آیا اصلاحطلبان ایران پاسخگوی کسانی هستند که به دنبال جایگزینی برای حکومت آیتاللهها هستند؟
سرکوب وحشیانه موج اعتراضات در ایران منجر به تغییر رادیکالی در اردوگاه اصلاحطلبان به سمت رژیم شده است. چهرههای ارشد اصلاحطلب که در گذشته به گفتمان محتاطانه و محدود پایبند بودند و به اصول اساسی جمهوری اسلامی متعهد بودند، در روزهای اخیر مواضعی را ابراز کردهاند که به چالش کشیدن خود مفهوم سیاسی زیر بنای رژیم کنونی را به همراه دارد. این تغییر پس از سالها تأکید اصلاحطلبان بر ضرورت تغییر تدریجی به جای تحول انقلابی رخ داده است. به همراه ناکامیهای مداوم اصلاحطلبان در پیشبرد اصلاحات ضروری، این مواضع نارضایتی عمومی فزایندهای را نسبت به اردوگاه اصلاحطلبان و ظرفیت آن برای خدمت به عنوان یک جایگزین واقعی حکومتی ایجاد کرده است.
آرزوهای تازه
با این حال، با توجه به بنبست موجود در برابر جمهوری اسلامی و بحران عمیق مشروعیت رژیم، اصلاحطلبان تلاشهای خود را برای قرار دادن خود به عنوان یک جایگزین حکومتی ممکن تجدید کردهاند، به ویژه در غیاب گزینههای سیاسی داخلی واضح دیگر. توانایی آنها برای سازماندهی اعتراض در این مرحله تقریباً وجود ندارد، زیرا بسیاری از رهبران آنها در زندان هستند یا به حاشیه رانده شدهاند و حمایت عمومی به طور قابل توجهی کاهش یافته است. با این حال، در سناریویی که شامل تضعیف بنیادهای رژیم باشد، فرصتهای جدیدی ممکن است برای رهبری داخلی معتدلتر به وجود آید، به ویژه تحت چهرههایی که در فرآیندهای تصمیمگیری در دهههای گذشته شرکت نکردهاند و برخی از آنها بهای سنگینی برای مواضع خود پرداختهاند. این بازیگران میتوانند به عنوان یک پشتوانه ایدئولوژیک برای مرحله پس از تضعیف رژیم عمل کنند و شاید به طور موقت به عنوان پلی بین مرحله اعتراض و ایجاد یک نظم سیاسی جدید خدمت کنند.
نقطه شکست
سرکوب وحشیانه موج اعتراضی که در اواخر دسامبر ۲۰۲۵ در ایران آغاز شد، نقطه شکست دیگری نه تنها در روابط بین رژیم و مردم، بلکه همچنین در درون اردوگاه اصلاحطلبان به شمار میآید. چهرههای ارشد اصلاحطلب—که در گذشته به گفتمان محتاطانه و محدود پایبند بودند در حالی که به اصول بنیادین جمهوری اسلامی متعهد بودند—به تازگی در واکنش به تحولات کشور، لحن خود را تشدید کرده و اکنون به طور علنی به چالش کشیدن مفهوم سیاسی زیر بنای رژیم کنونی پرداختهاند.
صدای اصلاحطلبان بلند میشود
رهبر اپوزیسیون اصلاحطلب، میرحسین موسوی، که در تابستان ۲۰۰۹ رهبری جنبش اعتراضی (جنبش سبز) را در میان ادعاهای تقلب انتخاباتی در انتخابات ریاستجمهوری بر عهده داشت، رژیم را به گم کردن راه خود متهم کرده و خواستار برگزاری یک رفراندوم و ایجاد یک قرارداد اجتماعی جدید شد. در بیانیهای که از حبس خانگی منتشر کرد، جایی که از سال ۲۰۱۱ در آنجا نگهداری میشود، موسوی ۸۴ ساله، حاکمان ایران را به خیانت و ارتکاب جنایات سنگین علیه مردم ایران متهم کرد. او از نیروهای امنیتی خواست که سلاحهای خود را زمین بگذارند و از رهبران کشور خواست که استعفا دهند و رفراندومی درباره یک قانون اساسی جدید برگزار کنند.
