بدون تجربه، فناوری و همکاری اسرائیل، آمریکا امنتر نخواهد بود.
در کنفرانس Turning Point USA در فینیکس در هفته گذشته، فضا کاملاً تقابلی بود.
استیو بنن، استراتژیست و سازماندهنده MAGA، بن شاپیرو را متهم کرد که «اول اسرائیل» است و دستورکار «اسرائیل بزرگ» را پیش میبرد که «ایالات متحده را به جنگها میکشاند». او شاپیرو را «یک سرطان» خواند. این درگیری نمونهای از شکاف درون جنبش MAGA بود: میان کسانی که اسرائیل را متحد میبینند و کسانی که آن را یک بار اضافی تلقی میکنند.
هیچ چهره رسانهای بیش از تاکر کارلسن در پیشبرد این ایده که اسرائیل یک مسئولیت است نقش نداشته است. کارلسن اوایل این ماه در «فروم دوحه» که با بودجه دولت قطر برگزار شد، اسرائیل را «کشوری کاملاً بیاهمیت» با «هیچ منبعی» توصیف کرد و گفت آمریکا «هیچ منفعت راهبردی غالبی» در این رابطه ندارد و پرسید: «ما از این چه چیزی به دست میآوریم؟»
پرسش کارلسن چندین پاسخ دارد.
بازده اتحاد
یکی از این پاسخها برای آمریکاییها بسیار آشناست: گنبد آهنین. این سامانه که توسط اسرائیلیها زیر آتش مداوم راکت توسعه یافت و با سرمایه مشترک آمریکا ساخته شد، نشان داد چگونه میتوان از جمعیت غیرنظامی در مقیاس گسترده در برابر رگبار موشکها از لبنان و غزه محافظت کرد.
دهههاست که شراکت آمریکا–اسرائیل بازدههای بزرگی داشته است: فراهمکردن نوآوری دفاعی پیشرو در جهان برای ایالات متحده و دسترسی به اطلاعات از سراسر خاورمیانه.
«گنبد طلایی» دونالد ترامپ جدیدترین — و مهمترین — جلوه همین شراکت است. این ابتکار شاخص دفاع سرزمینی که در پایان ژانویه با فرمان اجرایی اعلام شد، معماری چندلایهای است برای حفاظت از قلب آمریکا در برابر موشکهای بالستیک، سلاحهای هایپرسونیک، موشکهای کروز و تهدیدهای هوایی نوظهور.
چارچوب گنبد طلایی
گنبد طلایی یک تمرین نظری نیست. هدف آن تضمین بقای آمریکا در صورت حمله است. در ساخت چنین سامانهای، ایالات متحده مستقیماً از فناوری اسرائیل، تخصص اسرائیل و تجربه رزمی اسرائیل بهره میگیرد.
اسرائیل به سه شیوه تعیینکننده در گنبد طلایی مشارکت دارد: فناوریهای رهگیریِ بالغ و آزمودهشده در نبرد را ارائه میکند؛ دادههای واقعیِ نبرد را که زیر حملات مداوم موشک و پهپاد تولید شده فراهم میآورد — دادههایی که هیچ میدان آزمایشی یا شبیهسازی نمیتواند جایگزین آن شود؛ و چارچوب راهبردیای را عرضه میکند که زیر فشار وجودی شکل گرفته است. این سه عامل در کنار هم توسعه را شتاب میدهند، ریسک را کاهش میدهند و شکافهایی را میبندند که آمریکا بهتنهایی برای رفعشان تقلا کرده است.
ریشههای جنگ سرد
ریشههای این شراکت به تقسیم کار راهبردی در دوران جنگ سرد بازمیگردد. در سال ۱۹۸۵، رونالد ریگان اسرائیل را به «ابتکار دفاع راهبردی» دعوت کرد، آن هم در زمانی که توسعه دفاع موشکی آمریکا عملاً متوقف شده بود.
پیمان ضد موشکهای بالستیک (ABM) در سال ۱۹۷۲ استقرار، پژوهش و حتی تخیل سیاسی را محدود کرده بود. دفاع موشکی از نظر حقوقی پرمسئله و از نظر سیاسی سمی شده بود و توسعه جدی آن در آمریکا متوقف ماند.
