«همه را بکشید» این دستور بود که به گفتهها، پیت هگست، وزیر دفاع، به فرمانده عملیات ویژه داده است در حالی که قاچاقچیان مواد مخدر ادعایی در سواحل ترینیداد تحت تعقیب بودند.
یک حمله موشکی قایق آنها را به آتش کشید. دو بازمانده دیده شدند که به آنچه از قایقشان باقی مانده بود چنگ زدهاند. یک حمله دوم از سوی ایالات متحده کار آنها را تمام کرد. این قتلهای فراتر از قانون در تاریخ ۲ سپتامبر، نخستین مورد در کمپین دولت ترامپ برای سوزاندن «نارکوتروریستها» بود. در دو ماه گذشته، حداقل ۸۰ نفر در بیش از ۲۰ حمله به بهانههای بهوضوح نادرست که دولت ونزوئلا منبع اصلی مواد مخدر وارد شده به ایالات متحده است، کشته شدهاند.
به دلیل اینکه به اصطلاح قاچاقچیان مواد مخدر در یک «درگیری مسلحانه» علیه ایالات متحده شرکت دارند، به گفته دولت، آنها حق برخورداری از روند قانونی یا سایر حمایتها — مانند آنچه به افرادی که در دریا غرق شدهاند داده میشود — تحت قوانین جنگ را ندارند. هگست در شبکه اجتماعی ایکس ادعا کرد: «هر قاچاقچی که میکشیم به یک سازمان تروریستی تعیین شده وابسته است.»
زبان بیشتر از یک توجیه قانونی صرف عمل میکند. اصطلاح «نارکوتروریست» به منظور غیرانسانی کردن و بیحس کردن به کار میرود. رفتار آنها — قتل، تروریسم و مسموم کردن بدنهای آمریکاییها — آنها را از نظر اخلاقی واجد شرایط مجازاتهای فوقالعاده نمیسازد. احتمال اینکه ماهیگیران بیگناه به تکهتکه شوند نباید عزم رهبران ما را برای دفاع از کشور تضعیف کند.
حملات به قایقها ممکن است غیرقانونی و وحشتناک باشند، اما رفتار دولت ترامپ پیرو یک الگوی تاریخی طولانی است، جایی که دشمنان آمریکا خارج از مرزهای قابل قبول تمدن عمل میکنند و پاسخهای سختگیرانه واشنگتن میتواند با مفاهیم امنیت ملی، منافع اقتصادی، برتری نژادی یا انسانیت پایهگذاری شده توجیه شود — یا همه اینها به طور همزمان.
در کتاب تحریکآمیزش، «تعقیب دزدان: جنگ طولانی آمریکا علیه تروریسم»، تاریخنگار کالج نیکولز، مایکل ای. نیگل، ثبات اصطلاحات «مربوط به جنایت، بیادبی و غیرقانونی بودن هر دو علت و روش» مانند دزدان، وحشیها، چریکها و تروریستها را فاش میکند. نیگل میگوید: «من معتقدم که این توصیفهای تحقیرآمیز دو کارکرد متمایز داشتهاند: یکی، برای جلب حمایت عمومی و سیاسی در ایالات متحده با اشاره به تمایزات فرهنگی که حس برتری آمریکایی را پیشنهاد یا تقویت میکرد، و دیگری، برای توجیه تجاوزات در خارج از کشور که به ایالات متحده نفوذ بیشتری در مکانهای دارای منافع استراتژیک میداد.»
چارچوب نویسنده ما را مجبور میکند تا ضرورت و هزینههای جنگ جهانی علیه تروریسم را از دریچهای ناآشنا مورد سوال قرار دهیم. بیشتر خوانندگان احتمالاً مقایسههایی بین شکار اسامه بن لادن (و «جنگهای ابدی» در افغانستان و عراق) و شکارهای فراموششده و جنگهای چریکی یک قرن یا بیشتر پیش را در نظر نگرفتهاند. در فیلیپین در اوایل قرن بیستم، مکزیک در طول جنگ جهانی اول و نیکاراگوئه در دهههای ۱۹۲۰ و ۳۰، مهاجمان آمریکایی با دشمنانی که به عنوان وحشیها یا دزدان با انگیزههای طمع یا تشنگی به خون شناخته میشدند، به مبارزات دشواری پرداختند که به جای اهداف سیاسی مشروع، مانند استقلال ملی، انجام میشد.
برای مثال، شورش فیلیپینیها (۱۸۹۹-۱۹۰۲) تحت رهبری امیلیو آگوئینالدو از «حملات غافلگیرانه، تلههای انفجاری و ترور» استفاده کرد، نیگل اشاره میکند، تاکتیکهایی که «عملیات تلافیجویانه و ارعاب وحشیانهای را توجیه میکرد که در غیر این صورت غیرمدنی یا غیراخلاقی تلقی میشدند… سربازان اغلب قوانین جدیدی که به تازگی برقرار شده بود را نقض میکردند یا زیر پا میگذاشتند و چارچوبی ایجاد میکردند که در نبردهای آینده مورد استفاده قرار میگرفت.»
سالها قبل از اینکه دولت جورج بوش پسر شکنجه و بازداشت نامحدود «مبارزان دشمن غیرقانونی» را مجاز کند، نیروهای آمریکایی در فیلیپین شورشیان را به «درمان آب» و پرتاب هزاران فیلیپینی به اردوگاههای کار اجباری تحت فشار قرار دادند.
