ایالات متحده تا کنون نتوانسته است بیانیه روشنی از نیت خود در کمپین نظامی کنونیاش علیه ایران ارائه دهد. با این حال، اسرائیل، شریک نزدیک آن، به وضوح اعلام کرده است که این جنگ را بر اساس برنامهای فوقالعاده جاهطلبانه خود میجنگد. اسرائیلیها از جنگ کنونی برای دستیابی به تحولی کامل در خاورمیانه استفاده میکنند. هدف آنها پایان دادن به درگیری سخت و عمیقاً فرسایشی است که نزدیک به هشتاد سال است بین اسرائیل و بسیاری از دشمنان متغیرش در سراسر منطقه در جریان است.
حملهای که حماس در آن صبح خونین ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آغاز کرد، پنجرهای نادر برای تغییر قاطع به اسرائیل ارائه داد. تلاشهای قبلی یا به موفقیتهای جزئی و محتاطانه منجر شده بود یا به شکستهای واضح و قاطع. میتوان به توافقنامههای کمپ دیوید در سال ۱۹۷۹ اشاره کرد که صلح سرد و نرمالسازی محدودی بین اسرائیل و مصر به وجود آورد و سه دهه رویارویی بین این دو را به پایان رساند. به همین ترتیب، روند صلح مادرید که در اوایل دهه ۱۹۹۰ آغاز شد، بر اساس فرمول “زمین در ازای صلح” بنا شده بود. در آن زمان، این چارچوب جسورانه و جاهطلبانه ایجاد یک دولت فلسطینی قابل دوام در کنار اسرائیل را در چارچوب یک راهحل عادلانه برای مسئله فلسطین تصور میکرد.
زمینههای شکست
مسیر مادرید، که بهوسیله ایالات متحده حمایت میشد، امیدوارکننده و جدی به نظر میرسید زیرا برای اولین بار، تعهد عمومی و رسمی از سوی جهان عرب – بهویژه سوریه، لبنان و اردن (کشورهای “خط مقدم” یا “مقابله”) – برای ایجاد صلحی واقعی و پایدار با اسرائیل و همکاری با آن در ازای بازگشت سرزمینهای اشغالشده توسط اسرائیل را نشان میداد. با این کار، این کشورها – به همراه جهان عرب گستردهتر – عملاً دکترین “مقاومت مسلحانه” علیه اسرائیل را رها میکردند.
با این حال، از ابتدا، موانع جدی روند را تضعیف کردند. این موانع شامل بیاعتمادی عمیق متقابل بین اسرائیل و تشکیلات خودگردان فلسطینی تازه تأسیس بود که با حمایت بینالمللی تحت توافقنامههای اسلو در سال ۱۹۹۳ ایجاد شد و یکی از نتایج چارچوب مادرید بود. مدیریت ضعیف تشکیلات خودگردان فلسطینی، همراه با گسترش مداوم شهرکها توسط اسرائیل در سرزمینهای فلسطینی با وجود اعتراضات آمریکایی و اروپایی، اعتماد را بیشتر تضعیف کرد.
اما مهمترین عامل در فروپاشی چارچوب مادرید و ترتیباتی که از آن ناشی شد، تلاشهای مستمر و سیستماتیک ایران برای تضعیف آن بود. جمهوری اسلامی یک “محور مقاومت” منطقهای به رهبری حزبالله لبنان ایجاد کرد تا اطمینان حاصل کند که این روند شکست میخورد.
حماس در سال ۱۹۹۱، همان سالی که روند مادرید آغاز شد، بالهای نظامی خود – گردانهای عزالدین القسام – را تشکیل داد. این گروه جدید از تأمین مالی ایران و آموزش حزبالله بهرهمند شد. در طول دهه ۱۹۹۰، گردانها بمبگذاریهای انتحاری و عملیاتهای نظامی را علیه غیرنظامیان و سربازان اسرائیلی سازماندهی کردند. این حملات تشکیلات خودگردان فلسطینی – که تحت رهبری فتح، رقیب سکولار حماس بود – را به عنوان ناتوان از انجام تعهداتش برای جلوگیری از خشونت فلسطینیها علیه اسرائیل به نمایش گذاشت.
با شدت گرفتن این خشونتها در طول زمان، این امر به ظهور راستگرایان اسرائیلی کمک کرد که قبلاً نسبت به چارچوب مادرید و همکاری با تشکیلات خودگردان فلسطینی بدبین بودند. جناحهای سختگیر در نهایت در اسرائیل به قدرت رسیدند. در این زمینه، بنیامین نتانیاهو – نخستوزیر با سابقهترین اسرائیل که نزدیک به هفده سال در این سمت بوده است – به عنوان چهره سیاسی مرکزی این اردوگاه ظهور کرد.
اسرائیل با محور مواجه میشود
در سخنرانی معروف خود در مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک در سپتامبر ۲۰۲۴، نتانیاهو اعلام کرد که اسرائیل “مجبور است خود را در شش جبهه جنگی که توسط ایران سازماندهی شده، دفاع کند.” این جبههها شامل حماس و حامیان آن در غزه و کرانه باختری، حزبالله در لبنان، رژیم اسد در سوریه، حوثیها در یمن و گروههای مسلح عراقی بود.