اسرائیل با چنین محدودیتهایی روبهرو نبود. به پیمان ABM متعهد نبود. اسیر ارتدوکسی کنترل تسلیحات نشده بود. با موشکهای واقعی از دشمنان واقعی مواجه بود. پس از جنگ خلیج فارس ۱۹۹۱، زمانی که اسکادهای عراقی بر شهرهای اسرائیل فرود آمدند، رهگیری به یک ضرورت بقا بدل شد نه بحثی دانشگاهی. تصمیم ریگان به اسرائیل اجازه داد توانمندیهایی را توسعه دهد که سیستم آمریکایی در آن مقطع قادر به دنبالکردنشان نبود. این دستاوردها بهطور کامل با آمریکا به اشتراک گذاشته شد و تا امروز نیز ادامه دارد.
توانمندیهای لایهای
خانواده موشکی «پیکان» — که بهصورت مشترک توسط صنایع هوافضای اسرائیل و بوئینگ توسعه یافته — ستون لایههای بالایی معماریهای نوظهور دفاع سرزمینی است. پیکان-۳ یکی از پیشرفتهترین رهگیرهای برونجوی جهان است و توان خود را در برابر تهدیدهای ایران و نیروهای نیابتی ثابت کرده است. این سامانه از فناوری «برخورد مستقیم برای انهدام» استفاده میکند که برای مقابله با رگبارهای پیچیده در شرایط واقعی نبرد طراحی شده است.
اسرائیل همچنین در حال توسعه پیکان-۴ است؛ سامانهای برای رهگیری اهداف هایپرسونیک و سرجنگیهای مانورپذیر در ورود مجدد به جو. این سلاحها حادترین آسیبپذیری در دفاع موشکی کنونی آمریکا را نمایندگی میکنند. بار دیگر، اسرائیل زیر فشار در حال پیشبرد توانمندیهایی است که آمریکا به آن نیاز دارد اما نمیتواند در چارچوب زمانی سیاسی و نهادی خود بهسرعت ایجادشان کند.
در زیر لایه برونجوی، برنامههای مشترکی مانند «فلاخن داوود» به تهدیدهای موشکهای میانبرد و کروز میپردازند و بهطور یکپارچه با شبکههای فرماندهی و کنترل آمریکا ادغام میشوند. در پایینترین لایه، کار اسرائیل روی سلاحهای انرژی هدایتشده میتواند تحولآفرین باشد. «پرتو آهنین»، یک سامانه لیزری که وارد خدمت رزمی در اسرائیل شده، وعده میدهد هزینه رهگیری به جای صدها هزار دلار، در حد دهها دلار باشد. اگر برای دفاع سرزمینی تطبیق داده شود، چنین سامانههایی مشکل اقتصادی اصلی را هدف میگیرند: حمله با موشک ارزان است؛ رهگیری آن گران.
تجربه رزمی
اسرائیل چیزی به همان اندازه ارزشمند هم ارائه میکند: تجربه واقعی نبرد در مقیاس بزرگ. در جنگ ژوئن ۲۰۲۵ با ایران، جمهوری اسلامی صدها موشک بالستیک و بیش از هزار پهپاد به سوی اسرائیل شلیک کرد — بزرگترین حمله موشکی هماهنگ در تاریخ. اسرائیل بیشتر مهمات ورودی را رهگیری کرد، اما این درگیری محدودیتها را نیز آشکار ساخت: ذخایر رهگیر کاهش یافت و برخی موشکها از دفاع عبور کردند.
این درسها اکنون طراحی گنبد طلایی را شکل میدهند. تجربه اسرائیل بر تصمیمها درباره عمق ذخایر، اولویتبندی تهدیدها و ادغام دفاعهای جنبشی و غیرجنبشی اثر میگذارد. اصلاحات در جنگ الکترونیک نشان میدهد چگونه میتوان تهدیدها را بدون شلیک حتی یک گلوله خنثی کرد. هیچ شبیهسازیای جای این دادهها را نمیگیرد.
رویکرد راهبردی گستردهتر اسرائیل نیز اهمیت دارد. دفاعهای آن برای حفاظت از مراکز جمعیتی و زیرساختهای حیاتی طراحی شدهاند، در حالی که هزینههای بازدارندهای بر مهاجمان تحمیل میکنند. هدف پوشش کامل و بینقص نیست. گنبد طلایی همین منطق را در مقیاس قارهای میپذیرد و تابآوری و پایداری را بر کمال نظری ترجیح میدهد.
