکنند. پیامد استراتژیک این وضعیت عمیق است: هژمونی آمریکا در خاورمیانه به دلیل شکست نظامی پایان نیافته، بلکه به این دلیل که محاسبات هزینه-فایده نگهداری دائمی برای واشنگتن غیرقابل تحمل و برای مشتریانش غیرقابل باور شده است، به پایان رسیده است.
استفاده از استعاره خلأ گمراهکننده است؛ آنچه این فضا را پر میکند، هرج و مرج نیست، بلکه بازگشت به الگوهای تاریخی رقابت چندقطبی است، جایی که قدرت بهطور روزانه مورد چالش قرار میگیرد و نه بهطور دائمی فرض میشود. این تغییر نیاز به ارزیابی مجدد منافع اساسی را تحمیل میکند و انضباطی را میطلبد که بین بازدارندگی ضروری و تعهدات نامحدود تمایز قائل شود. با نازکتر شدن چارچوب قدیمی، چالش این نیست که هژمونی آمریکا در خاورمیانه را بازسازی کنیم، بلکه مدیریت یک چشمانداز است که در آن قدرت آمریکایی همچنان قوی باقی میماند اما دیگر فرض نمیکند که بر هر نتیجهای نهایی است.

کاهش آرام هژمونی آمریکا در خاورمیانه
به مدت سهچهارم قرن، خاورمیانه در چارچوبی آمریکایی عمل میکرد. واشنگتن تنها بازیگر نبود، اما نقطه مرجع بود — ضامن که ناوگانها، پایگاهها و وزن دیپلماتیکش مرزهای بیرونی آنچه رقبای منطقهای میتوانستند به یکدیگر انجام دهند را تعیین میکرد.
این چارچوب بهطور کامل از بین نرفته است. اما نازک شده و آنچه در جای آن در حال ظهور است، کمتر یک نظم جدید و بیشتر بازگشت به یک وضعیت قدیمی است: یک رقابت واقعی چندقطبی میان قدرتهای منطقهای، احتیاط در برابر قدرتهای خارجی و واشنگتن که بهطور انتخابی مداخله میکند و نه بهطور مداوم ریاست میکند.
افسانه خلأ هژمونی آمریکا در خاورمیانه
توصیف کاهش نفوذ آمریکا به عنوان ایجاد یک “خلأ” به کلیشهای تبدیل شده است. این استعاره گمراهکننده است. خلأها به این معنا هستند که هیچ چیزی به طور یکنواخت برای پر کردن آنها هجوم نمیآورد؛ در عمل، فضایی که توسط یک هژمون در حال عقبنشینی خالی میشود، به طور نابرابر توسط هر بازیگر منطقهای که در آن لحظه بیشترین ظرفیت و واضحترین منافع را دارد، تصاحب میشود.
در خاورمیانه پس از هژمونی، این به معنای سه رقابت همزمان و همپوشان به جای یک نظم جانشینی بوده است.

برتری خلیج فارس و هژمونی آمریکا در خاورمیانه
اول، یک رقابت در خلیج فارس برای برتری اقتصادی و دیپلماتیک. عربستان سعودی و امارات متحده عربی در دهه گذشته سیاستهای خارجی مستقلی از واشنگتن ساختهاند و گاهی اوقات به وضوح در تضاد با ترجیحات آن قرار دارند — کاهش تنش با ایران، تنوعسازی با چین، خرید تسلیحات در هر کجا که شرایط بهتر باشد.
این “ضدآمریکایی” نیست. این چیزی است که نظریه واقعگرایی پیشبینی میکند از هر دولت توانمندی که زمانی که تضمینهای یک حامی کمتر مطمئن میشود: تنوع وابستگی.
آیا ایران میتواند از هژمونی آمریکا در خاورمیانه فراتر رود؟
دوم، یک مبارزه بر سر موقعیت منطقهای ایران، که کمتر از طریق جنگ مستقیم بین دولتها و بیشتر از طریق نیابتیها، خرابکاری و حملات گاه و بیگاه انجام میشود، با این سوال اساسی که هرگز به طور کامل حل نشده است: آیا ایران تحت فشار اقتصادی و تنبیه شده به مرزهای خود عقبنشینی میکند یا در ساختار بازدارندگی — که در رأس آنها تأخیر هستهای قرار دارد — که یک موقعیت متعارف ضعیفتر آن را جذابتر میکند، دوباره سرمایهگذاری میکند؟
قمار اسرائیل در برابر هژمونی آمریکا در خاورمیانه
سوم، یک بازسازی روابط منطقهای اسرائیل، که در آن عادیسازی با بخشهایی از جهان عرب به طور همزمان با درگیری حلنشده و به طور قابلتوجهی بدتر در مورد مسئله فلسطینی پیش میرود — تناقضی که قدرتهای خارجی به طور کلی ترجیح دادهاند که آن را مدیریت کنند تا حل کنند، زیرا حلوفصل هرگز واقعاً پیشنیاز برای پیشرفت عادیسازی دیپلماتیک نبوده است.
هیچیک از این موارد نیاز به خروج آمریکا نداشت. تنها لازم بود که بازیگران منطقهای فرض نکنند حق وتوی واشنگتن دائمی است.