تمرکز اسرائیل بر ایران به عنوان دشمن اصلی – که باید به طور مستقیم در پاسخ به حملات ۷ اکتبر مقابله شود – نه یک کشف دیرهنگام بود و نه صرفاً یک موضعگیری بیانی برای جلب حمایت. این یک تصمیم سیاسی زودهنگام بود که از حمایت آمریکا برخوردار شد. تقریباً سه هفته پس از ۷ اکتبر، نتانیاهو پاسخ اسرائیل را به عنوان “نقطه عطفی برای رهبران و ملتها” توصیف کرد و ادعا کرد که با مبارزه با حماس و “محور تروریسم ایرانی”، اسرائیل در حال مقابله با “دشمنان خود تمدن” است. او بدین ترتیب این رویارویی را در قالبهای جهانی و اخلاقی قرار داد – ادعایی که بعداً با چالشهای جدی مواجه شد، پس از اتهامات دیوان بینالمللی کیفری مبنی بر اینکه اسرائیل در غزه نسلکشی کرده است.
از طریق تلاش مستمر و اولویتبندی واضح، اسرائیل – که از نظر سیاسی و نظامی توسط ایالات متحده حمایت میشد – موفق شد که دشمنان خود را در این شش جبهه، یکی پس از دیگری، شکست دهد یا بیاثر کند. مهمترین رویارویی با حزبالله بود، قویترین و یکپارچهترین بخش محور مقاومت.
فشار نظامی شدید اسرائیل بر حزبالله اثر دومینو غیرمنتظرهای به نفع اسرائیل به وجود آورد. تحت فشار مستمر و رو به افزایش در طول پاییز ۲۰۲۴، حزبالله مجبور شد نیروهای خود را از سوریه که در آنجا از رژیم اسد دفاع میکردند، خارج کند. این خروج به نیروهای مخالف سوری کمک کرد تا دولت بعثی در دمشق را که با ایران همپیمان بود، سرنگون کنند.
شاید مهمترین تغییر استراتژیک ناشی از پاسخ چندلایه اسرائیل به ۷ اکتبر، فروپاشی – که احتمالاً ناخواسته بود – رژیم اسد و انتقال سریع سوریه از محور مقاومت به اردوگاه غربی بود. از دست دادن سوریه بزرگترین شکست استراتژیک ایران محسوب میشد. محور، کریدور جغرافیایی پیوستهای را که از ایران از طریق عراق و سوریه به لبنان کشیده شده بود، از دست داد. این کریدور به ایران اجازه میداد که با سهولت نسبی نیروها، تجهیزات و حمایت لجستیکی را به متحدان خود، به ویژه در لبنان، منتقل کند.
با خروج سوریه از محور، چنین عملیاتهایی به طور قابل توجهی دشوارتر شد. به طور همزمان، نفوذ ایران در لبنان کاهش یافت و حزبالله به دلیل از دست دادن خط تأمین اصلی خود، آسیبپذیری بیشتری را تجربه کرد.
ایران بدون دوستانش
این موفقیتهای اسرائیل راه را برای رویارویی نظامی مستقیم با رهبر و حامی اصلی محور هموار کرد: ایران. با این حال، چنین رویارویی نیاز به هماهنگی بالاتر با ایالات متحده در زمینههای لجستیکی و نظامی داشت، همچنین مجوز سیاسی که به راحتی به دست نیامد به دلیل اختلافات اسرائیل و آمریکا در مورد نحوه برخورد با چالش ایرانی.
واشنگتن ترجیح میداد که یک راهحل دیپلماتیک – ترکیب فشار اقتصادی و سیاسی با تهدید به استفاده از نیروی نظامی – برای وادار کردن ایران به انحلال داوطلبانه نیابتیهایش، کنار گذاشتن ابعاد نظامی برنامه هستهایاش و محدود کردن برنامه موشکیاش در ازای کاهش تحریمها و ادغام دوباره در جامعه بینالمللی به عنوان یک کشور “عادی” بدون آرزوهای فرامرزی پیدا کند.
اسرائیل از آنچه که به عنوان محاسبات سیاسی نادرست ایران میدید، بهرهمند شد، به ویژه concessions محدود تهران به واشنگتن که به طور باریک بر پرونده هستهای متمرکز بود. این عدم انعطافپذیری ایرانی بود که در نهایت منجر به آغاز کمپین هوایی مشترک کنونی ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران شد – که از نظر شدت از جنگ دوازدهروزهای که اسرائیل به تنهایی در ژوئن ۲۰۲۵ انجام داد، فراتر رفت.
موثر بودن این کمپین مشترک از ساعات ابتدایی آن مشخص شد، زمانی که منجر به ترور رهبر عالی ایران، علی خامنهای، به همراه دهها نفر از شخصیتهای ارشد امنیتی و سیاسی شد.
با این حال، برخلاف اسرائیل، دولت رئیسجمهور دونالد ترامپ ممکن است محاسبه کند که یک رهبر عالی جدید که به سرعت منصوب شده است – و تحت فشار نظامی شدید انتخاب شده – میتواند سیاستهای جدیدی را که به خواستههای آمریکایی پاسخ میدهد، اتخاذ کند و بدین ترتیب جمهوری اسلامی را از سرنگونی که ترامپ تهدید کرده است، نجات دهد.
اگر این اتفاق بیفتد، ترامپ احتمالاً بر اسرائیل فشار خواهد آورد – که ترجیح آن تنها تغییر رفتار نیست بلکه پایان جمهوری اسلامی خود است – تا کمپین مشترک را متوقف کند و به جای آن با یک ایران اسلامی که به دروننگر است و دیگر تهدیدی برای امنیت اسرائیل ندارد، همزیستی کند.
صرفنظر از اینکه کدام سناریو در نهایت تحقق پیدا کند، یک چیز روشن است: ایران قدیمی رفته است. ایران جدید به طور قابل توجهی با آنچه که قبلاً وجود داشت، متفاوت خواهد بود.