رئیس سابق مجلس، مهدی کروبی، که جنبش سبز را در کنار موسوی رهبری کرد، ادعا کرد که رژیم هرگونه مبنای اخلاقی برای ادامه حکومت بدون رضایت مردم را از دست داده است. کروبی، علی خامنهای، رهبر عالی ایران را به عنوان شخصیت اصلی مسئول وضعیت وخیم ایران معرفی کرد و به سیاستهای مخرب داخلی و خارجی او اشاره کرد، از جمله اصرار او بر پیگیری یک پروژه هستهای پرهزینه و بیفایده. به گفته کروبی، تنها راه خروج از بحران کنونی، به رسمیت شناختن حق مردم برای تعیین سرنوشت خود از طریق یک رفراندوم است.
شخصیات ارشد اصلاحطلب دیگری نیز به انتقادات تند پیوستند، از جمله زندانیان سیاسی نرگس محمدی—برنده جایزه صلح نوبل—و مصطفی تاجزاده. در نامهای که از زندان اوین ارسال شده بود، تاجزاده سرکوب اعتراضات را بیسابقه از زمان انقلاب مشروطه در اوایل قرن بیستم توصیف کرد. او خواستار تشکیل یک کمیته تحقیق مستقل برای بررسی ابعاد این رویدادها شد و مسئولیت وضعیت کنونی را به حکومت روحانی تحت رهبری خامنهای نسبت داد که به گفته او از پاسخ به خواستههای عمومی و احترام به اراده اکثریت خودداری کرده است.
رئیسجمهور پیشین حسن روحانی نیز انتقادات شدیدی از مقامات ابراز کرد. او تأکید کرد که تقابل با مردم کشور را به بنبست میکشاند و خواستار اصلاحات وسیع و معنادار، توسعه یک سیستم حزبی واقعی، برگزاری رفراندوم در مسائل کلیدی و تعهد به عمل بر اساس تصمیم اکثریت شد. به گفته روحانی، تغییرات محدود برای نجات ایران از بحران عمیق کنونی کافی نیست.
ریشههای اصلاحات
جنبش اصلاحات از درون سیستم سیاسی ایران در نیمه دوم دهه 1990 ظهور کرد و در پایان آن دهه و آغاز قرن 21 به اوج خود رسید، با انتخاب محمد خاتمی به عنوان رئیسجمهور در ماه مه 1997 و تشکیل پارلمان با اکثریت اصلاحطلب (مجلس) در سال 2000. اردوگاه اصلاحطلب بر حمایت گسترده عمومی تکیه داشت و ناشی از ناامیدی عمیق عمومی از ناکامیهای انقلاب و رفتار رژیم بود. این اردوگاه شامل طیف وسیعی از گروههای ذینفع و سازمانهای سیاسی بود که نقطه مشترک اصلی آنها تمایل به تغییر وضعیت موجود بود—هرچند در چارچوب قوانین جمهوری اسلامی. اصلاحطلبان به وجود رژیم اسلامی خود چالش نمیکشیدند؛ بلکه به دنبال ترویج اصلاحاتی بودند که به آن امکان میداد تا با واقعیتهای در حال تغییر سازگار شود و چشماندازهای بقای بلندمدت خود را تقویت کند. حتی اگر چنین اصلاحاتی ممکن بود در درازمدت به تغییرات عمیقتری در ماهیت رژیم منجر شود، جریان اصلی اردوگاه اصلاحطلب همواره بر نیاز به تغییر تدریجی (تکاملی) به جای تغییر انقلابی تأکید میکرد.