پیامدهای راهبردی
گنبد طلایی حقیقت عمیقتری را نیز آشکار میکند که منتقدان رابطه آمریکا–اسرائیل از آن غافلاند: اسرائیل در چندین حوزه امنیت ملی بهعنوان جزئی عملیاتی از قدرت آمریکا عمل میکند. به ایالات متحده کمک میکند توانمندیهایی را توسعه دهد، پالایش کند و اعتبارسنجی نماید که همیشه نمیتوان آنها را در داخل تولید کرد. وقتی اسرائیل زیر آتش نوآوری میکند، شهرهای آمریکا امنتر میشوند.
کارزار معرفی اسرائیل بهعنوان یک مسئولیت راهبردی، قدرت آمریکا را میفرساید. در عصر رقابت قدرتهای بزرگ، دشمنان با تضعیف انسجام و مشروعیت اتحادها، آمریکا را میآزمایند. داراییهای اثباتشده را بهعنوان بار اضافی بازتعریف میکنند. تضعیف شراکت پشت پیکان و پرتو آهنین مستقیماً ظرفیت دفاعی آمریکا را کاهش میدهد.
پیامدها فراتر از خاورمیانه است. در رقابت با چین، آمریکا یک برتری ساختاری تعیینکننده دارد: شبکه اتحادهای جهانیاش. چین متحدان واقعی اندکی دارد. دوام اتحادهای آمریکا زیر فشار مداوم، نتیجه رقابت راهبردی تعیینکننده قرن بیستویکم را رقم خواهد زد. اسرائیل در این منظومه نقشی فراتر از اندازه خود دارد. توانمندیهای پیشرفته را زیر تهدید واقعی به میدان میآورد، نوآوری را با هزینه کمتر شتاب میدهد و شوکهای منطقهای را جذب میکند که در غیر این صورت توجه و منابع آمریکا را مصرف میکرد. بنابراین تلاش برای تضعیف رابطه آمریکا–اسرائیل با محدودکردن ائتلاف آمریکا و تضعیف سازوکارهای تولید قدرت آن، مستقیماً منافع پکن را پیش میبرد.
منتقدانی که خواهان فاصلهگرفتن آمریکا از اسرائیل هستند، بهطور ضمنی فرض میکنند محیط راهبردی ثابت میماند. سیاست بینالملل اینگونه کار نمیکند. بیشتر شبیه بازی شطرنج است تا ترازنامه. جابهجایی یک مهره بزرگ فقط یک خانه را تغییر نمیدهد؛ کل صفحه را بازپیکربندی میکند و فرصتهایی برای رقبای هوشیار میسازد. این الگو همین حالا در سراسر خاورمیانه دیده میشود، جایی که شرکای خلیج فارس برای مدیریت ریسک، هرچه بیشتر به سمت چین متمایل میشوند. اسرائیل متفاوت عمل کرده است. کشوری کوچک با توانمندیهای بهشدت متمرکز که از روی انتخاب، نه ضرورت، با آمریکا همسو شده است. تلقی اسرائیل بهعنوان مسئولیت این همسویی را تغییر خواهد داد. اسرائیل نیز ناچار به موازنهگری خواهد شد.
چین مستقیماً سود خواهد برد. از طریق همکاری حسابشده، اسرائیل دسترسی اطلاعاتی، تخصص سایبری، فناوریهای پیشرفته دفاعی و تجربه عملیاتی نظامی را در اختیار پکن قرار خواهد داد. جلوگیری از چنین نتیجهای یک منفعت محوری آمریکا است. قطع رابطه با یکی از توانمندترین شرکای آمریکا نشاندهنده شکست واقعگرایی راهبردی است. چنین اقدامی آمریکا را در رقابتی که جایگاهش در نظام بینالملل را تعیین میکند، منزویتر میسازد.
آنچه منتقدان نمیبینند این است که گنبد طلایی آمریکا را به اسرائیل وابسته نمیکند؛ بلکه بازتاب شراکتی است که در آن امنیت آمریکا دقیقاً به این دلیل تقویت میشود که نوآوری در جایی شکل میگیرد که واقعاً موشکها فرود میآیند.
ایالات متحده با درونگرایی از خود دفاع نمیکند. منتقدان اسرائیل میگویند «اول آمریکا» یعنی عقبنشینی فراتر از مرزهای آمریکا. اما شراکت آمریکا با اسرائیل سودی دوطرفه دارد و فقط آمریکاییها را امنتر خواهد کرد.