واقعیت پس از هژمونی برای هژمونی آمریکا در خاورمیانه
شایسته است که در مورد آنچه که اتفاق نیفتاده دقت کنیم. ایالات متحده بیشتر از هر قدرت خارجی دیگری در و اطراف منطقه ظرفیت نظامی دارد و بارها نشان داده است که تمایل به استفاده از آن دارد — گروههای ناو، حملات هوایی، رژیمهای تحریمی که سایر اقتصادها هنوز نمیتوانند به طور کامل از آنها فرار کنند.
پس از هژمونی به معنای غیبت آمریکاییها نیست. این به معنای پایان فرض آمریکاییهاست — فرضی که هم در واشنگتن و هم در پایتختهای منطقهای به مدت چند دهه وجود داشته است، مبنی بر اینکه نتایج در خاورمیانه در نهایت به واشنگتن مربوط میشود.
انتقاد واقعگرایانه از پروژه هژمونیک قدیمی هرگز این نبود که قدرت آمریکایی برای انجام این کار کافی نیست.
این بود که خود وظیفه — تثبیت یک منطقه از طریق استقرار دائمی نیروها، تضمینهای امنیتی نامحدود و جنگهای انتخابی دورهای — ناپایداری بیشتری نسبت به آنچه که حل میکرد، تولید میکرد و هزینهای نامتناسب با هر منافع آمریکایی در خطر داشت.
عراق نمونه کلاسیک است؛ لیبی و درگیری طولانی سوریه یادداشتهایی به همین استدلال هستند. یک ابرقدرت که اعتبار خود را به نتایجی که نمیتواند به طور کامل کنترل کند، گره میزند، در نهایت اعتبار خود را به بازیگرانی — دولتهای وابسته، شورشها، قدرتهای رقیب — که در سطح محلی بسیار بیشتر از واشنگتن در سطح جهانی در خطر هستند، گروگان میگیرد.
چین، روسیه و هژمونی آمریکا در خاورمیانه
بسیاری از نظرات آمریکایی، هجمه خلیج فارس به سمت پکن و مسکو را به عنوان نشانهای از یک پروژه هژمونیک رقیب که جایگزین پروژه آمریکایی میشود، تلقی میکنند. این موضوع هم تمایل چین و هم ظرفیت روسیه را بیش از حد بزرگنمایی میکند.
پکن علاقه مداومی به دسترسی تجاری و امنیت انرژی نشان داده و تقریباً هیچ علاقهای به نقش ضامن امنیتی که ایالات متحده ایفا کرده ندارد — هیچ ساختار پایگاهی، هیچ پیمان دفاعی، هیچ تمایلی برای میانجیگری در اختلافات سنی-شیعه یا عرب-اسرائیلی.

روسیه، که به دلیل جنگش در اوکراین تضعیف شده، از طریق فروش تسلیحات و پایگاهش در سوریه نفوذ خود را حفظ کرده اما فاقد ظرفیت ذخیرهای است که بتواند امنیت کسی را در بحران تضمین کند.
آنچه هر دو به کشورهای منطقه ارائه میدهند، نه یک حامی جایگزین، بلکه اهرم مذاکره در برابر حامی فعلی است — دقیقاً تنوعی که یک قدرت میانه منطقی زمانی که به ماندگاری حامی موجود شک دارد، به دنبال آن است.
نتیجهگیری واقعگرایانه ناخوشایند
مسیر محتمل نه یک تعادل جدید پایدار، بلکه سیاست منطقهای پرچالشتر، گرانتر و دیپلماتیکتر است — با جنگهایی که مدیریت میشوند نه پیشگیری، روابط بازدارندگی که با هر بحران و قدرتهای خارجی، از جمله ایالات متحده، تغییر میکند و به صورت اپیزودیک به درون کشیده میشوند نه به طور مداوم.
این تصویر دلگرمکنندهای نیست. اما ممکن است تصویر صادقانهای باشد و تصاویر صادقانه بهتر از فرضیه نوستالژیک این است که برتری آمریکایی در خاورمیانه هرگز بدون هزینه بوده است، یا اینکه کاهش آن بحرانی است که باید معکوس شود نه وضعیتی که باید مدیریت شود.
سوال برای سیاستگذاران آمریکایی این نیست که چگونه چارچوب قدیمی را بازگردانند. بلکه این است که آیا واشنگتن میتواند مجموعهای محدودتر از منافع واقعی را تعریف کند — عدم گسترش تسلیحات، آزادی ناوبری، و جلوگیری از کنترل انحصاری هر قدرتی بر جریانهای انرژی خلیج — و اینها را بدون بازپسگیری صندلی ضامن برای سایر مسائل دنبال کند.
این یک انضباط سختتر از هر دو خروج کامل یا بازگشت کامل است. همچنین، بر اساس فرضیه واقعگرایانه، تنها گزینهای است که احتمالاً پایدار خواهد بود.