بازنگری استراتژیک
شکست جنبش سبز، سرکوب سیاسی که پس از آن رخ داد و تصاحب مجدد محافظهکاران از نهادهای منتخب در اوایل دهه 2010، فرآیند بازنگری را در اردوگاه اصلاحطلب به وجود آورد. پیش از انتخابات پارلمانی 2012، سازمانهای بزرگ اصلاحطلب تصمیم به تحریم رأیگیری گرفتند و استدلال کردند که مقامات حتی نتوانستهاند حداقل شرایط برای انتخابات آزاد و عادلانه را فراهم کنند. این تحریم بهطور مؤثر عرصه سیاسی را به فهرستهای نامزدهای همسو با محافظهکاران واگذار کرد و منجر به تشکیل پارلمانی تحت کنترل مطلق محافظهکاران شد. در مقابل، پیش از انتخابات ریاستجمهوری 2013، اصلاحطلبان بهطور فزایندهای نگران احتمال پیروزی نامزدی مرتبط با تندروها شدند. به همین دلیل، آنها به حمایت از روحانی پرداختند و نیاز به پذیرش دستاوردهای محدود را—حداقل در کوتاهمدت—پذیرفتند: بهبود وضعیت اقتصادی، افزایش گشایش به سمت غرب و کاهش محتاطانه و تدریجی دخالت دولت در زندگی شهروندان.
>در پسزمینهی امواج اعتراضی که از اواخر سال ۲۰۱۷ در ایران آغاز شد و ناامیدیهای مداوم از عملکرد رئیسجمهور روحانی، یک بحث جدید و تند در میان اصلاحطلبان دربارهی آیندهی جنبش اصلاحات شکل گرفت. در زمان تشکیل دولت دوم روحانی در سال ۲۰۱۷، مشخص شد که رئیسجمهور—که به دنبال اجتناب از رویارویی با نهاد روحانی محافظهکار بود—بیشتر خواستههای اصلاحطلبان را نادیده گرفته است. چالشهای فزاینده داخلی و خارجی که جمهوری اسلامی با آنها مواجه بود، معضل اصلاحطلبان را بین نیاز به ادامه حمایت از رئیسجمهور به عنوان یک “شر ضروری” و ترس از شناسایی روزافزون با شکستهای او تیزتر کرد.
با شدت گرفتن رویارویی بین مردم و رژیم و ناکامی دولت در رسیدگی به مشکلات شهروندان، روشنفکران برجسته اصلاحطلب نسبت به قدرت فزاینده نیروهای رادیکالی که دیگر از اصلاحات تدریجی راضی نبودند و به دنبال تغییر جامع رژیم بودند، هشدار دادند. اصلاحطلبان استدلال کردند که هرچند فعالیت مخالفان رژیم در آن زمان عمدتاً خارج از ایران متمرکز بود، اما تأثیر آنها بر افکار عمومی داخلی میتواند با عمیقتر شدن مشکلات داخلی و ادامهی ناکامیهای دولت گسترش یابد. در این زمینه، روشنفکران و فعالان سیاسی اصلاحطلب خواستار بازنگری در استراتژی جنبش اصلاحات شدند تا آن را به عنوان یک گزینهی مرتبط در برابر هر دو اردوگاه محافظهکار و اپوزیسیون رادیکالی که به چالش وجود جمهوری اسلامی میپردازد، دوباره جایگذاری کنند.
کاهش مشروعیت
احساس نگرانی در درون اردوگاه اصلاحطلب—بهویژه با توجه به ضعف ساختاری آن و ناتوانی در مقابله با تسلط محکم محافظهکاران بر تمام مراکز قدرت—به وضوح در یک ستون نظر که چند ماه قبل از انتخابات ریاستجمهوری ژوئن ۲۰۲۱ در وبسایت عصر ایران منتشر شد، منعکس شد. عنوان این ستون “خداحافظ، اصلاحات” بود. سردبیر سایت، جعفر محمدی، استدلال کرد که ضعف و عملکرد عملی دولت روحانی منجر به خروج تاریخی و رسمی جنبش اصلاحات شده است. در حالی که نیاز به اصلاح در امور دولتی باقی مانده است، محمدی نوشت، جنبش اصلاحات در شکل کنونی خود به پایان رسیده و نه تنها جهتگیری استراتژیک خود را از دست داده بلکه پایگاه اجتماعی که به آن تکیه داشت نیز از دست رفته است.