آگوئینالدو، که شورش او سرکوب شده بود، در نهایت سوگند وفاداری به ایالات متحده یاد کرد. نه پانچو ویلا و نه آگوستو سزار سندینو هرگز توسط تعقیبکنندگان آمریکایی خود دستگیر نشدند. در این موارد، نیگل استدلال میکند که واشنگتن همچنان به اهداف بزرگتر خود در پایان دادن به تهدید در مرز ایالات متحده و مکزیک و سرکوب شورش سندینو علیه اشغال آمریکایی در نیکاراگوئه دست یافت.
اما این پیروزیها هزینهای ماندگار داشت. هزاران نفر در دهها نبرد کوچک که در طول سالها ادامه داشت، جان خود را از دست دادند. ویلا ممکن است قصد داشته باشد با حمله به کلمبوس، نیومکزیکو، که در آن ۱۸ آمریکایی کشته شدند و خشم ملی را برانگیخت، یک انتقام بزرگ را تحریک کند. هر دو مداخله آمریکایی احساسات ضد آمریکایی را دامن زدند و در عین حال ویلا و سندینو را به قهرمانانی تبدیل کردند، اگرچه دومی در سایر نقاط آمریکای لاتین محبوبتر از کشور خود بود.
نیگل نتیجه میگیرد: “نتایج پارادوکسیکال این مأموریتها، اهمیت وسیعتری را در شناسایی محدودیتهای قدرت نظامی نشان میدهد.” بارها و بارها، زبان بیاعتبارکننده، مقامات آمریکایی را از هزینههای بالقوه جنگ کور کرد. رفتار دشمن ممکن است فراتر از حد قابل قبول بوده باشد، اما تلاش برای کشتن آنها مجموعهای جدید از عواقب ناخواسته را به وجود آورد. یا به عبارتی که نیگل میگوید: “یکی از تناقضات غمانگیز جنگ جهانی علیه تروریسم این است که هرچه درگیری ادامه یافت، افراطگرایی بیشتر شد.”
ارنستو “چه” گوارا در “تعقیب دزدان” به طرز عجیبی ظاهر میشود. او توسط منتقدان آمریکایی به عنوان یک “انقلابی حرفهای” که فاقد اعتقاد بود اما با این حال مصمم به صدور مارکسیسم به جهان سوم بود، مورد تمسخر قرار گرفت. گوارا در معرض همان نوع تفکر جادویی بود که او در میان رقبای امپریالیست خود به آن تمسخر میکرد. مأموریتهای او در کنگو و بولیوی فاجعهآمیز بود. او و مبارزان نامنظمش در هر دو مکان از حمایت مردمی برخوردار نبودند و بنابراین کتاب “چگونه” خود را برای جنگ چریکی موفق نادیده گرفتند. علاوه بر این، گوارا نوعی نظریه دومینو را تصور میکرد که قهرمانیهای او “شورشیهای مشابهی را در کشورهای همسایه، از جمله زادگاهش آرژانتین، که بزرگترین رویای گوارا بود، الهام میبخشید”، نیگل میگوید. ارتش بولیوی، که از آموزش و اطلاعات ایالات متحده حمایت میشد، او را دستگیر و اعدام کرد و سپس جسد او را به نمایش گذاشت.
جنگ او شکست خورد، “اما در مرگ، شهرت گوارا شکوفا شد… فداکاری او الگویی برای سایر انقلابیون همفکر در آمریکای لاتین ایجاد کرد.”
سوالی تند و تیز که مثالهای متفاوت مایکل نیگل را به هم متصل میکند این است که آیا دستگیری یا کشتن یک رهبر دشمن تفاوت معناداری ایجاد میکند یا خیر. پابلو اسکوبار، تروریست معروف مواد مخدر که میلیاردها دلار از اعتیاد آمریکا به کوکائین به دست آورد، در سال ۱۹۹۳ توسط مقامات کلمبیایی به ضرب گلوله کشته شد. با این حال، کارتلهای دیگر جای او را پر کردند و امروز کلمبیا هنوز “حدود ۹۰ درصد از پودر کوکائینی که به ایالات متحده میرسد” تولید میکند، به گفته DEA.
در خشم شدید پس از حملات تروریستی القاعده یک ربع قرن پیش، تعداد کمی از آمریکاییها، از سیاستگذاران تا شهروندان عادی، میتوانستند پیشبینی کنند که جنگهای آینده هزینههای هنگفتی در خون، ثروت و اعتبار ملی به بار خواهد آورد. برای بسیاری، تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که اسامه بن لادن یک قاتل جمعی شرور بود که آزادی را نفرت داشت. “او را از غار خود بیرون خواهیم آورد”، رئیسجمهور بوش وعده داد.
تا زمانی که بن لادن یک دهه بعد در پاکستان ردیابی شد، نظر عمومی ایالات متحده نسبت به جنگ جهانی علیه تروریسم تیره شده بود. آیا کشتن بنیانگذار القاعده در آن زمان اهمیت داشت؟ و چه از میلیونها زندگی که به هم ریخته شد و “جنگ ابدی” و پناهندگان در سرتاسر خاورمیانه بزرگ ایجاد شد؟ کتاب مهم مایکل نیگل ما را تشویق میکند تا این سوالات را دوباره مورد بررسی قرار دهیم. همانطور که مدتهاست واضح است اما اغلب نادیده گرفته میشود، واشنگتن نمیتواند از قانون عواقب ناخواسته فرار کند، هرچقدر هم که دشمنانش شرور — یا وحشی، عقبمانده، جنایتکار یا غیرانسانی — باشند.

