بیست و پنجمین سالگرد حملات یازده سپتامبر نیازمند ارزیابی جدی از گزینههای استراتژیکی است که پس از آن اتخاذ شد. نزدیک به ۳۰۰۰ مرگ و هزاران مجروح، کمپینی جهانی را به راه انداخت که دولتها را سرنگون کرد، اتحادها را بازتعریف کرد و تریلیونها دلار هزینه در برداشت. با این حال، جنگ علیه تروریسم پیروزی قاطعی به همراه نداشت که قابل مقایسه با واکنش پس از حمله به پرل هاربر باشد. در عوض،
این جنگ محدودیتهای قدرت آمریکا را در مواجهه با جنبشهای ایدئولوژیک غیرمتمرکز و بحرانهای فرهنگی که نیروی نظامی متعارف نمیتوانست آنها را حل کند، نمایان کرد. درسهای یازده سپتامبر با ترس آغاز میشود: اضطراب فراگیر پاییز ۲۰۰۱ انتخابهای سیاسی را به سمت اولویت دادن به پیشگیری از طریق مداخله نظامی به جای مدیریت صبورانه تهدیدات پایدار سوق داد. اعتماد به نفس بیش از حد دولت بوش در به کارگیری اصول جهانی دموکراسی و آزادی در محیطهای آشفته هزینهبر بود.
درسهای یازده سپتامبر همچنین نشان میدهد که پیشگیری ارزانتر از درمان است، تشخیص به اندازه تجویز اهمیت دارد و سیاست خارجی غالباً نیازمند انتخاب میان گزینههای بد به جای انتخاب یک گزینه روشن درست یا نادرست است. بیست و پنج سال بعد، تهدید تروریستی تکامل یافته و به لحاظ ایدئولوژیک متنوعتر و از نظر فناوری پیشرفتهتر شده است. درک اینکه چرا جنگ علیه تروریسم شکست خورد، برای پیمایش در جهانی که در آن هرج و مرج تنها با زور قابل شکست نیست، ضروری است.
درسهای یازده سپتامبر با ترس آغاز میشود
من به این سوال فکر کردهام در حالی که بیست و پنجمین سالگرد یکی از تاریکترین روزهای تاریخ ایالات متحده نزدیک میشود. نزدیک به ۳۰۰۰ نفر در این حملات جان باختند. تا ۲۵۰۰۰ نفر مجروح شدند، در حالی که هزاران امدادگر اولیه دچار بیماریهای مزمن و گاهی کشنده شدند.
وحشت یازده سپتامبر جهتگیری سیاست خارجی ایالات متحده را تغییر داد و به تبع آن، مسیر رویدادهای جهانی را نیز تحت تأثیر قرار داد. مقابله با تروریسم در هشت ماه اول دولت جورج بوش اولویت بالایی نداشت، حتی با وجود اینکه مقامات دولت کلینتون که در حال خروج بودند، بارها نسبت به تهدیدی که القاعده برای منافع ایالات متحده به همراه داشت، هشدار داده بودند. تمرکز دولت بوش در جای دیگری بود، بهویژه در خارج کردن ایالات متحده از توافقها و تعهدات دیپلماتیک که معتقد بود جانشینش به نادرستی پذیرفته است.
این وضعیت پس از یازدهم سپتامبر تغییر کرد. ایالات متحده یک “جنگ جهانی علیه تروریسم” را آغاز کرد. در عرض هجده ماه، ایالات متحده به افغانستان و عراق حمله کرده و دولتهای آنها را سرنگون کرد، عملیاتهای ضدتروریسم را در سرتاسر جهان آغاز کرد و از قدرت دیپلماتیک و اقتصادی عظیم خود برای مختل کردن عملیاتهای تروریستی و قطع حمایت دولتی از گروههای تروریستی استفاده کرد.

پیروزی قاطع که هرگز به دست نیامد
اما جنگ علیه تروریسم پیروزی قاطعی مشابه آنچه ایالات متحده پس از حمله غافلگیرکننده شصت سال پیش، بمباران پرل هاربر توسط ژاپن، به دست آورد، به همراه نداشت. اشغال افغانستان و عراق به خونریزی کشیده شد. تلفات بالای غیرنظامیان و “بازجوییهای تشدیدشده” از مظنونان تروریستی تصویر جهانی ایالات متحده را تیره کرد. در نهایت، آمریکاییها از “جنگهای ابدی” ناامید شدند. تروریسم به عنوان نیروی محرکهای برای سیاست خارجی ایالات متحده کمرنگ شد.
سوالاتی که هنوز آمریکا را آزار میدهد
آیا جنگ علیه تروریسم پاسخی اجتنابناپذیر به حملات یازدهم سپتامبر بود، یا بازتابی از دیدگاه خاص بوش و مشاوران ارشد او؟ چرا این جنگ نتوانست پیروزی قاطعی به دست آورد؟ حملات چگونه سیاستهای ایالات متحده را دگرگون کردند؟ و چه درسهایی باید رهبران ایالات متحده از یازدهم سپتامبر بگیرند در حالی که درباره چگونگی هدایت ایالات متحده در جهانی که تهدید تروریستی به طور ایدئولوژیک متنوعتر و از نظر فناوری پیشرفتهتر شده است، بحث و تصمیمگیری میکنند؟
والتر راسل مید نظر میدهد
برای درک بهتر آنچه که هنوز میتوانیم از حملات یازدهم سپتامبر بیاموزیم، با والتر راسل مید در آخرین قسمت پادکست CFR، The President’s Inbox، صحبت کردم. والتر ستوننویس Global View در وال استریت ژورنال و استاد استراتژی و دیپلماسی در مدرسه الکساندر همیلتون برای آموزش کلاسیک و مدنی در دانشگاه فلوریدا است.