در واقع، ناکامیهای مداوم اصلاحطلبان ناامیدی عمومی فزایندهای را در درون اردوگاه آنها ایجاد کرد و توانایی آنها را برای ارائهی یک گزینهی واقعی حکومتی زیر سؤال برد. شعارهایی که در طول امواج اعتراضات مردمی از اواخر دهه ۲۰۱۰ شنیده میشد—مانند “محافظهکاران، اصلاحطلبان، داستان برای همهی شما تمام شده!”—به وضوح فقدان اعتماد به دو اردوگاه اصلی سیاسی ایران را منعکس میکرد. در نظر بسیاری از ایرانیان، اصلاحطلبان به بخشی از خود مشکل تبدیل شدند: شریکانی در توهم تغییر تدریجی که مشروعیت را به رژیم ارائه میداد و عمر آن را بدون ایجاد تغییرات معنادار در ماهیت سرکوبگر یا سیاستهایش طولانیتر میکرد.
آیندههای نامشخص
با این حال، با توجه به بنبست پیش روی جمهوری اسلامی و بحران عمیق مشروعیت، اصلاحطلبان تلاشهای تازهای را برای معرفی خود به عنوان یک گزینه حکومتی ممکن، به ویژه در غیاب گزینههای سیاسی واضح دیگر، آغاز کردهاند. در سال گذشته، نشانههایی از فعالیتهای تازه اصلاحطلبان مشهود بوده است. پس از جنگ ۱۲ روزه در ژوئن ۲۰۲۵، جبهه اصلاحات بیانیهای صادر کرد که خواستههای گستردهای برای تغییرات در سیاستهای داخلی و خارجی ایران را شامل میشد، از جمله تجدید مذاکرات با ایالات متحده، تعلیق غنیسازی اورانیوم در ازای کاهش تحریمها، آزادی همه زندانیان سیاسی، لغو قوانین پوشش اسلامی و حذف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از دخالتهای سیاسی. این خواستهها نشاندهنده شناسایی دایرههای اصلاحطلب از ضرورت رسیدگی به بحرانهای داخلی رو به وخامت و فرصت تازهای است که در دورهای از تأمل و آمادهسازی برای دوران پس از خامنهای به وجود آمده تا موقعیت خود را در عرصه سیاسی تقویت کنند.
در پسزمینه تحولات دراماتیک در هفتههای اخیر، چهار سناریوی سیاسی مرکزی در ایران قابل شناسایی است. اولین سناریو ادامه وضعیت موجود همراه با کاهش تدریجی و مداوم رژیم است—مشابه مراحل پایانی اتحاد جماهیر شوروی—تا زمان مرگ خامنهای ۸۷ ساله، که میتواند به فروپاشی داخلی رژیم منجر شود. دومین سناریو تغییر رژیم انقلابی است که منجر به سرنگونی جمهوری اسلامی میشود. در حالی که این احتمال با توجه به اعتراضات مردمی تازه نمیتواند رد شود، در حال حاضر به نظر میرسد غیرمحتمل باشد، به ویژه تا زمانی که نخبگان سیاسی و نظامی-امنیتی—از جمله دستگاه سرکوب—انسجام داخلی خود را حفظ کنند. سناریوی سوم تغییر از درون رژیم است: تصاحب قدرت توسط عناصر نخبگان سیاسی-نظامی-امنیتی، از جمله سپاه پاسداران، که منجر به مدل حکومتی استبدادی-نظامی جایگزین میشود. سناریوی چهارم شامل تضعیف بنیادهای رژیم به دلیل مداخله نظامی خارجی، به ویژه حمله ایالات متحده است که میتواند به شدت رهبری سیاسی و امنیتی را آسیبپذیر کند، ناآرامیهای قابل توجهی را به وجود آورد و جمهوری اسلامی را وادار به انجام تغییرات سیاسی اساسی کند، مانند برگزاری یک رفراندوم درباره ماهیت رژیم یا برگزاری انتخابات آزاد.
در تمام این سناریوها، عدم وجود یک اپوزیسیون سازمانیافته و داخلی به شدت مشهود است. از زمان تحکیم قدرت نهاد روحانی در پاییز ۱۹۸۱، بیشتر مراکز اپوزیسیون سرکوب شدهاند و بسیاری از فعالان زندانی، به زیر زمین رانده یا به تبعید forced شدهاند. بیشتر سازمانهای اپوزیسیون شناختهشده اکنون عمدتاً در دیاسپورای ایرانی در آمریکای شمالی و اروپا فعالیت میکنند و معمولاً بر اساس خطوط سیاسی، ایدئولوژیک، شخصی یا قومی fragmented هستند.