گفتگوی من با والتر بسیار گسترده بود و سه نکته اصلی را برای من به همراه داشت:
ترس که هر انتخابی را شکل داد
ترس آمریکاییها در پاییز ۲۰۰۱ بسیار شدید بود، موضوعی که همه ارزیابیها از گزینههای سیاسی ایالات متحده در پی ۱۱ سپتامبر باید به آن توجه کنند. یک ضربالمثل وجود دارد که میگوید تمام دانش ما درباره گذشته است، در حالی که تمام تصمیمات ما درباره آینده است.
یک ربع قرن پس از ۱۱ سپتامبر، میدانیم که القاعده نتوانست حمله دیگری به ایالات متحده به همان اندازه بزرگ انجام دهد. بسیاری از اقدامات نظامی، انتظامی و نظارتی که واشنگتن برای مختل کردن عملیات تروریستی انجام داد، بدون شک از وقوع تراژدیهای بیشتر جلوگیری کرد. اما در آن زمان هیچکس نمیدانست که این چنین خواهد بود. برعکس، بیشتر آمریکاییها از این میترسیدند که حملات بیشتری، و شاید مرگبارتر، در راه است، ترسی که با حملات آنتراکس که در همان سپتامبر آغاز شد، تشدید شد. انتخابهایی که دولت بوش انجام داد، بدون درک آن زمینه قابل فهم نیست.
درسهای ۱۱ سپتامبر نشان میدهد که قدرت محدودیت دارد
جنگ علیه تروریسم نتوانست پیروزی قاطعی به دست آورد زیرا اهداف آن بسیار فراتر از آنچه قدرت ایالات متحده میتوانست به آن دست یابد، بود. والتر تفاوت بین موفقیت رئیسجمهور فرانکلین دی. روزولت در پاسخ به پرل هاربر و شکست نهایی بوش در پاسخ به ۱۱ سپتامبر را برجسته کرد. کار FDR از این نظر آسانتر بود که او با “یک دولت خوب سازماندهی شده که به دلایل متعارف با اهداف متعارف حمله میکرد” مواجه بود. چنین چالشی میتوانست مانند بسیاری از موارد قبل در تاریخ، دفع شود.
در مقابل، ظهور القاعده آنچه را که والتر به عنوان “بحران فرهنگی که جهان اسلام در آن زمان با آن مواجه بود” توصیف کرد، منعکس میکند. مقامات دولت بوش از پذیرش دشواری عظیم، اگر نگوییم غیرممکن بودن، پاسخگویی “موثر به هرج و مرج” خودداری کردند، بهویژه به دلیل “اعتماد به نفس بیش از حد” مقامات آمریکایی در توانایی خود برای “اعمال اصول جهانی” درباره دموکراسی و آزادی به وضعیت موجود.
یک هلیکوپتر آپاچی در حالی که نیروهای هوابرد از شرکت A، گردان اول، هنگ پیادهنظام هوابرد 325، به محض فرود هوایی در لور کاوندالن، افغانستان، در تاریخ 1 اکتبر 2005، به موضع خود حرکت میکنند، حفاظت میکند. مایک پریور، ارتش ایالات متحده
یازدهم سپتامبر این ضربالمثل را ثابت میکند که یک اونس پیشگیری به اندازه یک پوند درمان ارزش دارد. تلاش برای حل مشکلات معمولاً سختتر از تلاش برای پیشگیری از آنهاست. والتر اشاره کرد که “چقدر اوضاع ما بهتر میشد” اگر ایالات متحده طرح یازدهم سپتامبر را خنثی کرده بود، اگر اسرائیلیها حمله هفتم اکتبر را متوقف کرده بودند، یا اگر غرب از حمله روسیه به اوکراین جلوگیری کرده بود. چالش، البته، هم شناسایی مشکلات (تشخیص) و هم تولید درمانهای مناسب (نسخه) است.
در این زمینه، والتر استدلال کرد که کارهای بیشتری میتوان انجام داد تا “مردم آمریکا را آموزش دهیم تا بهطور واضحتری خطرات را درک کنند، اما همچنین آنچه را که میتوانیم برای صلح در این لحظه بحرانی انجام دهیم.”
والتر و من همچنین درباره اینکه آیا آل گور اگر در انتخابات ریاستجمهوری 2000 پیروز میشد، بهطور متفاوتی انتخاب میکرد، تمایل سیاستگذاران و عموم مردم ایالات متحده به فکر کردن درباره مشکلات سیاست خارجی به عنوان مسائلی که باید حل شوند به جای اینکه مدیریت شوند، اینکه آیا ایالات متحده در طول جنگ علیه تروریسم فرصتی برای ایجاد رابطه بهتر با روسیه از دست داده است، و اینکه چگونه تصمیمگیری در سیاست خارجی بیشتر به انتخاب میان گزینههای بد مربوط میشود تا انتخاب بین یک گزینه درست یا نادرست، بحث کردیم. من شما را تشویق میکنم که به این قسمت گوش دهید.