سازمان مجاهدین خلق ایدئولوژیای را ترویج میکند که ترکیبی از ایدههای اسلامی شیعه و مارکسیستی است. مخالفت آن با سلطنت از اوایل دهه ۱۹۷۰ آغاز شد و بهمحض انقلاب اسلامی، وارد درگیری خشونتآمیز با رژیم جدید شد که با سرکوب شدید پاسخ داد. این سازمان پس از آن بخش زیادی از فعالیتهای خود را به عراق منتقل کرد، جایی که با رژیم صدام حسین همپیمان شد و در عملیاتهای نظامی عراق علیه ایران در طول جنگ دهه ۱۹۸۰ شرکت کرد. به همین دلیل، بسیاری از ایرانیان، از جمله منتقدان رژیم کنونی، این سازمان را خائن میدانند و سطح حمایت آن در داخل ایران بسیار محدود است.
در سالهای اخیر، فعالیت در میان گروههای بهطور علنی وابسته به دایرههای سلطنتطلب که خواستار تأسیس یک سلطنت مشروطه تحت رهبری رضا پهلوی، پسر شاه مخلوع هستند، افزایش یافته است. در طول موجهای اخیر اعتراضات، ابراز حمایتهای بیسابقهای از بنیانگذار دودمان پهلوی بهوجود آمد، همراه با درخواستهایی برای بازگرداندن سلطنت تحت رضا پهلوی. با این حال، هنوز مشخص نیست که آیا نوستالژی برای دودمان پهلوی ناشی از ناامیدی و یأس از رژیم کنونی است یا بهرسمیت شناختن واقعی و گسترده رضا پهلوی بهعنوان یک رهبر توافقی. علاوه بر این، پسر شاه بهطور مداوم در برقراری یک اپوزیسیون مؤثر و سازمانیافته ناکام مانده است. حتی ائتلافی که او در دانشگاه جورجتاون در واشنگتن دیسی در فوریه ۲۰۲۳ تشکیل داد، بهدلیل اختلافات داخلی در عرض چند ماه فروپاشید. بیانیه دراماتیک او در تابستان ۲۰۲۵، مبنی بر اینکه توانسته است دهها هزار نفر از نیروهای مسلح ایران را جذب کند، نیز در طول آخرین موج اعتراضات به تحقق نپیوست.
بنابراین، در سناریویی که شامل فرسایش بنیادهای رژیم است، فرصتهای جدیدی ممکن است برای رهبری داخلی معتدلتر بهوجود آید—بهویژه افرادی که در تصمیمگیریهای چند دهه گذشته شرکت نکردهاند و برخی از آنها بهای سنگینی برای موضع سرسختانه خود در برابر رژیم پرداختهاند. در حال حاضر، توانایی دایرههای اصلاحطلب برای سازماندهی اعتراض تقریباً وجود ندارد، زیرا بسیاری از رهبران آنها زندانی یا حاشیهنشین هستند و حمایت عمومی به شدت کاهش یافته است. با این حال، اصلاحطلبان ممکن است بهعنوان یک پشتوانه ایدئولوژیک برای مرحله پس از فرسایش رژیم عمل کنند و حداقل بهطور موقت، پلی بین مرحله اعتراض و تأسیس یک نظم سیاسی جدید باشند.
در چنین شرایطی، قابل تصور است که بخشهایی از جامعه—حتی اگر اصلاحطلبان را بهعنوان یک راهحل بلندمدت نپندارند و آنها را با شکستها، کمبودها و بیعدالتیهای جمهوری اسلامی مرتبط بدانند—با این حال، ممکن است بهعنوان بازیگران مرتبط آنها را بپذیرند. این پذیرش ممکن است تا زمانی که یک رهبری توافقی جدید از طریق انتخابات آزاد یا یک رفراندوم در حین گذار به یک نظم سیاسی جایگزین بهوجود آید، ادامه یابد و این امر به شدت به توانایی تشکیل یک ائتلاف وسیع از بخشهایی با دیدگاههای متنوع و حتی متضاد وابسته خواهد بود.

